کِی «نقدِ تر» انگیزد خاطر که حزین باشد-1

 

در آن اوضاع و احوالی که خسرو گلسرخی مقالاتی مانندِ «ادبیات و توده» را می نوشت، نویسندگان و شاعرانی بودند که همه ی همّ و غم و نقدشان برای این بود که در تاریخ ادبیات معاصر سری میانِ سرِ کله گنده ها دربیاورند و اگر دست می داد و بخت و حتی تخت هم یاورشان بود در نامداری با بزرگانی همچون سعدی و حافظ و مولوی و ... پهلو بزنند. گلسرخی آن خاطرِ شاد و شیرینی را که باعث شود به این هواها دل خوش کند نداشت، و در پی آرمان دیگری بود. او از اغلبِ شاعران زمانه اش دلِ پُری داشت. در «سیاستِ شعر، سیاستِ هنر» می نویسد:

یکی از دلایلی که بیماریِ فرم گریبانگیر شعر شده، دلیلِ داشتن سبک مستقل است. مسئله ی «سبک» برای بیشترِ شاعرانِ ما آنقدر اهمیت به خود گرفته که جز آن به هیچ چیزِ دیگری نمی اندیشند. و این سبک، چیزی جز فرم نیست. چون چنین نوشته اند که تشخص هنری کسی دارد که سبک خاص «خود» را داشته باشد. [...در حالی که] ارزش کار هنرمند در میانِ مردم تعیین می شود و در خدمتگزاری آن به ایدئولوژیِ آگاهی بخش، نه در سبک، نه در مکاتب ادبی، و نه در نقد سوداگرانه ی هنری. (شمس لنگرودی، تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد چهارم، ص315)

 

مخالفتِ خسرو گلسرخی با «نقد سوداگرانه ی هنری» به ما این را می فهماند که نقدِ ادبی نیز نباید در حدّ «نقدِ ادبی برای نقدِ ادبی» باقی بماند. تجربه ی شخصی ام که بخشی از آن را می توانید با مطالعه ی نظراتِ دیگران درباره ی نوشته هایم با من شریک شوید، نشان می دهد که خیلی ها آنچنان شیفته ی نقاشان و فیلم سازان و بازیگران و شاعران و نویسندگان و خوانندگان و نوازندگان و خلاصه همه ی «آن»ها و «گان»های بزرگی که آثارشان موردِ نقد قرار می گیرد هستند که به هیچ وجه نمی شود با خیالِ راحت گفت که بالای چشمِ حتی یکی از آنها یا حتی بالای یکی از دو چشمِ شان یک لنگه ابرو وجود دارد. حالا اگر بگویید که روی هر دو چشم شان ابروهایی دارند، ولی لنگه به لنگه، دیگر باید منتظر هر بد و بیراهی که از زبانِ متعصبان روان می شود باشید.

همیشه به دانشجویانِ خود گوشزد و یادآوری  کرده ام که یادگیریِ زبان، انگلیسی یا هر زبانی ، حتی زبان مادری، در اصل برای این نیست که آن را جوری و به اندازه ای یاد بگیریم که اشتباهِ تلفظی و دستوری و کاربردی در گفتار و نوشتارمان نداشته باشیم یا فقط درستی ظاهر کلام را در گفته ها و نوشته های دیگران تشخیص بدهیم. جدّی ترین جنبه ی تمرینِ یادگیریِ هر زبانی در این است که یاد بگیریم که زبان را با چه ظرافت و دقتی برای بیانِ اندیشه مان به کار ببریم و یاد بگیریم که از کوچک ترین حرفِ همزبانِ خودمان نیز سرسری نگذریم. اگر به جای «ing» بعد از فلان فعل یا بهمان حرف اضافه مرتکب گذاشتنِ «ed» شده باشیم، جُرمی نکرده ایم، ولی یقین بدانید که اگر از پسِ فهمِ چم و خم های متونی که در زندگی مان حساس اند و نقش دارند برنیاییم، سرانجام جایی درمی یابیم که اگر سرمان کلاهی داشته است، برداشته اند؛ و اگر نداشته است، گذاشته اند. بعد، خودمان احساس گناه خواهیم کرد، گناهی که به دلیلِ عواقبِ اجتماعی اش از جُرمی کبیره ای است که فقط به شخصِ خودمان صدمه نمی زند و دارای بار و عواقب سنگین تری است.

به همچنین، در کلاس های ادبیات و نقد نیز همیشه گفته ام که هدف از نقد ادبی فقط درجا زدن در متن های انباشته در دکّه ها و چیده شده در قفسه های کتابخانه ها نیست. باید کنار دکّه ها نایستاد و از کتابخانه ها نیز بیرون زد و فراگرفته ها را روی همین زندگیِ اجتماعیِ آلوده به سیاست های مرموزِ و سیاست بازهای موذیِ مؤثر در زندگی فرهنگی و اقتصادی مردم پیاده کرد. باید نقد ادبی و هنری بتواند چشم مردم را برای نقدِ امور اجتماعی و مذهبی و سیاسی شان باز کند. کاری را که احمد شاملو با شعرش می خواست انجام بدهد، منتقد بایستی با نقدهایش انجام بدهد. شاملو در «با چشم ها» می گوید:


ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
من
   قطره
   قطره
   قطره
   بگریم
تا باورم کنند.

 

ای کاش می‌توانستم
                         ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.

 

ای کاش
می‌توانستم!

 

نقدی که امثالِ بنده انجام می دهند همیشه درگیر این «ای کاش» ها بوده است. هدف از نمونه کارهایی که در این وبلاگ انجام داده ام، در واقع این بوده است که همه یاد بگیرند که همه چیز را با مطالعه و با به کارگیریِ اصولِ معقول و منطقی و رویکردی مناسبْ نقد کنند تا به آسانی فریبِ رفتار و گفتارِ ظاهریِ سیاسی کارها را نخورند، مخصوصاً فریب آن کسانی را که سیاستِ اقتصادی شان را با کاشی ها و کتیبه های مذهبی تزئین می کنند و موجه جلوه می دهند. همه باید یاد بگیرند که هر چیزی و هر پدیده ای را، از سخنی کوچک گرفته تا رفتارِ صاحبْ سخنی بزرگ، همچون متنی گسترده با رویکرد و استدلالی گویا نقد کنند تا هیچ بزرگ و هیچ کوچکی با مشاهده ی آگاهی و حواسْ جمعیِ مردم فرصتِ کوچک ترین لغزشی را پیدا نکند. جالب است که همان هایی که خودشان در عالم سیاست و اقتصاد بزرگترین لغزش ها را داشته اند، از مأخوذ به حیاییِ مردم سوء استفاده می کنند و جوری کوچک ترین اشتباهاتِ مردم را نقد می کنند که این بیچاره ها دچار ناراحتی وجدان می شوند و احساس می کنند که بزرگترین گناهانِ کبیره را انجام داده اند. محض نمونه عرض کنم که آنهایی که با سیاست ها و برنامه های ناکارآمدِ خود باعث اسراف ها و حیف و میل ها و دزدی ها ی چند هزار میلیاردی از مالِ مردم شده اند، مردم را برای روشن گذاشتن یک لامپ نُه واتی تا قعر جهنّم فرو می برند و حتی اگر خدا رضایت بدهد، این حضرات رضایت نمی دهند که کمی از خیالِ بادِ کولر بهشت هم به این به اصطلاح اسراف کارها برسد. آنها که بی سوادی و طرح های غیرتخصصی شان باعث خشکی مزارع و بی آبی شهرها شده است، با پررویی همه چیز را به گردن افرادی می اندازند که آخرین جرعه ی لیوان آب شان را روی زمین ریخته اند. درست است، اسراف خوب نیست، ولی پررویی و بی چشم و رویی از اسراف بدتر است. پیامبر(ص) می فرماید: یک روز از زندگی پادشاه دادگر، بهتر از چهل روز باریدن باران است؛ و حدّی که در زمین اقامه شود. پاکیزه تر از عبادت یک سال است.(الحیاة، جلد دوم، محمدرضا حکیمی، ص 672-673)

 

مردم باید مسئولانه جوری حرکات و سکناتِ یکدیگر، مخصوصاً مسئولین رسمی، را زیر نظر بگیرند و نقد کنند که طرف های مقابل شان خیال نکنند که منتقدان شان گاگول اند و نسیه حرف می زنند.

به آدمی که ادعا می کند علی وار زندگی و کار می کند با نقدی پیرنگ دار می توانیم حالی کنیم که ما نیز چهارچوبِ زندگی و حکومتِ علی وار را می شناسیم و یک چیزهایی سرمان می شود که بر اساسِ آن ها کار و زندگی فرد یا جمعی مثلِ او را نقد کنیم و محک بزنیم و ببینیم کجاهای کار و زندگی شان به آن حضرت می خورد. با الگویی مشخص می شود به مدعیانِ حرّافِ خالی بند فهماند که همه با دلیل و مدرک می فهمند که علی وار زیستن و حکومت کردن یعنی چه و چه طور. فقط سنگ علی را به سینه زدن و از حُبِّ او دم زدن کافی نیست. در ادامه نمونه ای ساده از چنین نقدی را نشان شان و نشان تان می دهم:

از قرآن های تفسیرداری که مدّتِ کوتاهی است به بازار آمده و می تواند خیلی از علی دوست ها را راضی کند، تفسیر یک جلدی امیربیان است. در این کتاب، غیر از تفسیرِ حضرتِ علی(ع) از برخی آیات، به روایاتِ زیادی برمی خوریم که در آن ها ادعا شده است که بسیاری از آیاتِ قرآن در موردِ آن حضرت است یا در شأن ایشان نازل شده است. گاهی چنین ادعاهایی از زبانِ خودِ امام(ع) نیز بیان شده است. چون علی(ع) قرآنِ ناطق و عامل به آیات و احکام قرآن بوده است، حتی اگر از زبان و با بیانِ ایشان این آیات این گونه تفسیر نمی شدند، بسیاری از متون تاریخی گواهی می دهند که گفتار و رفتارِ ایشان پژواک و بازتابِ آیه یا آیاتی از کتاب الله است. افتخار بزرگی است اگر توقفِ در آن موجبِ کوچکیِ دوستدارانِ آن حضرت نشود. تفسیر امیربیان با چنین سیاق و با سیاستی مشخص شکل گرفته است. اما، مشکلِ ما اغلب در درجا زدن روی همین افتخارات بوده است. از حُبِّ علی نتوانسته ایم خیلی آن طرف تر برویم. این که امامتْ حقِّ امام علی(ع) بوده و حالا حقِّ هر کسی است که در حرف و عمل پیروِ اوست نیازی به تأکید یا تبلیغِ بیش از حدّ و اغراق آمیز ندارد. دکتر علی شریعتی در کتاب امت و امامت مثال خوبی برای اثبات حقِّ امام می زند. او می گوید که امام مانندِ قله ی دماوند است. بلندی و امامت اش نیازی به اثبات ندارد. با گزینش شورایی خاص یا با رأیِ اکثریت نیز نمی شود ثابت کرد که مثلاً تپه ای حقیر از قله ی دماوند بلندتر است. حق با دکتر است. کسانی که تلی از خاک یا کُپه ای از گِل را مرتفع می بینند فقط ساده لوحی خودشان را نشان می دهند. معمولاً حاکمان برای این که ثابت کنند که خودشان سربلندتر از امامانِ بلندمرتبه اند، آنان را به هر طریقی که شده از سر راهِ خود و مردم برمی دارند. یادِ صحنه ای از مجموعه ی سربداران افتادم که خیلی خوب این خصلتِ حاکمانِ امام کُش را به تصویر کشیده است. نقلِ به مضمونِ این صحنه چنین است: طغایْ تیمورخانِ مغول می گفت: یک بار دیدم که برده ای از من قد بلندتر است. دستور دادم او را گردن زدند و سرش را بریدند تا هم قدِ من شد.

خود را با ریاکاری و خودنمایی و قدرت نمایی بلند بالا معرفی کردن درست مانند کار کودکان کوتاه قدی است که برای این که نشان بدهند از همبازی هایشان کوتاه تر نیستند، روی پنجه پاهایشان می ایستند و به اصطلاح «پابلندی» می کنند. یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد!

امام بودنِ هر امامی با متعهد و مقید بودنِ او به قرآن و سنت است که برجسته می شود. بنابراین، این خودِ قرآن است که در وهله ی نخست برای هر کسی، از جمله خودِ پیامبر(ص) و هر امامی، امام است. پس، اگر در زمانی هیچ شخصی نباشد که بتوان او را در قامتِ یک امام دید، امت بایستی خودِ قرآن را امام قرار دهند و از آن پیروی کنند تا طبقِ آن حدیث مشهور «جاهل از دنیا نروند». پیروی از قرآن با نمونه هایی که از سنت و روایت در پشتیبانی از آیاتِ آن وجود دارد کاملاً امکان پذیر است. به قولِ حافظ، هر جایی هم که دچار شک شدیم و نمی دانیم که دقیقاً چه بکنیم، یک چیز را خوب می دانیم و آن این است که: کار بد مصلحت آن است که هرگز نکنیم. پرسشِ مهم این دست که از کجا بدانیم که چه کاری بد است و چه کاری خوب. راستی، اصحاب پیامبر و تابعینِ پس از آنها و نسل های نزدیک به آنها که درست تر عمل می کردند، با چه تحلیل و تدبیری درست را از نادرست و خوب را از بد تشخیص می دادند؟

ساده ترین و دم دست ترین پاسخ این است که آنها در نقدها و تفسیرهایشان سعی می کردند که رشته ی وحدت و پیوندی بین سنتِ پیامبر و قرآن با عملکرد خلفا و ائمه ببینند. در «تحلیل ها و نقدهایشان» وحدت و هماهنگی مشخصی وجود داشت. با درک چنین وحدت و پیوندی بینِ متونِ موجود، تصمیم می گرفتند که کاری را انجام بدهند یا انجام ندهند. نخست به خودِ قرآن رجوع می کردند و بعد بقیه را ملاک قرار می دادند تا سرانجام نتیجه بگیرند که، به عنوان مثال، این سودی که از فلان معامله دارد نصیب شان می شود حلال است یا حرام. معامله را فسخ کنند یا پی بگیرند. کلام خدا و پیام و تفسیر پیامبر برای بادیه نشینی مانند ابوذر اصلاً پیچیده نبود. آن را در چهارچوب مشخصی که قرار داشت می دید و می فهمید. غزالی در توجیهِ این حدیثی که از پیامبر نقل شده که می فرماید: اکثر اهل الجنة البُله، یعنی اکثر اهل بهشت از ابلهان هستند، می گوید که منظور این است که افراد ساده برای انجام تکالیف شرعی شان فلسفه بافی نمی کنند. همانی را که دستور آشکار پیامبر است و با سنت پیامبر پشتیبانی می شود انجام می دهند. یکی از دلایلی که غزالی چندان دلِ خوشی از فلسفه و فیلسوفان ندارد، همین روشن بودنِ تکلیفِ مسلمانان بدونِ توجه به اصطلاحاتِ فلسفی «وحدت وجود» و «اصالت ماهیت» و ... و این جور حرف ها و بحث هاست.

در بخشِ بعدی سعی می کنم با تحلیل ساده ای یک نمونه از طرز نگاه و برداشتِ بی تکلف از آیات و روایات را نشان تان بدهم.

 

ادامه دارد