تدبیر و سیاستِ سعدی(22)
تدبیر و سیاستِ سعدی(22)
حکایتِ بیست و دومِ سعدی برخلافِ ظاهرش و درست خلافِ تکیه و سلیقه ی سعدی حرف هایی دارد گفتنی با جای بحثِ بسیار، آن هم خیلی جدّی. نخست حکایت را بخوانید تا در ادامه بگویم که چرا:
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفهٔ حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست، مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن.
دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد، پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همیبیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمیبینم.
پیش که بر آورم ز دستت فریاد
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.
همچنان در فکر آن بیتم که گفت
پیلبانی بر لب دریای نیل
زیر پایت گر بدانی حال مور
همچو حال توست زیر پای پیل
سطحی ترین نمای این حکایت به موضوعی بسیار معمولی اشاره می کند که در روزگار ما دیگر کسی را برایش سرزنش نمی کنند و چیزی هم نیست که فقط زمامداران و دارنده ها گرفتار و دچارش باشند. حتی کسانی که آه در بساط ندارند، به هنگامِ ناچاری چیزی برای فروش دارند که گوشه ای از گرفتاریشان را حل کند. چه چیز؟ پاره ای از وجودشان. برعکس، کسانی هم هستند که داشته و نداشته ی خودشان چندان به کارشان نمی خورد و چیزی به دردشان می خورد که مال دیگران است. چه چیز؟ پاره ای از وجود آنان.
امروزه، عدّه ای از فقر برای فروش عضوی اضافی از جسم و صد البته از روحِ خود یا یکی از اعضای خانواده شان به در و دیوار آگهی می چسبانند. و عدّه ای نیز برای خریدِ چند روز عُمرِ اضافی به هر دری می زنند تا عضوی و عُمری از دیگران بکاهند. حالا چنین بده بستان هایی نه تنها عار نیست، بلکه فضیلتی است که برخی آن را معامله با خدا خوانده اند. پس، «در سیرت مردم عادی» نیز این هست که برای نجات جانِ خود از جانِ دیگران مایه بگذارند. فقط امیران و وزیران این چنین نیستند.
اما، در ژرف ترین جای این حکایتِ سعدی یکی از سیاسی ترین نکاتِ قابل طرح در سیرت پادشاهان و حاکمان را می توان یافت. «میر نوروزی» را در زمانه ی سعدی نیز می شناختند و آگاه بودند که برای رفع بلای آسمانی ای که منجمان پیش بینی می کردند که گریبانِ سلطانِ تخت نشین را خواهد گرفت، باید چند روزی به جای او بر تخت پادشاهی بنشیند. البته عزرائیل هرگز اشتباهی جانِ یکی را به جای دیگری نمی گیرد، معلوم نیست چه حسابی در کارِ چرخِ گردونِ منجمان بوده است که می شد با یک جابه جاییِ صوری این چنین فریبش داد و جانِ غلام را به جای ارباب به او قالب کرد! اما، این سلطانِ از بلای آسمانی جَسته با چه ترفندی می تواند از بلایای زمینی (سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ...) که او و حکومت اش را تهدید می کند تختِ سالم به در بِبَرَد؟ مهم ترین بیماریِ هر سلطانی این است که عنانِ سلطه در امور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی از اختیارش خارج شود تا جایی که خطری جدّی بقای حکومت اش را تهدید کند. آیا باز هم بلاگردانی هست که سلطان را از این گرفتاری نجات دهد؟ حتماً هست! با اصلاح قوانینِ جاری یا با تصویب قوانین جدید و طرح برنامه های ترمیمی می شود کاری کرد که حال این بیمار کمی بهتر شود. در چنین مواقعی مهم نیست که حالِ مردم چه می شود. همین که حالِ دولت و پشتیبان های داخلی و خارجی اش خوب بشود و باشد کافی است. فکر می کنید با امثالِ «عهدنامه ی گلستان» و «عهدنامه ی ترکمانچای» حالِ چه کسانی خوب شد؟ مردمِ ایران یا حکومتِ قاجار و دولت روسیه؟ فکر می کنید با مسلط کردن سرمایه داری بر کار و زندگی مردم در همه جای دنیا چه کسانی بیشتر سود برده اند؟ دولت ها و سرمایه داران یا کارمندان و کارگران؟ آیا صنعت و تکنولوژی پیشرفت کرده است یا سرمایه دار و سرمایه و سلطه اش؟ کدام بیشتر؟ اگر پیشرفتِ علم و صنعت از سرمایه اش بکاهد، او حالِ خود و سرمایه اش را چه طور خوب خواهد کرد؟ در کشورهایی که رقابتِ اقتصادی و تجاری و صنعتی با حساب و کتابی علمی و صنعتی کنترل می شود، پیشرفتِ هیچ چیز و هیچ کس باعثِ پسرفتِ دیگری نمی شود. اما، در کشورهای عقب اُفتاده ی بی حساب و کتاب، سرمایه داریِ بی رقیب و رقابت هرگز سراغ پیشرفتی که سرمایه اش را تهدید کند نمی رود. همیشه برای او همینی که هست نه تنها خوب است، بلکه بهتر از این نمی شود. چه چیزی بهتر از سلطه ی بیشترِ طبقه ی خودش و تسلیم بی چون و چرای طبقاتِ پایین تر؟ در دنیای امروز، با این همه گیر و دار، در اکثرِ کشورها سرمایه دار چنان جای پای خود را محکم کرده است که نه تنها بدون رضایتِ او نمی شود حتی یک پاپاسی به حقوق کارگر افزود و امتیازی به رفاه کار و زندگی اش بخشید، بلکه با اجازه ی خود او باید از او مالیات گرفت و با نظرِ خودِ او و حامیانش در دولت ها و مجلس ها باید اندازه اش را تعیین کرد. گاهی گذشتِ زمان نشان می دهد که برنامه های تجویزی به جای این که حال بیماری را بهتر کند، وضع او و اطرافیانش را وخیم تر کرده است. موضعِ بیماری چرک کرده و متورم تر شده است. همین به اصطلاح تورمی که مردم گرفتارش می شوند، یقین بدانید که در ابتدا ورمی بوده است که به جانِ سلطان و حکومت اش افتاده بود و او و اطرافیانش با سیاستی آن را از خود رد کرده و به جان مردم انداخته اند. چرا کارگر و کارمند و کشاورز در حکومتِ سلطانی که سعدی می گوید یکباره با سخن آن جوان «به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ریختن» همچنان بیمار و معلول و قطع عضو می شود و سرانجام جان می دهد؟ کار سلطان از این ها گذشته است که با سخنی درجا احساساتی شود و روی خوش به مردم نشان بدهد. قصّه ی آن «ضحاک مار دوش»، که باید روزانه به مارها از مغزِ جوانان می خوراند تا مارها مغزِ خودش را نخورند، حالا باید جور دیگری تعبیر و تفسیر شود. یقین بدانید که اشک تمساحِ سلطانِ حکایتِ سعدی چیزی همانندِ برنامه ی ضحاک است برای این که بلایی دیگر را از جانِ خود دفع کند. یعنی این سلطان پیش از برخورد با این جوانِ قطع اُمید کرده از همه چیز و همه کس، حتی خانواده، هیچ حرف حسابی از هیچ فردی نشنیده و از هیچ کتابی نخوانده بود تا بداند که حق و عدالت چیست و دنیا و آخرت را خدایی هست؟ حرف های این جوان این قدر برای او تازگی داشت؟ تعجب آور است! این واکنش سلطان حتماً تعجب برانگیز است، ولی تعجب بنده بیشتر از سادگیِ سعدی است. یعنی در زمانه ی سعدی هم مانند زمانه ی ما، هنوز خیلی از نویسنده ها و کارگردان ها و گردانندگانِ کار قصه و نمایش و صدا و سیما نمی دانستند که برای ایجاد تغییر و تحول در شخصیت اصلی حکایت شان باید فرصت کافی و دلیل وافی در خودِ داستان وجود داشته باشد؟ شاید بگویید که در حکایتی که همه اش یک وجب است و سریال تلویزیونیِ نود قسمتی نیست، سر و تهِ فرصت و دلالت اش بیش از این نمی تواند باشد، ولی نباید فراموش کرد که «در سیرت پادشاهان» نباید چیزی سیرت شده باشد که پس از سال ها به سخنی به آسانی باطل بودنش ثابت شود. این همه سال سلطان چه غلطی داشت می کرد که متوجه چنین غلط ساده ای در کار و حکومت اش نشده بود؟ چنین حکومتی از ریشه غلط است. این چه حکومتی است که فقر اقتصادی و فرهنگی در آن تا بُنِ خانواده نفوذ کرده است که می توان جانِ فرزند را از پدر و مادرش خرید؟ وقتی کارد تا اینجای فقر به استخوانِ خانواده و جامعه ای می رسد، دیگر بعید است بیماریِ دستگاه قضاوت و حکومت و جامعه با قطره ی اشکی که در چشمانِ سلطان گردیده است رو به بهبودی بگذارد. جناب سعدی فرمایش کرده که در پایان حکایت اش آورده است که سلطان با همان یک قطره اشک و آن به اصطلاح یک فقره بخشش همان هفته شفا یافت. حالِ او و حکومت اش چنان خراب است که کارِ مداوا و بهبودی اش از هفته و سال خواهد گذشت و شفا در آن نتوان دید، «الّا به روزگاران»، آن هم به انقلابی. قیاسِ سعدی در این باب از زبانِ آن پیلبان از آن قیاس هاست! در این قیاس، از سویی، نسبتِ جوان ضعیف به سلطانِ قوی، نسبتِ مور است به انسان. پس معلوم می شود که انسان وقتی انسان باقی می ماند که قوی باشد، وگرنه موری بیش نیست. از سوی دیگر، نسبتِ سلطان یا همان نمونه ی انسانِ قوی به خدا، نسبتِ انسان است به پیل. با کمی دقت می شود دریافت که سلطان همچنان از مقامِ انسانی اش پایین نیامده است، ولی خدا تا حدّ پیلی در این قیاس پایین کشیده شده است. می دانید ایرادِ کار کجاست؟ معلوم است! پیل همان طور که شعرِ سعدی نیز بیان کرده است می تواند پیلبان داشته باشد. پس، می توان پیل را هم رام کرد و انسانی که پیل را رام می کند، از او به سودِ کار و موقعیت و وضعیتِ خودش استفاده می کند. درست همان کاری که در این حکایت، سلطان با قاضی اش که فتوا به کشتن آن جوان داده کرده است. سلطانْ قاضی اش را رام کرد و قاضیِ پیلبان نیز به ظاهر خدای خود را تا سرانجام به چنان فتوایی رسید. آن جوان خدای خود را می خواند که رامِ تدبیر و سیاستِ هیچ سلطان و پیلبانی نمی شود.
ادامه دارد