نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(2)

نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(2)

 

در بخش نخست عرض کردم که دعای فرج وقتی با آگاهی اجتماعی-سیاسی قرائت می شود، دعوت به توحیدی است که به عدالت در همه ی امور زندگی مردم منجر می شود. کسی که دعای فرج را می خواند در واقع دارد از چیزی از وضع موجود انتقاد می کند. موضوع هر چه که باشد و ظلم در هر زمینه ای که روی داده باشد، حتماً نوعی از انحراف از توحید را می توان عاملِ آن دانست. یک جایی، فردی با مسئولیتِ رسمی و دولتی یا با مسئولیتِ دینی و اخلاقی از چیزی یا کسی ترسیده و مصلحت دیده است که به دارندگانِ زر و زور و تزویر «آری» بگوید. او آن «نه»ای را که با «لا اله الا الله» گفته بود فراموش کرده و به رنگِ زر درآمده است و زور می گوید و با تزویر تلاش می کند که حرف وعمل اش را الهی جلوه بدهد. دعای فرج به منتظران حضرت قائم(عج) یاد می دهد که در برابر چنین رفتاری بایستند. تفسیر آیت الله طالقانی از «قیام» مردم در مجالس به هنگام ذکر نام حضرت مهدی(عج) این بود که دستورِ انجام این عمل برای ادای احترام نسبت به ایشان نیست، وگرنه همین واکنش را حاضرانِ مجلس بایستی پس از شنیدن نام پیامبران یا امامان دیگر نیز داشته باشند. او بر این باور بود که این «قیام» برای نشان دادن آمادگی مردم برای فراهم کردنِ مقدمات نهضت جهانی ایشان است. باید «قیام» کرد و «قائم» را خواست. به قول استاد محمد رضا حکیمی بایستی «صالح» بود و «مصلح» را خواست. بنابراین، دعای فرج شکایتی از خود و از دیگران است. برای این است که همگی، به ویژه مسئولان دارای مقام و قدرت، خود را اصلاح کنند تا ثابت کنند که موحدند و لایق و منتظر عدالت.        

 

 وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکیٰ، یعنی شکایت تنها به جانب تو است.

این «تو» باز هم خداست. ما در صورتی حق داریم که شاکی باشیم که خودِ خدا از ما شکایت نداشته باشد. همین خدایی که انسان را جوری آفریده است که می تواند «اشرف مخلوقات» باشد و به همین دلیل است که پس از آفرینش اش در سوره ی مؤمنون با گفتنِ « فتبارک الله احسن الخالقین» به خودش احسنت می گوید، در همین سوره با پرسیدنِ «كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ» او را تحقیر می کند و به او می فهماند که مگر قرار است چند روز در این دنیا زندگی کند که برای راحتی و سرگرمی اش در آن هر غلطی می کند. این همه دست و پا زدن و حق کشی و ناحق خوری در دنیا برای همین چند روز ناچیز از زندگی اش است؟ یادآوری عمر کوتاه این دنیا و مرگِ حتمی اش برای این است که گفتار و رفتارش را خدایی تر کند. می گویند روزی عایشه از پیامبر(ص) پرسید که آیا کسی هست که مقامی برابر با مقام شهیدان داشته باشد. ایشان پاسخ دادند که آری، کسی که در روز بیست بار به یاد مرگ بیفتد. این به یادِ مرگ بودن یعنی چه؟ یعنی تا خواست دروغ بگوید به یاد بیاورد که مرگ هست و هیچ چیزی از دنیا برای او نمی ماند که برای به دست آوردن اش ناچار بشود که دروغ بگوید. تا خواست که غیبت کند، به یاد بیاورد که مرگ هست و نتیجه ی غیبت کردن اش هر چه که باشد، چیزی از آن برای او در این دنیا باقی نمی ماند. تا خواستی اختلاس و دزدی کند، مرگ را به یاد بیاورد و به داشته های مشروع و قانونی اش قناعت کند. تا خواست احتکار و مال اندوزی کند، با یادآوری مرگ به یاد بیاورد که هیچ چیزی را قرار نیست با خودش به گور ببرد. «مرگ» باعث می شود که غیرمستقیم خدا و آن آیه ی «كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ» را به یاد بیاورد و کاری کند که با ادعای مسلمانی اش جور دربیاید. متأسفانه گاهی در مجالس تا حرفی از مرگ پیش می آید، عدّه ای می گویند که بیایید از مرگ حرف نزنیم و به جای آن از خوشی حرف بزنیم. از خوشی گفتن خیلی خوب است به شرطی که به کارهای بد که بدون تردید به اشکالی از ظلم منجر می شود ختم نشود. به یادِ مرگ بودن به معنی بریدن از زندگی نیست، برعکس، نشان می دهد که هر کسی تا چه اندازه به زندگی دیگران نیز اهمیت می دهید و به هیچ وجه کاری را نمی کند که باعث رنج آنان در زندگی شود. خیلی از کارها را ما بی آن که بدانیم که نتیجه اش به دیگران، مخصوصاً به ضعیف ترها و فقیرترها، آسیب می رساند انجام می دهیم. به عنوانِ مثال، ما ممکن است از خود چنان ظاهر و رفتارِ فقیرانه ای نشان بدهیم که باعث شود فقیرانِ واقعی شناخته نشوند و حتی با این خودخواهی های ما درمانده تر شوند. کسی که از پیامبر(ص) شنیده است که فرموده اند که «سؤال» از فحشا و مکروه است و تا کسی نیازمند نباشد نبایستی دست دراز کند و از دیگران چیزی بخواهد، با چه بهانه ای وقتی که واقعاً به وامِ بانکی نیاز ندارد، تقاضای وام می کند و آن را به حساب بانکی اش اضافه می کند تا سود ماهیانه ی بیشتری دریافت کند؟ آن کسی که به کمکِ کمیته ی امداد یا به یارانه نیازی ندارند، چرا فکر می کند که خیلی زرنگ است که دارد دست دراز می کند و آن مبلغِی را می گیرد که برای او ناچیز است، در صورتی که اگر همان مبلغ به فقیری داده شود برای او لااقل یک چیزی هست. شاید آن مراجعی که بدون نیاز واقعی سائل شده اند و از خود ضعیف ترها را از یاریِ بیشتر محروم کرده اند احادیثی از این دست را در نظر داشته اند که کارشان را حرام دانسته اند.

هر کسی با رفتارِ خودش نشان می دهد که تا چه اندازه به فکر دیگران است. این تنها حکومت نیست که مسئول فقر مردم است، گرچه بزرگترین و قدرتمندترین مسئول در این زمینه همان دولت است، چه اسلامی باشد و چه نباشد. باید پذیرفت که خودِ مردم نیز، مخصوصاً مردمی که ادعا می کنند منتظر امام و حاکمی اند که مجری عدالت است، لازم است که عاملِ به عدل باشند. دکتر علی شریعتی، در سال 1356 چند ماه پیش از هجرت، در جلسه ای خصوصی که توأم با پرسش و پاسخ بود و متن آن در مجموعه آثار 10، جبهه گیری طبقاتی اسلام، آمده است، ژاپنی ها را به عنوان ملّتی که چنین حسّ مسئولیتی دارند مثال می زند و می گوید:

باید جامعه ای مادی با عالی ترین سطح برخورداری و بیشترین سرعت تولید داشت، اما افرادی عارف و معنویت گرا. نمونه ی ژاپن نشان داده که زهد و عرفان گرائی فردی چگونه می تواند حتی در تولید اقتصادی نقش مثبت داشته باشد. آنچه که اکنون اقتصاد ژاپن را بدون داشتن هیچگونه منبع تولید طبیعی(هیچ چیز ندارد و باید همه چیزش را از خارج بگیرد. در حالی که آمریکایی که تمام منابع زیر زمینی غنی، از طلا تا گندم، و نیز عالی ترین تکنولوژی را دارد- که ژاپنی ها از آنها یاد گرفته اند- معذلک اقتصادش، رنجش می دهد)، به شکوفایی رسانده، زهد ژاپنی است. ژاپنی به جای اینکه مثل سرمایه دار ایرانی یک خانه 200میلیون تومانی در تهران داشته باشد، یک آپارتمان ساده دارد که نزدیک کارگرهای کارخانه اش است. او مثل همان کارگر کارخانه غذا می خورد، لباس او را با کارگر تشخیص نمی دهید. مثل همان کارگر کار می کند. میلیلردها پول دارد اما برای تولید دیگر خرج می شود. در ژاپن یک مسأله "پاتروناژ" (PATRONAGE)  وجود دارد. "پاتروناژ" یعنی یک حالت "ابوت" داشتن که جزء نظام شینتوئی مذهب ژاپنی است، و به معنای پدرگونه بودن نسبت به زیردستان است. این[ویژگی] وارد اقتصاد ژاپنی شده است. به طوری که اقتصادش، تماماً "اقتصاد" نیست و با معنویت رابطه بسیار دارد.(ص45-44)

 

البته دکتر از نظر و عملِ اقتصادی حکومت نیز غافل نبوده و گفته است:

سیستم اقتصادی باید سیستمی باشد که به آن «مردکه» متجاوزی که می خواهد تجاوز کند، امکان قانونی و عملی ندهد، نه این که امکان بدهد. و بعد از نظر اخلاقی کنترلش کند، یعنی نمی شود، یک زیربنای سرمایه داری و استثماری و استعماری و یک روبنای اخلاقی[برمبنای] عدالت و تقوی درست کرد. باید روبنای اخلاق اسلامی را در زیربنای تولیدی و اقتصادی بیا ریم، باید آن تقوی، آن عفو، آن زهد، آن اعراض از دنیا و آن مبارزه با اسراف را [که اسلام می گوید]، به زیر بنای تولیدی وارد کنیم و از آن، سیستم اقتصادی درست کنیم....(ص41)

بنده برای تجسمِ این پیشنهادِ دکتر، نمونه ای از نکته ای اخلاقی را بیان می کنم که رعایتِ آن می تواند تأثیرِ اقتصادی زیادی در جامعه ی اسلامی داشته باشد، مخصوصاً وقتی که حکومتِ اسلامی آن را در احکام و قوانین اش گنجانده باشد. این سفارشِ پیامبر(ص) مشهور است که فرموده اند: جماعت، موجب برکت است و غذای یک نفر، دو نفر را، و غذای دو نفر چهار نفر را کفایت می کند.

به عبارت دیگر می توان گفت که غذایی را که دو نفر می توانند بخورند، چرا یک نفر بخورد! جالب است که این فرموده ی پیامبر(ص) را بیشتر مقالات برای نشان دادن آداب غذاخوری و نیز برای رعایت رژیم غذایی و لاغری و خوش اندامی استفاده کرده اند، در صورتی که اگر آن را روی همه ی داشته های مسلمانان اعمال کنیم باید به این نتیجه برسیم که چرا وقتی که بسیاری از خانواده ها بی مسکن اند، یک نفر به تنهایی چندین خانه داشته باشد که می تواند خانواده های زیادی را در خود جای دهد. چرا با این که بسیاری از مردم یک جفت کفشِ حسابی برای پیاده راه رفتن ندارند، یک نفر بی دردسر می تواند به اندازه ی یک ترمینال مسافربری ماشین داشته باشد؟ حتی در موردِ چیزهای کوچک تر و ساده تر نیز می توان چنین پرسش هایی را مطرح کرد. به عنوانِ مثال، چرا یک نفر به اندازه ی چندین نفر لوازمِ خانگی جور واجور دارد! تا وقتی که کسانی هستند که دست شان خالی است و از داشتنِ حتی یکی از آنها محروم اند، اضافه داشتنِ او درست و عاقلانه نیست. تازه، اگر هم همه همه چیز را به اندازه داشتند، باز هم این زیاده خواهی و زیاده داریِ او باید سنجیده باشد و قانون با رعایتِ حق و حقوقِ دیگران در جامعه برای آن حدّ و اندازه ی عاقلانه و عادلانه ای تعیین کرده باشد. با این گونه تفقه و برداشت از دین مطمئناً خیلی از آنهایی که نتیجه اش به ضررشان است مخالفت می کنند در حالی که توصیه ی امام علی(ع) این نیست که می فرمایند:

ای مردم! خیری در آن دین(دینداری) نیست که با تفقّه و نیک فهمی(فهم عمیق و جامع) همراه نباشد.

و نیز امام صادق(ع) فرموده اند:

اگر جوانی از جوانان شیعه را نزد من آورند که در دین تفقّه و غوررسی نکرده باشد، او را ادب خواهم کرد.

این دو حدیث را از جلد نخست کتاب الحیاة استاد محمد رضا حکیمی در اینجا آورده ام تا مشخص شود که ایشان مخالف چه نوع فلسفه بافی در بررسیِ آیات و روایات اند. آن عقلی که آدم را به سویی می کشاند که از انجام احکام و اجرای عدالت طفره برود، بدون تردید باطل است. خیلی ها با اعتماد به این چنین عقلی به توجیه رفتارهای غیر شرعی شان پرداخته و احکامی را که ضد عدالت اند وارونه اجرا می کنند. رباخواری و نزول دهی و رشوه دهی و رشوه گیری و پارتی بازی و رانت خواری و امثالهم را با تغییر اسم و با صغرا و کبرا چیدن های عجیب و غریبی بر خود و دیگران حلال می کنند.  

در کتاب جامعه سازی قرآنی، استاد محمد رضا حکیمی یادآوری کرده است که:

دین می خواهد جامعه ی قائم بالقسط بسازد. این امری قطعی است، و بجز مقتضای عقل، عین نصِّ قرآن کریم است، بجز ده ها حدیث. و جامعه ی دینی در مجموع حرکات و سکنات خود، بویژه تلاش های اقتصادی، باید از فقه متابعت کند: در خرید و فروش و انواع تجارت، در احتکار و موارد احتکار و ترک احتکار، در نرخگذاری و امثال آن. اگر مجتهد از مسائل اقتصاد نو آگاه نباشد. نمی تواند در معاملاتْ نظرهای صائبی داشته باشد. و هنگامی که نظرهای صائب نداشت، جامعه به سوی ظلم اقتصادی پیش می رود، یعنی معامله گران دست خود را در هر کاری باز می بینند و مرتکب می شوند، و سودپرستانِ متکاثِر خون مردم را می مکند.(ص61)

ایشان در ادامه نوشته اند:

بی اطّلاعان، یا طرفداران سرمایه داران، یا مرتجعان نپندارند که این سخنان روشنفکرانه یا نامستند است. می بینید که همواره استناد همه ی آنچه گفته می شود به قرآن و حدیث و کتاب و سنّت است. آری، فقه باید در جهت اقامه ی عدل قرار داشته باشد. و از اینجاست که صاحب «جواهر» می فرماید، اگر در باب تعمیم احتکارْ نصّ کفایت نکند(از آن جهت که در صدد بیان مصادیق روزگار صدور بوده است نه موارد دائمی)، از باب «حرمت ظلم» تعمیم می دهیم. و این است شمِّ فقهی.(ص62-61)

 

خدا با شناختِ رفتارهای پست انسان است که خود نیز از او شاکی است و در قرآن چنان تحقیرش می کند که نظیر ندارد. در ابتدای سوره ی «انسان» به یادِ او می آورد که یک زمانی او چیزی نبوده است- یعنی بی «او»، بی توحید و عدالت خواهی، انسان چیزی نبوده و نیست. عجیب است که بعضی از به اصطلاح خداپرستان و موحدانِ لیبرالِ مسلمان آگاهانه با تکیه بر علم و یافته های چارلز داروین و آدام اسمیت و زیگموند فروید به این باور رسیده اند که پیشرفتِ جامعه در گرو این است که انسان ها نیز مانند حیوانات زندگی و رقابت و مبارزه ی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آزادتر و بی درو پیکرتری داشته باشند تا طبیعت با «انتخاب اصلح» قوی ترها را نگه دارد و زندگی و رفاه بشر روز به روز بهتر شود. خیلی از شیعیانی که دعای فرج خوانِ حرفه ای اند نیز رفتارِ خودخواهانه ای دارند تا به بهانه های علمی و به ظاهر عاقلانه ی مشابهی گلیم خود را از آب بیرون بکشند و از این سختی هایی که انسان ها را می آزارد و هلاک می کند جان سالم به در ببرند. رقابتِ جنگلیِ داروینی را می پذیرند و مانند آدام اسمیت آن را به بازار می کشانند و طبق عقیده ی فروید تمایلاتِ نفسانی و زیاده خواهی هایشان را سرکوب نمی کنند مبادا دچار بیماری روانی شوند! فراموش می کنند که  هر چه که می کنند باید به قولِ احمد شاملو یادشان باشد که انسان را رعایت کنند. حیف است اگر برای این شعر احمد شاملو در این متن جایی باز نکنم:

من و تو انسان را رعایت کرده‌ایم


من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام.

پای در پای آفتابی بی‌مصرف
که پیمانه می‌کنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه جذامیان ماننده است،
من آن مفهوم مجرد را جسته‌ام
من آن مفهوم مجرد را می‌جویم.
پیمانه‌ها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانه‌های سر گردانیت
-ای قلب در به در!-
به پایان خویش نزدیک می‌شود.


 

بی هوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند:
ما به حقیقت ساعت‌ها
شهادت نداده‌ایم
جز به گونه‌ی این رنج‌ها
که از عشق‌های رنگین آدمیان
به نصیب برده‌ایم
چونان خاطره‌ئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
با این همه از یاد مبر
که ما
-من وتو-
انسان را
رعایت کرده‌أیم
(خود اگر
شاهکار خدا بود
یا نبود(،
و عشق را
رعایت کرده‌ایم.


 

در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله‌ئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ‌های قدیمی را
باسوت
می‌زنند.
)
در برابر کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده‌ای 
با عرق شرم
بر جبینش؟(


 

آنگاه که خوش‌تراش‌ترین تن‌ها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
-دریغا دریغ-
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
می‌افتد
همه آن دم است
همه آن دم است.
قلبم را در مجری کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم می‌شوم
و به جای همه نومیدان
می‌گریم.
آه
من
حرام شده‌ام!
با این همه-ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود.

 

 

انسان، این شاهکار خدا، می تواند چیزی بشود ولی نه با شرک و ظلم.

شرک یعنی به هیچ کس جز خدا نبایستی اعتماد و تکیه و توکل کرد و دل بست؛ برای دستیابی به این هدف است که در ادامه ی دعای فرج می گوییم: وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، یعنی در سختی و آسانی تنها بر تو اعتماد است.

کدام سختی و کدام آسانی؟ سختی برای چه کسی و آسانی برای چه کاری؟ خودِ پیامبر(ص) نیز گاهی از دست پیروانش شاکی است. می گویند روزی ایشان فردی را دید که شکم بسیار گُنده ای داشت. به او گفت که اگر آنچه را که در شکم ات ریخته ای جای دیگری صرف می کردی بهتر نبود! یعنی می توانستی به جای گنده کردنِ شکم ات انفاق کنی و شکم گرسنه ها را سیر کنی. والله بنده اگر جای مسئولینِ تلویزیون بودم، با این علاقه ای که به دعای فرج داشتم، ابداً هیچ مسئولی را که اندازه ی دور گردن و دور شکم و جاهای دیگرش نامتعارف بود به تلویزیون دعوت نمی کردم تا با تماشایشان مسلمانانی که نحیف اند و سوء تغذیه دارند، داغ شان تازه نشود و مسئولین و ناصحینِ مسلمان شان بدبین نشوند و آنان را تا این اندازه از خود دور نبینند.

نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(1)

نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(1)

 

این روزها سیمای جمهوری اسلامی ایران دعای فرج را گاه و بی گاه همراه با تصاویری از بیمارانِ درگیرِ کرونا پخش می کند و با زبان بی زبانی از حضرت قائم(عج) می خواهد که در ظهورشان تعجیل بفرمایند و عالم و آدم را از شرِّ این ویروسِ کشنده نجات بدهند.

صدا و سیما با چنان تصاویرِ ترحم برانگیز و غلظتی این دعا را به قول خودشان به سمع و بصر مردم می رسانند انگار منظور از «عَظُمَ الْبَلاءُ» همین ویروس و همین بیماری است و فعلاً هیچ بلایی عظیم تر از آن نیست که گریبان مردم را گرفته باشد و دست بردار نباشد. از خودِ مردم اگر بپرسیم که بدترین بلایی که حالا گرفتارش هستید چه بلایی است، با اطمینان می توان ادعا کرد که اکثرشان بی تدبیری و بی عرضگی اکثر مدیران و مسئولان را بلایی بدتر از بیماری کرونا می دانند. در هر کشوری هر بیماری و هر مشکلی تا بر بی فکری و بی برنامگیِ سرانِ آن مملکت غلبه نکرده باشد، نمی تواند به جان مردم بیفتد. نقطه ضعفِ این حضرات چیست که نتوانسته اند از پسِ یک بحرانِ طبیعی بربیایند؟  از قدیم الایام دعای فرج را برای این می خوانده اند که حضرت مهدی(ع) بیاید و جای چنین حضراتی را بگیرد. قرار نیست که ایشان فقط برای شفای بیماران از بلایای طبیعی ظهور کند. این دعا که بر حسب سنت و عادت وجهه ی اجتماعی-سیاسی داشته است، با این سیاستِ رسانه ایِ صدا و سیما از معنی و مقصود اصلی اش منحرف شده است. البته می دانم پاسخ مدیران مسئول به این نقد و ایراد این خواهد بود که، این دعا به همه دردی می خورد و قرائتِ مخلصانه اش درمان و چاره ی همه ی دردها و مشکلات است، ولی این را نیز می دانم که مشکل و بلایی بزرگ تر از این ویروس رنگارنگ و قارچ سیاه است که اگر آن را بتوانیم از بین ببریم یا حتی کوچک و ضعیف اش کنیم، هیچ بلایی نمی تواند ما را کوچک و ضعیف کند و از بین ببرد.

این نوشته به هیچ وجه تفسیر تخصصیِ دعای فرج نیست. شاید بشود گفت که آموزشِ ساده ی سیاسی-اجتماعی خوانیِ دعای فرج است.

پس از این که دکتر علی شریعتی کتاب انتظار، مذهب اعتراض را نوشت، عده ای او و پیروانش را متهم به گرایش های انارشیستی کردند، زیرا دکتر براین باور بود که شیعه همیشه در برابرِ هر حکومتی تا زمان ظهور امام زمان(عج) نقش معترض را ایفا می کند. بعضی ها فکر می کنند که منظور دکتر این بوده است که شیعه بایستی هر طور شده حتی با ابراز ایرادهای بنی اسرائیلی مخالفت اش با حکومت های موجود را نشان بدهد، در صورتی که او می خواهد نشان بدهد که شیعه مدام عملکرد هر خلیفه و حاکمی را زیر نظر دارد تا از توحید و عدالت منحرف نشود. دکتر بارها در نوشته هایش این واقعه را تعریف کرده است که به محض این که یکی از خلفای راشدین خطاب به پا منبری هایش گفت که اگر من پایم را کج بگذارم شما با من چه می کنید، یکی از آن ها بلند شد و شمشیرش را نشان داد و گفت که اگر کج بروی با همین شمشیرِ کج تو را راست می کنیم. از نظر دکتر علی شریعتی که تأکید می کرد که هیچ مصلحتی به اندازه ی خودِ حقیقت مصلحت نیست، مصلحتِ هر نظامی در این است که کسانی منتقدِ نظام باشند و از کج روی هایش جلوگیری کنند. این گونه نقدها، وقتی که حاکمْ مسلمان و حکومت نیز اسلامی است، اغلب برای تشویق به تغییر و اصلاح است نه برای براندازی. انتقادِ بعضی ها به امثالِ مهندس بازرگان این است که چرا به جای براندازی رژیم پهلوی، بیشتر به فکر اصلاحِ آن بوده اند. شاید یکی از پاسخ ها این باشد که شاه نیز تظاهر می کرد که حاکمی شیعه است که بر ملت و کشوری اسلامی حکومت می کند. اما میزانِ کجی و انحرافِ شاه به حدّی بود که جز با شمشیر انقلاب راست نمی شد. معیار تشخیصِ این کجی و انحراف چیست؟ خیلی پیچیده نیست. در ضمن بررسی این دعا خودتان هم متوجه می شوید که ظاهرش باطن اش را معنی می کند:

قاعدتاً دعای فرج را مانند هر دعایی باید با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرد. کسی که می گوید «بسم الله» باورش به توحید و یگانگی خدا را نشان می دهد و با «رحمن» و «رحیم» خواندنِ خدا، به عدالتِ او اقرار می کند. حتی با توجه به تفاوتِ این دو نوع رحمت و ذی نفعانِ متفاوت شان چیزی از عدالت خدا کم نمی شود. آنان که رحمِ خاص شامل حالشان نمی شود، نخواسته اند که شاکر باشند و کافر شدند. تکلیف همگان را این آیات از سوره ی انسان مشخص کرده است:

إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا [٧٦:٢]

همانا ما انسان را از نطفه‌اى آميخته آفريديم، كه او را خواهيم آزمود، پس وى را شنوا و بينا گردانيديم

 

إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا [٧٦:٣]

ما راه را به او نشان داديم، يا سپاسگزار است [مى‌پذيرد] و يا كفران [مى‌كند]

 

بنابراین، بعضی ها خود به اختیارِ خود به استفاده از همان رحمتِ عام قناعت می کنند. پس، همیشه باید هر گفتار و رفتاری را با تکیه بر توحید و عدالتی که با هدایت معرفی شده است شروع کرد. این ها ملاکِ سنجشِ اسلام و ایمانِ حاکمِ مسلمان و امت اسلامی است. خودِ امتی که تشنه ی عدالت اند باید توحید در وجودشان نهادینه شده باشد، متأسفانه خیلی از کسانی که داعیه ی مهدی خواهی دارند، بدون این که موحد باشند و عاملِ به عدالت، چیزی را می خواهند که ذرّه ای از آن در وجودشان نیست. چنین اشخاصی با رفتارشان ثابت می کنند که لیاقت شان بیش از این نیست که افرادی مشرک و ظالم بر آنان حکومت کنند.  

کسی که به اسم الله کاری را شروع می کند، لازم نیست که در ادامه ی کار حتی به عنوان و به بهانه ی «وسیله» اسم دیگری را رمز ورود و خروج خودش از آن کار قرار بدهد. آن «قُل کفیٰ بالله»ی که در قرآن آمده همان «بگو بسم الله» است. باور به خدا و توحید و دوری از شرکْ حلالِ مشکلات است.

خودِ «عدالت» از دلِ «توحید» بیرون می آید. وقتی که آقا یا بابا یا حاجی می گوید که موحد است و به وجود خدا باوری راستین دارد، ما مخاطبانِ او با چه معیاری می توانیم گفته اش را بسنجیم و  باور کنیم که راست می گوید؟ -مشخص است! او اگر موحد باشد حتماً عادل هم هست. عدالت همان توحیدِ در عمل است. حاجی یا باجی به محض این که نامِ خدا را بر زبان می آورد و کاری را شروع می کند، باید دید که تا چه اندازه عدالت را در کارش رعایت می کند و از گذاشتنِ نام های دیگر به جای نام خدا برای رسیدن به خواسته اش پرهیز می کند. خیلی ها با خدا شروع می کنند و به قول دکتر علی شریعتی پول دین را می گیرند و بعد برای دنیا کار می کنند. برعکسِ اینان، خیلی ها هم هستند که با اعتقاد به خدا یا بدون اعتقاد به او کارشان را به نام «ناس» شروع می کنند و نتیجه اش همانی می شود که خدا می خواهد. محمد قراگزلو در کتاب فکر دموکراسی سیاسی خاطره ای را از کلاس دکتر نقل می کند که می گفت این گداها که می گویند «بده در راه خدا» خوب می دانند که برای مردم کار کردن همان در راه خدا کار کردن است. دعای فرج از همان بسم الله اش نشان می دهد که بایستی از چه کسی و برای چه چیزی کمک بخواهیم. نه فقط در هنگام دعاخوانی، بلکه در زندگی نیز. همه چیز در عدالت است و همه اش را می شود از خدا خواست. «توحید» کلید رهایی است. این شرک است که انسان ها را به چند جا و چند چیز زنجیر می کند. مهم ترین پیام امیدبخش قرآن برای همه ی انسان ها این است:

إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرَىٰ إِثْمًا عَظِيمًا [٤:٤٨]

این پیام قرآن که خدا هر گناهی غیر از شرک را می بخشد نشان می دهد که خودِ شرک بدترین گناه و ریشه ی هر گناه کوچک و بزرگ دیگری است. شرک گناهی بخشودنی نیست وگرنه خدا آن خدایی است که يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا(زمر:53). بعضی ها برای نفع و غرض های شخصی شان دوست دارند که چنین آیاتی را با پیچ و تاب فراوان معنی و تفسیر کنند و سرانجام همه را به این نتیجه برسانند که فقط آن گناهانی بخشودنی اند که خیلی کوچک اند. مثل چی؟ من نمی دانم! از خودشان بپرسید. اما این را می دانم که شرک و بی عدالتی همزاد و هم ذات اند. دنباله ی هر ذنب و گناهی را که بگیریم به گونه ای بی عدالتی می رسیم. چیزی سر جای خودش نیست که خطا و گناهی رخ داده است. هر چه از شرک کم کنیم، درجه ی عدالتِ موجود و مشهود را بالا برده ایم. هر چه به توحید نزدیک تر شویم، از بی عدالتی دور می شویم. متأسفانه این عادت شده است که خیلی ها بدون نظر به موحد بودن و عادل بودنِ انسان ها فقط با توجه به نمایش و تظاهر دینی شان در مورد دینداری و بی دینی شان قضاوت می کنند. در کتاب شریعتی در افق اندیشه ها، جلد1، مطلبی را و مثالی را در این زمینه از آقای حسن محدثی خواندم که برایم خیلی عجیب بود. خودِ مثالی که زده بود داد می زد که متوجه نشده است که دکتر علی شریعتی چه چیزی را اصل و چه چیزهایی را فرع می دیده است. آقای محدثی گفته است:

در جامعه شناسی دین این بحث مطرح است که فرد به شکل ترکیبی دیندار است. یعنی فرد نماز می خواند و سپس به کارهای دیگر می پردازد. امروزه موارد تعجب برانگیز بسیاری از این دست وجود دارد. برای مثال روسپی ای که ماه رمضان روزه می گیرد و روابط جنسی آزادش را برای پس از افطار می گذارد. اکنون ترکیب های این چنینی پدید آمده است. بنابراین صرفاً با مشاهده ی اعمال دینی نمی توان نتیجه گرفت که افراد در کدام طرف تقسیم بندی قرار می گیرند.این شاخص، شاخص حقیقی نیست.(ص31)

 

این چه مثالی است؟ روسپی ها کارشان خودفروشی است. این گونه افراد نه تنها در میان دینداران بلکه در کلِّ دنیا و در میان بی دینان نیز چندان زیاد نیستند. آنچه که تعدادشان را زیاد جلوه می دهد، فاحش بودنِ کار و فعالیت شان است. آنها فقط بخش بسیار کوچکی از جامعه را تشکیل می دهند و رفتارشان نیز باز ناشی از رواج شرک و بی عدالتی از بالا تا پایینِ جامعه است. مثال های بهتری برای نشان دادن ناهنجاری های موجود در میان دیندارها وجود دارد. به عنوانِ مثال می شود نمونه ای را که آقای محدثی آورده اند این گونه اصلاح کرد که دختری پس از افطار با پسری که دوست و هم دانشگاهی اش است صحبت می کند و با هم قرار می گذارند که پارک یا سینما بروند. هیچ کس نمی گوید که چنین دختری روسپی است حتی اگر هرگز نماز نخوانده و روزه هم نگرفته باشد. این معیارهایی که بعضی ها برای تشخیص دینداری و بی دینی آدم ها وضع می کنند، باعث شده است که مردم نیز برای تلافی و دهن کجی به بانیان و مبلغانِ این معیارها، به دخترها و پسرهایی که در انجمن های اسلامی با هم فعالیت و گفت و گو می کنند به چشم بد نگاه کنند.

معیار برای شناخت دیندارها بایستی همان باورشان به توحید باشد که در رفتار و گفتارِ عادلانه شان نمود پیدا می کند. هر گونه عملی که در آن درجه ای از بی عدالتی مشاهده می شود، نشان انحراف از توحید و از دین است. خواه این رفتار را از فردی روسپی در جامعه ای غیردینی ببینیم، یا از حاج آقای دینداری در جامعه ای دینی. در هر دو جامعه نوعی بی عدالتیِ ناشی از شرک باعث انحراف و لغزشِ محسوس و نامحسوس آدم ها شده است. دعای فرج دعای بازگشت به توحید و عدالت است.

 توحید یعنی چه؟ پاسخ ساده و پیچیده اش یکی است و آن این است که فقط خدا را بپرستید و فقط از او یاری بخواهید. یاری خواستن از دیگران یعنی حزب سازی و فرقه گرایی و سیاست بازی.  

دعای فرج با «الهی» و خطاب به خدا شروع می شود. عجیب است که بعضی ها غافل از چنین آغازِ محکمی پیش خودشان فکر می کنند که بقیه ی دعا یا بخش هایی از آن استعانت از امام زمان(عج) است. این افراد فراموش کرده اند که هر روز با خدا پیمان می بندند که:

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ [١:٥]

[بار الها] تنها تو را مى‌پرستيم و تنها از تو يارى مى‌جوييم.

 میانِ دعاخوان ها مشرک کم نیست. خیلی هایشان مشرک از دنیا می روند. اگر در جای از این دعا دیده می شود که «یا محمد! و یا علی!» گفته می شود، از آن ها فقط به عنوان الگوها و اسوه هایی که اعمال و حکومت شان تجلیِ توحید و عدالت بوده است یاد می شود، آن یاری که پرستیده و از او استعانت طلبیده می شود، همچنان و همواره خداست.

 

الهی، عَظُمَ الْبَلاءُ:

«بلا» امتحانی است که هر چه سخت تر باشد، مبتلا به آن باید برای برخورد با آن آماده تر و صبورتر باشد. چه بلایی بدتر و ویرانگرتر از بندگیِ صاحبانِ زر و زور و تزویر؟ چه مصیبتی بدتر از پیروی از کسانی که پیرو نفس خودشان اند؟ کرونا و بدتر از کرونا در برابرِ منافقانی که مشرک اند و نقش موحد را بازی می کنند و امور زندگی مردم به دست شان است، مصیبت نیست، بلکه آزمایشی است که با آن دستِ خیلی از این مشرکان رو شده است. معنای وَبَرِحَ الْخَفاءُ همین است. بی باوری سران و همگان معلوم شده است. معلوم شد که این به ظاهر مؤمنان در واقع منافقانی بیش نیستند. برخلافِ دکتر علی شریعتی که فکر می کرد بایستی تکفیر را با تکفیر پاسخ داد و کم نیاورد، بنده فکر می کنم بایستی حتماً به رخِ آدم های متظاهر آورد که دست شان رو شده است. معلوم شده است که ریاکاری بیش نیستند. برای این جور آدم ها بایستی وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ را این طور معنی کرد. شرک همه جاگیر شده و مشرکِ منافق بر همه چیز مسلط شده است. پرده ها کنار رفته است، ولی او از پررویی اش همچنان ادعا می کند که موحد است و پشتیبان و کارگزارِ عدالت. وقتی که امید همه به چنین موحدی باشد  که امور مردم را به دست دارد و قرار است عدالت را هم او اجرا کند، قطع امید کردن از امیدواری برای مردمی که امیدشان فقط به خداست آسان تر است. « وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ» در واقع قطع امید از سر به راه شدنِ این جور آدم هاست، وگرنه قطع امید از رحمتِ خدا کفرانِ رحمت و نعمتِ اوست. چه رحمت و نعمتی بهتر از هدایتی که قرار است به توحید و در پیِ آن به عدالت بینجامد؟

حاجی با آه و ناله و اشک و زاری می خواند: وَضاقَتِ الْأَرْضُ، یعنی زمین تنگ شد. حاجی! زمین برای چه کسی تنگ شده است و چه کسی آن را برای تو و امثالِ تو تنگ کرده است؟ فقیر و بیچاره هر جا که رفت و خواست مشکل اش را حل کند، دید جناب عالی با پارتی ات آنجا ایستاده ای و کار و نان و دوا و درمانِ او را قاپیده ای. نگذاشته ای ذرّه ای هم به او برسد. تو خداشناسی یا پارتی شناس؟

خداوند در قرآن در سوره ی مجادله می فرماید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! هرگاه به شما گفته شد در مجلس‌ها [براى برادرانتان‌] جاى باز كنيد، جاى باز كنيد تا خدا براى شما [در بهشت‌] جاى بگشايد....(11:58)

آقا، متوجه شدید که تنگی زمین یعنی چه و چه کسی عاملِ این گونه تنگناهاست؟ تا کسی می خواهد به آب و نانی برسد می بیند که شما تا توانسته اید آب را به سوی خانه ی خودتان کشانده اید و تا انبارتان جا داشته است نان را احتکار کرده اید. تا بنده ی خدا خواست کاری پیدا کند، دید که شما و نورچشمی تان به دست بوسی و پابوسی مدیر کلّ و حتی پادوی او آنجا حاضرید. شما که دعای توسل می خوانید دیگر چرا؟ این بود نتیجه ی «يا وَجِيهاً عِنْدَ اللهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ»خوانی های شما! تازه، شفاعت از ائمه برای پارتی بازی نیست. برای این است که از آنها الگوبرداری کنید و مانند آنان عمل کنید. این شفیعانِ زمینی تان شما را از توحید و عدالت دور کرده اند. شما که قرآن را به صوت جلی و حزین می خوانید و هر از گاهی چند ختمِ انعامی جاری می کنید، چرا این آیه ی سوره ی انعام را نفهمیده اید که می گوید:

وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَىٰ كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ ۖ وَمَا نَرَىٰ مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ ۚ لَقَد تَّقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ [٦:٩٤]

ترجمه اش با خودتان که پُز می دهید که: بنده عربی و ادبیات عرب را مسلطم!

شما که دعای کمیل می خوانید و خطاب به خدا می گویید: « لا یُمکن الفرار من حکومتک» چرا این قدر دست و پا می زنید که خودتان را به نان نزدیک تر و از سختی ها دورتر کنید! آدم یادِ آن کسی می افتد که اولِ صبح عزرائیل را دید که به او نزدیک شده است. بعد با پارتی بازی خواست خودش را از او دور کند و سر از هندوستان درآورد. رفت آنجا و دید که حضرت عزرائیل همان جا منتظرش است. شما که چنین دعایی می خوانید با پارتی بازی از چه و به کجا می خواهید فرار بکنید؟ آخرش چه؟ جز شرکِ علنی چیزی برای خودتان باقی نمی گذارید. البته باز این شما هستید که با زر و زور و تزویرتان دیگران را از آسمان نیز محروم کرده اید. «وَمُنِعَتِ السَّماءُ» یعنی همین. یعنی شما چنان خودتان را آسمانی جا زده اید که جایی برای این که آن دو رکعت نماز دیگران هم به چشم بیاید نگذاشته اید. جوری تبلیغ کرده اید که همه به این نتیجه رسیده اند که جز شما کس دیگری مسلمان و شیعه و منتظر «آقا» نیست. چنان خودتان را آسمانی جا زده اید که دیگران را زمینی هم نمی شود به حساب آورد. همان زیر زمین را هم از سرشان زیادی دیده اید. می بینید که این دعا به حال و روز فقرا و بینوایان که قربانی شرک و بی عدالتی اند بیشتر می خورد تا به شما که سفره و سُرورتان با ظلم به محرومان روغن و رونق گرفته است. فریادِ «وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ» را باید از زبان محرومان شنید، منتها صدای شما آن قدر بلند است که نمی گذارد صدای ضعیفان شنیده شود. شما که خیال کرده اید که در سوره ی مجادله فقط از شما خواسته شده است که در مجلسِ روضه خوانی تان با «یا الله،  یا الله» گفتن برای حاج آقا جا باز کنید، باید می فهمیدید که از شما خواسته شده است که در مجالس کمتر حرف و داد بزنید و بگذارید که دیگران هم ابراز درد و عقیده کنند. چنین دردمندانی از ته دل به خدا می گویند: وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ.

ادامه دارد

ارشا اقدسی، بدلکار، پیشمرگ؟ یا میرنوروزی؟

ارشا اقدسی، بدلکار، پیشمرگ؟ یا میرنوروزی؟

 

این روزها روزی نبوده است که درباره ی تلخی و بیهودگیِ مرگ ارشا اقدسی فکر نکرده باشم. حرف اصلی را همین اوّلِ خط می نویسم تا بقیه اش برای همه تان روان تر و روشن تر باشد؛ تا از همین سرِ خط دست تان بیاید که حرفِ تَهِ خط قرار است شما را به کجا برساند. بدلکارها مظلومانه زخم برمی دارند و جان می دهند. چرا؟ چون پشمرگ اند؟

«پیشمرگ»ها دو دسته اند: اوّلی ها آنهایی اند که پیش از سلطان یا حاکمی که از خودِ پیشمرگ و تقریباً از همه ی ملّت بهتر و مهم تر انگاشته می شود، چیزی را می چشد یا به جایی قدم می گذارد و با این از خود گذشتگی اش به آن شخص اطمینان می بخشد که خطری او را تهدید نمی کند تا او بدون ترس از آن غذا بخورد یا به آن مکان قدم بگذارد. فداکاریِ بدلکار از این گونه نیست، زیرا قرار نیست که پس از کارِ او آن بازیگر اصلی با اطمینان از بی خطری اش آن کارِ خطرناک را خودش هم انجام بدهد. بدلکار همه ی آن کار را به جای او انجام می دهد و اگر قرار است آسیبی و مرگی در کار باشد، همه اش سهم اوست.  

دومی ها آن پیشمرگ هایی اند که سرباز وطن و ملت شان اند. از جانِ خود می گذرند تا خطری مردم شان را تهدید نکند. اینان از خودِ مردم اند و پیشمرگ بودن را از فرهنگی که در میان ملت شان رایج است به ارث برده اند و در خون شان است. در پیشمرگ بودنِ بدلکارها به هیچ وجه چنین مرام و آرمانی وجود ندارد. پس بدلکارها را نمی توان پیشمرگ معرفی کرد.

«میر نوروزی» نیز مانند «پیشمرگ» قربانی می شود، ولی با نقشه و برنامه ای دیگر. از گذشته های دور به کسی «میر نوروزی» می گفتند که به جای پادشاه چند روزی بر تختِ سلطنت می نشست، زیرا خوابگزاران پادشاه از خوابی که او دیده بود به این نتیجه رسیده بودند که در آن چند روز مرگ به سراغ آن کسی می رود که تاجِ پادشاهی را بر سر دارد. برای این که پادشاهِ اصلی از چنین تهدیدی جان سالم به در ببرد، غلام و رعیتِ بیچاره ای همچون «شیرو»ی چوپان در داستان «سلطان و شبان» را روی تخت سلطنت می نشاندند و تاج پادشاهی را بر سرش می گذاشتند تا هر بلایی هست درست بیاید بخورد وسطِ فرغ سرِ او. او قربانی می شد تا پادشاه از آن واقعه جانِ سالم به در ببرد و دوباره تاج و تخت اش را تحویل بگیرد. خلاصه به قولِ حافظ «حکم میرنوروزی» معمولاً از پنج روز بیشتر نبوده است. جان نثاریِ بدلکار بیشتر به تخت نشانیِ موقت این امیرانِ جعلی  شباهت دارد که حکومت و سلطنت شان خیلی موقتی بوده است و مثلِ جان فشانی شان چندان به چشم نمی آمد و نمی آید. بدلکار انسانی است که خود را قربانی می کند تا دیگرانِ از او بهتران آسیب نبینند.      

حقیقت تلخ است. امروزه حتی از حیوانات نمی شود به راحتی  برای تحقیق و مطالعه روی اثر بعضی از دارو ها استفاده کرد. انجمن حمایت از حیوانات درجا به حرف می آید که این گونه کارها ظلم به حق حیات حیوانات و تجاوز به حریم طبیعی شان است. به حریم گیاهان نیز نمی توان به آسانی دست درازی کرد، زیرا فعالان محیط زیست درجا بیانیه هایی به دفاع از فضای سبز پخش می کنند. اما، انسان چنین هوادارانی در میان انسان ها ندارد. چرا؟ شاید برای این که وقتی به جای انسان به شغل و حرفه و کاسبی اش نگاه می شود، از ارج و ارزش می افتد. همه به او و کارش به چشم خریدار نگاه می کنند انگار که کالایی در ویترین فروشگاهی است. چنین کالایی اگر بیهوده خریداری و مصرف شود، هیچ ایرادی ندارد؛ قحطی انسان که نیست! همین حرف دلِ هر انسانی را که نمی خواهد دنیا دچار قحطیِ انسانیّت شود به درد می آورد.

خیلی ها اصلاً به این نکته نمی اندیشند که با هیچ منطقی نمی شود حتی کوچک ترین آسیب ها را به افرادی که به دلیل نوع کارشان آسیب پذیرند توجیه کرد. حتی به کسانی که داوطلبِ آزمایشِ واکسن ها می شوند، باید از پیش اطمینان داد که میزانِ خطرِ آزمایش شان نزدیک به صفر است و به هیچ وجه قربانیِ آزمایشی غیر علمی و غیر منطقی نیستند. اما، بعضی از شغل ها و آسیب های ناشی از آن ها را باید از پایه غیرمنطقی و توجیه ناپذیر دانست. بدلکاری در میان این شغل ها آن بالای بالا ایستاده است.

بدلکاری یعنی چه؟ یعنی این که انسانی به جای بازیگری که شهرت و سرمایه نصیبِ او می شود، صحنه ای را که خطر جانی در پی دارد بازی کند و فوقِ فوقش با فونت ریز در تیتراژ نامی از شما برده شود. پائولو ریگون در بیست و سه سالگی هنگامی که نقشِ بدلِ راجر مور، جیمز باند مشهور، را در فیلم « فقط برای چشمان تو» بازی می کرد، زیر سورتمه ای گرفتار شد و درگذشت. خودِ جناب راجر مور از عهده ی لاس زدن ها و عشق بازی های فیلم برمی آمد.

آرت شول بدلکار دیگری است که هنگام کار در فیلمِ «تاپ گان» با هواپیما به اقیانوس آرام سقوط کرد و کشته شد.

با یک جست و جوی ساده در فضای وب در عرض چند ثانیه به اسامی بدلکارهای زیادی برمی خورید که جان شان را برای هر چه واقعی تر جلوه دادنِ صحنه ای از فیلمی از دست داده اند. این درست در شرایط و زمانی است که خیلی از وقایع را می توان با استفاده از برنامه های رایانه ای صحنه سازی کرد. اصلاً خودِ بازیگرها نیز نبایستی برای واقعی به نظر رسیدنِ صحنه ها در موقعیت ها و وضعیت هایی گذاشته شوند که برای امنیت و سلامتی شان ضرر دارد. حتی به امثالِ تام کروز که گفته می شود صحنه های خطرناک نقش اش را بدونِ بدلکار بازی می کند نبایستی اجازه داده شود که خود را قربانی صحنه ای کند که چندین راه دیگر برای ارائه اش وجود دارد. حتی اگر هیچ راه دیگری هم برای نمایشِ آن صحنه ی مورد نظر وجود نداشته باشد، می توان مخاطب را به گونه ای دیگر از وقوعِ آن آگاه کرد. بیش از بیست قرنِ پیش ارسطو گفته بود که لازم نیست حتماً بازیگران صحنه ی خنجر خوردن و کشته شدنِ شخصیت ها را هنگامِ اجرای نمایش بازی کنند و نشان بدهند. چرا؟ او بر این باور بود که حتی اگر بازیگران بتوانند چنین صحنه هایی را خوب بازی کنند، بعید نیست تعدادی از تماشاچیان آن صحنه ی غم انگیز را، به دلیلِ حسِّ بودن در برابر واقعه ای غیر واقعی، خنده دار تلقی کنند.  

برگردیم به زمان خودمان! با این که در سینمای حرفه ایِ آن سوی آب ها بازیگرانی هستند که افتخارشان این است که جوری در آبِ گرم و ولرم فیلم بازی کرده اند که مخاطبان سینما ها باورشان شده است که آن ها در آبِ یخ به تخته ای شناور چسبیده بودند، بازیگرهای حرفه ای ما تعریف می کنند که کارگردان ها گاهی آن ها را برای انجام صحنه ای وادار کرده اند که خود را در چلّه ی زمستان در آبِ سردِ استخر بیندازند. در معرضِ آسیب قرار دادنِ بازیگر یا بدلِ او به هیچ وجه و در هیچ مکتب و مذهبی قابل قبول نیست؛ برای ما که اصلِ «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» را داریم که اصلاً نبایستی جای هیچ حرف و تردیدی در مخالفتِ با آن وجود داشته باشد.

مظلومیت بدلکارها با این حرف که بدلکاری هنر نیست تکمیل می شود. درستی و نادرستی این ادعا قابل بحث و بررسی است. متأسفانه کاربرد واژه ی «هنر» برای «بدلکاری» تا حد زیادی گول زنک و اغواگر است. اشتباه نکنید! عجولانه منظورم را ناقص نگیرید! بدلکارها بی هنر نیستند. برجسته ترین توانایی شان در هنرهای رزمی است. اما، از هنر رزمی فقط جنبه ی سینمایی و غیرورزشی اش نصیبِ بدلکارها می شود. ببینید، وقتی که هادی ساعی در تمرینات یا مسابقات تکواندو زخم برمی داشت،  به نام هادی ساعی و برای هادی ساعی زخم برمی داشت و اگر نام بود مالِ او بود، اگر نشان بود مالِ او بود. با این که با تلاشِ او پرچمِ ایران نیز بالا می رفت، جایگاهِ خودِ او همچنان بالای سکو بود. او مبارزه نمی کرد تا مثلاً به جای او محمد رضا گلزار بالای سکو برود. هادی ساعی به جای هیچ بازیگر مشهوری کتک نمی خورد و به جای هیچ هنرپیشه ی خاصی خودش را از ارتفاع به پایین پرت نمی کرد. مردم به خاطر مبارزات و فداکاری های او برای دیگران هورا نمی کشیدند و از دیگران امضا نمی گرفتند. حتی وقتی که هادی ساعی بازیگر شد و فیلم بازی کرد، به جای خودش حرکات رزمی را انجام می داد و ضربه می زد و ضربه می خورد، هر چند که بعید نیست در بعضی از صحنه ها به جای او با همه ی توان جسمانی اش از بدلکاری گمنام برای حفظ سلامتی اش استفاده شده باشد.

آسیب دیدنِ ورزشکار را با آسیب دیدنِ بدلکار نبایستی یکی گرفت. حتی اگر احیاناً مشت زنی در وسط رینگ از حریف خود ضربه ی مهلکی دریافت کند و کشته شود، از پیش می داند که برای خود و به نام خود دارد مشت می خورد و خطر معلولیت و مرگ را می پذیرد. (البته در خودِ ورزش نیز نه تنها به هیچ فردی نبایستی مجال آسیب رساندن به حریف داده شود، بلکه به خودِ او نیز نبایستی اجازه داده شود که خود را با غرور و شهامتِ کاذب در معرض آسیب و خطر قرار بدهد. به عنوانِ مثال با کسی کُشتی بگیرد که دو برابرِ او وزن و هیکل دارد، و یا وزنه ای را بلند کند که به قد و قواره اش نمی خورد. در بسیاری از ورزش ها حرکاتِ خطرناک و کنترل نشده اخطار و اخراج و محرومیت از میدان ها را در پی دارد.)

بدلکار برخلافِ ورزشکار به جای کسی چوب می خورد و آسیب می بیند که نام و نان اصلی مالِ اوست. خیلی کم پیش می آید که به بدلکار غیر از دستمزد و زخم هایش چیز آشکارتری برسد. اشتباه نکنید! خیلی از ما ارشا اقدسی را برای هنرهای دیگری غیر از بدلکاری اش می شناسیم. او در برنامه ی خندوانه خودش را آتش زد، ولی نه به جای دیگری. او در مسابقه ی لباهنگ به جای همایون شجریان لب زد، ولی نقشِ خودش را بازی می کرد. با صدای سالار عقیلی آواز خواند، ولی به جای او و برای این که او امتیاز بگیرد، خودش را به آتش نکشید. او چندین کارِ آکروباتیک و شگفت انگیز را انجام داد، ولی نه برای این که بازیگری که خونش از او رنگین تر است به خطر نیفتد و از بینی اش خون نیاید. همه ی این کار ها و نقش ها را او مانند کارگردانی ماهر و بازیگری بانمک به طور حساب شده و به جای خودش و برای خودش انجام داد. اگر بلایی هم سرش می آمد، مشخص بود که قربانیِ خواسته ی خودش شده است نه قربانیِ بُتی که سینما می پرستد. هر چند، حتی در همین موارد نیز بایستی سلامتی و ایمنی و از همه مهم تر احترامِ بدلکارها مقدم بر سرگرمی مردم قرار بگیرد. چرا باید انسانی جانش را از دست بدهد برای این که انسان های دیگر سرگرم شوند. اشتباه است! اشتباه است! اشتباه است. حیف است! حیف است! حیف است. حتی می شود ادعا کرد که حرام است. حرام است حرام است. مردم پس از این که سرشان خوب گرم شد، سراغ کار وزندگی خودشان می روند و فراموش می کنند سرِ چه کسی سوخت و خاکستر شد و بر باد رفت تا سرِ آنها گرم شود. اوجِ مظلومیتِ ارشا اقدسی را به عنوانِ بدلکار می شود در یکی از آخرین برنامه هایش، یعنی حضور در برنامه ی «شب آهنگی» دید. او خودش را وقفِ این برنامه کرد و گذاشت هر کاری که می خواستند با او بکنند. این که او از آنچه به سرش می آمد ابراز رضایت می کرد، فقط به این دلیل بود که با برنامه هایی از این دست بیشتر به چشم می آمد و خودِ خودش دیده می شد، نه این که مردم فقط حاصلِ کارِ او را ببینند ولی به جای خودِ او، چهره ی کسی را ببینند که تا حدودی از قِبَلِ امثالِ او به نام و نان و نوا می رسد. نارضایتیِ او از مظلوم واقع شدن بدلکارها را می توان در مخالفت اش با آن دسته از اهالی سینما که بدلکاری را هنر نمی دانند دید. پیشنهادِ او برای گذاشتن جایزه ی سیمرغ بلورین برای بهترین بدلکار در جشنواره ی فیلم فجر بیانیه ای در دفاع از حرفه و هنر بدلکاری و  بهانه ای بود برای این که اهالی سینما وجودِ بدلکارها را مثل وجود خود بازیگرها جدّی بگیرند.