زنده وار

 

یکی از بُن مایه ها و مضامین تکراری -motif - رایج در سنن ادبی ما «نوشداروی پس از مرگ سهراب» است. جالب است که عادتِ تاریخی ما، با همه ی ادعای ما در تجربه اندوزی در مسیر آن، هرگز باعث نشد که این یک قلم ظلم را نسبت به آنان که دوستشان داریم کنار بگذاریم. رنج سی ساله ی فردوسی را به  «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»ی شهریار وصل کردیم، ولی نفهمیدیم «بی وفا این زودتر می خواستی حالا چرا» در عمل یعنی چه. از شفیعی کدکنی خواندیم:

تو خامشی، که بخواند؟

تو می روی، که بماند؟

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

 

و بارها و بارها دکتر علی شریعتی گفت و نوشت و خواند، و ما  شنیدیم و دیدیم و خواندیم و گفتیم:

 

شگفتا! وقتی بود نمی دیدم،

وقتی می خواند نمی شنیدم،

وقتی دیدم که نبود!...


وقتی شنیدم که نخواند!...

چه غم انگیزاست وقتی چشمه سرد و زلال


در برابرت، می جوشد و می خروشد


و می خواند ومی نالد، تشنه آتش باشی و نه آب،


و وقتی چشمه خشکید , و از آسمان آتش بارید

و از زمین آتش روئید

تو تشنه آب گردی ونه آتش


و بعد، عمری گداختن از غم نبودن کسی


که تا بود از غم نبودن تو می گداخت...

 

اما

در اما همچون معمایی ماندیم...

و اکنون:

 

زنده وار

از هوشنگ ابتهاج

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه  به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای است باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودی که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکُشته است

تو بکُش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشکِ همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

 

Readerly Texts and Writerly Texts

رولان بارت اعتقاد داشت که ادبیات سرشار از متونی است که خواننده در هنگام خواندن شان مصرف کننده ای بیش نیست. زیرا این نوع متون بر اساس سنت ها و قراردادهایی نوشته شده اند که نویسنده و خواننده درک و حس مشترکی از آنها دارند. پس، برداشتِ خواننده از چنین متونی فاصله ی زیادی با آن چه که مد نظر نویسنده بوده است ندارد. بارت این گونه متون را Readerly Texts نامید. او می گفت که در برابر چنین متونی، متونی قرار دارد  که با سنت ها و عادات رایج در ادبیات همخوانی ندارد. هر خواننده ای در برخورد با چنین متونی خلاقیت هایی از خود بروز می دهد که ثابت می کند تنها مصرف کننده ی متنی که پیش رو دارد نیست. خودش نیز در خلق اثری که مطابق با برداشت هایش حالا معنی خاصی گرفته است که گاهی بسیار متفاوت از هدف اصلی خالق نخست آن اثر است نقش دارد. بارت این دسته ی دوم از متون را  Writerly Texts  نامید. در حقیقت، برخورد خلاقانه ی خوانندگان با این گونه متون باعث شد که بارت «مرگِ مؤلف» را همه جا جار بزند. بارت با این ادعای ِ خود نشان داد که مؤلف گاه ققنوس وار می میرد تا از دل خاکسترش مؤلف دیگری به دنیا بیاید. حکم ِ بارت در حق نویسنده، نه تنها حق کشی نیست، بلکه نشان می دهد که چنین نویسنده ای از نویسندگانی که با نوشته های بسته و  تک-معنایی شان  ذوق و ابتکار را درخوانندگان شان می کُشند، نویسنده ترند؛ زیرا هم خالق اثر و هم خالق نویسنده های دیگری هستند که از بطن اثرشان متولد می شوند.

هر نوع برخوردی با یک اثر، نوید دهنده ی میلاد مؤلفی دیگر نیست. گاهی تنها سلیقه های جزئی خوانندگان آنها را از یکدیگر متمایز می کند. این نوع تفاوت ها که به نتایج متضاد ختم نمی شود مهم نیست. با اعتباری که امروز ادبیات برای خواننده قائل است می توان ادعایی گزافه تر از آن چه بارت می گفت را به زبان آورد. می توان گفت که خواننده ای که از افکار و خیالات متفاوتی که به او هجوم آورده  مست شده است، بعید نیست مانند یک مست لایعقل چیزهایی را در متن ببیند که در ظاهر آن نیست، و بعید نیست مانند حرفهای یک آدم مست، حقیقتی در کلامش باشد که دیگران، تا به حالی که به او دست داده است نرسند آن را درک نکنند. با این حال، خواننده حتی از متونی هم که معنای به ظاهر آشکاری دارند –مانند متون تاریخی-  می تواند مفاهیمی را دربیاورد که مانند چیزهایی که شعبده باز از کلاهش بیرون می آورد باعث شگفتی همگان شود. نکته ی بحث انگیزتر این است که دیگر برای کسی تعجبی ندارد اگر شعبده باز از کلاهش کبوتر یا خرگوش یا موش دربیاورد. این ها دیگر عادّی شده اند. عجیب این خواهد بود که او از این کلاه فیلی را بیرون  بکشد. شاید فکر کنید که این کار امکان پذیر نیست. اگر امکان پذیر نبود، با چه قرائت و برداشتی از تاریخ و انجیل، معجونی به نام آخرین وسوسه ی مسیح ساخته می شد؟ یک بار فردی از من پرسید: «مگر می شود در ادبیات بیاییم و «شِمر» را مثبت نشان بدهیم؟» گاهی بعضی سؤال ها را نمی شود بدون سؤال های دیگری جواب داد. مگر در آخرین وسوسه ی مسیح چهره ی یهودا مثبت نشان داده نشد؟ مگر در مجموعه ی تلویزیونی شبِ دهم  آن کسی که در تعزیه نقش شِمر را داشت از بریدن سر امام حسین(ع) صرف نظر نکرد تا شمشیرش را بر سر کسی بکوبد که یزیدی بود؟ حتی در برخی از مرثیه ها شنیده ام که برای نشان دادن مظلومیتِ بی اندازه ی امام حسین (ع) شاعر تصویری از شِمر نشان می دهد که بر جنایتی که خود مرتکب شده است اشک می ریزد. در شعر دیگری در باره ی ضربت خوردن امام علی (ع) ، شاعر این گونه آورده است که حتی ابن ملجم به هنگام ضربت زدن اگر «یا علی!» نمی گفت دست اش توان این که خنجر را بر فرق سر آن امام معصوم  فرود بیاورد نداشت. هنر، از این گونه تردستی ها بی شمار دارد.

Hermeneutical  Circle

علم هرمنیوتیک در ابتدا برای درک معنی انجیل مطرح شد، ولی پس از آن، بسط پیدا کرد و وارد ادبیات و سرانجام هر گونه متن دیگری شد. ابتدا برای درک معنی انجیل، کلیسا این گونه به همه تلقین و تحمیل کرده بود که معنی آن را فقط افرادی می توانند درک کنند و برای دیگران بیان کنند که با عالم بالا و خدا در ارتباط باشند. این تفسیر تا زمانی که عیسی مسیح در میان مردم بود، بر عهده ی او بود، و پس از او این کشیشان اند که می توانند از پس تأویل و تفسیر آن پاک و موفق بیرون بیایند.

 اوّلین بار، در سال 1761، یوهان آگوست ارنِستی در کتاب آموزش هایی برای تفسیر انجیل نکاتی را مطرح کرد که نه تنها تفسیر را از انحصار کلیسا بیرون آورد، بلکه نکاتی را نیز مطرح می کرد که مقدمه ای شد برای بسط علم هرمنیوتیک توسط افرادی مانند شلیرماخر، هردر و دیلثی پس از او. نخستین نکته ای را که ارنستی پیش کشید این بود که، تفسیر انجیل باید تابع روشی همانند روش تفسیر متون دیگر باشد. البته شاید مقتضیات زمانش باعث شده بود که فکر کند چون انجیل کلام خداست، و کلام خدا حق است، پس در سرتاپای آن چیزی جر حقیقت وجود ندارد. خواندن و تفسیر انجیل با این پیش داوری بدون شک متفاوت از خواندن و تفسیر متون زمینی یی خواهد بود که ابتدا به ساکن خواننده باید با این فکر خواندن شان را شروع کند که چیزی درباره ی آنها نمی داند. نکته ی دومی را که او مطرح کرد این بود که، زبان های گوناگون دارای منابع فکری مشخص اند، با این حال، نظریات یک نویسنده تا حدّ قابل توجهی نسبت  به پس زمینه ی زبانی او دچار انحراف است. این فکر او باعث شد که بعدها دیگران به اهمیت عوامل روانی در شکل گیری معنی در آثار هر نویسنده ای بپردازند.بعد از آن ارنستی اهمیت کاربرد زبانی واژه ها را مطرح کرد و گفت که معنی اصلی واژه ها در شیوه ی کاربرد آنها در متن است. پس باید نتیجه گرفت که معنی برابر است با کاربرد خاص واژه در متن.  چهارمین نکته در اثر ارنستی این بود که او در برابر تکیه ی مطلق کلیسا روی خواندن انحصاری متن انجیل برای درک آن، دانستن جزئیات بستر تاریخی و جغرافیایی و ... متن را برای درک بهتر آن ضروری می دانست. بنابراین، به عقیده ی او هنگام خواندن یک متن، در حقیقت، خواننده درگیر خواندن چند متن دیگر که در شکل گیری آن متن مؤثر بوده اند می شود. پنجمین نکته ی ارنستی در مورد اهمیت درک جزئیاتِ یک متن در پرتو کلّ آن و برعکس، درک کلّ یک متن با تکیه بر اهمیت جزئیاتش، و در ضمن درک هر دوی این ها با توجه به مجموعه ی افکار و نوشته ها نویسنده ی متن و متون جنبی مورد استفاده یا مؤثر در شکل گیری آن متن بود. همین افکار ارنستی را پس از او افرادی مانند شلیرماخر، هردر و دیلثی بسط داده اند که امروزه با عنوان هرمنیوتیک مبنای بحث در برخی از رویکردهای نقدادبی معاصر قرار گرفته است.  

واژه ی هرمِس خود گویای بسیاری از برداشت های ما در مورد هرمنیوتیک است. یونانیان خدای سریع پیام رسان را هرمِس می نامیدند و هرمنیوتیک برگرفته از این واژه است. پیام آسمانی ها را چگونه می توان به زمینی ها رساند؟ هرمنیوتیک، علم تأویل و تفسیر کلام و رفتار انسان هاست. آدم ها تنها از طریق گفتار منظورشان را بیان نمی کنند؛ بسیاری از نظرات آنها از رفتارشان نیز معلوم می شود. با این وجود، امروزه هنگامی که از هرمنیوتیک صحبت می شود، بیش تر متون و معانی مستتر در آنها مد نظر است. آیا واژه ی مستتر صفت خوبی برای معانی موجود در یک متن است؟ وقتی که مانند یونانی ها هرمس را خالق زبان و خط هم بدانیم چرا نباید اصل معنی را مستتر در متن بدانیم؟ وظیفه هرمس فهماندن خواسته ی خدایان به بندگان است. آن چه را که مقصود خدایان است نمی توان به موجوداتی با قدرت دریافت و درک پست تر و ضعیف تر فهماند. زبانی لازم است که این موجودات بتوانند بفهمند.( در مورد قرآن مجید نیز این گونه گفته می شود که اگر تعبیر «نازل شدن» برای آن استفاده شده است، به این خاطر است که مقصود خداوند متعال چیزی است فراتر از آن چه آدم ها می توانند دریابند. قرآن مجید حاوی معانی یی است بسیار عمیق تر و گسترده تر از آن چه که انسان هامی توانند بفهمند و به آن عمل کنند.) هرمنیوتیک را تنها تأویل و تفسیر متن نمی دانند. چون نخستین گام های تأویل با خواندن متن شروع می شود، پس باید خواندن را نیز گونه ای و یا مرحله ای از تأویل بدانیم. به همین دلیل است که می گویند هنگامی که آدم چیزی را می گوید و یا می خواند با شیوه ی خواندن و صحبت کردن او  معانی مشخصی به آن متن تحمیل می شود. فردی نسبت به فرد دیگر متنی را با جابجایی تأکیدها و سکوت ها و بالا و پایین بردن صدا تغییر می دهد طوری که دیگر متنی را که او دارد می خواند نباید با متن آن فرد دیگر یکی دانست و از آن به همان معنی رسید. تأویل و تفسیر در حقیقت در مرحله ی بعدی که هر کسی با افزودن حواشی به اصطلاح می خواهد معنی متن را آشکار و بازتر کند اتفاق می افتد. این مرحله تا حدّ زیادی وابسته به مرحله ی اول و شیوه ی خوانش متن است. هرج و مرج در این مرحله بیش تر است. برای این که مفسر مجبور می شود با ابتکارات خود زبان دیگری را برای تفسیر متن به کار بگیرد. در این مرحله او خودش و معنی یی را که از متن گرفته است بیش تر از نویسنده ی اصلی و متن اصلی  مطرح می کند. یک گام که جلوتر برویم به ترجمه و برگرداندن متن به زبان دیگر می رسیم. در واقع، در این مرحله مترجم، نویسنده ی اصلی و متن اصلی را کنار می زند، و خودش و متن اش جای او را می گیرند.  این آن مرحله ای است که زبان متن تقریباً به طور کامل تغییر می کند. در هر سه مرحله ای که در این جا ذکر شد، فردی که نقش پیام رسان را بازی می کند باید فکر کسی را که پیامش را به هر یک از این سه صورت ابلاغ می کند خوب خوانده و فهمیده باشد. چه کسی می تواند خودش را جای شاعری بگذارد که پانصد سال پیش  با حوادث و جزئیات ریز خانوادگی و محیطی و اجتماعی و فرهنگی و مذهبی و سیاسی زندگی می کرد و با همان حال و هوا شعر می گفت؟ اگر برای این که معنی شعر او را بفهمیم لازم باشد که از شعر او بیرون بیاییم و به این جا و آن جا سرکی بکشیم تا سرانجام از شعرش چیزی سردربیاوریم، تا چه حد می توانیم پایمان را از شعرش درازتر بگذاریم؟ این گفته ی هراکلیت چه خوب وصف حال خواننده و متنی است که دارد می خواند:

آدمی در یک رود تنها یک بار می تواند پا بگذارد، همیشه و همیشه آب دیگری در بستر آن جریان دارد.

خواننده ای که پایش را درون رودِ متن می گذارد با اولین تَر شدن ِ پایش دیگر آن آدم قبلی نیست، رودی هم که از زیر پایش رده شده است دیگر همان رود نیست. وقتی که یک لحظه همه چیز را تا به این حد به هم می ریزد، دیگر با گذشت پانصد سال، رسیدن به همان شاعر و همان متن و همان معنی توقع زیادی است. به حداقل باید اکتفا کرد. به همین دلیل برخی اعتقاد دارند که معنی را در گام نخست باید بیش تر در خودِ متن جستجو کرد. چگونه؟ می گویند که در صورتی خواننده می تواند معنی کلّ یک متن را دریابد که معنی اجزاء آن را فهمیده باشد؛ ولی، از سوی دیگر، گفته می شود که معنی هیچ جزئی مستقل از کلّ متن نیست؛ بنابراین، خواننده در صورتی می تواند معنی هر جزئی را بفهمد که معنی کلّ متن را فهمیده باشد. با این روش، خواننده دچار دور ِ باطلی می شود که به آن دور ِ هرمنیوتیکی گفته می شود. وقتی که در هر لحظه ای، نه متن برای خواننده، متن پیشین است و نه خودش با تغییراتِ تحمیلی فردِ پیشین، چگونه می تواند معنی مشخص و ثابتی را در خود جمع کند؟ شاید همین دور ِ باطل باعث شد که دریدا به این نتیجه برسد که هر تعبیری، یک سوء تعبیر است. چرا هر تعبیری  یک سوء تعبیر است؟ برای این که در مقایسه با تعبیری که فرد از همان متن لحظه ای پیش داشته یکی نیست، و با تعبیری که لحظه ای بعد نیز از آن ارائه خواهد داد یکی نخواهد بود.  شاید خیلی ها بگویند که تفاوت جزئی در تعبیرات پیش می آید و اشکالی ندارد. راست می گویند برای خیلی ها این گونه تفاوت ها زیاد توفیری نمی کند، ولی برای اهل فلسفه و منطق، تفاوتی که زاویه ای را بین دو خط بوجود می آورد باعث می شود که آنها هرگز به هم نرسند.