این انشاء را خودت نوشته ای؟

این انشاء را خودت نوشته ای؟

این پرسش را دبیرهای انشاء وقتی که متنی با برآوردهایشان فراتر از سنّ و توان و سواد دانش آموزی است که آن را در کلاس خوانده یا به آن ها تحویل داده، از او می پرسند. این پرسش برای درس های دیگر جنبه ی استفهام انکاری اش قوی تر و به این معنی است که آن دانش آموزِ مورد بازخواست پاسخ درست و یا حتی نادرست را از کسی گرفته یا از روی متنی رونویسی کرده است. از دانش آموزی که به درستی نیروی جاذبه را با ماجرای نیوتن و سقوط سیب از درخت شرح داده است کسی نمی پرسد: "خودت این را نوشته ای؟" یا "مگر توهم آنجا بوده ای؟"

منظورم از این مقایسه چیست؟

در مورد متنِ ادبی نیز مانند متن های دیگر در وهله ی نخست آنچه که مهم است درستیِ مطلب از نظر علمی و گیرایی اش از نظر هنری است. نام خاص شخصِ محقق یا نویسنده ی متن در گام های بعدی و با دیدی دیگر مورد توجه و بررسی قرار می گیرد. به عنوان مثال، معلّم انشایی که از دانش آموزش می پرسد که «این انشاء را خودت نوشته ای؟» نقش اش عوض می شود و با ذره بینِ کارآگاهی مانند شرلوک هولمز می خواهد مچِ مجرم را بگیرد. شاید این طور به نظر برسد که این کار معلّم انشاء نوعی تحقیق شمرده می شود، ولی بایستی پذیرفت که تحقیق علمی با مقایسه ی نوشته های قبلی نویسنده و با توجه به روند پیشرفتِ علمی و هنری اش و با در نظر گرفتن عوامل مهم دیگر انجام می شود. در واقع، وظیفه ی هر کسی که کارش در وهله ی نخست غیر از بررسیِ و نقد معنیِ متن است، چیز دیگری است. او به نکاتی حاشیه ای که ورای معنی متن است می پردازد. او در متنِ حاشیه ها در پی چیز دیگری است. فرض کنید روی دیواری در خیابانی شعاری نوشته شده باشد. برای مردمِ عادی معنیِ این شعار مهم است. شاید اهالیِ هنر به شکل و جنس و رنگ دیوار و رنگ جوهر و نوع خطی که برای نگارشِ آن شعار به کار رفته توجه کنند. شاید یک جامعه شناس معنیِ این شعار را به خیابان و محله ای که در آنجا نوشته شده است ربط بدهد و تلاش کند چیزی فراتر از معنیِ ظاهری اش از آن بفهمد. این گونه افراد بدشان نمی آید که با نقد و تحلیلِ سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و مانند این ها به گروه خاصی اشاره کنند که چنین شعاری از ذهن و زبان شان در می آید. امّا، تنها یک مأمور امنیتی است که معنی شعار و درستی و مناسبت اش برایش مهم نیست و می خواهد درست همان کسی را پیدا کند که آن را نوشته است. او ردّ پای شعارنویس را تعقیب می کند. از زاویه دیدِ دوربین های مداربسته ی کوچه و خیابان به نویسنده ی شعار نگاه می کند. او هر کاری می کند تا همان کسی را پیدا کند که هنگام نوشتن آن شعار دست اش جوهری شده است. این هم برای خودش یک کاری است، ولی واقعاً هیچ ربطی به معنی متن ندارد.

معنیِ هر متنی از ظرفیت های درونی اش بیرون می آید. شناساییِ مؤلفِ متن تنها باعث می شود که خواننده روی یکی از آن معنی ها تأکید بیشتری کند، بی آن که بتواند متن را از ظرفیت هایی که دارد و معانیِ دیگری که از آن برمی آید محروم کند. وقتی متن این ظرفیت ها و معانی دیگر را دارد، نویسنده نمی تواند با سوگند خوردن و دست روی کتاب مقدس گذاشتن ثابت کند که من اصلاً ذهن ام سراغ آن معانی دیگر نرفته بود.

ببیند در مورد متونِ ادبی نیز مانند متونِ علمی آن چیزی که در وهله ی نخست مهم است، معنیِ متنی است که پیش روی خواننده است، نه آن معنی ای که نویسنده در ذهن اش در نظر داشته است. به عنوان مثال، دبیر فیزیک به پاسخ درستی که روی ورقه ی امتحان نوشته شده است نمره می دهد، نه به آنچه که دانش آموز از آن پاسخ در ذهن اش دارد. دانش آموز چه آن پاسخ را حفظ کرده باشد چه از روی کسی تقلب کرده باشد، همانی را نوشته است که دیر فیزیک آن را درست می داند و باید نمره اش را بدهد. شاید اگر دبیر فیزیک از او بخواهد که همان را معنی کند و شرح دهد، چیزهایی بگوید که ثابت کند که اصلاً اصلِ مطلب را نفهمیده است. جالب تر این که، بعید نیست آن پاسخی را که خودِ دبیر فیزیک فکر می کند درست است و مطابق آن به دانش آموز نمره داده است، از نظر بعضی از فیزیکدان ها درست نباشد یا توضیحاتِ خودِ آن دبیر برایشان قانع کننده نباشد. در هر صورت، آن دبیر با آنچه که خودش به عنوان پاسخِ درست در نظر دارد، نمی تواند به درستی پاسخِ دانش آموزش نمره ندهد مگر این که نقش اش عوض شود و با شکاکیّتِ پلیسی بخواهد به این قضیه نگاه کند.

هر شاعر و نویسنده ای باید بداند که هر خواننده ای در گامِ نخستْ کارش کشف و دریافت معنی متن بر اساس داشته های خودِ متن است. او با نقش هایی مانند محقق و منتقد و گارآگاه و ممیزی و امثالهم به چیزهایی اهمیت می دهد که بیرون از متن اند یا با ابزارهای بیرونی می توان به متن تحمیل کرد.

مقدمه ای بر خودکفاییِ متن با  نگاهی به رمان وضعیت بی عاری و چند متن دیگر(13)

مقدمه ای بر خودکفاییِ متن با نگاهی به رمان وضعیت بی عاری و چند متن دیگر(13)

نخستین نکته ای که در خوانشِ هرمنوتیکی شعر «در این بن بست» به چشم می آید، ضمیر اشاره به نزدیکِ «این» است. هنوز هم هستند کسانی که پس از مطالعه ی برداشت های بنده از بعضی از اشعار، بدون توجه به این که چه روش و رویکردی را در خوانش آن متن به کار گرفته ام، اظهار فضل و دانش و آگاهی و باخبری می فرمایند که مثلاً احمد شاملو فلان شعر را برای نشان دادنِ بدی «انقلاب سفید» نوشته بود یا اخوان ثالث بهمان شعرش را در وصف خوبی های حشیش به زیور طبع آراسته بود و از این خبرداری های هشداردهنده و گاه دشنام دهنده ی فراوان.

خواننده ای که قرار است خیلی از پیش فرض های خودش را برای فهمِ متنی که پیش رو دارد کنار بگذارد، در همان گام نخست، مؤلف را کنار می گذارد و با او و فرض ها و پیش فرض های زمانه اش قهر می کند. در گام بعدی چاره ای ندارد، جز این که از شرّ و دخالتِ پیش فرض های خودش نیز آزاد شود، زیرا تا پیش فرض های خودش را کنار نگذارد، هر حرفی که درباره ی مؤلف و زمانه اش بزند در سایه ی پیش فرض های آگاهانه و ناخودآگاهانه اش قرار می گیرد. در موردِ آگاهانه هایش می تواند تقریباً یک کارهایی بکند، رهایی از چنگ ناآگاهانه هایش امکان پذیر نیست. این که می گویند ما خیال می کنیم که سوار بر زبان هستیم، در صورتی که این زبان است که مهار ما را به دست دارد، از همین ناتوانی مان در به دست گرفتن تمام اختیارمان مشخص است. زبان و فرهنگی که بی اختیار به درونش افتاده ایم، به این آسانی ها دست از سر ما و خوانش و فهم مان برنمی دارد. هر یک از ما در این خوانش مان از متن، حتی اگر بخواهد از مؤلف یا از خودش یا از هر دو فرار کند، با رسیدن با آن غیرخودی که در متن است فقط به خودش می تواند برسد. به آن خودی می رسد که این متن را غیر از این نمی توانست جور دیگری بفهمد و بپذیرد.

«بن بست» برای خواننده ی «در این بن بست» همانی است که خودش در زمانه و سرنوشتِ خودش در آن گرفتار شده است. «بن بست» یک راه بدون دررُو است. این که در هرمنوتیک حقیقت را در استعاره یا تمثیل جستجو می کنند، از این جهت است که به چیزی اشاره می کند که خودش نیست، یا اگر مانند «نماد» به خودش هم برمی گردد، به چیزی که گویای حقیقتی ورای وجود و ماهیتِ خودش نیز هست برمی گردد. «بن بست» در این متن به چیزی غیر از خودش اشاره می کند. با این که عبارتِ «در این بن بست» جای عنوان را در این شعر گرفته است، ولی در واقع بخشی از جمله ی نخستِ این متن است که روی هم می شود: در این بن بست، دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم.

در این بن بست

دهانت را می بويند

مبادا كه گفته باشی دوستت می دارم.

دلت را می بويند

روزگار غريبی ست، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راه بند

تازيانه مي زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد

در اين بن بستِ كج و پيچِ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبی ست، نازنين

آن كه بر در می كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد

آنك قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با كُنده و ساتوری خون آلود

روزگار غريبی ست، نازنين

و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند

و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد

كباب قناری

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبی ست، نازنين

ابليسِ پيروزمست

سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد

31 تیر 1358

اگر به تاریخی که در انتهای شعر درج شده است توجه کنیم و بعد به رویدادهای تاریخیِ پس و پیش اش، سپس خوانش هایمان را روی اطلاعاتی که به آن زمانه ی خاص برمی گردد بند و بنا کنیم، حتماً دچار برداشت های محدودتر و تقریباً مشابه به هم می شویم. البته این تشابه با نگاهی شعارگونه به شعر پدید می آید نه با دقت های شخصی و ویژه ی هر یک از خواننده ها. این اشتراک و توافق بین الاذهانی که بینِ خواننده ها دیده می شود، نتیجه ی پیش فرض های سیاسی مشترک بین شان است که خود متن نسبت به آن می تواند بی تأثیر و حتی بی تفاوت باشد. خواننده به جای رسیدن به چنین توافقی با خواننده های دیگر، باید ببیند که با متن به چه توافقی می تواند برسد. «دهانت را می بویند» برای راننده ای که داشت لایی می زد و تند می رفت و افسر پلیس راه او را گرفت و دهانش را بویید تا بفهمد که مست است یا نه، یادآور خاطره ای است بسیار متفاوت از خاطره ی فردی که به یاد می آورد زمانی را که پدر یا مادرش در دوران نوجوانی دهانش را بوییده بودند مبادا که سیگار کشیده باشد. البته زبانِ متن این قدر هم منحرف کننده نیست که خواننده تا این اندازه از موضوع اصلی اش پرت شود.

خواننده هر چه را که دمِ دستِ ذهن اش است به کار می گیرد تا سرانجام در موردِ یکی از آن ها در گفت و گوی با متن به توافق برسد. اگر روزی یکی به خواننده گفته باشد یا در جای دیگری خوانده باشد که، از حرف هایت بوی نفاق و بوی کینه و دشمنی می آید، درجا می فهمد که در جمله ی «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم» آن چیزی که بودار است همان حرف از دوست داشتن است و «بو»ی این حرف از معنی اش درمی آید.

امّا، جنبه ی مجهول در جمله ی «دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم»، از یک سو، فاعلِ فعلِ «می بویند» است که به ظاهر معلوم است ولی ناشناخته گذاشته شده است، و از سوی دیگر، مرجعِ ضمیر ملکی چسبان «ت» در «دهانت» و ضمیر مفعولی چسبان «ت» در «دوستت می دارم» و فاعلِ به ظاهر معلوم شده با «م» در آن است. برخلافِ آن خاطره ها که از متن شان می شد فهمید که چه کسانی و برای پی بردن به چه چیزهایی دهان راننده و پسرک نوجوان را می بوییدند، در این متن، تا خواننده متن را به خود و زمانه ی خودش نگیرد، متوجه نمی شود که این افراد مجهول چه کسانی یا چه جور آدم هایی اند و چه شغل و چه خصلتی دارند. همچنین، تا وقتی که برای آن شناسه های «ت» و «م» یک «تو» و «من»ی که به متن بخورد دست و پا نکند، ناچار است دست به عصا در متن پیش برود.

این افرادی که «دلت را می بویند»، با توجه به آن نکاتی که درباره ی چراییِ بوییدن دهان گفته ام، دل را نیز برای پی بردن به سخن های ناگفته و در دل مانده می بویند. آنچه که بدونِ مقایسه ی متن با دنیای واقعیِ بیرون از این متن فهمیدنِش امکان پذیر نیست همین «جرم» یا «گناه» تلقی کردنِ جمله ی «دوستت می دارم» است چه به زبان بیان شود چه در دل بماند. همین این روزگار را غریب کرده است، نازنین!

این «نازنین» کیست؟

اگر خواننده ای «نازنین» را فقط مؤنث ببیند، «من» و «تو» برایش «منِ مذکر» و «تویِ مؤنث» می شود با جا و جنسیّتی ثابت برای هر کدام. با این که «ناز کردن» و «ناز داشتن» به آن مفهوم سنتی اش به مردها نمی آید، ولی برای این متن با آن چیزی که در چنته دارد، هیچ فرقی نمی کرد اگر این «نازنین» مردی بود با سبیل قیصری یا توده ای! در زمان و مکانی که «عاشق» و «معشوق» نمی توانند جمله ی «دوستت می دارم» را به یکدیگر بگویند، هر دو نازک و «نازنین»اند.

و عشق را

كنار تيرك راه بند

تازيانه مي زنند.

«تیرک راه بند» را هر کسی که ایست-بازرسی هایی را که به هر دلیلی در راه ها گذاشته می شود دیده است می شناسد. اگر هم ندیده باشد، از ظاهر این واژه ها و کلِّ جمله می تواند دریابد که «تیرک راه بند» به درد چه می خورد. در اینجا قرار است این «تیرک» راه را بر عشق ببندد تا او را گیر بیندازند و تازیانه بزنند. البته، تازیانه را بر «عاشق» و «معشوق» می زنند، اما «عشق» تازیانه می خورد تا ثابت شود که برای دارنده و زننده ی تازیانه مهم نیست که چه کسی و به چه دلیلی عاشق چه کسی یا چه چیزی است. «عشق»، همه جورش ممنوع است.

به نظر می رسد که سر تا پای این متن می گوید که این «ک» در «تیرک»، با این که به زیبایی کلام افزوده، با حرف های راوی اش خوب راه نمی آید. «نازنین» با آن خشونت و خفقان موجود که همه را فراری داده و کنج پستوی خانه نشانده استب، بایستی این تیر راه بند را ه تیرآهنِ پهن و کلفت ببیند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد

از این جمله نمی شود فهمید که از «عشق» چه جورش مد نظر این متن است. افزون بر این، جوان ترهای این دوره و زمانه در ایران قرن بیست و یکم نمی دانند که «پستو»ی خانه کجای خانه و چه جور جایی است. این را می دانند که «پستو» بایستی یک جایی «پسِ» «تو»ی خانه باشد، ولی برای خیلی هایشان که فقط خانه هایی را دیده اند که بخش هایی از آن ها همگانی و «اُپن» یا «باز» است، تصور وجود و کاربردِ چنین جایی آسان نیست.

در قدیم در پستوی خانه چه چیزهایی را می گذاشتند و چه چیزهایی را نهان می کردند؟ چه چیزی را می شود با «عشق» برابر گرفت و در پستوی خانه نهان کرد؟ نامه های عاشقانه؟ کتاب های ممنوعه؟ شب نامه های سیاسی؟ اسلحه؟ ... یا نماز؟ در گذشته ای نه چندان دور که زن ها در فعالیت های اجتماعی نقشی نداشتند، اعتقاد بر این بود که همان نمازشان را هم باید در پستوی خانه بخوانند و به مسجد نروند. هنوز هم در میان سنتی های متعصب این اعتقاد باقی است. این متن به این موارد و توجیه های خاصِ مذهبی و سیاسی و اجتماعی کوچک ترین اشاره ای نمی کند و همه ی این برداشت ها از پیش فرض های خواننده بیرون می آید. خواننده با سیاسی دیدن یا مذهبی کردنِ متن به یکی از این معنی ها می رسد. اگر یادی هم از اهلِ دود و دم و عیش و نوش کند، درمی یابد که آن ها و ساقی ها و قاچاقچی هایشان، اگر پستویی داشته باشند، چیزهای دیگری را در آن پنهان می کنند. خواننده هر چه بیشتر با متن به گفت و گو و پرسش و پاسخ بنشیند، بعضی از این فرض ها و فرضیه هایش را یکی یکی حذف می کند.

در اين بن بستِ كج و پيچِ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر

فروزان می دارند.

«بن بستِ راست» چه خوبی ای نسبت به «بن بستِ کج» دارد؟ به نظر می آید که رهگذر از همان سرِ کوچه متوجه می شود که ته اش بسته است و راه به جایی ندارد. امّا، چون این متن به خواننده گفته است که این ها همه اش مجازی است، او می داند که حرف از «کوچه» و «بن بست» واقعی نیست که اگر «رهگذر» می دانست که کج است راهش را کج می کرد و به سمت دیگری می رفت. از حال و روز راوی در این متن می شود فهمید که به هیچ وجه نمی توانست بفهمد که تهِ این راهی که می رود بسته است. اختیارش با خودش نبود و گرفتار شد. او به این بن بست انداخته شد. اگر به کوچه ی دیگری هم می رفت، پس از طیِ مسافتی و گذشتن از چند پیچ و خم سرانجام به راه بند یا بن بست برمی خورد.

با این که تا اینجای شعر در این متن هر چه حرف درباره ی این روزگار غریب گفته شده عجیب و غیرمنتظره بوده است، حرف از «پیچِ سرما» غریب تر از بقیه است. «پیچِ سرما» وجودش را با چه نقش و تصویری در این متن توجیه می کند؟ فرض بنده این است که «پیچِ سرما» در واقع همان «پیچشِ باد سرد» در ته بن بست است. بادِ سرد هم راه عبور ندارد و تهِ این بن بست می پیچد. سرما به سر تا پای کسی که در آنجا گرفتار شده است می پیچد.

این متن حرف های غریب ترش را یکی یکی رو می کند. متن دارد با این «حرف های غریب» نشان می دهد که «روزگار غریبی است».

متن نمی گوید که چه کسانی «آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند»، ولی با بازگشت به فعلِ جمع غایبِ جمله ی نخست که بدون معرفی فاعل می گفت «دهانت را می بویند»، این طور به نظر می رسد که همان افراد آن کسانی اند که این آتش را در این بن بست کج روشن کرده اند تا گرم شوند. اما، چرا با «سوخت بار سرود و شعر»؟ آیا آن ها به کتاب های ممنوعه ای که دارای سرود و شعر است دست یافته اند و کتابسوزی راه انداخته اند؟ متن می توانست عکسِ این را به طور روشن تر و با معنی دیگری در مورد کسانی بگوید که در تهِ این بن بست در پیچ سرما گرفتار شده بودند، ولی چون پیش از این، این روایت را از زاویه ی نگاه «دوم شخص» آغاز کرده بود و با استفاده از مخاطبِ «تو» می خواست ماجراهای تهِ این بن بست را به همه ی هم سرنوشت های «تو» تعمیم دهد، نمی توانست با فعل «فروزان می دارند» به جمعِ ناشناخته ی دیگری که گرفتار آنانند اشاره کند.

معمولاً، دورِ آتش، یا دُورِ هم حتی بدون آتش، در سرما می شود سرگرمِ سرودخوانی و شعرخوانیِ دسته جمعی شد و سرما را نادیده گرفت، ولی به نظر نمی رسد این آن چیزی باشد که متن بتواند در مورد کسانی بگوید که از ترس به پستوی خانه شان پناه برده اند. ادامه ی متن این مطلب را نه با واژه ی «ترس» ولی با هشدار نسبت به «خطر» تأیید می کند:

به انديشيدن خطر مكن.

روزگار غريبی ست، نازنين

واژه ی «بترس» را این متن از ابتدای «به اندیشیدن خطر مکن» برداشته است، ولی نمی تواند از مفهومش کم کند. البته چون همین حرف های متن برآمده از اندیشه است، خواننده بعید نیست به این نتیجه برسد که راوی با طنز و طعنه و کنایه از خودش و مخاطب اش، همان نازنین و نازنین ها، انتظار دارد خلافِ آنچه را که می گوید انجام بدهند.

آن كه بر در می كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.

«اندیشه» و «چراغ» یکی گرفته شده است، با این تفاوت که «کشتن» در موردِ یکی به یک معنی و در موردِ دیگری با معنی ای مناسبِ همان به کار رفته است. «چراغ» را با فوت کردن یا با زدنِ کلید می شود خاموش کرد و کُشت، امّا، برای کُشتنِ اندیشه بایستی زودتر دست به کار شد و آدمِ اندیشمند را کُشت. اما، اندیشه ی ناگفته است که با مرگِ اندیشمند می میرد، اندیشه ی همگانی شده را دیگر نمی شود به آسانیِ فوت کردن به شعله ی شمع کُشت و از بین برد. «بُن» در واژه ی «بُن بست» نشان می دهد که خیلی از چیزها را «در این بُن بست» از همان بُن و ریشه بسته اند و به اصطلاح در همان نطفه خفه کرده اند. با اندیشه نیز همین کار را می خواهند بکنند.

نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد

این «نور» همان «عشق» و «سرود و شعر» و «اندیشه» است که نبایستی در دیدرس آنان باشد.

متن می توانست از این جلوتر نرود، چون به نظر می رسد که حرف اصلی اش را بیان کرده است، ولی نمی خواهد از این روزگار غریب و شرح غریبی هایش دست بردارد و ادامه می دهد:

آنك قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با كُنده و ساتوری خون آلود

روزگار غريبی ست، نازنين

خواننده ای که کارش قصابی است، بعید است ناراحت شود، زیرا می داند که در این متن منظور از «قصاب» او و همکارانش نیستند. البته متن می توانست بدون «آنک قصابانند» نیز کار و حرف خود را پیش ببرد. می توانست با همان اشاره ی نهفته در عبارتِ «کُنده و ساتور» نشان بدهد که کارِ آنان به چه کاری می ماند. متن که پیش از این نگفته بود که آنک کیانند که دهانت را می بویند، یا آنک کیانند که عشق را تازیانه می زنند و ... می توانست از عبارتِ «آنک قصابانند» نیز بگذرد و خواسته و منظورش را از پس اشاره هایش به کُنده و ساتور گفته بگیرد. کم ترین لطف اش در این بود که جمله ی بعدی اش باعث نمی شد که خواننده ی عجول «قصابان» و «جرّاحان» را با هم یکی بگیرد، به ویژه با مشخص شدنِ این که هر کدام از این ها استعاره از چیزی دیگرند:

و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند

و ترانه را بر دهان.

«تبسم» را پزشکانِ متخصص زیبایی می توانند بر لب ها جوری جرّاحی کنند که ظاهر آدم های افسرده همیشه شاد به نظر برسد، ولی ترانه را کسان دیگری بایستی به زور از دهانِ زیردستان و اسیرانِ خود بشنوند. آن هایی که خاطری حزین دارند، انگیزه ای برای گفتن و خواندنِ شعر تر و ترانه ندارند:

شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد

این «شوق» همان انگیزه ای است که برای تبسم کردن و ترانه خواندن لازم است ولی در این بن بست خبری از آن نیست. البته «تبسم» و «ترانه»ی جعلی که بدون «شوق» به درمانده های در این بن بست تحمیل می شود وجود دارد، ولی آن شوقی را که از جنسِ عشق و نور و اندیشه و سرچشمه ی تبسم و ترانه است، در پستوی خانه نهان باید کرد.

كباب قناری

بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبی ست، نازنين

شاید اگر متن با آن ترفند و برنامه ای که پیش از این گفتم، یعنی با یک جمله شدنِ عنوان و مصرعِ نخست، شروع نشده بود، حرف از «کباب قناری بر آتش سوسن و یاس» که غریب ترین حرف این متن است، همان آغازِ آغاز می آمد بهتر بود و تعلیقی ایجاد می کرد تا خواننده با حرف های ادامه ی متن کم کم دریابد که این عبارتْ کنایه از چیست. جای این کنایه ی گُنگ، حالا که جمله های غریبِ پیش از گویاتر شده اند، اینجای این روایت نبود. این تکانه یا تکان دهنده ترین حرفِ این متن راه اندازِ بهتری برای آغازش بود. «آتش سوسن و یاس» با آن آتشی که با «سوخت بار سرود و شعر» فروزان بود جور درمی آید. «کباب قناری»، با این که ترکیبِ غریبی است، ولی «کباب» را از «قصابان» گرفته است و «قناری» را از آن «ترانه»ای که قرار بود بر دهان جرّاحی کنند. «قناری»ای که ترانه ی خودش را می خوانِد و زیر بار آهنگی که برایش تنظیم کرده اند و می خواهند بر دهانش جرّاحی کنند نمی رود، پایانی بهتر از این در این بن بست نخواهد داشت. قناری می تواند همان شاعرِ کتاب های سرود و شعری باشد که در بن بستِ کج و پیچِ سرما دارد می سوزد.

ابليسِ پيروزمست

سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد

ابلیس یکباره آمده و جای آنان یا آن جماعتِ مسلط را گرفته است. از همان مصرعِ نخست معلوم بود که آنان پیروزند و ما، یعنی «منِ گوینده» و «تو»، درمانده و شکست خورده و به پستو رانده و عزاداریم. ابلیسیان برای رضای خاطر ابلیس ما را در این بن بست گرفتار کرده اند. البته این «ما» فقط به آن هایی که دچارِ عشق و اندیشه و شعر و سرودند برمی گردد، بسیاری از مردم همراهِ ابلیسیان اند. اگر تعدادشان زیاد نباشد که بو کشیدن دهانِ این و آن برایشان آسان نخواهد بود. مجهول و ناشناخته بودن شان نشان دهنده ی این واقعیت است که اینان در میان مردم و چنان اند که انگار از خودمان اند. ابلیس مست پیروزی است، زیرا از دست قناری و آواز و سرودش خلاص شده است. او قناری را زنده نمی خواست، حتی در قفس. شاد بر سفره نشسته است، نه برای این که کبابِ قناری را بخورد، بلکه شاد از این که هیچ قناری آزادی نیست که خدا را بیرون از پستوی خانه بخواند و بپرستد. متن چه خواننده های دیگر بپسندند و چه نپسندند به من می گوید که عزای ما برای بی عرضگی خودمان است نه برای پیروزیِ ابلیس. بی عرضگی مان هم بی سبب نیست. تشخیص ابلیسی ها از خدایی ها آسان نیست. خدایی ها هم هر یک با شک و گمان ناگزیرند که خدای شان را مانند بُتی در پستو نگه دارند. از این جمله ی آخر در هر دوره و زمانه ای آن قدر متن در می آید که فهم هر کدام شان درگیر پیش فرض هایی است که بعضی هایشان مهارشدنی نیستند. اصلاً، این جمله ی پایانیِ متن بنده را چنان از خود بی خود کرد که آن پیش فرضِ بی ربطی را هم که داشتم و می توانستم دور بریزم نگه داشتم تا بگویم شاید شاید پیوندِ بینامتنیّتی این متن را به جایی کشاند که این بیت سعدی را بازگو کند که:

گفتم این شرط آدمیّت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش

این خوانشِ شتابزده مانند خوانش های دیگر زمانمند و زبانمند است. این متن چنان در زمان و زبان گذاشته شده یا جای گرفته است که هیچ خواننده ای نمی تواند نه آن را و نه خودش از هیچکدام شان بیرون بکشد. آن دو مانند فرهنگی که خواننده در آن نفس می کشد، متن را نیز گرفتار و نیازمندِ خود کرده اند. متن تا خواننده نباشد خواندنی نمی شود. خواننده هم بدون آن زمان و زبان یا فرهنگ و تاریخی که هستی اش شده اند، هستی ای ندارد تا به هستی و مفهوم متن پی ببرد. خواننده ناچار است که برای خودش هستی ای دست و پا کند تا بتواند متن را ببیند و بخواند. هستیِ باب میل او بدون شک مبتنی بر پیش فرض هایی است که خودش می پسندد، امّا بعید نیست که تفسیرش از متن برخلاف میل خودش و مطابق پیش فرض هایی باشد که دیگران به او تحمیل کرده اند. از هر خواننده ای برنمی آید با شجاعت اعتراف کند که خوانش اش درگیر خواهش ها و خواست های خاص و خواص است. بی مناسبت نیست که این اعترافِ دکتر محمد مجتهد شبستری را که در انتهای مصاحبه ای با عنوانِ «شما قرآن را چگونه به فهم درمی آورید؟» به زبا آورده اند بخوانید:

... هنگامی که فرد خودش بخواهد تکلیف خودش را معین بکند ممکن است خودش یک نوع تعامل با متن داشته باشد، ولی هنگامی که آدم می خواهد یک سخن و صحبت عمومی بگوید آدمی باید متن را چون یک سرمایه سنتی ببیند و تلقی کند. یعنی مصلحت پایش را میان می گذارد، چرا که این سرمایه ای که عده ای با آن می زیند نباید گرفته شود. لذا از دست اینها نباید گرفته شود، اما این سرمایه زیستن به گونه ای باید برای عموم مخاطبان تفسیر شود و این همان کاری است که دسته ای با ما شدیداً مخالفت می کنند و می گویند شما خشونت را تفسیر می کنید و نباید این کار را کرد!

واقعاً این حرف هست. بنابراین دو تا مسئله است، یعنی یک هنگام خودش با متن چگونه ارتباط برقرار می کند و یک بار نیز می نگریم که این سرمایه ای است برای زیستن میلیاردها انسان در روی زمین می باشد.

اما آیا در دنیای امروز این شکلی درست است که ما به گونه ای رفتار کنیم که به کلی این سرمایه از دست انسان ها گرفته شود؟ این سؤال برای من یک سؤال خیلی بزرگ است و همیشه بارها و بارها این فکر برایم مطرح بوده که، ای کاش در ایران امکاناتی بود از لحاظ فضای آزاد که می شد که عده ای بنشینند و بگویند اگر قرآن و دین را لازم داریم برای چه لازم داریم؟ همه اش بحث می کنیم که متن است، فهم است و یا چه؟ اما دین و قرآن تنها از زاویه کلامی و فلسفی قابل بحث نیست. یک موضوع مهم دیگر که در باب قرآن و دین هست و وجود دارد نقشی است که این کتاب در میان مسلمانان دارد، این را چه کار می باید کرد؟ این بُعد را باید به بحث گذاشت، یعنی مثلاً یک ده روزی یک عده ای با مطالعات قبلی واقعاً این مطلب را بدون ترس و واهمه بحث کنند. چه بسا از توی این بحث ها مسائل جالبی از دیدگاه جامعه شناسی، روانشناسی و سیاست بر این مبنا بیرون آمد که این متن را نباید کنار گذاشت. (برگرفته از سایت «محمد مجتهد شبستری، مرکز نشر آثار و افکار»)

ادامه دارد

مقدمه ای بر خودکفاییِ متن با  نگاهی به رمان وضعیت بی عاری و چند متن دیگر(12)

مقدمه ای بر خودکفاییِ متن با نگاهی به رمان وضعیت بی عاری و چند متن دیگر(12)

در بخش پیشین عرض کردم که معمولاً و آدم های معمولی از یک متن ادبی و هنری انتظار ندارند که در ارائه ی راه حل برای مشکلاتِ اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و هر مسئله ی ریز و درشتی راه حل ارائه بدهد و برای ایجاد تغییر و تحول در زندگی مردم کاری بکند کارستان. هر چند، کم نبوده اند داستان ها و اشعار و آثاری که در دگرگونی اندیشه و در پی آن در نوسازیِ گفتاری و رفتاری و کرداری مردم اثرگذار بوده اند. زندان ها پر از مؤلف ها اینگونه متن هاست، در صورتی که کار اصلی محصولِ مشترک خواننده و متن است. خواننده با آن فهمی که از علاقه و سلیقه و تعهدی خاص برمی آید، جوری متن را می خواند و می فهمد که بعید نیست برود و هم سلولیِ مؤلف بشود. این خواننده است که با خوانش و فهمِ خودش می گوید که متن تا چه اندازه ادبی، سیاسی، مذهبی ... است. متن تا خوانده نشود خنثی است. خواننده ی اهل سیاست و دیانت متن را سیاسی و دینی می خواند و می فهمد.

اما، معمولاً خواننده ی معمولی ای که اهل سیاست هم نیست، از متنی که پر از شعارهای فرقه ای و حزبی و صنفی و اصلاح طلبانه و اصول گرایانه و «تیک»ها و «ایسم»های گوناگون است انتظار دارد که به جای شعارهای کلّی همه ی همّ و غم اش را روی جزئیاتِ گویا و کارآمد بگذارد و فقط در باغ سبز نشان ندهد. از متن یا مجموعه ای از متون که از حرف هایشان نه تنها صدای طرح مسئله که بوی حل مشکل هم تولید و پخش می شود، انتظار دارد که در هر دو مورد کم نگذارد و هم مسئله را بدون تعارف همان طوری که هست مطرح کند و هم راه حلِّ مشکل را بدون رودربایستی و بدون ماستمالی کردنِ سر تا پای موضوع و مطلب و مقصود نشان بدهد. متنی که نتواند چنین کاری را انجام بدهد، خودش اندیشه اش را در همان نطفه خفه می کند. خیلی از بحث هایی که یک زمانی الم شنگه به پا می کردند و حالا چندان در محافل تخصصی و اصلاً در محافل عمومی مطرح نیستند، از کلّی گویی هایشان ضربه خورده اند.

در دوران دانشجویی، اگر به متن مورد بحث و مطالعه مان حرفی یا مفهومی را بدون اشاره به نمونه ها و مثال هایی از آن نسبت می دادیم، هیچ استادی از ما آن ادعای بی مدرک و سند را نمی پذیرفت. گاهی استاد برای این که مطمئن شود که دانشجویان همان متن را خوانده اند و به جای آن مثلاً ترجمه یا خلاصه یا نقد و بررسی اش را نخوانده اند که به طرز ناشیانه ای دچار کلّی گویی شده اند، جملاتی از متن داستان یا رمان یا نمایشنامه را در آزمون می آورد و می پرسید که این جمله را چه کسی و در چه اثری و به چه مناسبتی گفته است. گاهی پاسخِ دانشجو به یک پرسشِ خاص چنان کلّی است که می تواند پاسخِ هر پرسش دیگر هم باشد.

حالا، هر وقت که می بینم که استادی بدون پرداختن به جزئیات و نمونه ها و مثال هایی برای توضیح و توجیهِ حرف هایش در مورد دین و سیاست و حقوق بشر و مشکل جوانان و آموزش و پرورش و غیره، مدام یا با کلّی گویی یا با نادیده گرفتنِ جزئیاتی که ادعاهایش را رد می کند، و گاه و بی گاه غیردانشگاهی و حتی عوام پسندانه حرف می زند، باور نمی کنم که متن اش بتواند نمره ی قبولی بگیرد. چنین استادی از یاد برده است که متن اش مهم تر از خودش است. بایستی کاری کند که متن اش خوب حرف بزند، خوب بودن خودش متن ش را خوب نمی کند.

متنِ خودکفا کاری به کار مؤلف ندارد و از پاسخ دادن به پرسش های خواننده طفره نمی رود. اگر پرسش های خواننده مناسب باشد و آن ها را با مشارکتِ خودِ متن مطرح کرده باشد، متن تا جایی که از عهده اش بربیاید، هر چه را در چنته دارد، چه در پیدای پنهان و چه در پنهانِ آشکارش داشته باشد، بی رودربایستی و بدون تعارف به خواننده ی بی شیله و پیله تحویل می دهد.

متن همیشه برای خودش موافق و مخالف می تراشد. اگر متن بی طرف باشد، موافق ها و مخالف ها مجال پیدا نمی کنند که برای مخالفت یا موافقت شان با بی انصافی از مراجعِ بیرونِ متن خط بگیرند. متن های کم حرف و موذی خواننده های ساده را به جان هم می اندازند. متن های گویا خواننده های دقیق را درگیر خوانش هایشان می کنند. نمونه اش دکتر علی شریعتی. دکتر علی شریعتی به عنوان متنی پر بار آنقدر گفتنی دارد و گویا هست که مخالف و موافق با توجه به مثال ها و نمونه های عینی ای که مطرح می کند، با توپ پُر رو در روی هم می ایستند. به عنوان مثال، پدر، مادر، ما متهمیم، در بحث از مشکل جوانان و ناسازگاری فرزندان با دنیا و دینداریِ والدین و پیران و بزرگانِ جامعه، از کلّی گویی پرهیز می کند و شرح می دهد همه چیز را، نکته به نکته، مو به مو. خواننده پا به پایِ متنِ دکتر علی شریعتی بدون محافظه کاری می پرسد و جواب می گیرد. می پذیرد و رد می کند. ایرادهای موجود در متنِ دکتر علی شریعتی ناشی از جزئی گویی اش است. نمونه های عینی و ملموس، همان هایی که پاسخِ پرسش هایی است که خواننده به محض شکل گرفتن پرسشی درباره اش، می خواند که متن برایش چندین پاسخ فراهم کرده است و حاضر است در مورد هر کدام شان با او به گفت و گو بنشیند. چنین متن هایی سعی نمی کنند با خودشیرینی برای گروه خاصی از مخاطبان دلبری کنند. این است که می شود: در میان روشنفکران متهم به دینداری، و در میان دینداران منسوب به بی دینی، و در ورای این هر دو نیز یک خارجی مذهب که سر از بیعت و اطاعت اولی الامر پیچیده.

اما، متنی که با مصلحت اندیشی حرف می زند، مانندِ دروغگویی که می گویند همیشه کم حافظه است، حرف هایی می زند که بعد ناخواسته و ندانسته زیرش می زند. می خواهد مخالف را فریب بدهد و با خود موافق کند و موافق را دست به سر کند مبادا به جمع مخالفانش ملحق شود. چنین متنی همیشه در بستر احتضار است و از دستِ مؤلفِ مرده اش هم کاری برنمی آید که درمانش کند. در سلسله مطالبی که با عنوان «آیا دکتر علی شریعتی دروغگو بود؟» نکاتی را در مورد تفاوت «نگفتن» با «دروغ گفتن» عرض کردم. بنده بر این باورم که کم نیستند افرادی که مانند دکتر ناچار می شوند با آگاهی از این که اسیر چهار زندان اند، «طبیعت و جغرافیا»، «جبر تاریخ»، «نظام اجتماعی و طبقاتی» و «خویشتن»، برای ایجاد تغییر و تحول و انقلابی که مد نظرشان است، آن راهی را پیش پای مردم شان بگذارند که به جغرافیا و تاریخ و جامعه و فرهنگ شان می خورد. اندیشمندی که می داند اگر به جای ایران در برزیل به دنیا آمده بود، حالا داشت با شلوار کوتاه کنار ساحل، ضمن خوش و بش و لاس با چند محرم و نامحرم، از دین و آیین دیگری دفاع می کرد، و اگر تنها چهار خانه آن طرف تر به دنیا آمده بود، پس از اسم خلفای راشدین، «رضی الله عنه» را حتماً می گفت، سعی می کند بدون تعصب و خیلی منصفانه، دم دست ترین راهی را که مشکل مردم جامعه اش را طبق شرایط و نیازهای امروزی شان حل می کند پیش پایشان بگذارد. او می داند که نمی تواند عالمی دیگر بسازد و از نو آدمی. برنامه ی چنین مصلحی با جزئیاتی که گویا و کاربردی است مشخص است. مشخص بودن با موفق بودن یکی نیست. متنِ امت و امامت طرحی پیش می نهد برای حکومتی ممکن در آن چهار زندان مشخص، نه حکومتی موفق. طرح حکومتی آرمانی، با موفقیّتی پیش بینی شده، در صورتی به بار می نشیند که همه ی جزئیاتش متناسب با ویژگی های هر چهار زندان برنامه ریزی شده باشد، وگرنه بی آن که از ساحل اش دور شود، به گِل می نشیند. اندیشمندی که از ترس زندان یا از ترس روی گرداندنِ همرهان، بدون پرداختن به جزئیاتِ مهم همیشه مبهم صحبت می کند، الگویی موفق و متناسب با محدودیت های برآمده از جغرافیا و تاریخ و فرهنگ و زبانِ ملّت اش یا برنامه ای با جزئیاتی که کارایی داشته باشد دم دست ندارد که پیش پای مردم بگذارد. کم نیستند حکومت هایی که متن «حقوق بشر» در آن ها در سایه ی قاعده ها و قوانین و تبصره هایی خوانده می شود که دارای «امّا»ها و «اگر»های مصلحت جویانه اند.

در کتاب تأملاتی در قرائت انسانی از دین درباره ی مشکلات جوانان در عصر مدرنیته، از جمله مسائلی که به ازدواج شان مربوط می شود، نکاتی بسیار مبهم مطرح شده است که نشان می دهد این متن یا خیلی مأخوذ به حیاست یا خیلی با کیاست!

می فرماید:

در عصر مدرنیته دامنه ی انتخاب های انسان بسیار گسترده شده و انتخاب جای تن دادن به تقدیر و سرنوشت را گرفته است.... برای مسائلی از این قبیل که چگونه اشخاص ازدواج کنند، چگونه فرزند تربیت کنند و چه شغلی داشته باشند، انتخاب های متعدد و متفاوت متصور است.(ص62)

متن این ها را می گوید، امّا نمی گوید که واقعاً، یا دقیقاً، یا بر حسبِ حدس و گمان، چند انتخاب برای ازدواج در عصر مدرنیته وجود دارد، هیچ توصیه یا تجویزی در این زمینه ندارد، البته چون از «حقوق بشر» دفاع می کند، چاره ای ندارد جز این که با هر موردی که هر جوانی یا هر انسانی برای ازدواج انتخاب می کند کنار بیاید، چنانچه در بحث از «مردمسالاری و دین» می گوید:

در شکل مردمسالاری از حکومت عقاید متفاوت و علایق و منافع متفاوت آنچنان که هست به رسمیت شناخته می شود، ولو این که فقط یک نفر وجود داشته باشد که عقیده و علاقه ی متفاوت با همه داشته باشد، آن یک نفر با آن عقیده و علاقه اش به رسمیت شناخته می شود، چون کثرت در همه ی این جنبه ها در مردمسالاری به رسمیت شناخته می شود.(ص141)

این دو مطلب را کنار هم بگذاریم، می توانیم به گونه های بی شماری از ازدواج که با وجود کثرت به رسمیت شناخته می شود برسیم. شماری از این گونه ها را در اینجا معرفی می کنم:

پیش از همه، آن گونه ی سنتی اش است که دختر تنها با اجازه ی پدرش می تواند با پسر مورد علاقه اش یا هر خواستگاری ازدواج کند. گروهی از برادران اهل سنت بر این عقیده اند که دختر اگر «بله» را گفت که یعنی «بله» و مبارک است؛ اگر هم سکوت کرد و چیزی نگفت، این سکوت علامت رضایت است و باز هم مبارک است. گزینه ی نوین برای این دختر این خواهد بود که یکی به او بگوید: سکوت که نشد جواب! یا بگو «بله» یا بگو «نه»!

از این روش های سنّتی کمی که فاصله بگیریم می توانیم گونه ای را تصور کنیم که در آن حقِّ اجازه را از پدر بگیریم و به مادرش بدهیم و یا با توجه به سن یا زور یا مقام و موقعیت اجتماعی، از او به برادران و خواهران و ... کمافی السابق ازدواج دختر به میل و رضایت و مصلحتِ دیگران گره بزنیم. می توانیم این گره ها را باز کنیم و گونه ی آزادتری را برای او فراهم می کنیم تا بتواند بدون اجازه ی بزرگترها و حتی کوچک ترها به عشق اش «بله» بگوید.

غیر از این ازدواج های دائمی، ازدواج های موقت نیز هست که باز هم گونه ی آزادانه تر و مشکل برانداز و چاره ساز همانی است که هیچ اجازه ای از هیچ احدّی برای به «نه تی خانه، نه می خانه، اَمی تازه خانه» رفتن زوجِ عاشق یا نیازمند لازم نباشد. حتی خطبه خواندن به عربی یا فارسی یا به هر زبان دیگری می تواند جایش را به نیّتِ «تقرب الی الله» بدهد. اگر هم به لفظ یا در ذهنِ عروس و داماد نبود، فرض را و اصل را بر این می گذاریم که ان شاءالله که بود!

کثرت و تنوع در ازدواج برای مسلمانِ شیعه ی دیندار آخرِ آخرش به همین جا می رسد. تهِ تهِ مطلبِ زیر را دربیاورید، به همین جا می رسید:

هیچ وقت مجتهد معین نکرده که ازدواج و طلاق چیست. ازدواج و طلاق امور عقلایی و انسانی بوده، به همین جهت است که در اسلام مثل مسیحیّت خانواده به وسیله ی یک عمل رازورزانه و زاکرال(قدسی) ایجاد نمی شود. در گذشته اگر کشیش عقد را نمی بست، آن عقد مشروع و تشکیل دهنده ی خانواده ی مسیحی نبوده و در هنگام عقد می بایست به کلیسا بروند، چون ازدواج یک امر زاکرال و فوق عقلانی بوده است. اما در فقه اسلامی چه بوده، در فقه اسلامی زن و شوهر شدن یک امر عرفی است، کسی که صیغه ی عقد می خوانده فقط یک رابطه ی حقوقی ایجاد می کرده نه یک رابطه ی آسمانی؛ به همین جهت است که می گفتند، اگر بلد هستید خودتان بروید این عقد را بخوانید، این رابطه را ایجاد کنید؛ در فقه اسلامی ضرورت ندارد که یک زن و شوهر که می خواهند با هم ازدواج کنند بروند پیش یک عالم دین ازدواج کنند.(ص207)

جای تعجب است که این متن لزومِ خواندنِ خطبه ی عقد را آسمانی و مقدس جلوه دادنِ ازدواج یا پیوندِ زن و شوهر تلقی نمی کند و چنین می پندارد که واژه عرفی(یا معادلِ درست ترش «شرعی») را می توان به جای واژه های «آسمانی» و «مقدس» به مردم قالب کرد. اگر این خطبه این پیوند را آسمانی و مقدس و شرعی نمی کند، پس چه کار می کند؟ خطبه ی شفاهی و در خلوت خوانده شده ارزش قانونی ای ندارد. یعنی تا در جایی این پیوند به ناچار ثبت نشود، نوزاد به دنیا آمده را به دلیل شرعی بودن و مقدس بودن این ازدواج حلال زاده می کند، ولی دارای شناسنامه نمی کند. ببینید، اگر منکرات زوجی را گرفت و متوجه شد که پیوندشان را در هیچ دفترخانه ای ثبت نکرده اند و از قضای روزگار خطبه را بلد نبودند بخوانند، نه به عربی و نه به فارسی و نه به هیچ زبان دیگری، یا از بَدروزیِ محتسب ها هر دو کرو لال و بیسواد بودند، یا از خوش اقبالی خودشان آنقدر داغ بودند که حواس شان نبود که خطبه را بخوانند، تکلیفِ آن ها که معلوم است، تکلیفِ آن همه دفتر و دستک با این جوانان دارای شهوت طبیعی و کُنده های دارای دودهای برخاسته به کمک داروهای تقویتی چه می شود؟

می شود برای چنین مواردی کلاهی شرعی دست و پا کرد، ولی ازدواج در جامعه ای که مردمسالار است و دچار کثرت و تنوع، تنها به این مواردی که می شود با توجیه هرمنوتیکی معادلی از تجربه های گذشته برایشان جفت و جور کرد ختم نمی شود.

ازدواج سفید یک نمونه اش است و ازدواج مردانِ همجنس گرا با هم یا زنان همجنس گرا با هم یا ازدواج یک زن با چند مرد، و از همه شگفت انگیزتر، ازدواج انسان با حیوان نمونه های دیگرش! می گویید این آخری نمونه ندارد؟ می گویم: نمونه دارد، ولی لنگه ندارد! در همین مثنویِ سرشار از معنویِ مولانا، حکایتی داریم از کنیز و خاتون و خر:

یک کنیزک یک خری بر خود فکند

از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را بگان خو کرده بود

خر جماع آدمی پی برده بود

...الی آخر!

شاید یکی بگوید که کنیز یا خاتون یا هر خری می تواند در هر جا که خواست هر خاکی که دم دستش بود به سرش بریزد، ولی نشد! در جامعه ی مردمسالار با فراوانی گزینه و نعمت، به قولِ این متن «ولو این که فقط یک نفر وجود داشته باشد که عقیده و علاقه ی متفاوت با همه داشته باشد، آن یک نفر با آن عقیده و علاقه اش به رسمیت شناخته می شود»، بایستی حقی برابر با دیگران داشته باشد. یعنی چه؟ یعنی این که بتواند سالن کرایه کند، کارت پخش کند و ارکستر بیاورد. جشن بگیرد و عکاسی فیلمبرداری کند و برای میمنت جمله ای بگوید مانندِ: «ای خر من تو را برگزیده ام به همسری» و از آن خر نیز «عرعری» به معنی «بله» بگیرد. عکس ها و فیلم ها را در فضای مجازی بگذارد و تعداد لایک هایش را بشمارد.

البته، در هیچ جامعه ای چنین رفتاری عادی یا عرفی تلقی نمی شود، ولی در حکومتِ مردمسالار بدونِ بهانه ای قانونی نمی شود از وقوع چنین نمونه ای که خروار هم نیست جلوگیری کرد. آن قانون ها و تبصرهایی که عرض کردم به راحتی روی شعارهای جهانیِ «حقوق بشر» سایه می اندازد و محلی و اقلیمی اش می کند، اجازه نمی دهد که هر انسانی هر بلایی که خواست سر خودش یا خرش بیاورد. در کتاب تأملاتی در قرائت انسانی از دین به یاریِ کانت فکر اینجایش را هم کرده است. می گوید:

«آن گونه عمل کنید که بتوانید بخواهید که این عمل شما به یک نظام عمومی تبدیل شود تا همه با آن زندگی کنند».(ص131)

معادلِ کوچه بازاریِ این حکم فلسفی می شود این جمله: مگه خودت خواهر و مادر نداری؟!

اما، بحث مدرسه ای اش همانی است که آقای شبستری در بحث از «جوانان، آزادی اندیشه، تجربه و عمل» در نقدی بر قرائت رسمی از دین مطرح کرده است:

سخن من این نیست که جوان در دوران جوانی حتماً می تواند درست بیندیشد یا جوانان معصومند و دیگران غیرمعصوم. می خواهم بگویم که جوان در دوران جوانی چه بتواند درست بیندیشد و چه نتواند، «آزادی اندیشیدن» برای او یک نیاز مبرم است. همچنین جوان می خواهد آزادی عمل داشته باشد. منتها آزادی عمل مسئولانه. یعنی می خواهد برای عمل کردن میدان داشته باشد، با پذیرفتن مسئولیت های آن عمل.(ص487)

«پذیرفتن مسئولیت» یعنی چه؟ هرگز نمی شود به شعارهای کلّی در عمل اعتماد کرد. جناب فیلسوف می تواند مخِ جوانان را جوری به کار بگیرد که پس از اعطای «آزادی اندیشیدن» درست همان طوری بیندیشند که او می خواهد. همان رفتاری را معقول و منطقی بدانند که او با چرب زبانی یا استدلال تجویز کرده است.

اگر جوان در دنیای کثرت گرا خواست «آزادیِ نیندیشیدن» داشته باشد، حق این است که به او اعطا شود. البته، این که یک نفر به جای همه ی جوانان حرف بزند و از زبانِ آنها نظرشان را بیان کند، از مغالطه های منطقی است، ولی به فرض درستی این ادعاها، بد نیست که گوینده مشخص کند «مسئولیتِ پذیرفتنِ عمل آزادانه» یعنی چه؟

مسئولیتِ آن دنیایی اش به شرط باور به وجودش به گردنِ خودش است، صد در صد! اما چند نمونه از مسئولیت های این دنیایی اش که جوان ناچار است به دلیل این که، به عنوان مثال، مرتکبِ ازدواجِ غیرعرفی و ناهنجار یا رابطه ی نامشروعِ به ناچار شده است بپذیرد، این ها می تواند باشد:

در خانواده: عاق والدین و داغِ خواهر و برادر، طرد از خانواده و محرومیّت از ارث.

در محله: چپ چپ نگاه کردنِ اهالی و راه کج کردن شنیدنِ پاسخِ «نداریم» یا «همه اش را یکجا پیش فروش کردم» از بقال و میوه فروش محل.

در محل کار: اخراج از کار یا لغو ابلاغ موقت یا تنزل مقام. بی محلی، کم محلی یا لیچارگویی همکاران.

در دانشگاه: ستاره باران!

در مسجد: چه غلط ها! یا چه عجب از این طرف ها.

و ....

ای کاش این متن «مسئولیت پذیری» را این قدر مبهم به حال خودش و به ذهن آزاد خواننده واگذار نمی کرد.

با این که در کتاب نقدی بر قرائتِ رسمی از دین، آقای مراد فرهادپور گفته است:

مانع اصلی تکثر، یک مانع سیاسی است و نه مانع اجتماعی و فرهنگی،(ص438) مواردی را که بنده عنوان کرده ام نشان می دهد که مانع اجتماعی و فرهنگی هم بر سر راه این «تکثر» نقش اصلی را برعهده دارد.

این کثرت گرایان، با این گوشه ی چشمی که یا به مصلحت یا از روی ایمان به دین دارند، اگر به خودشان زحمت بدهند و طرحی برای حکومتی مردمسالار و کثرت گرا بنویسند، دیگر نمی توانند با این کلّی گویی ها کارشان را پیش ببرند. شاید درگیر جزئیاتی بشوند که نتیجه اش با طرح هایی که دیگران برای چنین جامعه ای نوشته اند فرق چندانی نداشته باشد. فرق اصلی در نامی است که برای حکومت شان انتخاب می کنند. دکتر علی شریعتی مانند این ها تعارفی نبود و با شعارهای کلیشه ای سخن هایش را نمی راند. به عنوان مثال، بعد از فیلم مارمولک، که ثابت می کرد پس از انقراض نسل دایناسورها، حالا مارمولک ها جایشان را گرفته اند، این جمله ورد زبان خیلی ها شد که: به تعداد انسان ها راه برای رسیدن به خدا وجود دارد. این حمله شعارِ اصلیِ کثرت گرایان است. دکتر علی شریعتی در شهادت شرح می دهد که چگونه عدّه ای از مقدسین برای توجیه انتخاب های خود در زمانی که مهم ترین انتخاب «جهاد» بود به این جمله آویزان شدند: الطرق الی الله بعدد نفوس الخلایق!

چرا بنده بر این باورم که الگوی حکومتیِ دیندارانِ هرمنوتیک پسندِ دموکراسی طلب، که این شعار را سرلوحه ی کثرت گرایی شان قرار داده اند، به همان طرحی ختم می شود که در امت و امامت وجود دارد؟ دلیل اصلی اش این است که حالا به تعداد انسان ها راه برای رسیدن به «الله» یا خدای یگانه وجود ندارد، بلکه به تعداد انسان ها خدایانی بسیار گوناگون وجود دارد که هر کسی همانی را می پرستد که دلش می خواهد. هر وقت هم که حوصله اش سر رفت، آن خدا را ول می کند و سراغ یکی دیگر می رود.

خیلی از حرف های این فلاسفه یا استادان فلسفه در جای خودش بی عیب و ایراد است، زیرا فرمول های کلّی است که برای جامعه ای آرمانی که خنثی است تعریف شده است. اما، به عمل کار برآید به هرمنوتیک دانی نیست.

فیلسوف مسلمانِ شیعه که فقط از «حقوق بشر» با مفاهیم کلّی اش دم می زند، به نظر شما اگر حکومت را دو دستی تقدیمش کنند، با اهل سنت چه برخوردی خواهد داشت؟ برای فرقه ی بهائیت چه آشی خواهد پخت؟ با چه بهانه هایی سیاست اش را برای همراهی یا مبارزه با رژیم اشغالگر سر و سامان خواهد داد؟ با «آتانازی» چه خواهد کرد؟ برای قانونی کردن «اُتانازی» یا «مرگ حودخواسته» رفراندوم برگزار خواهد کرد؟ با این که از دلِ «اعلامیه حقوق بشر» می توان «اتانازی» را بیرون کشید، هنوز در بسیاری از کشورها «بشر» انتخاب چنین گزینه ای را «حق» خودش نمی داند.

معمولاً، اهل شعار از جزئیات فراری اند، الّا جزئیاتی را که از پیش مهر تأیید خورده اند. برای بنده جالب است که فیلسوفِ هرمنوتیکی که بر این باور است که به دلیل تاریخمند و زبانمند بودن رویدادهای چند قرن پیش لازم است که آن ها را آن گونه تفسیر بکنیم و بفهمیم که به روزگار خودمان می خورد، به جای صحبت از شهریار، احمد شاملو، اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، سیاوش کسرایی، هوشنگ ابتهاج، قیصر امین پور و امثالهم، که به ما نزدیک و حتی درک و فهم شان دم دست و با ما مشترک است، از مولوی و عطار و از شاعران و عارفانی حرف می زند که حرف شان را بایستی حالا با همان اصل هرمنوتیکی جور دیگری فهمید. آیا متنِ امروزی ها برای فهم این روزگار و رویدادهایش به درد ما نمی خورد و بایستی برای توجیه قرائت های دیگرگونه و راه های رسیدن به خدا باز هم به مولوی و موسی و شبان اش دل خوش کنیم؟

جلال الدّین محمد بلخی، یا همان حضرت مولانا، در قرن هفتم هجری قمری از زمانه ی حضرت موسی(ع) که واقعاً تاریخ دقیقی برای روزگاری که عمرش را درآن سپری کرد وجود ندارد چه شناختی داشت که حکایت «موسی و شبان» را روی آن بنا کرد؟ احتمالاً هیچ! پس ناچاریم موسی و شبان را به زمانی ببریم که مولانا دست کم شبان اش را دیده و تجربه کرده بود و می توانست تصور کند که شبان زمانه اش از خدا چه تصوری دارد و به چه زبانی او را می ستاید و می پرستد. اما، شناخت مولوی از زمانه اش با شناختِ ما که هفت قرن پس از او به دنیا آمده ایم یکی نیست. دست کم هرمنوتیک این را می گوید. با برگشت به آن زمانه، باز هم حرف شبان برایمان چندان مفهوم نیست. چرا؟ شبان به الهِ ناشناخته اش می گوید:

تو کجایی تا شوم من چاکرت

«چاکر»هایی که شبان های عهد موسی(ع) می شناختند برای مولوی ناشناخته بود و «چاکر»های عصر مولوی را ما در قرن بیست و یکم خوب نمی شناسیم. نمی دانیم آن ها واقعاً چگونه ابراز چاکری می کردند. چاکر های زمانه خودمان را خوب می شناسیم، عین کف دست!

شبان می گوید:

چارقت دوزم کنم شانه سرت

این مصرع به ما نمی گوید که چارق چه شکلی بود و از چه ساخته می شد، ولی می شود هر دو را تا حدودی حدس زد، ولی بدبیاری در این است که اصلاً آن «چارق» چیزی غیر از خودِ «چارق»ی باشد که ما گمان می کنیم. بنا را بر این می گذاریم که از هر جنسی و به هر شکلی که بود کار کفش را می کرد. با کارکرد و کارایی «شانه» هم مشکل نداریم. اما، یک شبان یا یک چاکر سر چه نوع و چه جنس از «ارباب» یا «صاحب» یا «چاکردار» یا «شبان داری» را شانه می زند؟ این به گمانِ ما «ارباب» در چه جایی و وضعیتی زندگی می کرد که شپش از سر و روی اش بالا می رفت؟ شبان به راحتی می تواند به اربابش بگوید:

جامه ات شویم شپش هاات کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

زیرا شپش داشتن ارباب خیلی عادی بود. واژه ی «شپشو» توهین آمیز نبود.

در ذهنِ شبان، «خدا» موجودی به قدرت و مقام و اختیارِ «ارباب» است. این حرف های شبان عاری از گستاخی و بی ادبی است. شاید موسی در زمان خود، و مولانا نیز در زمانه اش، مشکلی با این واژه ها نداشتند، زیرا مشکل اصلی شبان آن تصور اشتباهی بود که از خدا داشت. کفر و شرک و توحید سرش نمی شد. خدای شبان بی نیاز نیست و مانند ارباب باید شیر بخورد تا جان بگیرد. شبان هر خدمت و خوش خدمتی ای را که برای اربابی که خودش نمی توانست شپش هایش را بجورد انجام می داد، می خواهد برای خدا هم انجام بدهد:

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

اما اگر در قرن بیستم، قرن ارتباطات، به چنین چوپانی با چنین فرمایشاتی برخورد کنیم، به او چه می گوییم؟

فکر نمی کنم بشود به او گفت: مرد حسابی، چوپان هستی که هستی! با این گوشی هوشمندی که به دست داری، با سرعت 5G با فیلترشکن و بدون فیلترشکن می توانی جست و جو بکنی و ببینی که خدا را شپش می کند یا نه!

اگر از کلِّ متن و مطلب اش خبر نداریم، بگذاریم به حال خودش و با خدای خودش خوش باشد بهتر است.

متن اگر خودبسنده باشد، چه خواننده اینجایی و امروزی باشد و چه نباشد، با یک برخورد هرمنوتیکیِ معتدل می فهمد، به عنوان مثال، جمله ی «خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد» معنی اش چیست و بنابراین به احمد شاملو نخواهد گفت: خود مسلمان ناشده کافر شدی. چرا؟

همراه با نگاهی به «بن بست» احمد شاملو بماند برای بخش بعدی.

ادامه دارد