نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(2)
نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(2)
در بخش نخست عرض کردم که دعای فرج وقتی با آگاهی اجتماعی-سیاسی قرائت می شود، دعوت به توحیدی است که به عدالت در همه ی امور زندگی مردم منجر می شود. کسی که دعای فرج را می خواند در واقع دارد از چیزی از وضع موجود انتقاد می کند. موضوع هر چه که باشد و ظلم در هر زمینه ای که روی داده باشد، حتماً نوعی از انحراف از توحید را می توان عاملِ آن دانست. یک جایی، فردی با مسئولیتِ رسمی و دولتی یا با مسئولیتِ دینی و اخلاقی از چیزی یا کسی ترسیده و مصلحت دیده است که به دارندگانِ زر و زور و تزویر «آری» بگوید. او آن «نه»ای را که با «لا اله الا الله» گفته بود فراموش کرده و به رنگِ زر درآمده است و زور می گوید و با تزویر تلاش می کند که حرف وعمل اش را الهی جلوه بدهد. دعای فرج به منتظران حضرت قائم(عج) یاد می دهد که در برابر چنین رفتاری بایستند. تفسیر آیت الله طالقانی از «قیام» مردم در مجالس به هنگام ذکر نام حضرت مهدی(عج) این بود که دستورِ انجام این عمل برای ادای احترام نسبت به ایشان نیست، وگرنه همین واکنش را حاضرانِ مجلس بایستی پس از شنیدن نام پیامبران یا امامان دیگر نیز داشته باشند. او بر این باور بود که این «قیام» برای نشان دادن آمادگی مردم برای فراهم کردنِ مقدمات نهضت جهانی ایشان است. باید «قیام» کرد و «قائم» را خواست. به قول استاد محمد رضا حکیمی بایستی «صالح» بود و «مصلح» را خواست. بنابراین، دعای فرج شکایتی از خود و از دیگران است. برای این است که همگی، به ویژه مسئولان دارای مقام و قدرت، خود را اصلاح کنند تا ثابت کنند که موحدند و لایق و منتظر عدالت.
وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکیٰ، یعنی شکایت تنها به جانب تو است.
این «تو» باز هم خداست. ما در صورتی حق داریم که شاکی باشیم که خودِ خدا از ما شکایت نداشته باشد. همین خدایی که انسان را جوری آفریده است که می تواند «اشرف مخلوقات» باشد و به همین دلیل است که پس از آفرینش اش در سوره ی مؤمنون با گفتنِ « فتبارک الله احسن الخالقین» به خودش احسنت می گوید، در همین سوره با پرسیدنِ «كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ» او را تحقیر می کند و به او می فهماند که مگر قرار است چند روز در این دنیا زندگی کند که برای راحتی و سرگرمی اش در آن هر غلطی می کند. این همه دست و پا زدن و حق کشی و ناحق خوری در دنیا برای همین چند روز ناچیز از زندگی اش است؟ یادآوری عمر کوتاه این دنیا و مرگِ حتمی اش برای این است که گفتار و رفتارش را خدایی تر کند. می گویند روزی عایشه از پیامبر(ص) پرسید که آیا کسی هست که مقامی برابر با مقام شهیدان داشته باشد. ایشان پاسخ دادند که آری، کسی که در روز بیست بار به یاد مرگ بیفتد. این به یادِ مرگ بودن یعنی چه؟ یعنی تا خواست دروغ بگوید به یاد بیاورد که مرگ هست و هیچ چیزی از دنیا برای او نمی ماند که برای به دست آوردن اش ناچار بشود که دروغ بگوید. تا خواست که غیبت کند، به یاد بیاورد که مرگ هست و نتیجه ی غیبت کردن اش هر چه که باشد، چیزی از آن برای او در این دنیا باقی نمی ماند. تا خواستی اختلاس و دزدی کند، مرگ را به یاد بیاورد و به داشته های مشروع و قانونی اش قناعت کند. تا خواست احتکار و مال اندوزی کند، با یادآوری مرگ به یاد بیاورد که هیچ چیزی را قرار نیست با خودش به گور ببرد. «مرگ» باعث می شود که غیرمستقیم خدا و آن آیه ی «كَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِينَ» را به یاد بیاورد و کاری کند که با ادعای مسلمانی اش جور دربیاید. متأسفانه گاهی در مجالس تا حرفی از مرگ پیش می آید، عدّه ای می گویند که بیایید از مرگ حرف نزنیم و به جای آن از خوشی حرف بزنیم. از خوشی گفتن خیلی خوب است به شرطی که به کارهای بد که بدون تردید به اشکالی از ظلم منجر می شود ختم نشود. به یادِ مرگ بودن به معنی بریدن از زندگی نیست، برعکس، نشان می دهد که هر کسی تا چه اندازه به زندگی دیگران نیز اهمیت می دهید و به هیچ وجه کاری را نمی کند که باعث رنج آنان در زندگی شود. خیلی از کارها را ما بی آن که بدانیم که نتیجه اش به دیگران، مخصوصاً به ضعیف ترها و فقیرترها، آسیب می رساند انجام می دهیم. به عنوانِ مثال، ما ممکن است از خود چنان ظاهر و رفتارِ فقیرانه ای نشان بدهیم که باعث شود فقیرانِ واقعی شناخته نشوند و حتی با این خودخواهی های ما درمانده تر شوند. کسی که از پیامبر(ص) شنیده است که فرموده اند که «سؤال» از فحشا و مکروه است و تا کسی نیازمند نباشد نبایستی دست دراز کند و از دیگران چیزی بخواهد، با چه بهانه ای وقتی که واقعاً به وامِ بانکی نیاز ندارد، تقاضای وام می کند و آن را به حساب بانکی اش اضافه می کند تا سود ماهیانه ی بیشتری دریافت کند؟ آن کسی که به کمکِ کمیته ی امداد یا به یارانه نیازی ندارند، چرا فکر می کند که خیلی زرنگ است که دارد دست دراز می کند و آن مبلغِی را می گیرد که برای او ناچیز است، در صورتی که اگر همان مبلغ به فقیری داده شود برای او لااقل یک چیزی هست. شاید آن مراجعی که بدون نیاز واقعی سائل شده اند و از خود ضعیف ترها را از یاریِ بیشتر محروم کرده اند احادیثی از این دست را در نظر داشته اند که کارشان را حرام دانسته اند.
هر کسی با رفتارِ خودش نشان می دهد که تا چه اندازه به فکر دیگران است. این تنها حکومت نیست که مسئول فقر مردم است، گرچه بزرگترین و قدرتمندترین مسئول در این زمینه همان دولت است، چه اسلامی باشد و چه نباشد. باید پذیرفت که خودِ مردم نیز، مخصوصاً مردمی که ادعا می کنند منتظر امام و حاکمی اند که مجری عدالت است، لازم است که عاملِ به عدل باشند. دکتر علی شریعتی، در سال 1356 چند ماه پیش از هجرت، در جلسه ای خصوصی که توأم با پرسش و پاسخ بود و متن آن در مجموعه آثار 10، جبهه گیری طبقاتی اسلام، آمده است، ژاپنی ها را به عنوان ملّتی که چنین حسّ مسئولیتی دارند مثال می زند و می گوید:
باید جامعه ای مادی با عالی ترین سطح برخورداری و بیشترین سرعت تولید داشت، اما افرادی عارف و معنویت گرا. نمونه ی ژاپن نشان داده که زهد و عرفان گرائی فردی چگونه می تواند حتی در تولید اقتصادی نقش مثبت داشته باشد. آنچه که اکنون اقتصاد ژاپن را بدون داشتن هیچگونه منبع تولید طبیعی(هیچ چیز ندارد و باید همه چیزش را از خارج بگیرد. در حالی که آمریکایی که تمام منابع زیر زمینی غنی، از طلا تا گندم، و نیز عالی ترین تکنولوژی را دارد- که ژاپنی ها از آنها یاد گرفته اند- معذلک اقتصادش، رنجش می دهد)، به شکوفایی رسانده، زهد ژاپنی است. ژاپنی به جای اینکه مثل سرمایه دار ایرانی یک خانه 200میلیون تومانی در تهران داشته باشد، یک آپارتمان ساده دارد که نزدیک کارگرهای کارخانه اش است. او مثل همان کارگر کارخانه غذا می خورد، لباس او را با کارگر تشخیص نمی دهید. مثل همان کارگر کار می کند. میلیلردها پول دارد اما برای تولید دیگر خرج می شود. در ژاپن یک مسأله "پاتروناژ" (PATRONAGE) وجود دارد. "پاتروناژ" یعنی یک حالت "ابوت" داشتن که جزء نظام شینتوئی مذهب ژاپنی است، و به معنای پدرگونه بودن نسبت به زیردستان است. این[ویژگی] وارد اقتصاد ژاپنی شده است. به طوری که اقتصادش، تماماً "اقتصاد" نیست و با معنویت رابطه بسیار دارد.(ص45-44)
البته دکتر از نظر و عملِ اقتصادی حکومت نیز غافل نبوده و گفته است:
سیستم اقتصادی باید سیستمی باشد که به آن «مردکه» متجاوزی که می خواهد تجاوز کند، امکان قانونی و عملی ندهد، نه این که امکان بدهد. و بعد از نظر اخلاقی کنترلش کند، یعنی نمی شود، یک زیربنای سرمایه داری و استثماری و استعماری و یک روبنای اخلاقی[برمبنای] عدالت و تقوی درست کرد. باید روبنای اخلاق اسلامی را در زیربنای تولیدی و اقتصادی بیا ریم، باید آن تقوی، آن عفو، آن زهد، آن اعراض از دنیا و آن مبارزه با اسراف را [که اسلام می گوید]، به زیر بنای تولیدی وارد کنیم و از آن، سیستم اقتصادی درست کنیم....(ص41)
بنده برای تجسمِ این پیشنهادِ دکتر، نمونه ای از نکته ای اخلاقی را بیان می کنم که رعایتِ آن می تواند تأثیرِ اقتصادی زیادی در جامعه ی اسلامی داشته باشد، مخصوصاً وقتی که حکومتِ اسلامی آن را در احکام و قوانین اش گنجانده باشد. این سفارشِ پیامبر(ص) مشهور است که فرموده اند: جماعت، موجب برکت است و غذای یک نفر، دو نفر را، و غذای دو نفر چهار نفر را کفایت می کند.
به عبارت دیگر می توان گفت که غذایی را که دو نفر می توانند بخورند، چرا یک نفر بخورد! جالب است که این فرموده ی پیامبر(ص) را بیشتر مقالات برای نشان دادن آداب غذاخوری و نیز برای رعایت رژیم غذایی و لاغری و خوش اندامی استفاده کرده اند، در صورتی که اگر آن را روی همه ی داشته های مسلمانان اعمال کنیم باید به این نتیجه برسیم که چرا وقتی که بسیاری از خانواده ها بی مسکن اند، یک نفر به تنهایی چندین خانه داشته باشد که می تواند خانواده های زیادی را در خود جای دهد. چرا با این که بسیاری از مردم یک جفت کفشِ حسابی برای پیاده راه رفتن ندارند، یک نفر بی دردسر می تواند به اندازه ی یک ترمینال مسافربری ماشین داشته باشد؟ حتی در موردِ چیزهای کوچک تر و ساده تر نیز می توان چنین پرسش هایی را مطرح کرد. به عنوانِ مثال، چرا یک نفر به اندازه ی چندین نفر لوازمِ خانگی جور واجور دارد! تا وقتی که کسانی هستند که دست شان خالی است و از داشتنِ حتی یکی از آنها محروم اند، اضافه داشتنِ او درست و عاقلانه نیست. تازه، اگر هم همه همه چیز را به اندازه داشتند، باز هم این زیاده خواهی و زیاده داریِ او باید سنجیده باشد و قانون با رعایتِ حق و حقوقِ دیگران در جامعه برای آن حدّ و اندازه ی عاقلانه و عادلانه ای تعیین کرده باشد. با این گونه تفقه و برداشت از دین مطمئناً خیلی از آنهایی که نتیجه اش به ضررشان است مخالفت می کنند در حالی که توصیه ی امام علی(ع) این نیست که می فرمایند:
ای مردم! خیری در آن دین(دینداری) نیست که با تفقّه و نیک فهمی(فهم عمیق و جامع) همراه نباشد.
و نیز امام صادق(ع) فرموده اند:
اگر جوانی از جوانان شیعه را نزد من آورند که در دین تفقّه و غوررسی نکرده باشد، او را ادب خواهم کرد.
این دو حدیث را از جلد نخست کتاب الحیاة استاد محمد رضا حکیمی در اینجا آورده ام تا مشخص شود که ایشان مخالف چه نوع فلسفه بافی در بررسیِ آیات و روایات اند. آن عقلی که آدم را به سویی می کشاند که از انجام احکام و اجرای عدالت طفره برود، بدون تردید باطل است. خیلی ها با اعتماد به این چنین عقلی به توجیه رفتارهای غیر شرعی شان پرداخته و احکامی را که ضد عدالت اند وارونه اجرا می کنند. رباخواری و نزول دهی و رشوه دهی و رشوه گیری و پارتی بازی و رانت خواری و امثالهم را با تغییر اسم و با صغرا و کبرا چیدن های عجیب و غریبی بر خود و دیگران حلال می کنند.
در کتاب جامعه سازی قرآنی، استاد محمد رضا حکیمی یادآوری کرده است که:
دین می خواهد جامعه ی قائم بالقسط بسازد. این امری قطعی است، و بجز مقتضای عقل، عین نصِّ قرآن کریم است، بجز ده ها حدیث. و جامعه ی دینی در مجموع حرکات و سکنات خود، بویژه تلاش های اقتصادی، باید از فقه متابعت کند: در خرید و فروش و انواع تجارت، در احتکار و موارد احتکار و ترک احتکار، در نرخگذاری و امثال آن. اگر مجتهد از مسائل اقتصاد نو آگاه نباشد. نمی تواند در معاملاتْ نظرهای صائبی داشته باشد. و هنگامی که نظرهای صائب نداشت، جامعه به سوی ظلم اقتصادی پیش می رود، یعنی معامله گران دست خود را در هر کاری باز می بینند و مرتکب می شوند، و سودپرستانِ متکاثِر خون مردم را می مکند.(ص61)
ایشان در ادامه نوشته اند:
بی اطّلاعان، یا طرفداران سرمایه داران، یا مرتجعان نپندارند که این سخنان روشنفکرانه یا نامستند است. می بینید که همواره استناد همه ی آنچه گفته می شود به قرآن و حدیث و کتاب و سنّت است. آری، فقه باید در جهت اقامه ی عدل قرار داشته باشد. و از اینجاست که صاحب «جواهر» می فرماید، اگر در باب تعمیم احتکارْ نصّ کفایت نکند(از آن جهت که در صدد بیان مصادیق روزگار صدور بوده است نه موارد دائمی)، از باب «حرمت ظلم» تعمیم می دهیم. و این است شمِّ فقهی.(ص62-61)
خدا با شناختِ رفتارهای پست انسان است که خود نیز از او شاکی است و در قرآن چنان تحقیرش می کند که نظیر ندارد. در ابتدای سوره ی «انسان» به یادِ او می آورد که یک زمانی او چیزی نبوده است- یعنی بی «او»، بی توحید و عدالت خواهی، انسان چیزی نبوده و نیست. عجیب است که بعضی از به اصطلاح خداپرستان و موحدانِ لیبرالِ مسلمان آگاهانه با تکیه بر علم و یافته های چارلز داروین و آدام اسمیت و زیگموند فروید به این باور رسیده اند که پیشرفتِ جامعه در گرو این است که انسان ها نیز مانند حیوانات زندگی و رقابت و مبارزه ی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی آزادتر و بی درو پیکرتری داشته باشند تا طبیعت با «انتخاب اصلح» قوی ترها را نگه دارد و زندگی و رفاه بشر روز به روز بهتر شود. خیلی از شیعیانی که دعای فرج خوانِ حرفه ای اند نیز رفتارِ خودخواهانه ای دارند تا به بهانه های علمی و به ظاهر عاقلانه ی مشابهی گلیم خود را از آب بیرون بکشند و از این سختی هایی که انسان ها را می آزارد و هلاک می کند جان سالم به در ببرند. رقابتِ جنگلیِ داروینی را می پذیرند و مانند آدام اسمیت آن را به بازار می کشانند و طبق عقیده ی فروید تمایلاتِ نفسانی و زیاده خواهی هایشان را سرکوب نمی کنند مبادا دچار بیماری روانی شوند! فراموش می کنند که هر چه که می کنند باید به قولِ احمد شاملو یادشان باشد که انسان را رعایت کنند. حیف است اگر برای این شعر احمد شاملو در این متن جایی باز نکنم:
من و تو انسان را رعایت کردهایم
من آن مفهوم مجرد را جستهام.
پای در پای آفتابی بیمصرف
که پیمانه میکنم
با پیمانه روزهای خویش که به چوبین کاسه جذامیان ماننده است،
من آن مفهوم مجرد را جستهام
من آن مفهوم مجرد را میجویم.
پیمانهها به چهل رسید و از آن برگذشت.
افسانههای سر گردانیت
-ای قلب در به در!-
به پایان خویش نزدیک میشود.
بی هوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند:
ما به حقیقت ساعتها
شهادت ندادهایم
جز به گونهی این رنجها
که از عشقهای رنگین آدمیان
به نصیب بردهایم
چونان خاطرهئی هر یک
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
با این همه از یاد مبر
که ما
-من وتو-
انسان را
رعایت کردهأیم
(خود اگر
شاهکار خدا بود
یا نبود(،
و عشق را
رعایت کردهایم.
در باران و به شب
به زیر دو گوش ما
در فاصلهئی کوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگهای قدیمی را
باسوت
میزنند.
)در برابر کدامین حادثه
آیا
انسان را
دیدهای
با عرق شرم
بر جبینش؟(
آنگاه که خوشتراشترین تنها را به سکه سیمی
توان خرید،
مرا
-دریغا دریغ-
هنگامی که به کیمیای عشق
احساس نیاز
میافتد
همه آن دم است
همه آن دم است.
قلبم را در مجری کهنهئی
پنهان میکنم
در اتاقی که دریچهئیش
نیست.
از مهتابی
به کوچه تاریک
خم میشوم
و به جای همه نومیدان
میگریم.
آه
من
حرام شدهام!
با این همه-ای قلب در به در!-
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
عشق را رعایت کردهایم،
از یاد مبر
که ما
-من و تو-
انسان را
رعایت کردهایم،
خود اگر شاهکار خدا بود
یا نبود.
انسان، این شاهکار خدا، می تواند چیزی بشود ولی نه با شرک و ظلم.
شرک یعنی به هیچ کس جز خدا نبایستی اعتماد و تکیه و توکل کرد و دل بست؛ برای دستیابی به این هدف است که در ادامه ی دعای فرج می گوییم: وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ، یعنی در سختی و آسانی تنها بر تو اعتماد است.
کدام سختی و کدام آسانی؟ سختی برای چه کسی و آسانی برای چه کاری؟ خودِ پیامبر(ص) نیز گاهی از دست پیروانش شاکی است. می گویند روزی ایشان فردی را دید که شکم بسیار گُنده ای داشت. به او گفت که اگر آنچه را که در شکم ات ریخته ای جای دیگری صرف می کردی بهتر نبود! یعنی می توانستی به جای گنده کردنِ شکم ات انفاق کنی و شکم گرسنه ها را سیر کنی. والله بنده اگر جای مسئولینِ تلویزیون بودم، با این علاقه ای که به دعای فرج داشتم، ابداً هیچ مسئولی را که اندازه ی دور گردن و دور شکم و جاهای دیگرش نامتعارف بود به تلویزیون دعوت نمی کردم تا با تماشایشان مسلمانانی که نحیف اند و سوء تغذیه دارند، داغ شان تازه نشود و مسئولین و ناصحینِ مسلمان شان بدبین نشوند و آنان را تا این اندازه از خود دور نبینند.