نقدی که زندگی ست(7) معنیِ از دلِ متن نه دلبخواهِ گوینده منطق می گوید که حتی اگر خدا هم گوینده باشد
اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (68) شرق اندوه- روانه
روانه
چه گذشت؟
- زنبوری پر زد
- در پهنه ی...
- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی.
- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه ی خواب، نوشابه ی آن ...«...
- اندوه، اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگیِ دست.
- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.
- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.
- سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.
- بدرود.
- بدرود، و به همراهت نیروی هراس.
دکتر تقی پورنامداریان درمورد شعرِ «روانه» که نخستین شعر از دفترِ چهارمِ هشت کتاب است گفته است:
بی معنایی و حفظ نوعی موسیقی از همان اولین شعر شرق اندوه دیده می شود.(ص 130، حنجره ی زخمی جویبار)
ایشان در ادامه گفته است:
در این گفتگوی دو طرفه واقعاً چه مفهومی شاعر در نظر دارد بگوید جز هر چه که بی هیچ تأملی بر زبان آید؛ خواه با جمله ی قبل و بعد ارتباطی اتفاقی هم داشته باشد و خواه نداشته باشد؟ نوشتن شعرهایی از این دست تفننی است که از هر کس ساخته است.
معنیِ ساده ی چند جمله ی نخستِ این استاد این است که سهراب در هنگامِ سرودنِ این شعر، فی البداهه هر چه که به ذهنش می رسید می نوشت. گویا ایشان به این نتیجه رسیده است که کلِّ زمانی که سهراب برای سرودنِ این شعر گذاشته است برابر است با همان زمانی که یک کودک هنگامِ نوشتنِ مشق اش، از نوشتنِ واژه ی "روانه" تا نقطه ی پایانیِ شعر، صرف می کند. به همین دلیل است که بر این باور است که نوشتنِ چنین شعری از هر کسی برمی آید. ادامه ی سخنان ایشان جالب تر است که می فرماید:
بی شک این تجربه ای است برای نوشتن به منزله ی یک فعل لازم. شعری که استخراج معنیِ من درآوردی از آن به عهده ی خواننده می ماند و چون در اصل معنایی نداشته است، هر معنای من درآوردی می تواند یکی از معناهای آن باشد.
این حرف های جناب استاد بیشتر به شوخی می ماند. تمامِ تلاش بنده تا اینجا در شرحِ معنی متن های گوناگون این بوده است که با تجزیه و تحلیل شان نشان بدهم که هر متنی زبانی گویا دارد و خودش خودش را معرفی می کند. حتی اگر بی معنی یا در واقع نامفهوم باشد، باز هم این خودش است که خود را این گونه به مخاطب هایش می فهماند و می شناساند، مانند شعرِ Jabberwocky در THROUGH THE LOOKING-GLASS نوشته ی لوییس کارُل. البته هر مخاطبی در برخورد با هر متنی می تواند با توجه به داشته های خودش به برداشتی کم و بیش متفاوت تر از برداشت های دیگران برسد. این تفاوت ها و ریشه ی آن ها در هنگام مباحثه با دیگران مشخص می شود. باید به یاد داشت که با وجودِ همه ی اختلافات، هنوز در هر متنی وجوه مشترکی هست که همه یک جور می خوانند و می فهمند. بنابراین، چیزی به اسم «من درآوردی» وجود ندارد، هر چه هست «از متن درآوردی» است. هر متنی با داشته ها و نداشته های خودش با هر مخاطبی که او نیز داشته ها و نداشته هایی مشترک با دیگر مخاطبان و نیز متفاوت از آنان دارد حرف می زند. هیچ مخاطبی نمی تواند حرفی از خودش دربیاورد که از ظرفیت های متن بیرون باشد. برای نمونه، صحنه ای از فیلم «برتا، داستان یک اسلحه» را که این روزها سر زبان ها افتاده است در اینجا پیش می کشم. در این مجموعه صحنه ای است که برخی از مخاطب ها در آن «اتعبیرها و تصویرهای جنسی» یافته اند. کارگردانِ این اثر می گوید آن کسانی که از صحنه ی مربوط به مهراوه شریفی نیا و پسر نوجوانی که این خانم با او طرح دوستی ریخته است، برداشتی جنسی داشته اند فکر خودشان آلوده است و مشکل از خودشان است. جناب کارگردان می گوید که ادامه ی قصه در قسمت های بعدی نشان می دهد که این نوع برداشت سوءتفاهمی بیش نبوده است. ببینید، یکی از داشته های متنِ این فیلم جمله ای مانندِ «آدم دست یک خانم خوشگل رو رد نمی کنه» است، و از نداشته های بسیارش یکی این است که در هیچ کجای این مجموعه تا این قسمت شنیده نشده است که این خانم به آن پسر نوجوان بگوید «من هم جای مادرت» یا به جای این که با عبارتِ «خانم خوشگل» سعی کند توجه آن پسر را به خود جلب کند، به او بگوید که «آدم دستِ خواهر خوشگلش را که رد نمی کند». وجودِ این گونه جملات باعث می شد که آن به قول ایشان «سوءتفاهم» پیش نیاید. این کم کاری های عمدی و ناشیانه از جانب کارگردان در شخصیّت پردازی ها باعث برداشت هایی می شود که فقط برعهده ی فکر و ذهنِ مخاطب نبوده است. مخاطب آن حرف هایی را که هست و می شنود و آن حرف هایی را که نیست و صحنه ها و حرف های موجود ردّشان می کند، کنار هم می گذارد، و منتظرِ تفسیر و مصاحبه و بهانه جویی های آقای کارگردان نمی ماند. کارگردان بایستی خودش را با تلقینی که رولان بارت او را داده است مرده به حساب بیاورد. هنگامی که متنِ او خلافِ توجیه هایش پیش می رود، سکوت کند بهتر است. حتی اگر او آگاهانه چنین غرضی نداشته است، نبایستی چنین برداشت هایی را به حسابِ مرضِ مخاطب ها بگذارد. کارگردان نمی تواند مانند ملانصرالدین با نامه اش نزد گیرنده ی نامه برود و خودش آن را برایش بخواند و معنی کند و بگوید که دست خطِّ مرا فقط خودم بلدم که بخوانم. نمی تواند به مخاطب حکم کند که از این صحنه ای که من اندیشیده و ساخته و پرداخته ام بایستی همانی را بگیری و بفهمی که من می خواهم. در صحنه ی ای از این فیلم آن خانم از نوشابه ی دهن زده ی آن پسر می نوشد و دوباره آن را به او می دهد تا از آن بنوشد و بعد، پسر مکثی می کند و در یک آن به این فکر می کند که از کجای آن قوطی بنوشد که لب های ماتیکیِ آن خانم به آن نخورده باشد و می بیند که چاره ای ندارد جز این که از همان جا که او نوشیده است آن را بنوشد. آقای کارگردان با آن چیزهایی که در متن گذاشته و آن چیزهایی که در آن نگذاشته، از مخاطب توقع دارد به چه شناختی از این شخصیّت ها با این حرف ها و رفتارشان برسد؟ به نظر می رسد که اگر این فیلم را دستِ زیگموند فروید می دادیم روی مشکل جنسی مؤلف بیشتر تآکید می کرد تا برداشت های جنسیِ مخاطب ها.
غرض بنده از این نگاه گذرا به این نمونه ی جنجالی این بوده است که بگویم معنی نمی تواند «من درآوردی» باشد. حتی اگر مخاطبْ فردی دیوانه و زبان نفهم باشد، او نیز همچون عاقلان با نگاه به چیزی از متن، مثلاً جزئیاتِ بی اهمیّت از نظر دیگران، سعی می کند آن متن را معنی کند.
بدون شک، سهراب روی شعر «روانه» به همان اندازه ای که برای کشیدن یک تابلوی نقاشی مقدمه می چیده و فکر می کرده و طرح می ریخته و حوصله به خرج می داده و وقت می گذاشته، وقت گذاشته است. مخاطبی که می خواهد بدون حوصله و با شتاب به معنیِ این شعر برسد، حتماً با نگاهِ سَرسَری به مختصری از معنیِ این متن قناعت خواهد کرد، در صورتی که لازم است روی هر واژه و عبارتی به اندازه ی کافی مکث و تآمل داشته باشد و بعد روانه شود.
واژه ی «روانه» که نخستین واژه و عنوانِ این شعر است، نشان می دهد که قرار نیست که «این روانه شده در راه» در هیچ جایی در راه بماند. هیچ توقفی در مقصدِ ثابتی در کار نیست. واژه ی «روانه» در متنِ اصلی شعر نیامده است، زیرا تمام شعر یک «روانه» و مدام در راه بودن و راهی شدن است. همیشه با نگاهی به گذشته و انتظاراتِ پیشین است که شخص تصمیم می گیرد جلوتر برود و ساکن نماند. نخستین جمله، که به نظر می رسد به مرور و یادآوریِ اندیشه های مربوط به یکی از منازلِ راه اشاره می کند این است:
چه گذشت؟
به نظر می رسد که این پرسش مقدمه ی فکر کردنِ با خود است. بیرون از پیکره بندیِ گفت و گو یا آن بگو مگویی است که در ادامه می آید. بنابراین، این مکالمه که به نظر می رسد کاملاً درونی است، به آنچه که پیش از این روی داده است می پردازد.
- زنبوری پر زد
- در پهنه ی...
- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی.
به نظر می رسد که در این متنِ مکالمه-مانند با شخصی سر و کار داریم که مدام فکر خودش را قطع می کند نه حرفِ دیگری را. این «آن دیگری» در ذهن و وجودِ خودش است. می شود حدس زد که منظورش از «زنبور» خودش است. پروازِ این زنبور در پهنه ی مکان نبوده است. در «وهم» می گشت و «جویای گُلی» بود. در ادامه، هم به وصفِ این گُل خاص می پردازد و هم به وصفِ پهنه ای که در آن چنین گُلی یافت می شود.
- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه ی خواب، نوشابه ی آن ...«...
- اندوه، اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگیِ دست.
این گُل که بی ساقه است، بی ریشه نیز باید باشد. پس چه طور یکباره جلوِ جوینده ای که فکر می کند یابنده نیز هست سبز خواهد شد؟ این جویای گُل منتظر است که آن را در «پهنه ی خواب» ببیند. در خواب است که خیلی چیزها بی علّت و بی ریشه و ساقه یکباره نمایان می شوند. نوشابه یا شهد این گُل «اندوه» است. واژه ی «نوشابه» به جای «شهد» نشان می دهد که منظورش از «زنبور» واقعاً زنبور نیست. «اندوه» واژه ی دومی است که این نکته را بهتر نشان می دهد. «اندوه» ویژه ی انسان است. غربی و شرقی اش فرقی نمی کند. این زنبور می خواهد به گُلی برسد که اندوه داشته باشد و از آن تغذیه کند. انسانِ راهی و روانه ی پهنه ی وهم این اندوه را چگونه می چشد و می مکد و به درون می کشد؟ عبارتِ «اندوه نگاه» به ما می گوید که او با «نگاه» این کار را می کند. با چشمی که به گونه ای دیگر بیدار است. و با دستی که بی برگی اش از بی اندوهی است.
- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.
به خودش می گوید که سبدی درست کن و در باغ بگرد و شهد گل ها را بگیر تا دستِ خالی نمانی.
- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.
هیچکدام از باغ هایِ وهمی که به آن ها رسیده و واردشان شده است، نتوانسته است سبدش را از آنچه که انتظارش را داشت پر کند. بنابر این، همواره دست خالی و، مانندِ شاعری که چشمه ی الهامش خشکیده است، با ذهنِ خالی ساکت مانده است. ناچار است باز هم روانه ی سفری دیگر شود.
- سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.
این دوست در ذهنِ او می تواند نماینده ی همین باغی باشد که گل هایش نتوانسته است آن شهدی را که می خواهد به او بدهد. به سوی باغی دیگر روانه ی می شود.
- بدرود.
- بدرود، و به همراهت نیروی هراس.
«به همراهت نیروی هراس» راپس از «بدرود» به جای «خدا به همراهت» گفته است، امّا وارونه. چرا؟ برای این که برجسته اش کند. منظور از «خدا به همراهت» این است که خدا در طول این سفر مراقب و محافظت باشد. پس، «به همراهت نیروی هراس» یا «نیروی هراس به همراهت» نبایستی معنی منفی داشته باشد. این که «هراس» را گونه ای «نیرو»، آن هم به احتمالِ زیاد نیرویی در وجودِ خود فرد می شناسد، نه بیرون از او، به جنبه ی مثبت اش می افزاید. این «هراس» از آن هایی است که فرد را به حرکت وادار می کند. روانه اش می کند تا به چیزی که می خواهد برسد. یکی از معانیِ هراس «وهم» است. از معانیِ بعیدش است. حال که او این واژه را با آشنایی زدایی در چنین ترکیبی به کار گرفته است، آن معنیِ بعید را نیز می تواند در نظر داشته باشد. فراموش نکنیم که واژه ی «وهم» را پیش از این در جمله ی دوم آورده بود. واژه های «وهم»، «خواب» و «تیناب» با این معنیِ «هراس» همراهی می کنند. راوی این پهنه را مانند نیروی جاذبه ای در پیرامونِ خودش می گستراند.
سهراب با این شعری که «وهم» در نخستین سفر پیش روی اش گذاشته است روانه ی سرودن شعرهای دیگرِ این دفتر می شود. او در شعر بعدی این دفتر، یعنی «هلا»، دوباره سراغ «هراس بزرگ» و «وهم گُل» می رود.
ادامه دارد