من دکتر نیستم
من دکتر نیستم. هیچ دکترایی ندارم، نه هوایی نه زمینی، نه پروازی نه سربازی، نه افتخاری نه انتفاعی، نه بورسی نه کورسی، خلاصه خیالِ تان را راحت کنم، از هیچ نوعی. چند جا دیده ام که پیشوند محترمِ «دکتر» را با نام من آلوده کرده اند، شاید قصدشان این بوده که نام مرا مزین کنند. مثلِ بعضی ها نمی گویم که دکتر شدن از بیمار شدن آسان تر است، و ادعا نمی کنم که هر بیماری بالقوه یک دکتر است. اما می دانم در مملکتی که در مطبِ اقتصاد و فرهنگ و سلامت و بهداشت اش بیمار زیاد است، دکتر هر قدر هم زیاد باشد، باز کم است. اوضاع را من این جور و تا حدِّ زیادی ناجور می بینم. «مدرک تحصیلی» نه «قاقا لی لی» است که بشود با آن بچّه ها را گول زد و سرگرم کرد، و نه آن قدرها «أَخ» است که بزرگترها از آن رو بگردانند. داشتن اش به اندازه ی نداشتن اش مصیبت دارد.
به حرفِ حساب خودم که باشد می گویم که اصلاً دیپلم هم ندارم. واقعیت اش هم این است که همان کاغذپاره ی موقت اش یک جایی لای کاغذ باطله های تاریخ گذشته ام گیر افتاده است. به همچنین، چون هرگز به دبیرستان ام مراجعه نکرده ام تا پرونده ی دوران تحصیلی ام تا دیپلم را بگیرم، در نتیجه هیچ کدام از مدارکِ ماقبل آن را نیز ندارم: نه سیکل اوّل، نه سیکل دوم. در آن پرونده ی «از یاد رفته» حتماً هر چه که در آن سال های «بر باد رفته» به صورت نمره عاید بنده شده بود وجود دارد. کارنامه های قبولی ام، از اوّل ابتدایی تا پایان سال چهارم نظری، با تاریخ طلوع و غروب شان در همان گورستانِ کاغذ کاهی ها آرمیده اند. در آن دفترِ اعمال، هر چه که باشد، دقیقِ دقیق اش به درد هیچ کسی نمی خورد. همان خلاصه اش که همین سوادِ خواندن و نوشتن است به همین دردی می خورد که می بینید: نوشتن وصیت نامه ای برای مدرک دوستان و مدرک جویانِ عزیز.
بنده فوق دیپلم هم ندارم، هر چند پس از دیپلم، مرتکبِ دریافت یک فقره فوق دیپلم در رشته ی آموزش ابتدایی شدم، اما اصلِ آن مدرک هم چون در گروِ انجام تعهد خدمت بود هرگز به دستم نرسید. چرا؟ برای این که هنوز جوهرِ مُهر و امضای آن خشک نشده بود که پس از دو سال خدمت از کار اخراج شدم. از آن فوق دیپلم هم تنها کُپیِ رنگ و رو رفته ی نمره موقت اش برایم باقی ماند. حتی آن حُکم ِاخراج از کار را هم به دستِ خودم ندادند، به همین دلیل اصلاً خبر نداشتم که همان تاریخِ درج شده در روی آن می تواند کلیدِ بازگشت به کارم باشد. چون آن حکمِ اخراج سه روز پس از اتمام دوره ی آزمایشی ام تاریخ خورده بود، اخراج بنده دیگر بیرون از اختیار گزینش و معیارهای گزینشی بود. گویا روی هر تازه استخدامی برای مصرف در دوره ی آزمایشی دو ساله اش مانند شیر پاستورریزه ای که تاریخ ماندگاری دارد، هم تاریخ تولید می زنند و هم تاریخ انقضاء، بعضی ها را تا تاریخ شان نگذشته باز می کنند و ازشان کره می گیرند. این افراد درجا «رسمی» می شوند. از بد اقبالی شان منِِ فاسد شده را سه روز پس از تاریخ انقضاء باز کرده و چند قُلپی مصرف کرده بودند و این طور شد که مالِ بد بیخ ریشِ همان صاحب و در واقع روی دلش ماند. فکر کنم بشود این طور شیرها را با احتیاط طی چند مرحله تبدیل به کشک کرد، چون از بنده برایشان چیزی جز کشک با چند مدرکِ کشکی درنیامد.
مدرک کارشناسی هم ندارم، هر چند بلافاصله پس از آغاز معلمی، در همان سال اوّلِ خدمتِ آزمایشی، در رشته ی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی پذیرفته شدم و به دانشکده ی ادبیات فارسی و زبان های خارجی علامه طباطبایی تهران رفتم. پس از اعلام رأیِ دیوان عدالت اداری به نفع من، آن هم پس از چهار سال بیکاری، با مدرک کارشناسی دوباره مشغول به تدریس شدم. این بار، هم ریش و هم مدرکِ کارشناسی ام در گروِ باقیمانده ی تعهدم بود. از مدرکِ کارشناسی ام فقط کُپیِ موردِ درخواست اداره را دارم که زیرش نوشته شده است که جز برای همان کار اداری هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد. یعنی کشک!
بعد از یک سال، در رشته ی کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شدم. از آن مدرک هم که بایستی پس از انجام تعهدِ خدمت آزاد می شد، احتمالاً فقط نام و نشانی در کُپیِ نامه ای وجود دارد که دانشگاه علامه برای دانشکده ی محل کارم فرستاده بود. یعنی کشک! هیچ وقت دنبالِ اصلِ هیچکدام نرفته ام. اصل که این ها نیست. از خودم که بپرسید اعتراف می کنم که این فوق لیسانس آموزش عالی فوقِ فوقش به اندازه ی همان فوق دیپلم آموزش ابتدایی می ارزد. معلمی ساده، ولی جدّی، بی خیالِ مدرک و مال و منصب. به قولِ ایرج: عشقم کشیده این جوری باشم!
وقتی می خواستم گواهینامه ی رانندگی بگیرم، کارت پایان خدمت نداشتم، با این که چند سالی از پایانِ تعهد خدمت ام می گذشت. این یکی را ناچار شدم دنبالِ اصل اش بروم. البته وقتی که دانشجوی کارشناسی بودم، مجبور شده بودم هفت ماه از دوره ی سربازی ام را بگذرانم، ولی چون پیش نیامد که سرم را ببازم، از معتبرترین مدرکِ ممکن برای اثباتِ رفتن ام به سربازی محروم شدم. ماجرا از این قرار بود که چون اوضاع جنگ و جبهه بدجوری بحرانی شده بود، طبق بخشنامه ای در سال 1366 دانشجویان سالِ چهارم را موظف کرده بودند که برای گذراندن طرح شش ماهه، یعنی شش ماه از خدمت وظیفه ی اجباری شان، به جبهه بروند. منِ ساده که از ریزه کاری های قوانین اداری بی خبر بودم، چون به دلیل تعهد خدمت به آموزش و پرورش به سربازی نرفته بودم و از طرفی با رأی گزینش لغو ابلاغ شده بودم، بدون مراجعه به هیچ مرجعی خودم خودم را مشمول اعلام کردم و به خیال این که طبق آن بخشنامه باید حتماً آن دوره ی شش ماهه را بگذرانم، رفتم و گذراندم و برگشتم. البته نه به سادگیِ ردیف کردنِ این چند فعل! از آن دوره فقط چند برگه ی تاخورده ی مُهر و امضا شده به یادگار دارم که نشان می دهد یک ماه دوره ی آموزش پادگانی و شش ماه حضور در جبهه را گذرانده ام. این یادگاری ها حالا فقط به درد خودم می خورد! چه دردی؟ گفتن اش هیچ دردی از شما را درمان نمی کند!
پیش از بازنشستگی برای این که آن هفت ماه خدمت یک بخاری از خودش نشان بدهد و مثلاً باعث شود که هفت ماه زودتر بازنشسته بشوم، با آن برگه ها که مُهر و امضای مسئولین لشکر یازده حضرت امیر از سپاه قدس همدان را داشت رفتم سراغ شان. نام و نشانی شان همه عوض شده بود. خبر نداشتم. چون هرگز برای استفاده از آن شش ماه جبهه برای گرفتن امتیازات شغلی به مناطق محل خدمت ام مراجعه نکرده بودم. گفتند مُهر و امضاها درست است، ولی دیگر سپاهی به آن اسم وجود ندارد و با نام جدیدی فعالیت می کند. پرونده ی اکثر نیروهای بلاتکلیف مثلِ من نیز از بین رفته بود. بلاتکلیف به این دلیل که نه بسیجی بودم که پرونده ام را واحد بسیج نگه دارد، و نه سرباز وظیفه که مدارک آن چند ماه خدمت را واحد نظام وظیفه بایگانی کرده باشد. در واقع، معلوم شد که در آن هفت ماه نه معلم بودم، نه دانشجو بودم، نه بسیجی بودم، نه سرباز بودم. پس چه بودم؟ همان کشک! البته ناگفته نماند که اوضاع جوری دارد پیش می رود که قیمت کشک از شیر و ماست و کره و پنیر بیشتر است.
به هر حال، آن هفت ماه را انگار در مثلث برمودا بودم که هیچ جا به حساب نیامد. این طور شد که پایانِ خدمت ام منهای آن ایامی که با دوست بسر شد، شد همان حکم بازنشستگی ام که در آن معمولاً پس از چند جمله ی تعارفی(!) می نویسند که «شما به افتخار بازنشستگی نائل شده اید». افتخار داشتنِ آن حکم هم نصیب ام نشد زیرا هنوز به دستم نرسیده در همان اداره ی بازنشستگی گم و گور شد. الحمدلله. انگار نه خانی آمد و نه خانی رفت. همه اش عینِ خیال بود. یعنی کشک! حالا هم چون می نویسم، یقین دارم که هستم، آن هم با مدرکِ موقت و کم اعتبارِ زندگی!