مؤلف هایی که متن شده اند و متن هایی که بخشی از اندیشه و فرهنگ مردم شده اند

مؤلف هایی که متن شده اند و متن هایی که بخشی از اندیشه و فرهنگ مردم شده اند

از مؤلف ها متن هایشان می ماند و از متن ها اندیشه هایی بی نام و نشان در میان مردم باقی می ماند که نامگذاری شان چیزی از تأثیری که روی اندیشه و رفتار مردم گذاشته اند نمی کاهد، زیرا همان اندیشه بر حسب نیازی مشابه و با توجیهی دیگر و با برچسبی دیگر، که صد البته باز هم بی نامی یا نامداری اش مهم نیست، پا به قلمروهای کوچک و بزرگِ زندگی مردم می گذارد. تا وقتی که متن زنده است و گوینده، چه اهمیتی دارد که مؤلف مرده باشد یا زنده، حرف های اضافی بزند یا ساکت بماند؟

حتی اگر از متن های دیگری که یک مؤلف دارد کمک بگیریم تا متنی از او را که داریم می خوانیم بهتر بفهمیم، به این معنی نیست که او را زنده کرده ایم تا خودش برایمان تفسیر کند که معنی حرف هایش چیست. حتی اگر متن هایی را از آشنایان و همکاران و نزدیکانش، چه مرده و چه زنده، در دست داشته باشیم و بخوانیم تا متن های او را شرح دهند، باز هم سروکارمان با میراثِ مؤلف های مرده ای است که خودشان و متن هایشان نیازمند شرح های پی در پی است. چه لزومی دارد که اینقدر این در و آن در بزنیم و از این متن به آن متن برویم تا به برداشتی برسیم که باز هم بدون داشته های خود متن اصلی بعید نیست پا در هوا باشد؟ موضوع «مرگ مؤلف» را نبایستی تنها در هنگام تحلیل متن کوتاهی مانند یک شعر مطرح کرد. متن های جدّی تر و دَرهم و بَرهم و مشکوک زیادی در زندگی هست که با نگاه به آن ها از این زاویه و با خواندن فاتحه ای برای مؤلف هایشان می توان بحث های حاشیه ای دور و برشان را کم کرد یا از بین برد. اجازه بدهید با نمونه ای سیاسی-مذهبی-اجتماعی این نکته را روشن کنم:

مجموعه ی سه جلدیِ شریعتی به روایت ساواک دارای متن ها یا به اصطلاح اسناد و مدارکی است در مورد دکتر علی شریعتی و رابطه یا ماجراهایش با ساواک یا در زندانِ ساواک؛ چه به عنوان فردی که تحت نظر بوده است، چه به عنوان فردِ آزادی که نامه هایی را برای معرفی خود خطاب به مسئولین ساواک نوشته است، و چه به عنوان زندانی ای که متن هایی را برای دفاع از خود در پاسخ به پرسش های بازجوها نوشته است.

رضا علیجانی کتابی نوشته است به اسم شریعتی و ساواک(مروری تحلیلی بر سه جلد اسناد ساواک درباره دکتر شریعتی). در واقع، رضا علیجانی در این کتاب به تجزیه و تحلیل متنِ نامه ها و بازجویی ها و اسنادی پرداخته است که بعضی ها پس از خوانش شان به این نتیجه رسیده اند که دکتر علی شریعتی با رژیم شاه همسویی یا با ساواک همکاری داشته است.

برای کسی که پذیرفته است که دکتر علی شریعتی مؤلفی مرده است و می داند که متن ها و افکارش هنوز زنده اند و با نام و یا بی نامِ او ورد زبان مردم و حتی وارد زندگی مردم شده اند، یک جلد یا سه جلد یا صد جلد به دفاع از او یا برای حمله به او نوشته شود، چیزی از تآثیر آنچه که به یک یا سه یا به صد دلیل ماندنی بوده است نمی کاهد.

کسی که کتاب های شریعتی را می خواند و متن هایش را با پذیرش «مرگ مؤلف» تجزیه و تحلیل می کند و کارکردشان را از شرح حال شخصی و زندگیِ خانوادگی و اجتماعی و سیاسی اش جدا و ورای این ها می داند، لزومی ندارد که به متن هایی که برای محکوم کردن یا تبرئه اش نوشته اند توجهی بکند. آن دکتر علی شریعتی ای که حالا دیگر متن شده است، بدون نام همچنان با حرف های درون متن اش دارد همان کار را می کند. حتی کسانی که از دکتر علی شریعتی بدشان می آید چون فکر می کنند که او با ساواک کنار آمده بود، چیزهایی از سیاست، آزادی بیان، مذهب و مبارزه برای عدالت در اندیشه و گفتار و کردارشان است که ردّ نوشته ها و متن های دکتر علی شریعتی در آن ها دیده می شود.

بگذارید جور دیگری برایتان از«متن های بی مؤلف» بگویم. آن متنی که دین اسلام و مذهب تشیع را متفاوت از متن های رایج معرفی می کرد پیش از متن های دکتر علی شریعتی وجود داشته است. شاید غیر از او، خیلی های دیگر نیز با دیده ها و شنیده ها و خوانده های جسته گریخته شان آشناییِ نسبی ای با اندیشه ی موجود در آن متن ها داشته اند بی آن که مؤلف هایشان را بشناسند. این آشناییِ با مؤلف های گمنام یا مرده چه ارزشی دارد در جایی که اندیشه ها ارزشمند و زنده اند؟ به عنوان مثال، محمدحسن شریعت سنگلجی(1322-1271) پیش از دکتر علی شریعتی زندگی اش را وقف بازنگری تشیع و مبارزه با خرافات موجود در مذهب کرده بود. در واقع، متنی که دکتر علی شریعتی و خیلی های دیگر از آن رونویسی کرده اند و متن های خودشان را به آن افزوده اند، متنِ امثالِ او بود. خیلی ها شریعت سنگلجی را نمی شناسند و این جهل شان مهم نیست. خسرو گلسرخی در «شعر بی نام» خوب و درست گفته است که:

این عابرانِ خوب و ستم بَر

نام تو را

این عابران زنده نمی دانند

و این دریغ هست اما

روزی که خلق بداند

هر قطره قطره ی خون تو

محراب می شود...

عجیب است که نامِ خسرو گلسرخی نیز از لکه های حرف های دور و بری هایش پاک نماند. یکی می گفت که آن شجاعتی که گلسرخی در جلسه ی دادگاه نظامی از خود نشان داد به این خاطر بود که فکر نمی کرد واقعاً می خواهند او را اعدام کنند. این شعر گلسرخی ثابت می کند که او به تآثیرِ قطره قطره ی خون خود در دگرگونی زندگی مردم بیش از حرف های ورد زبان مردم در مورد خودش می اندیشید. کم نیستند افرادی که، با این که ظاهراً او و مرام او را قبول ندارند و نیز شاید حرف مخالفانش را پذیرفته باشند، در مبارزه برای عدالت ناخودآگاه همچون او می اندیشند و شعارهای او را تکرار می کنند. در مورد دکتر علی شریعتی، یعنی آن «شریعتی»ای که متن شده است، نیز همین را می شود گفت. خیلی ها حالا بی نامِ او سرگرم تکثیر و ترویج اندیشه های اویند و فکر می کنند که این اندیشه ها از خودشان است. خیلی ها پس از اندوخته و آمیخته شدن بسیاری از متن های او در بطن فرهنگ جامعه به گونه ای می اندیشند و رفتار می کنند که او با متن هایش غیرمستقیم به آن ها یاد داده است. بنابراین، پذیرفتن حرف ها و اندیشه های یک متن چیزی جدا از شناختن یا پذیرفتن شخصیتِ مؤلفِ آن متن است. «مرگ مؤلف» با این سخن قصار در میان همگان جا افتاده است که مبینید که می گوید، ببینید چه می گوید. متن ها، به کمک هم و بدون منت کشی از مؤلف هایشان، به اندازه کافی حرف برای خوداظهاری دارند.

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (64) آوار آفتاب: بیراهه ای در آفتاب-2

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (64) آوار آفتاب: بیراهه ای در آفتاب-2

یکی از شرایط ایجاد و برقراری تفاهم بین گوینده و مخاطب اش این است که این مخاطب بتواند خود را در موضع و حسّ و حالی قرار بدهد که این گوینده در آن بوده و این متن اش در واقع شرح همان است. مخاطب در وهله ی نخست با متنی که دارد می شنود یا می بیند، یا به عبارت دیگر، دارد می خواند، می تواند به درکی از موضع و حسّ و حالِ گوینده برسد. البته، بعید نیست که خود گوینده نیز در وصف آن موضع و بیان آن حسّ و حال عاجز بوده باشد. نخستین مفسرِ آن حسّ یا اندیشه ای که گوینده داشته است، بدون تردید خودش بوده است. ناتوانی اش در بیان آن بیش از ناتوانیِ مخاطب در دریافتِ معنی متنی است که او آفریده است، زیرا این متنی که نزد مخاطب است دارای مرزهای محدودتری نسبت به مرزهای آن حسّ و اندیشه ای است که گوینده با این متن اش خواسته است آن ها را مرزبندی کند. دریافتِ معنیِ حرف گوینده برای مخاطب، که مفسر دوم متن اش است، آسان تر از بیان حسّ و اندیشه ی درون آن برای گوینده ای است که با این متن خواسته است آن حسّ و اندیشه را به دیگران منتقل کند، یا دست کم، آن را برای خودش شفاف سازی کند. تمامِ بضاعت اش در هنگام بیانِ آن همین بوده است. مخاطب یا همان مفسر دوم معلوم نیست حتی اگر معنی متن را درست گرفته باشد، توانسته باشد آن حسّ و اندیشه ی گوینده را درست بگیرد. به عنوان مثال، وقتی که سهراب می گوید:

آن سوی باغ، دست ما به میوه ی بالا نرسید.

با این که درک معنی این جمله برای خواننده آسان است، به همان آسانی گفتن اش برای گوینده، امّا درک حسّ و اندیشه ای که پشت آن بوده است برای مخاطب به همان اندازه ای دشوار است که بیان درست و دقیق آن برای گوینده بوده است. یعنی گوینده، یا سهراب در این مورد، خودش هم مدّتی که بگذرد، از روی معنی ظاهری این متن اش نمی تواند به درستی و دقیقاً به همان حسّ و اندیشه ای که داشته است برسد. چه بسا، بعدها برای فهم همان چیزی که خودش گفته است، حال و روزش بهتر از مخاطب هایش نباشد، زیرا آن حال و روزی را که در هنگام آفرینش این متن داشته است حالا دیگر ندارد و آن را گم کرده است.

مخاطب نمی تواند بفهمد که «آن سوی باغ» چه خبر بود و چه مشکلی وجود داشت که راوی ادعا می کند که دست ما به میوه ی بالا نرسید.

این سوی باغ مگر چه خبر است و قرار است چه اتفاقی بیفتد و چه فرصتی برای ما فراهم شود که او فکر می کند دست ما سرانجام به میوه ی بالا خواهد رسید؟ او در آخرین جمله اش می گوید:

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر را در سبد ما افکند.

«سایه ی نی» یعنی چه؟ یعنی کجا؟ «شاید جایی» یعنی کجا؟

«ساقه ی آخرین» به نظر می رسد چیزی مانند آن چوب خشکیده و باریکی است که آدم در حال غرق شدن چاره ای جز توسل به آن ندارد. این همان «امید آخرین» و آخرین ساقه ای است که می شود انتظاری از آن داشت. این «آخرین بودن»اش فقط در این است که بالاخره توانسته است ما را به چیزی که می خواستیم برساند، ولی چون هنوز ما را به آن نرسانده است، هم وجودش و هم آخرین بودن اش، هر دو خیالی است. این ساقه ی آخرین قرار است ما را به «گل برتر» یا همان «میوه ی بالا» برساند.

خواننده ای که می خواهد خودش را یکی از این «ما» بداند، بایستی خیلی دقت کند تا بفهمد که طبق گفته های راوی حالا کجاست. این راویِ ما چنان با رمز و گوشه و کنایه و استعاره حرف می زند که هر کسی(و در اینجا هر خواننده ای) پیش از همراهیِ با او برای رفتن به جایی که نمی داند کجاست، بایستی نخست بفهمد که حالا مگر کجاست و این جایی که هست مگر چه بدی یا کم و کسری دارد که لازم است پا به پای او از اینجا برود.

راوی جوری به جای «ما» حرف می زند انگار که همه همان تجربه و حسّ و فکری را دارند که او داشته است. بنابراین، وقتی که می گوید:

وزیدیم، و دریچه به آیینه گشوده شد

انتظار دارد که همه به دلیل همراهی شان با او بدانند که این «وزیدن»شان چه وزیدن یا چه کاری بوده و چه دریچه ای به روی چه آیینه ای برایشان گشوده شده است.

خواننده ی این شعر اگر نتواند یکی از این «ما» بشود، نمی تواند «اینجا» و «آنجا»یی را که راوی معرفی کرده است بشناسد. تنها راه شناسایی این جاها همین متن است.

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (64) آوار آفتاب: بیراهه ای در آفتاب-1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (64) آوار آفتاب: بیراهه ای در آفتاب-1

بیراهه ای در آفتاب

ای کرانه ی ما! خنده ی گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است.

در پی صیحی بی خورشیدیم،

با هجوم گل ها چه کنیم؟

جویای شبانه ی نابیم، با شبیخون روزن ها چه کنیم؟

آن سوی باغ، دست ما به میوه ی بالا نرسید.

وزیدیم، و دریچه به آیینه گشود.

به درون شدیم، و شبستان ما را نشناخت.

به خاک افتادیم، و چهره ی «ما» نقش «او» به زمین نهاد.

تاریکی محراب، آکنده ی ماست.

سقف از ما لبریز، دیوار از ما، ایوان از ما.

از لبخند، تا سردی سنگ: خاموشی غم.

از کودکی ما، تا این نسیم: شکوفه-باران فریب.

برگردیم، که میان ما و گلبرگ، گرداب شکفتن است.

موج برون به صخره ی ما نمی رسد.

ما جدا افتاده ایم، و ستاره ی همدردی از شب هستی سر می زند.

ما می رویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایه ها خواهد نشست؟

برویم از سایه ی نی، شاید جایی، ساقه ی آخرین، گل برتر را در سبد ما افکند.

حرف های سهراب جوان اغلب، حتی هنگامی که مانند حرف های این شعر از «ما» می گوید یا به جای «ما» سخن می گوید، خیلی گُنگ است، زیرا انگار دارد با خودش حرف می زند. آن سهرابی که بعدها لحنِ پیامبرانه می گیرد، چه هنگامی که با حسِّ درونیِ «ما» و چه هنگامی که به نمایندگی از همگان یا خدایانامر و نهی می کند و باید و نباید می آورد، حرف های ساده و حرف های کنایی و استعاری اش مفهوم است- مانند آن پیامی که در راه دارد یا آیه هایی که در «سوره ی تماشا» می خواند. همه شان مثل یک تکه چمن روشن است. ادعای او این است و من تنها کسی نیستم که این ادعای او را در مورد بسیاری از شعرهای بعدی اش پذیرفته ام.

آن پیامبری سخن اش تأثیرگذار است که بتواند ساده و به زبان مردم سخن بگوید. شاید بگوییم که ممکن است ایراد از خودِ مردم باشد که درک شان پایین است و خودشان را برای پذیرش حرف های مهم آماده نکرده اند، در صورتی که سهمِ کسی که حرف مهمی برای گفتن دارد و نمی تواند راهی برای ایجاد ارتباط با مخاطب هایش پیدا کند، در نفهمی ها یا سوء تفاهم های بوجود آمده کم نیست. در قرآن آمده است که قوم شعیب او را به دلیل ناتوانی اش در بیان حرف ها و اهدافش ناتوان و ضعیف یافتند:

قَالُوا يَا شُعَيْبُ مَا نَفْقَهُ كَثِيرًا مِّمَّا تَقُولُ وَإِنَّا لَنَرَاكَ فِينَا ضَعِيفًا ۖ ... [١١:٩١]

گفتند: اى شعيب! بسيارى از آنچه را كه مى‌گويى نمى‌فهميم و ما به راستى تو را در ميان خود ناتوان مى‌بينيم، ....

لقبِ حضرت شعیب «خطیب الانبیاء» بود، زیرا برای مردم سخنرانی های طولانی می کرد. حرف هایی که قرآن از زبان او خطاب به قومش بیان کرده است، از جنس حرف های خود قرآن و در نتیجه ساده است. شاید این طور به نظر برسد که قرآن پیچیدگی حرف های او را کم کرده است تا عرب های زمان پیامبر(ص) بتوانند ماجرای او و حرف های او را بهتر بفهمند، امّا بیشتر به نظر می رسد که برای قومِ شعیب عمل به فتوای فقهی اش و عواقبِ یکتاپرستی در مورد رعایت انصاف و عدالت در برخوردها و در معامله هایشان با یکدیگر دشوار بود وگرنه قرآن تأکید می کند که هر پیامبری به لسانِ قومِ خودش با آنها حرف می زده است. منظور از زبان در اینجا فقط عربی و عبری و مانند این ها نیست، بلکه زبان با همه ی ویژگی هایی است که فهم آن را برای مخاطب ها آسان می کند. مشکلِ مخاطب های پیامبران زبان ندانی و زبان نفهمی شان نبود. مشکل اصلی شان عمل به چیزی بود که نتیجه اش را می دانستند و می فهمیدند. خیلی ها خیلی زود به یگانه پرستیِ بدون هزینه و بدون دردسر تن می دهند. امّا، از دست دادن موقعیت ها و مقام های اجتماعی و وضعیت و درآمدِ مطلوب اقتصادی، کوچک ترین دردسر و کم ترین هزینه ای است که کسی که دین و فرهنگ آبا و اجدادی اش را کنار می گذارد بایستی تحمل کند. در زمان پیامبر(ص) این چنین بود. حالا هم همین طور است. خیلی از هواداران سهراب به بایدها و نبایدهای او عمل نمی کنند. همین طوری از حرف های لطیف اش خوش شان می آید و آنها را از متن کامل شان در می آورند و همچون سخنان قصارِ استادان اخلاق و عارفان از تکرارشان به خود می بالند.

پس، هر کسی که برای مردم پیامی دارد و از آنها چیزی می خواهد، ناچار است به زبانی سخن بگوید که برای آنها قابل فهم باشد، حتی اگر آنها را به انجام یا عدم انجام کارهایی فرامی خواند که خلاف عادت و سنت شان و در نتیجه برایشان سخت باشد.

بنده بر این باورم که دشواریِ سخن سهراب جوان به این دلیل است که او با خودش دارد حرف می زند و گاهی اصلاً حواسش نیست که ممکن است این حرف هایش به گوش دیگران نیز برسد. به نظر می رسد که خودِ مؤلف با هدفی که در پیش دارد و با شناختی که از مخاطبانش دارد، بهتر از هر کسی می تواند تعیین کند که حرف هایش تا چه اندازه ساده و در چه سطحی قابل فهم است. به عنوان مثال، قرآن خودش می گوید که چه اندازه ساده وقابل فهم است. اگر این چنین نبود نمی توانست شفا و رحمتی برای همه ی جهانیان باشد. تأویل ها و تفسیرهای عجیبِ بیرون از متن و دور از ذهن بعضی ها این اندیشه ی ضدّ قرآنی را به مردم القا کرده است که هر کسی نمی تواند آن را بخواند و بفهمد. استنباطِ این خواص کار را به جایی رسانده است انگار قرآن فقط برای فقها نوشته شده است. آن قرآنی را که ابوذر و عمار و بلال و خیلی از اعراب بیسواد می توانستند بفهمند و الگوی زندگی و مرگ شان شده بود، به نظر می رسد حالا تا کسی مجتهد نشود نمی تواند روخوانی اش را انجام بدهد یا در موردِ معنی اش خرده فرمایشی داشته باشد چه برسد به تفسیر و نقد و گُنده فرمایش هایی که برای او غلط زیادی به حساب می آید. خودِ قرآن بارها و بارها روی سادگی موضوع و معنایش تأکید کرده است. در آیه ی هفده از سوره ی قمر تأکید شده است:

وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ [٥٤:١٧]

و قطعا قرآن را براى پند آموزى آسان كرديم، پس آيا پند گيرنده‌اى هست؟

همچنین، در آیه ی 58 از سوره ی دخان:

فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ [٤٤:٥٨]

پس جز اين نيست كه اين [قرآن‌] را به زبان تو آسان ساختيم، باشد كه پند گيرند

و آیه ی 97 از سوره ی مریم:

فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنذِرَ بِهِ قَوْمًا لُّدًّا [١٩:٩٧]

جز اين نيست كه ما اين [قرآن‌] را به زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزكاران را بدان مژده دهى و ستيزه گران را بدان بترسانى.

و چندین آیه ی دیگر.

بنابراین، قرآن خوانی و قرآن دانی و مسلمان شدن و مسلمانی کردن به این سختی ها که امروزه کفِ آن ها را تا سقفی بسیار بلند و دور از دید بالا برده اند نبوده است. حدّ معقول برای ایجاد ارتباط مطلوب با مخاطب های بی شمار هر چه پایین تر باشد بهتر است. به میزان سواد و نوعِ سوادِ مخاطب ها نمی توان دل خوش کرد. گاهی آدم های تحصیلکرده ی دارای مدارک عالی در هنگام بحث از موضوعی ساده چیزی نمی دانند یا خود را به نفهمی می زنند. برعکس، گاهی آدم های کم سواد حرف اصلی و ساده ای را که در لفافه ی معادله ای جا داده شده است درجا می گیرند.

برگردیم به سهراب و شعرِ «بیراهه ای در آفتاب».

سهراب جوان مانند فردی که دارد دعا می خواند می خواهد خودش و «ما»ی خودش را از بیراهه ای در آفتاب بیرون بکشد و به راه بیاورد. «ای کرانه ی ما» ندایی به جای «ای خدای ما» است.

ای کرانه ی ما! خنده ی گلی در خواب، دست پارو زن ما را بسته است.

به زبان ساده یعنی این که ما دست از پارو زدن کشیده ایم و نمی توانیم خودمان را به تو، کرانه ی خودمان، برسانیم. به جای این که پارو بزنیم، با دیدنِ خنده ی گلی که در خواب است، در همان جایی که با پارو زدن مان به آن جا رسیده ایم ایستاده ایم. چرا؟ شاید برای این که می پنداریم دیگر به مقصدمان رسیده ایم یا دست کم به آن نزدیک شده ایم. بدون شک، «خنده ی گل» مقصدمان نیست. این خنده نشان و راهنمایی است برای این که متوجه بشویم که داریم به کرانه ی دیگری نزدیک می شویم. این لبخند دارد به ما بیراهه ای را نشان می دهد. این «گل» که در خواب است چیست؟ به نظر می رسد که همان « پرتو خورشید» است و این لبخند در واقع نخستین پرتو خورشید در صبح یا همان «فجر کاذب» است. سهراب در ادامه می گوید:

در پی صبحی بی خورشیدیم، با هجوم گل ها چه کنیم؟

بقیه ی متن باید بتواند به ما بگوید که پارادوکس «صبح بی خورشید» با چه تعبیری می تواند وجود داشته و معنی دار باشد. «هجوم گل ها» به پرتوهای بعدی نور برمی گردد. راوی یا ناخدا یا پیبامبر این قوم دارد می گوید که همگی در پی صبحی بی خورشیدند در حالی که پرتوهایی از خورشید همچون گل های شکفته شده دارد بر سرشان می ریزد. او می گوید:

جویای شبانه ی نابیم، با شبیخون روزن ها چه کنیم؟

«شبانه ی ناب» همان «صبح بی خورشید» است. این دو عبارت روی هم رفته به ما می گوید که «صبح بی خورشید» همان صبح نابی است که روشنی اش از خورشید نیست، همان طور که «شبانه ی ناب» آن شبی است که روشن است ولی نه از نور خورشید. اما، «هجوم گل ها» در صبح و «شبیخون روزن ها» در شب نگذاشته است که به آن چیزی که ناب است و خواسته مان است برسیم. «شبیخون روزن ها» همان «هجوم گل ها»ست. راوی می خواهد بگوید که ما گرفتار صبحی شده ایم که نمی خواستیم.

این حرف ها، هر چند به تنهایی یا باهم، تا اینجا معنی و منظوری دارد، ولی معلوم نیست که مخاطب های این هدایت کننده را تا آخر کار به کجا می خواهد برساند. آن هایی که سوارِ قایق پارویی اش هستند، که البته فرضی اند، ناچارند با او به هر سویی که او می رود بروند، دیگران با چه برداشتی از متن پیامش می توانند سر قایق شان را به سمتی تنظیم کنند که قایق او دارد می رود؟ تشخیص راه و بیراهه با اوست.

ادامه دارد