تاریخ یا ادبیات- اصلاح طلبی و اصول گرایی در مسیحیت

در ادبیات جهان آثاری وجود دارد که نشان می دهد «مذهب» که هم «راه» است و هم «طریقه ی رفتن»، به چه صورت هایی ممکن است ظاهر شود؛ و این صورت های ظاهر تا چه حد نشان دهنده ی باطن طاهر آن است. جاناتان سویفت که «سفرهای گالیور» او از آثار برجسته ی ادبیات جهان است- حکایت تمثیلی ای در باره ی مذهب مسیحیت و شکاف های موجود در بین مسیحیان دارد که تا حدودی گویای علل ظهور گرایش های گوناگون در مذاهب است. در این حکایت تمثیلی او نقل می کند که پدری (یعنی عیسی مسیح) هنگامی که در بستر احتضار است سه لباس (یعنی ایمان و اعتقادات مسیحیت) را به سه پسرش می دهد وبا وصیتی (یعنی انجیل) از آنها می خواهد که این لباس ها را به تن کنند، امّا آنها را به هیچ وجه تغییر ندهند. پس از مرگ پدر، پسر بزرگتر که «پیتر» نام دارد و خود را در مقام «پاپ» می بیند، از دو برادر دیگر می خواهد که به او اقتدا کنند. پیتر در این حکایت تمثیلی «نماینده ی کلیسای کاتولیک روم» است. او لباسی را که از پدر گرفته است با زرق و برق اشرافی تزئین می کند و تغییر می دهد. دو برادر دیگر بر علیه او اقدام می کنند. هر دو نسخه های دیگری از آن وصیت نامه (یعنی ترجمه های دیگری از انجیل) را در دست دارند و خواهان تحول و اصلاحات هستند. مارتین که در واقع معرف مارتین لوتر بانی نهضت پروتستان است از لباس خود چیزهایی را که خود زینتی و اضافی می داند بر می دارد و می خواهد لباس را به شکل اصلی آن برگرداند و با این کار او نیز لباسی را که از پدر گرفته است مطابق تفسیر و سلیقه ی خود تغییر می دهد. برادر دیگر که «جک» نام دارد و معرف افکار «جین کالوین» است، آن لباس را عاری از هر گونه جنبه ی زینتی  و راحتی، پاره پوره می کند و از آن برای خود خرقه ی زهدی می سازد و آن را مبین ایمان و اعتقاد واقعی مسیحیت و مسیحیت واقعی می داند.

پیش از مارتین لوتر فردی به نام «جان ویکلیف» با تکیه بر تعالیم عیسی مسیح در مورد فقر و مبارزه با اشرافیت در برابر کلیسا ایستاد و با اصرار بر ترجمه ی انجیل از زبان لاتین به انگلیسی مردم را تشویق کرد که به درک حقایق این مذهب و تعالیم عیسی مسیح بدون واسطه گری و دخالت کلیسا بپردازند. پیروان او «جنبش لولارد» را بوجود آوردند و اصلاح طلبی در مسیحیت آغاز شد. بعدها مارتین لوتر آلمانی وقتی که زرق و برق دستگاه روحانیت کاتولیک را دید مانند جان ویکلیف بد جوری دلخور شد، و وقتی  دید که کلیسا از مردم گناهان شان را همراه با مبلغی پول می گیرد و به آن ساده دلان بهشت می فروشد، دیگر کفرش سر آمد و با زدن بیانیه ای بر سردر کلیسای خود اعتراض کرد. او نیز مسیحیت را عاری از این تجملات می دید و اساس آن را ایمان می دانست. او به ترجمه ی انجیل به زبان آلمانی پرداخت تا مردم کشورش بدون واسطه ی افکار منحرف دستگاه روحانیت کلیسا در  باره تعالیم مسیح بیاندیشند؛ و نیز ازدواج را برای کشیشان و راهبه ها مناسب دانست و کلّی آنها را خوشحال کرد، و هواداران خود را زیاد. او معتقد بود که رستگاری انسان در گرو ایمان اوست، نه چیز دیگر. امّا جین کالوین پایش را از گلیم پروتستان ها فراتر گذاشت. او که از فاندامنتالیست ها یعنی اصول گرایان مسیحی بود، اصل را بر ریاضت گذاشت و قید و بند های اخلاقی و اجتماعی زیادی را بر پیروان عیسی مسیح تحمیل کرد، و مجازات هایی را برای متخلفین در نظر گرفت؛ و لباس مسیحیت او همان خرقه ی پاره و پوره ای شد که جاناتان سویفت حکایت آن را نقل کرد.

سرآغاز تاریخ ادبیات

شروع تاريخ ادبيات با بيان سرگذشت يك سرزمين و قدمت زماني آن ممکن است خوب باشد، امّا ادبيات را نه زمين مي سازد و نه زمان. ادبيات را مردم مي سازند. قهرمانان هم حتي اگر در تاريخ شخصيت هاي واقعي بوده باشند، در فرهنگ عامه و ادبيات هماني مي شوند كه مردم دل شان مي خواهد. مردم هرچند بخشي از خصلت هاي اين قهرمانان را به زندگي خود مي كشانند، بيشتر مشاهده مي شود كه خوي،آداب، عادات و مذهب خود را به قهرمانان شان تحميل مي كنند. به همين دليل است كه قهرمانان هر عصري نماينده ي بينش و شيوه ي زندگي مردم زمان خود هستند. سرگذشت قهرمانان با ادبيات شفاهي ملل دهان به دهان گشته، تا سر انجام روزي در نسخه يا نسخه هايي به طور مكتوب ثبت شده است. اين قهرمانان، اگر چه بخشي از فرهنگ گذشتگان را با خود حمل مي كنند، تا حدودي تحت تأثيرفرهنگ و زندگي مردم در زمان نگارش متن داستان نيز هستند.

ادبیات، آینه وار فرهنگ و تمدن مردم را نمایش می دهد. ممکن است آثار باستانی دوران های ماقبل تاریخ مانند «ستون هِنج» و «مِگالیث» ادعایی بر تمدن گمشده ی  نخستین ساکنین بریتانیا باشد، امّا عدم وجود آثار مکتوب از آن دوران ها، فرهنگ مردم آن روزگاران را همواره همچون مجسمه های بی جانی در برابر دیدگان مردم قرارمی دهد. در حالی که در بیان ظریف تر آداب و رسوم و فرهنگ مردم، آثار ادبی مکتوبی که از گذشته به یادگار مانده است حرف های بیشتری برای گفتن دارد، زیرا به مردم  اعصار گذشته جان می دهد و هر آنچه را که داشته اند احیا می کند.

پس باید به کند و کاو آثار ادبی به جا مانده پرداخت و به تاریخ گذشته رسید. تاریخ منجمد در مورد ادبیات حرفی برای گفتن ندارد. در عوض، ادبیات تاریخِ زنده است. «کادمون» هنوز شعر می گوید و «بیوولف» هنوز زنده است.

تاریخ یا ادبیات؟

 

یک سر تاریخ و فرهنگ هر ملتی به افسانه ها و اساطیر پیوند خورده است. تا چه حد باید این پیوند ها را جدی گرفت؟ دل مردم به این ها خوش است،  و فرهنگ، هنر  و تمدن شان را به این ها پیوند زده اند.

افسانه ی بریتانیا از کجا نوشته شده است؟

این سرزمین را در ابتدا به نام «اَلبیون» می شناختند. واژه ی اَلبیون به معنی«سرزمین سفید» است. این نام را شاید یونانی ها و رومی ها از «گُل»ها و «سِلت»ها شنیده باشند. رومیان این نام را متناسب با وجود صخره های گچی در «داوِر» می دانستند. «اَلبوس» به لاتین یعنی «سفید».  تا قرن چهارم پیش از میلاد و حتی خیلی پیش تر از آن سیّا حان یونانی با این نام بریتانیا را از ایرلند و جزایر کوچک اطراف آن متمایز می کردند.

امّا، نام بریتانیا از کجا آمد؟

«انه آس»، از قهرمانان «تروا»،  با تعدادی از بازماندگان آن نبرد راهی دریا ها شد تا به سرزمین ایتالیا رسید. یکی از فرزندان او به نام «بروتوس»  سرزمینی را کشف کرد و ملتی را بنیان نهاد که اکنون با نام خود او در جهان شناخته می شود، یعنی «بریتانیا».

افسانه هایی مانند این ها را چقدر باید جدی بگیریم؟

 به عنوان بخشی از تاریخ؟  شاید خیلی خیلی کم.

به عنوان صفحات اوّل ادبیات هر کشوری؟  چیزی بیش از خیلی خیلی زیاد.

داستان های مربوط به «بروتوس» و «شاه آرتور»، هر چند در آثاری به قلم «وِیس»، «مون مات» و «لیامون» به عنوان بخشی از تاریخ بریتانیا نقل شده است، امروزه، افسانه هایی هستند که به اعتبار ادبی آنها بیشتر می توان دل خوش کرد تا به صحت تاریخی شان.