تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-9

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-9

پسرخاله بازی در نقد ادبی گاهی تخصصی تر از آن پیش می رود که به آسانی بشود آن را کنار گذاشت. گریز از متن و پا گذاشتن به خانه های پسرخاله های مؤلف برای تجزیه و تحلیل و تفسیر و تأویلِ متن از کارهای باکلاس است. متخصص هایی که پایی در این گونه گریزها و دستی در این نوع از نقد دارند، ذرّه ای از دریافت ها و برداشت های آن کسانی را که این کار را بلد نیستند اصلا و ابدا نمی پذیرند و گاهی آنها را درپرده یا آشکارا غیرمتخصص و حتی بیسواد معرفی می کنند. لیلا صادقی از آن منتقدان متخصصی است که هنگامِ بحث از بینامتنیت، نقدِ آنهایی را که از متنِ مورد مطالعه شان به متن پسرخاله هایشان خوب و کامل سرنمی زنند به چیزی نمی گیرد. او در جلد دوم از کتاب نقد ادبی با رویکرد شناختی در بحث از بینامتنیت در «بوف کور» صادق هدایت، نخست به معرفیِ متن هایی که پسرخاله و دختر خاله ی «بوف کور» شمرده شده اند پرداخته و نوشته است:

«بوف کور... با آثار مطرح بی شماری در گفت و گوست از جمله هملت(1602) اثر ویلیام شکسپیر، اورلئا(1855) اثر ژرار دو نروال، دفترهای مالده لائوریس بریگه(1910) اثر ماریا ریلکه، دانشجوی پراگ(1913) به کارگردانی اشتلان ریه و پل واگنر با الهام از داستان ادگار آلن پو، تار(1918) اثر ولدهام لوئیس، ملوزین(1920) اثر فرانتس هلنس، مطب دکتر کالیگاری(1920) اثر روبرت وینه، نوسفراتو(1922) به کارگردانی فردریش ویلهلم مورنائو، نادیا)1928) اثر آندره برتون، خشم و هیاهو(1929) اثر ویلیام فاکنر، خون یک شاعر(1930) به کارگردانی ژان کوکتو، موج ها(1931) اثر ویرجینیا ولف و بسیاری دیگر.(ص201-200)

سپس، هنگام بررسی بخشی از «بوف کور»، در مورد تفسیر محمود نیکبخت می نویسد:

«محمود نیکبخت که به دلیل فقدان دانش دایرةالمعارفی درباب پیش متن هدایت، تفسیر متفاوتی درباره ی علائم سجاوندی در بوف کور ارائه می دهد، به اشتباهْ راوی این اثر را فردی روان گسیخته می بیند و اثر را همانند بسیاری از محققان دیگر به اشتباه به دو قسمت تقسیم می کند که عبارتند از بخش زن اثیری و زن لکاته.»(ص206)

بنابراین، از دید لیلا صادقی خوانشِ بسیاری از محققان اشتباه بوده است. معلوم نیست آیا با این نوع کالبد شکافیِ «بوف کور» می توان به هیچ خوانشِ درستی از آن رسید یا نه. جالب است که ایشان در انتهای متنی که در آن از آثار شناخته شده ای نام برده اند که حق شکل و محتوا به گردنِ «بوف کور» دارند، عبارتِ «و بسیاری دیگر» را نیز افزوده اند که به آثار ناشناخته ای اشاره می کند که ممکن است اثر انگشت مؤلف هایشان در «بوف کور» باشد. پس می شود به این نتیجه رسید که اطلاعات دایرةالمعارفی نیز ناقص اند. پس، با چه حسابی می شود گفت:

«در نتیجه می توان گفت که گرچه مرز میان بینامتنیت و سرقت ادبی ممکن است در ظاهر مبهم و نامشخص تصور شود، اما بنا به ابزاری که مطالعات شناختی متن در اختیار محققان قرار می دهد، امکان ورود به جهان متن و شناخت آن به گونه ای فراهم می شود که مانع هر گونه سوء تفاهم، غرض ورزی یا سیاست ورزی هایی می شود که از فقدان دانش دایرة المعارفی کافی مخاطبان سوءاستفاده می کنند و این سوءتفاهم یا ناشی از کم سوادی و یا ناشی از هدف مندی محقق بی دغدغه است.»(ص222)

کالبدشکافیِ «بوف کور» برای کشف این که صادق هدایت سرقتِ ادبی کرده و متن حرام خورده است یک چیز است و برداشت های مخاطبان، بویژه مخاطبانِ محقق را اشتباه قلمداد کردن یک چیز دیگر. من نمی دانم اشاره ی درست و روشنِ لیلا صادقی از «هدف مندیِ محقق بی دغدغه» به چه هدف ها و به چه محقق هایی است، ولی این را می دانم که دغدغه ی اصلی مخاطبان «بوف کور» این است که بدون این که دل و روده و جگر و کلیه و مغزِ آن را بیرون بیاورند بتوانند چیزی از معنی و مقصودش سر دربیاورند. با این که خودِ راوی در بوف کور هیچ محلی به هیچ مخاطبی نمی گذارد و می گوید:

اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم. سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم، ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

برخلافِ این راوی، خودِ صادق هدایت، که این رمان را نوشت و چاپ و پخش کرد، می خواست از میان مخاطب هایش، یکی را که همچون سایه ی خودش و سایه ی این راوی بود پیدا کند، تا یکدیگر را به بهانه ی این حکایت ببینند و بشناسند. این شناخت با خوانشی بسیار ساده تر از آنچه که در داستان یک روح نوشته ی دکتر سیروس شمیسا می بینیم، و بسیار روان تر از آنچه که پس از کالبد شکافیِ لیلا صادقی باقی می ماند اتفاق می افتد. بدون شک، خواننده ای که بوف کور را به دست می گیرد و می خواند، مانند کسی که نارگیل می خرد، از پیش یاد گرفته است که چه طور آن را بشکند و بخورد. شاید هم پس از خریدنش از کسی کمک بگیرد. شاید هم دربماند و از شکستن و خوردنش صرف نظر کند. بی گمان، منظور بنده از «خوانش ساده» خوانشی عاری از تجزیه و تحلیل اثر یا خوانشی بدون آگاهی از الفبای قصه خوانی و فارغ از اطلاعاتِ معمولیِ دایرةالمعارفی نیست. خواننده اگر فقط خواندن و نوشتن بلد باشد، بایستی آن قدر کار بلد و رُمان خوان باشد که بتواند منطقِ متن مورد مطالعه اش را کشف کند. آن خوانشی که خواننده ی «بوف کور» را از متن اش بیرون می اندازد و تا دورترها پرت و دچار «چیزهای دیگر و بسیاری دیگر» می کند و لطف اثر را از بین می برد و ذوق او را می کُشد، کسانی را خوشنود می کند که نه مخاطب راویِ «بوف کور»اند نه مخاطبِ خودِ صادق هدایت. متنِ «بوف کور» با همه ی پیچ و خم هایی که دارد، مخاطبِ خود را از میان کسانی پیدا می کند که سایه شان مانندِ سایه ی راوی خمیده است، ولی منطق شان برای درکِ این خمیدگیْ راستِ راست است.

«چارچوبِ منطقی یک متن» چیست و وابسته به چه عواملِ بنیادینی در بیرون از خود و در درونِ خود است؟

شاید بشود گفت که محدوده ی هر متنی با همه ی پیچیدگی هایش شبیه به خطوطِ مرئیِ سفید رنگ و بسته و خطوط به ظاهر نامرئیِ قواعدِ بازی است که دور یک مسابقه ی فوتبال کشیده شده است و یقیناً فقط به مستطیل سبز زمین بازی محدود نمی شود. قوانینِ و آیین نامه های گوناگونی، در موردِ رفتارهای ورزشی و غیرورزشیِ بازیکنان و مربیان و کادر فنّی و غیرفنّی، داورها و مسئولینِ فدراسیون و مسئولین برگزاری مسابقات لیگ، و تماشاچیان و خبرنگاران و حتی مسائل ورزشی و غیرورزشی برون مرزی می تواند در صورتی که چیزی از آن ها در متنِ بازی مشخصی تأثیر گذاشته است در هنگامِ تفسیرِ متنِ آن بازی استفاده شود. مسلماً خیلی از اطلاعاتی که بعضی از گزارشگرها و مفسرها برای فضل فروشی و خودشیرینی بیان می کنند، مانندِ این که کدام بازیکن چند بار ازدواج کرده یا پسرخاله ی کدام مربی یا بازیکن است، ربطی به خودِ مسابقه ی در حالِ انجام ندارد، همان طور که خیلی چیزها ربطی به شقیقه ندارد! آیین نامه ها و مقررات و قوانینِ داخلی و بین المللی می توانند برای هر بازی ای پیش از انجامش تعیین تکلیف کنند. در حین انجام بازی نیز قوانینی است که بایستی توسط همه ی آن هایی که درگیر متنِ بازی اند رعایت شود. اتفاقاتی نیز ممکن است پیش آمده باشد که باعث شود تکلیفِ نتیجه ی بازی و وضعیت تیم ها و مربیان و حتی تماشاچیان، مانند محرومیت شان از حضور در ورزشگاه یا در بازی بعدی یا در مسابقات داخلی و خارجی دیگر، به بعد از پایان بازی و حتی خیلی بعدتر، پس از رأی فدراسیون جهانی در مورد شکایت های مطرح شده، تعیین شود. بنابراین، چیزهایی که دور و بر هر متنی مطرح می شود، مانند دوپینگ صادق هدایت برای نوشتن «بوف کور» یا سرقت ادبیِ او یا تطهیرِ هنری اش، نه تنها می تواند گوناگون باشد، بلکه می تواند مانند کشی که دورِ آن گذاشته شده است، باز و بسته و شُل و سفت شود. گاهی محدوده ی بیشتری را پوشش بدهد و گاهی کم تر، اما، هر حرفِ بی ربطی را که تأثیری روی رویدادهای درون متنِ بازی یا نتیجه ی پس از پایان بازی یا رأیِ نهایی نهادهای دست اندر کار ندارد، بایستی حاشیه های دهن پُرکُن تلقی کرد. سخن فوتبالی آخر این که، متنِ بیشتر بازی های غیرجنجالی بدون نیاز به بررسی های خارج از محدوده، اما مرتبط، در قلمرو زمانی و مکانیِ بسته تر و ساده تری قابل درک و تفسیر است. از بازیِ فوتبال دو نفره ای که دو پسربچه مقرراتش را به اندازه ی اتاقِ کوچک خانه شان جمع و جور کرده اند تا فینال جام جهانی فوتبال که مسائل سیاسی و اقتصادی نیز بر آن سایه می اندازد، همه با اصولی مشخص قابل تفسیر است، با وجود این، کم نیستند گزارشگران و مفسرانی که در حرف هایشان انحراف از متن هایشان به اندازه ای است که خودشان را مضحکه ی خاص و عام می کنند. آن گزارشگر، خبرنگار، روزنامه نگار یا ورزشی نویس یا حتی مسئولی که باخت تیمی را در یک بازی به پای اختلافات خانوادگی یکی از بازیکنان با همسرش می گذارد، منطقی به مراتب ضعیف تر از کودکی دارد که باختِ خود در بازی دو نفره اش را به گردنِ معلمی می اندازد که صبح همان روز به او نمره ی بد داد و از او خواست فردا با پدرش به مدرسه بیاید تا او هم از وضعیت درسی اش باخبر شود. منطقِ کودکانه ی این دانش آموز فوتبالیست به منطقِ آن منتقد ورزشی درباره ی تأثیرِ یکی از بازیکنانِ متأهل روی نتیجه ی بازی می چربد، زیرا عوامل جسمی و روحی و روانی ای که روی بازی دو نفره تأثیر می گذارند، محدودتر و مشخص تر از آن هایی است که به ادعای مفسر ورزشی نتیجه ی بازی ای را تعیین کرده است که با نفراتی بیش از آن بیست و دو نفرِی که هر کدام مشکلات روحی و روانی و جسمانی خودشان را داشته اند رقم خورده است.

در موردِ متن های ادبی نیز می توان گفت که از دو خط شعر و نامه ی عاشقانه ای که بین دو نفر رد و بدل می شود تا مثنوی های هفتاد منی و رمان های چند جلدی، همه در وهله ی نخست در محدوده ای و قلمروی قابل کشف و قابل تجزیه و تحلیل، اما نه همیشه قابل پیش بینی و قابل سنجش، خوانده و فهمیده و تفسیر می شوند. هر متنی با قواعد و عناصر و ابزار بیرونی و درونی ای که در دنیای ادبیاتْ مشخص و شناخته شده است، منطقی را می سازد که در چارچوبِ همان منطق می توان آن را فهمید. خودِ این متن مطابق و متناسب با نیازهای خودش در این قواعد و عناصر و ابزار دخل و تصرف هایی را انجام می دهد که قابل فهم است، درست مثل بازی فوتبالِ دو کودک در اتاق خانه شان که به اندازه ی همین زمین بازی و دروازه های کوچک شان قابل فهم و داوری است. شاید خودشان قرار گذاشته باشند که اُوت و کُرنر نداشته باشند و بازی را با برخورد توپ به دیوار متوقف نکنند.

واقعاً، هر خواننده ای با چه میزان اطلاعاتِ به اصطلاح دایرةالمعارفی در مورد یک متن می تواند ادعا کند که باسواد است؟ به عنوان مثال، اگر کسی از بینامتنیّتِ رمانِ چند جلدیِ «جنگ و صلح» با چندین و چند متن و بسیاری متن های دیگر اصلاً خبر نداشت، کم سواد است و نبایستی آن را بخواند و اگر هم این عملِ خبط را انجام داد نبایستی در موردش حرفی بزند؟ اصلاً، آن با سوادهایی که از هِر تا بِرِ یک رُمان را یاد گرفته اند، در موردِ چند رُمان در این دنیایی که زاد و ولدِ رُمان ها زیاد شده است می توانند چنین ادعایی داشته باشند؟ شاید « اطلاعاتِ دایرةالمعارفی» درباره ی یک اثر را بایستی به اندازه ی مطلبی که در امثالِ ویکی پدیا در موردش نوشته شده است جدّی گرفت که آن قدر پُر مایه و تخصصی نیست که زیاد جدّی گرفته شود. آن قدر خلاصه است که حتی اگر آدمِ کارشناس و کارکُشته و محققی آن را نوشته باشد، به اندازه ی گرفتن نمره ی قبولی در امتحان پایان ترم ارزش دارد نه بیشتر.

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (60) آوار آفتاب: نیایش-4

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (60) آوار آفتاب: نیایش-4

آیا شعر رمزآلودی مانند «نیایش» نیاز به کاشفِ رمزِ حرفه ای دارد؟ آیا اصلاً ارزشِ این را دارد که خواننده ای وقت زیادی بابتِ غواصی در ژرفای آن بگذارد تا صدفِ چند و چون و چرایی اش را باز کند یا دیگری را، یعنی خواننده ای ناقد را، استخدام کند تا به جای او این کار را انجام بدهد؟

به کارگیری رویکردهای نقد ادبی هنگامی می تواند سودمند باشد که متن پیش روی خواننده دارای قفلی باشد که با کلیدِی که آن رویکرد در اختیار خواننده می گذارد، بهتر و راحت تر باز می شود. کار خواننده با لگد و زور و هر تلاش غیرمنطقیِ دیگر سخت تر می شود، زیرا قفل های نهانیِ رمزدار را نمی شود با خراب کردن شان باز کرد. رمزِ این قفل های کاملِ برنامه دار را نمی شود با بی برنامگی یا با برنامه های ناقص کشف کرد. اما، نکته ی مهم بعدی این است که هر متنی واقعاً آن قدر کامل و درست و دارای اوراق بهادار نیست که ارزش باز کردن داشته باشد چه برسد به ور رفتنِ زیاد با رمزهایی که سارق حرفه ای را هم سر کار و کاهدان می گذارد. نکته ی سوم این است که گاهی افرادی مانند بنده بی خود برای خودشان کار می گیرند و به جای ورود از درهای باز از پنجره وارد می شوند تا با وردخوانی و «اججی مجی لاترجی» گفتن به گنجی برسند که گاوصندوقی ندارد و پیشِ چشم است و در واقع خیره کننده ترین گزینه ی روی میز است. کوتاهی و کم کاری، با وجودِ پُر حرفی، از سوی مؤلفِ متن است که حرف ساده و گاه پیش پااُفتاده، و البته با ارزش اش را، در لفافه ای پیچیده است تا بیشتر جلب توجه بکند. چنین متنی نیازی به هَکرِ حرفه ای ندارد.

پس، در موردِ چه متن هایی و برای ورود به چه بخش هایی از آن ها بایستی از رویکردهای نقد ادبی کمک گرفت؟ متنی مانند هملتِ ویلیام شکسپیر؟

در نمایشنامه ی هملت، پرسشِ دشوار این است که چرا هملت که می دانست عمویش با همدستی مادرش پدرش را کشته و بعد با مادرش ازدواج کرده و تاج و تخت سلطنت را غصب کرده، در انتقام کشی از او این پا و آن پا می کرد. رویکرد روانشناختی با بهره گیری از اندیشه های فروید می پندارد رمزِ گشودن این معما را بلد است و می تواند به خواننده کمک کند تا به پاسخ این پرسش برسد. پاسخی که از چنته ی این رویکرد بیرون می آید این است که، تعلل هملت به این دلیل بود که احساس می کرد که گرایش های خودش، بویژه از نظر جنسی نسبت به مادرش، دست کمی از گرایش های عمویش نداشته است. «هملت» در آن منِ پنهان یا ضمیر ناخودآگاهِ خود همتای عموی خود بود و بدش نمی آمد که جای پدرش را بگیرد و با مادرش نزدیکی کند. این رویکرد به زعم خودش توانسته است پیروزمندانه درِ بسته ی معمای سردرگمی هملت در این نمایشنامه را بگشاید.

اما پیچیدگیِ این «نیایشِ» سهراب جوان به سادگیِ خودِ نیایش اش نیست که با نگاهی سر و ته اش به هم می آید. اصولاً، نیایش ها زبان ساده ای دارند. هر قدر دور و برشان شلوغ باشد، خودشان و معنی و مقصودشان دم دست است و فهمیدنی. سهراب با حرف های زیادی اش این نیایشی را که با حواس چندگانه خیلی ساده و یگانه انجام می شود زیادی پیچیده کرده است. بعضی از حرف هایش ساده نیست، مثلِ وقتی که می گوید:

سایه را به دره رها کردیم. لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.

برعکس، بعضی از حرف هایش ساده است. البته این سادگی را نبایستی با سطحی بودن اندیشه ای که از ژرفایشان بالا آمده یکی گرفت. مثل وقتی که می گوید:

سکوت ما بهم پیوست، و ما، «ما» شدیم.

در سکوت به تفاهم رسیدن به معنی این است که حرف هایی که اندیشه ها را آشکار می کند موجب جدایی من از تو می شود. یادمان نرود که نیایشِ موردِ نظر سهراب با نگاه و با حواس به پا داشته می شود نه با حرف.

از ایرادهای این «ما»ی را یِ جوان یکی این است که در آن منِ او غیر از این که به جای خودش می اندیشد، به جای «تو» نیز می اندیشد و حرف می زند. به عنوان مثال، در مورد سه مصرعی که در پی می آید، تفسیر «من» از «دریافت» و «خنده»ی هر دو نفر یا «ما» خیلی شخصی به نظر می رسد. یعنی اگر دو نفر پدیده ی واحدی را ببینند، معلوم نیست که دریافت شان از آن همسان و دلیل واکنشِ مشابه شان، مثلاً خندیدن شان، یکی باشد.

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.

آفتاب از چهره ی ما ترسید.

دریافتیم، و خنده زدیم.

تک صدایی سهراب در این متن نشان می دهد که او می پندارد می تواند به جای دیگران نیز بفهمد و حس کند و رفتارشان را با واکنشِ خودش همسان بداند. او برای این که به چنین حس و درک مشترکی برسد، چیزهایی را که به ظاهر علّتِ این حس و درک مشترک اند یا حذف کرده یا مبهم رها کرده است. او می گوید:

نهفتیم و سوختیم.

این دو فعل چیزهایی را کم یا مبهم دارند، زیرا معلوم نیست که دقیقاً «ما» چه چیز را نهفته و از چه چیز سوخته است. درست است که می توان پاسخ هایی را از استعاره ها و کنایه های متن بیرون کشید، ولی این پاسخ ها همچنان سوار بر ابهام پیش می روند. وقتی که او می گوید:

هر چه بهم تر، تنهاتر.

در حقیقت، سهرابِ جوان از دست و دهانش در رفته و واقعیتِ چنین با هم بودنی را بیان کرده است. به هیچ وجه بین «من» و «تو» همراهی ای دیده نمی شود. این «من» است که به جای هر دو حرف می زند و یا حتی سکوت می کند.

سهراب جوان در این «نیایش» جوری برنامه ریزی نکرده و طرح نریخته است که شعرش دارای استقلالِ موضوع و معنی و مقصود باشد. شاید حرف های او را بشود در پیوند با متن های بیرونی تفسیر و معنی کرد، اما، حتی اگر او از شخصیت ها و وقایع شناخته شده ی بیرونی با اسامی خاص شان حرف می زد، بازهم شعرش در صورتی معنی دار و مستقل می بود که آن شخصیت ها و وقایع معنی شان را از متن می گرفتند نه برعکس. یعنی حتی اگر خواننده ای اشاره های آشکار او به آن ها را به طور مستقیم نمی شناخت و درک نمی کرد، از باقیِ متن با آن ها آشنا می شد. یعنی، این «بودا»ی خاص نبود که باعث می شد که بقیه ی متن معنی خاصی بگیرد، بلکه این باقی متن بود که «بودا»یی را به خواننده می شناساند که از او در متن نام برده شده بود، استقلالِ باقی متن به معنی این است که متن با یا بدونِ همراهیِ آن اشاره های خاص و احتمالاً مبهم همچنان معنی دار باشد. آن اشاره ها بایستی تنها جنبه ی یدکی و کمکی داشته باشند و آنچنان اصل گرفته نشوند که باقی متن بدون شناخت آن ها بی معنی یا سردرگم کننده به نظر برسد. اشاره های غیرمستقیم و گاه بسیار عام و عمومی ای را که سهراب در خیلی از اشعارش آورده است، خیلی ها برای این که به معنیِ واحدِ مورد نظرشان برسند، مستقیم و خاص تر از آنچه که خودِ متن نشان می دهد گرفته اند. چنین خواننده هایی در هنگام معنی کردن متن، خاصیت و دخالت همین خاص ها را اصل قرار داده اند. برداشت خواننده هایی که با داشته های خود و بدون آگاهی از آن متن های بیرونی به تفسیرش پرداخته اند، از نظر این افراد به دلیل عدم آشنایی شان با آن خاص ها بسیار عامیانه است. گاهی تحلیلِ ما خواننده ها از خودِ شعر به دلیل وجود چند سخن و تصویر مبهم یا ناقص در آن پیچیده تر از حرف اصلی اش می شود. سهراب این شعر را با این سه خط به پایان رسانده است:

از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم، و بنده شدم.

تو بالا رفتی، و خدا شدی.

از این سه خط، آن اوّلی باعث شده است که حرفِ ساده ی آن دو تای دیگر پیچیده تر از آنچه که هست به نظر برسد.

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (60) آوار آفتاب: نیایش-3

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (60) آوار آفتاب: نیایش-3

سهراب خیلی شاعرانه به حکمِ «ما هیچ، ما نگاه» رسید. اگر گفته بود: «من هیچ، من نگاه» می گفتم که آرمانی داشت که شاید عارفانه می بود، ولی هرگز با هیچ منطق و فلسفه ای که بتواند در واقعیت نمودی داشته باشد سازگار نبوده است.

«ما هیچ، ما نگاه» که می خواهد بگوید که از ما، یعنی انسان، چیزی جز «نگاه» برنمی آید، درست نیست، به این دلیل که همیشه چیزی هست که ما بی اختیار روی هر نگاه مان داریم. روی آن هست، حتی اگر ما نخواهیم. به هر چیزی که نگاه می کنیم، درجا آن را با چیز دیگری مقایسه می کنیم، حتی اگر آن چیز در خلاء یا خودِ خلاء باشد، آن را با خودِ خلاء، مثلاً هستی اش را با نیستی اش، مقایسه می کنیم. گاهی چیزی یا عضوی از همان چیز را با کلِّ خودش یا بخشی از خودش مقایسه می کنیم. فکرهایی سراغ مان می آید. فکرهایی به سرمان می زند. پس، نگاهِ هیچ کسی، از جمله خود سهراب، هرگز نمی تواند به حکم او رفتار کند و در حدِّ نگاه خالصِ بی معنی و بی تفسیر و بی فلسفه باقی بماند. سهراب که می گوید: «گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد»، به گلِ شبدر دارد جوری نگاه می کند که تصویری و تفسیری از لاله ی قرمز همراه آن است. سهراب حتی نتوانسته است ارزش گذاری را برای یک لحظه کنار بگذارد. درست است که گلِ شبدر از دید بعضی ها کم ارزش است، ولی سهراب جوری به آن نگاه می کند که گلِ شبدر نیز ارزش دارد. این «نیز»، که «کم داشتن» و «زیاد داشتنِ» چیزی نسبت به چیزی دیگر را می سنجد، باعث می شود که معصومانه ترین نگاه نیز آلوده به تفسیر و تعبیری سوگرایانه باشد. گاهی تمام ارزش یک چیز یا یک شخص در «کم داشتن» است. این را قابیل نمی دانست که وقتی هابیل را کُشت و در پی چاره ای بود که جسدش را مخفی کند، با مشاهده ی کلاغی که چیزی را در زمین پنهان می کرد گفت مگر من از این کلاغ چه کم دارم که نتوانم چنین کاری انجام بدهم.

فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ ۚ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءَةَ أَخِي ۖ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ [٥:٣١]

سپس خداوند زاغى را برانگيخت كه زمين را [به جستجو] مى‌كاويد، تا به او نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل‌] گفت: واى بر من! آيا عاجز بودم از اين كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟! آن‌گاه از پشيمانان گشت

آدم برای این که آدم باشد بایستی از کلاغ کم داشته باشد. چه چیز را؟_ خودِ کلاغ بودن و کلاغ شدن و کلاغی رفتار کردن را باید از کلاغ کم داشته باشد. گاهی ارزش در خودِ بی ارزشی است. این رفتاری که برای کسی یا چیزی ارزشمند است، بی ارزش شمردنِ آن و پرهیز از انجامش برای دیگری باارزش می شود.

نکته ای که بایستی حتماً به یاد داشته باشیم این است که «نگاه» در این تعریفِ استعاری از هستیِ انسان در عبارتِ «ما هیچ، ما نگاه» تنها به حسِّ بینایی محدود نمی شود. حسّ های دیگر نیز مانند حسِّ بینایی همواره درگیر تفسیرهای کاهنده و افزاینده ی «ما» به ماجراها و ماوقع ها هستند. سهراب که می گفت که در کودکی بی فلسفه توت می چید، دروغی شاعرانه گفته است. او آن فلسفه ای را که باعث می شد که آن توت را بچیند از یاد برده است یا همان زمان هم کارایی اش را می دید، اما وجودش را درک نمی کرد و پاسخی برای آن نداشت. در حقیقت، «ما هیچ، ما نگاه» یعنی « ما پُر از پرسش های بی پاسخ». «نگاه» نمی تواند از پرسش هایی که در آن است به پاسخ های مطمئن برسد. سهراب با این ادعا که «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم» می خواهد بگوید که ما بایستی به همین تماشای گلِ سرخ بسنده کنیم. پرسش های ما درباره ی ماهیت و حقیقتِ گل سرخ، که نماد تمام هستی می تواند باشد، به هیچ وجه به هیچ پاسخی نمی رسد. اما، نکته ای که بر اساس اندیشه ی کارل پُوپر در حدس ها و ابطال ها می شود روی آن دست گذاشت این است که هر پرسشی از دلِ گمان و اندیشه و برداشتی بیرون می آید. بی گمان هیچ نگاهی خالی از حدس و گمانی که اندیشه ی نخستینِ بیننده را در موردش شکل و معنی می دهد خالی نیست. «منِ» بیننده، با همه ی داشته های پنهان و آشکارش، چه بخواهد و چه نخواهد به چیزی که دارد می بیند افزوده می شود.

بنابراین، نگاه کردن به هیچ چیزی بدون کاستن و افزودن به آن ممکن نیست. هر تصویری بناچار به کلام تبدیل می شود. اندیشه ی ما گرفتار زبانِ ما است. ما بدون به کارگیریِ زبان نمی توانیم بیندیشیم. حتی در آن هنگامی که ادعا می کنیم که نمی توانیم در باره ی تصویری حرفی بزنیم، در واقع، با روی هم گذاشتنِ همه ی واژه ها و عباراتی که در ذهن مان اندیشیده ایم به چنین تفسیری از آن تصویر رسیده ایم. اگر کسی با پافشاری به ما بگوید: "حالا یک چیزی، هر چه که شده درباره اش بگویید." سرانجام یک چیزی، تقریباً همان چه که از نظر ما شده را درباره اش می گوییم.

ادامه دارد