تدبیر و سیاستِ سعدی(22)

  تدبیر و سیاستِ سعدی(22)

 

حکایتِ بیست و دومِ سعدی برخلافِ ظاهرش و درست خلافِ تکیه و سلیقه ی سعدی حرف هایی دارد گفتنی با جای بحثِ بسیار، آن هم خیلی جدّی. نخست حکایت را بخوانید تا در ادامه بگویم که چرا:

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی. طایفهٔ حکمای یونان متفق شدند که مر این درد را دوایی نیست، مگر زهره آدمی به چندین صفت موصوف. بفرمود طلب کردن.

دهقان پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند، پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بیکران خشنود گردانیدند و قاضی فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد، پسر سر سوی آسمان بر آورد و تبسم کرد. ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند. اکنون پدر و مادر به علّت حطام دنیا مرا به خون در سپردند و قاضی به کشتن فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی‌بیند، به جز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم.

 

پیش که بر آورم ز دستت فریاد

هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را دل از این سخن به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ریختن. سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت.

 

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیلبانی بر لب دریای نیل

زیر پایت گر بدانی حال مور

همچو حال توست زیر پای پیل

 

سطحی ترین نمای این حکایت به موضوعی بسیار معمولی اشاره می کند که در روزگار ما دیگر کسی را برایش سرزنش نمی کنند و چیزی هم نیست که فقط زمامداران و دارنده ها گرفتار و دچارش باشند. حتی کسانی که آه در بساط ندارند، به هنگامِ ناچاری چیزی برای فروش دارند که گوشه ای از گرفتاریشان را حل کند. چه چیز؟ پاره ای از وجودشان. برعکس، کسانی هم هستند که داشته و نداشته ی خودشان چندان به کارشان نمی خورد و چیزی به دردشان می خورد که مال دیگران است. چه چیز؟ پاره ای از وجود آنان.

امروزه، عدّه ای از فقر برای فروش عضوی اضافی از جسم و صد البته از روحِ خود یا یکی از اعضای خانواده شان به در و دیوار آگهی می چسبانند. و عدّه ای نیز برای خریدِ چند روز عُمرِ اضافی به هر دری می زنند تا عضوی و عُمری از دیگران بکاهند. حالا چنین بده بستان هایی نه تنها عار نیست، بلکه فضیلتی است که برخی آن را معامله با خدا خوانده اند. پس، «در سیرت مردم عادی» نیز این هست که برای نجات جانِ خود از جانِ دیگران مایه بگذارند. فقط امیران و وزیران این چنین نیستند.

اما، در ژرف ترین جای این حکایتِ سعدی یکی از سیاسی ترین نکاتِ قابل طرح در سیرت پادشاهان و حاکمان را می توان یافت. «میر نوروزی» را در زمانه ی سعدی نیز می شناختند و آگاه بودند که برای رفع بلای آسمانی ای که منجمان پیش بینی می کردند که گریبانِ سلطانِ تخت نشین را خواهد گرفت، باید چند روزی به جای او بر تخت پادشاهی بنشیند. البته عزرائیل هرگز اشتباهی جانِ یکی را به جای دیگری نمی گیرد، معلوم نیست چه حسابی در کارِ چرخِ گردونِ منجمان بوده است که می شد با یک جابه جاییِ صوری این چنین فریبش داد و جانِ غلام را به جای ارباب به او قالب کرد! اما، این سلطانِ از بلای آسمانی جَسته با چه ترفندی می تواند از بلایای زمینی (سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ...) که او و حکومت اش را تهدید می کند تختِ سالم به در بِبَرَد؟ مهم ترین بیماریِ هر سلطانی این است که عنانِ سلطه در امور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی از اختیارش خارج شود تا جایی که خطری جدّی بقای حکومت اش را تهدید کند. آیا باز هم بلاگردانی هست که سلطان را از این گرفتاری نجات دهد؟ حتماً هست! با اصلاح قوانینِ جاری یا با تصویب قوانین جدید و طرح برنامه های ترمیمی می شود کاری کرد که حال این بیمار کمی بهتر شود. در چنین مواقعی مهم نیست که حالِ مردم چه می شود. همین که حالِ دولت و پشتیبان های داخلی و خارجی اش خوب بشود و باشد کافی است. فکر می کنید با امثالِ «عهدنامه ی گلستان» و «عهدنامه ی ترکمانچای» حالِ چه کسانی خوب شد؟ مردمِ ایران یا حکومتِ قاجار و دولت روسیه؟ فکر می کنید با مسلط کردن سرمایه داری بر کار و زندگی مردم در همه جای دنیا چه کسانی بیشتر سود برده اند؟ دولت ها و سرمایه داران یا کارمندان و کارگران؟ آیا صنعت و تکنولوژی پیشرفت کرده است یا سرمایه دار و سرمایه و سلطه اش؟ کدام بیشتر؟ اگر پیشرفتِ علم و صنعت از سرمایه اش بکاهد، او حالِ خود و سرمایه اش را چه طور خوب خواهد کرد؟ در کشورهایی که رقابتِ اقتصادی و تجاری و صنعتی با حساب و کتابی علمی و صنعتی کنترل می شود، پیشرفتِ هیچ چیز و هیچ کس باعثِ پسرفتِ دیگری نمی شود. اما، در کشورهای عقب اُفتاده ی بی حساب و کتاب، سرمایه داریِ بی رقیب و رقابت هرگز سراغ پیشرفتی که سرمایه اش را تهدید کند نمی رود. همیشه برای او همینی که هست نه تنها خوب است، بلکه بهتر از این نمی شود. چه چیزی بهتر از سلطه ی بیشترِ طبقه ی خودش و تسلیم بی چون و چرای طبقاتِ پایین تر؟   در دنیای امروز، با این همه گیر و دار، در اکثرِ کشورها سرمایه دار چنان جای پای خود را محکم کرده است که نه تنها بدون رضایتِ او نمی شود حتی یک پاپاسی به حقوق کارگر افزود و امتیازی به رفاه کار و زندگی اش بخشید، بلکه با اجازه ی خود او باید از او مالیات گرفت و با نظرِ خودِ او و حامیانش در دولت ها و مجلس ها باید اندازه اش را تعیین کرد.  گاهی گذشتِ زمان نشان می دهد که برنامه های تجویزی به جای این که حال بیماری را بهتر کند، وضع او و اطرافیانش را وخیم تر کرده است. موضعِ بیماری چرک کرده و متورم تر شده است. همین به اصطلاح تورمی که مردم گرفتارش می شوند، یقین بدانید که در ابتدا ورمی بوده است که به جانِ سلطان و حکومت اش افتاده بود و او و اطرافیانش با سیاستی آن را از خود رد کرده و به جان مردم انداخته اند. چرا کارگر و کارمند و کشاورز در حکومتِ سلطانی که سعدی می گوید یکباره با سخن آن جوان «به هم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ریختن» همچنان بیمار و معلول و قطع عضو می شود و سرانجام جان می دهد؟ کار سلطان از این ها گذشته است که با سخنی درجا احساساتی شود و روی خوش به مردم نشان بدهد. قصّه ی آن «ضحاک مار دوش»، که باید روزانه به مارها از مغزِ جوانان می خوراند تا مارها مغزِ خودش را نخورند، حالا باید جور دیگری تعبیر و تفسیر شود. یقین بدانید که اشک تمساحِ سلطانِ حکایتِ سعدی چیزی همانندِ برنامه ی ضحاک است برای این که بلایی دیگر را از جانِ خود دفع کند. یعنی این سلطان پیش از برخورد با این جوانِ قطع اُمید کرده از همه چیز و همه کس، حتی خانواده، هیچ حرف حسابی از هیچ فردی نشنیده و از هیچ کتابی نخوانده بود تا بداند که حق و عدالت چیست و دنیا و آخرت را خدایی هست؟ حرف های این جوان این قدر برای او تازگی داشت؟ تعجب آور است! این واکنش سلطان حتماً تعجب برانگیز است، ولی تعجب بنده بیشتر از سادگیِ سعدی است. یعنی در زمانه ی سعدی هم مانند زمانه ی ما، هنوز خیلی از نویسنده ها و کارگردان ها و گردانندگانِ کار قصه و نمایش و صدا و سیما نمی دانستند که برای ایجاد تغییر و تحول در شخصیت اصلی حکایت شان باید فرصت کافی و دلیل وافی در خودِ داستان وجود داشته باشد؟ شاید بگویید که در حکایتی که همه اش یک وجب است و سریال تلویزیونیِ نود قسمتی نیست، سر و تهِ فرصت و دلالت اش بیش از این نمی تواند باشد، ولی نباید فراموش کرد که «در سیرت پادشاهان» نباید چیزی سیرت شده باشد که پس از سال ها به سخنی به آسانی باطل بودنش ثابت شود. این همه سال سلطان چه غلطی داشت می کرد که متوجه چنین غلط ساده ای در کار و حکومت اش نشده بود؟ چنین حکومتی از ریشه غلط است. این چه حکومتی است که فقر اقتصادی و فرهنگی در آن تا بُنِ خانواده نفوذ کرده است که می توان جانِ فرزند را از پدر و مادرش خرید؟ وقتی کارد تا اینجای فقر به استخوانِ خانواده و جامعه ای می رسد، دیگر بعید است بیماریِ دستگاه قضاوت و حکومت و جامعه با قطره ی اشکی که در چشمانِ سلطان گردیده است رو به بهبودی بگذارد. جناب سعدی فرمایش کرده که در پایان حکایت اش آورده است که سلطان با همان یک قطره اشک و آن به اصطلاح یک فقره بخشش همان هفته شفا یافت. حالِ او و حکومت اش چنان خراب است که کارِ مداوا و بهبودی اش از هفته و سال خواهد گذشت و  شفا در آن نتوان دید، «الّا به روزگاران»، آن هم به انقلابی. قیاسِ سعدی در این باب از زبانِ آن پیلبان از آن قیاس هاست! در این قیاس، از سویی، نسبتِ جوان ضعیف به سلطانِ قوی، نسبتِ مور است به انسان. پس معلوم می شود که انسان وقتی انسان باقی می ماند که قوی باشد، وگرنه موری بیش نیست. از سوی دیگر، نسبتِ سلطان یا همان نمونه ی انسانِ قوی به خدا، نسبتِ انسان است به پیل. با کمی دقت می شود دریافت که سلطان همچنان از مقامِ انسانی اش پایین نیامده است، ولی خدا تا حدّ پیلی در این قیاس پایین کشیده شده است. می دانید ایرادِ کار کجاست؟ معلوم است! پیل همان طور که شعرِ سعدی نیز بیان کرده است می تواند پیلبان داشته باشد. پس، می توان پیل را هم رام کرد و انسانی که پیل را رام می کند، از او به سودِ کار و موقعیت و وضعیتِ خودش استفاده می کند. درست همان کاری که در این حکایت، سلطان با قاضی اش که فتوا به کشتن آن جوان داده کرده است. سلطانْ قاضی اش را رام کرد و قاضیِ پیلبان نیز به ظاهر خدای خود را تا سرانجام به چنان فتوایی رسید. آن جوان خدای خود را می خواند که رامِ تدبیر و سیاستِ هیچ سلطان و پیلبانی نمی شود.

 

ادامه دارد             

تدبیر و سیاستِ سعدی(21)

تدبیر و سیاستِ سعدی(21)

 

بدیِ خیلی از عادت های فردی و اجتماعی این است که چنان جا می افتد که بخشی از رسم و فرهنگ مردم می شود و می ماند، بلانسبت هم ندارد، در همه به نسبتی دیده می شود، در من و شما و از ما بهتران نیز، درست مثل همین رفتاری که سعدی در حکایت زیر خیلی عاقلانه اش می داند. می گوید:

 

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود، سنگ را نگاه همی‌داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی؟ گفت: از جاهت اندیشه همی‌کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.

 

ناسزایی را که بینی بخت یار

عاقلان تسلیم کردند اختیار

چون نداری ناخن درنده تیز

با ددان آن به که کم گیری ستیز

هر که با پولاد بازو پنجه کرد

ساعد سیمین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش بر آر

 

جای این حکایت چرا در بابِ «در سیرت پادشاهان» است؟ چون از «مَلِک» نیز چیزی در آن دیده شده است؟ یا چون پای یک «لشکری»اش در میان است؟  اگر جناب سعدی این حکایت را در این باب نیاورده بود و آن را در بابِ «در اخلاق درویشان» می گذاشت، شاید با حساسیّتِ کم تری می شد آن را به سیاست و فرهنگ و جامعه چسباند، ولی با ورودَش به این باب، حالا گفتنی ها در باره اش از شرح حالِ درویشی بینوا و بی بخار فراتر می رود. شاید به زعم سعدی باید از این حکایت نتیجه گرفت که با سست شدن پایه های ستم، سرانجام می شود ستمگر را با قیامی و انقلابی به سزای اعمالش رساند، ولی چنین برداشتی خیلی سخت از حکایتِ چنان درویشی با چنان رفتاری پذیرفته می شود. واکنشِ درویش به ستمی که بر او شده است، در طولِ تاریخ، و در عرضِ آن نیز، چنان همگانی شده که انواع و اقسامِ ضرب المثل و قصه از درونش بیرون زده است. می شنویم و گاه خود نیز می بینیم که حقّ آدمی را خورده اند و او از بی عرضگی از حقّ خود می گذرد و می گوید: «به خدا واگذارش کرده ام.» آدمِ عاقل! خدا به خودت واگذارش کرده است. یا می گوید: «بالاخره گذر پوست به دباغ خانه می افتد!» آدمِ خوش خیال! تو اگر بلدی پوست بِکَنی و دباغی بِکُنی، بسم الله، همین حالا بِکَن و بُکُن! کارد حاضر، پوست حاضر! اگر خیال کرده ای که کوه به کوه نمی رسد، ولی آدم به آدم می رسد، خیر باشد! گاهی دیده شده است که با رانشِ زمین کوه به کوه رسیده است، ولی آدم به آدم نرسیده است. اجل به یکی از دوتا یا به هیچکدام مهلت  نداده است. شنیده اید که گفته اند: شخصی مالِ درویشی را دزدیده بود و او رفته و در گورستان بست نشسته بود به این خیال که سرانجام کار او نیز به آنجا کشیده خواهد شد. این حرف درست! ولی مرده ی دزد به چه دردِ تو می خورد درویش؟ می خواهی درس اخلاق و معادشناسی بدهی؟ حق جویی کن و درسِ حق ستانی بده! معاد درست خودش از پی معاش درست می آید.

می بینید وقتی که چیزی جزو رسم و فرهنگِ ما بشود می تواند با زندگی مان چه بکند؟ حتی طعنه های گزنده نیز نمی تواند مردی را سر غیرت بیاورد تا از جانش بگذرد و از ناموسش دفاع کند. فقط موجب شوخی و خنده ی افرادی می شود که فکر می کنند از او بهترند. می گویند: مردی با زن خویش در سفر دچار راهزنان شد. دزدان پیرامون مرد خطی بیرون برکشیدند و بدو گفتند: «اگر پای از این خط فراتر نهی کشته شوی.» پس از رسوایی با زن و نهیب اموال، برفتند. همسر آن مرد بر بی محبتی شُویِ خویش ملامت می کرد، مرد گفت:«تو ندانی، من هم پایم را از خط بیرون گذاشتم.»

شما فکر می کنید درویشِ حکایتِ سعدی، با آن سنگی که بر سرِ لشکریِ گرفتار زد، کاری مهم تر و بزرگ تر از قدمی که این مرد به خیال خودش برداشته انجام داده است؟ بنده چنین فکری نمی کنم.

چنین مَثَل هایی چنان روی زندگی مردم پهن شده انگار اصولِ دین شان شده است. آن یکی دو ضرب المثلی هم که باید باعث شود مردم به خود بیایند، جوری و جایی به کار می رود که گرهی از مشکل اساسی شان باز نمی کند. به عنوانِ مثال، وقتی می گویند «در کار خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست،» خیال می کنند که کار خیر فقط « خواستگاری و ازدواج» است. خیلی ها از «تا تنور داغ است، نان را بچسبان!»  نیز فقط برای فرصت طلبیِ موذیانه ی شخصیِ شان استفاده می کنند . اما، سعدی با این که به ظاهر دارد از «فرد» می گوید، به ترفندی نشان می دهد که از «مردم» نیز غافل نیست.

کاربردِ واژه ی «مردم آزار» برای یکی از سپاهیانِ مَلِک باعث شده است که پای «مردم» نیز به میان بیاید. «سنگ» می تواند نمادی برای هر نوع آزاری باشد که مردم از لشکریان و عاملینِ مَلِک می بینند. بنابراین، می شود گفت که این «مردم آزاری» در سیرتِ مَلِک و در سیستم حکومتی اش است، بویژه با توجه به این نکته که معلوم نیست که مَلِک آن لشکری را برای ستمی که به مردم کرده در چاه انداخته باشد. سعدی نمی گوید که ملک به چه دلیل بر آن لشکری خشم گرفته است. اگر برای مردم آزاری اش بوده است، باید زودتر از این ها دست به کار می شد. اگر رژیمی هنگامِ «فردآزاری» جلو لشکری اش را نگیرد، کار بالاخره به «مردم آزاری» کشیده می شود.  مَلِکی که بنای حکومت اش بر «مردم آزاری» گذاشته شده است، شاید لشکری اش را فقط برای کوتاهی اش در افزایشِ و گسترشِ مردم آزاری مجازات کرده باشد.

نکته ی مهمی که خیلی ها به آن بی توجه اند، مخصوصاً خیلی از حاکمان، این است که دیکتاتوری و زورگویی در ذات و زیربنای شیوه ای است که برای حکومت بر مردم برگزیده شده است نه در رفتار و عادت های فقط یک نفر، آن هم شاهِ شاهان. شاید خیلی از کسانی که مردم دیکتاتورشان می نامند و می خوانند، خودشان بگویند: «دیکتاتوری به کجای من می آید؟ بنده زورم به زن و بچه هایم نمی رسد! حتی اختیارِ رخت و پخت ام را ندارم. همه را آنها برایم انتخاب می کنند و می خرند.» اتفاقاً، در رژیم دیکتاتوری اوضاع جوری پیش می رود که خودِ دیکتاتور هم گرفتار ساختاری می شود که خودش ظاهراً در رأس آن قرار گرفته است. خُرده دیکتاتورهایی که خود پرورده است، همه در شبکه ای نامرئی، ولی محسوس، دست به دست هم با او کاری می کنند که اگر روزی بخواهد تغییر سیاست بدهد، از دست اعتراض های دست پرورده های خودش و سیرت و شیوه اش نمی تواند پا پس بکشد. ممکن است بتواند بعضی از آنها را تنها گیر بیاورد و به بهانه ای توبیخ کند، ولی همه شان را با هم؟ بعید است.

از دستِ مَلِک در حکایتِ سعدی کاری بیشتر از این تنبیهِ استثنایی برنیامده است، چنانچه از سعدی نیز حکایتی بهتر از این در حق آن «درویش» برنیامده است. زمانه اش مجالِ گردش و چرخشی بیش از این به ذهن اش نمی داد.

سعدی پیش از این که قهرمانِ ستمدیده اش(!) را درویش بنامد، او را «صالح» خوانده بود. بنابراین، درویش بودنِ این فردِ صالح بیشتر به معنی عامِ آن و به عجز و ناتوانی اش بوده است تا به پیروی اش از طریقِ درویشان. صالح بودنِ او در این گرفتاری اش هیچ سودی به حال او و امثالِ او نداشته است و ندارد. اگر او صالحی مصلح می بود، کاری می کرد که کار خودش و مردم به چنان جایی نمی رسید. دکتر علی شریعتی می گفت که «مصلح» بودن را به «محسن» بودن به این دلیل باید ترجیح داد که «محسن» با کارِ نیکِ خود تنها می تواند مشکلِ یکی دو نفر را حل کند. تازه، با احسان خود کاری می کند که آنها که به صدقه بگیری عادت کرده اند، هرگز به پا نخیزند و برای گرفتنِ حقّ شان کاری اساسی انجام ندهند. در صورتی که «مُصلِح» تلاش می کند که مشکلِ جامعه را با اصلاح اصول زیربناییِ حاکم بر آن، چه فرهنگی و چه اقتصادی، برطرف کند. چگونه؟ امروزه، قانون اساسیِ اکثرِ ممالک برای همه ی اقشار و اصناف جامعه، چه کارگر بینوا و چه کارفرمای بانوا، حقّ اعتراض و حتی اعتصاب قائل است. با تفکیک حوزه ی اختیاراتِ قوای سه گانه، قوه ی مجریه و قوه ی مقننه و قوه ی قضاییه، حتی اگر فرد اوّل کشور نیز شاکی داشته باشد، باید در دادگاه پاسخگو باشد مگر این که... مگر این که چه؟ مگر این که از همان ابتدا خودِ قوه ی مقننه با تصویبِ قوانینی از خودش سلب اختیار کرده و خود و مردم را گرفتار دیکته ای کرده باشد که در نهایت به دیکتاتوری می انجامد. پس، درویش ها در مملکتی که قانونی ضدّ ستم و تبعیض دارد مجبور نیستند منتظر بمانند تا لشکری اش، یا حتی مَلِک اش، تهِ چاه بیفتد و با خرده سنگی عقده گشایی کنند. خودِ قانون مملکت شان مخالفِ دیکتاتوری و دیکتاتورپروری است.

 

ادامه دارد

تدبیر و سیاستِ سعدی(20)

  تدبیر و سیاستِ سعدی(20)

 

سعدی به اندازه ی روزگار خودش فهم داشت، شاید کمی بیشتر. خیلی از ماها به اندازه ی روزگار خودمان فهم نداریم، به احتمال زیاد، خیلی کم تر. سعدی از امکاناتِ عصرِ خودش خیلی بی خبر و عقب نبود، شاید هم جلوتر بود. خیلی از ماها، اصلا و ابدا، در باغِ عصر خودمان نیستیم و خیلی عقب تریم؛ آنقدر عقب که احتمالاً افتاده ایم در عالم خوش خیالی یا هپروت. چرا؟ این حکایتِ سعدی را فراز به فراز با هم بخوانیم تا بنده تکه تکه و نکته نکته عرض کنم که چرا:

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه ی سلطان آباد کند، بی خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: هر که خدای را عزّ و جلّ بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد، تا دمار از روزگارش بر آرد.

 

آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

این بخش از حکایتِ سعدی کمی برگردان می خواهد. همین طوری اش معنیِ چندان سر راستی برای فرهنگِ واژگانِ امروزیِ ما ندارد. «غافل»، با توجه به ادامه ی متن که پای «وزیر غافل» به میان می آید، معلوم است که به «وزیر» برمی گردد، البته به جای «غافل» اگر مطابقِ بعضی از نسخ، دستِ «عاملی» در کار باشد، باید با سیاستِ دیگری به تفاوتِ نقش سیاسی و اقتصادی «وزیر» و  «عامل» نگاه کرد. نکته ی دیگر در موردِ واژه ی «خلق» است. منظور از «خلق» در هر دو مورد خودِ جناب سلطان است و مردم در این حکایت فقط ستمدیده ی هیچکاره اند. سعدی از قولِ حکیمان می گوید که، اگر شخصی، همچون این عامل یا وزیر، بخواهد برای خودشیرینی نزد سلطان به مردم ستم کند تا خزانه اش را پر کند، خداوند کاری می کند که سرانجام همان سلطان یا به قولِ سعدی «خلق» دمار از روزگارش برآورد. پس، بی خود نبود که گفته ام مردم در این تسویه حساب یا تصفیه حساب هیچکاره اند. حالا وقتش است که عرض کنم که چرا خیلی از ماها از روزگارمان عقب تریم.

مردم در روزگارِ ما، با قوانینی که راه را تا حدّ زیادی برای «مردم سالاری» باز کرده است، نباید اصلاً و ابداً هیچکاره باشند. در زمان سعدی، نه روستا شورا داشت، نه شهر و نه حتی مملکت. حالا، مدارسِ ابتداییِ ما شورای دانش آموزی دارند. اگر مکتب خانه های زمان سعدی، به طلبه ها مجالِ تشکیلِ شورای مکتبی را، آن هم به انتخاب خود طلبه ها، می داد، جناب ملا خیلی زود مجبور می شد ترکه اش را غلاف کند و چوب فلکه را کنار بگذارد. در زمان سعدی، مجلس شورای ملی یا اسلامی وجود نداشت. وزیر را نمایندگانِ برگزیده ی مردم در مجلس تأیید نمی کردند تا وقتی مشغول به کار می شود، حواسش جمع باشد که سرِ کارَش دستِ خودِ مردم است. با همین جمله ی بنده می توانید حدس بزنید که چرا ادعا کرده ام که خیلی از ماها در عصر خودمان نیستیم. مردم نبایستی پس از انتخاب عضو شورا و نماینده ی مجلس هیچکاره بشوند. اگر عضوِ شورایی از مقام خود سوءاستفاده کرد و مالِ مردم را خورد یا فروخت، باید پیش از این که اختلافاتِ سیاسی یقه اش را درگیر کند، خودِ مردم یقه اش را بگیرند، خودشان پیش و بیش از هر مسئولی مسئول اند. اگر نماینده ای با خودروسازان ساخت و پاخت کرد و با بانک ها زد و بند و سرِ مردم کلاه گذاشت یا کلاه از سرشان برداشت، مردم باید نخستین بازرسانی باشند که متوجه می شوند سرشان سنگین شده است یا سبک.

می دانید نقش مردم در ماجرایی که سعدی نقل می کند چیست؟ _فقط نفرین کردن، آن هم نفرین کردنی از تهِ دل و بی صدا و از نوع دودی اش. می سراید:

 آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

خیلی از ماها که کارمان فقط نفرین کردن است، چه از سرِ دل چه از تهِ دل، به سعدی و زمانه اش نزدیک تریم تا به خودمان و زمانه مان.

میان برنامه ی حکایتِ سعدی، بسته به این که منظورش از «خر» چه باشد، می تواند کم و بیش توهین آمیز باشد؛ ملاحظه بفرمایید:       

سر جمله حیوانات گویند که شیر است و اذلّ جانوران خر، و به اتفاق، خر باربر به که شیر مردم در.

 

مسکین خر اگر چه بی تمیز است

چون بار همی‌برد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

به ز آدمیان مردم آزار

 

به احتمالِ زیاد، منظور از «خر» همان «وزیر غافل» است که از سرِ غفلت دارد نقشِ «شیر»ی را بازی می کند که کارش «درندگی» و «مردم دری» است. اگر چنین وزیری «خر» باشد و بارِ رنج مردم را به دوش بکشد، هم برای خودش بهتر است هم برای مردم.

اما، وقتی صحبت از «بی تمیزی» به میان می آید، «باربرِ بی تمیز» بیش تر به آدمِ ساده ی زحمتکشِ ستمدیده می خورد تا به وزیری که هر چه می کند، خوب یا بد، مردمی یا ضد مردمی، از میزان شناخت و قدرت تشخیص و «تمیزی»اش است.

سعدی پس از آن آگهیِ تبلیغاتی و ارشادی اش برمی گردد به ماجرای «وزیر غافل»:

باز آمدیم به حکایت وزیر غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد، در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.

 

حاصل نشود رضای سلطان

تا خاطر بندگان نجویی

خواهی که خدای بر تو بخشد

با خلق خدای کن نکویی

 

سعدی نمی خواهد بپذیرد که خودشیرینیِ «وزیر» در پُر کردنِ خزانه ی سلطان مطابقِ میلِ سلطان است. خیلی ها، چه چهل سال پیش و چه همین حالا، در موردِ محمدرضا شاه و نخست وزیرها و کابینه ها و مسئولینِ رژیم پهلوی مثل سعدی فکر می کنند. این ها هم فکر می کنند که خودِ شاه سالم بود. دور و بری هایش فاسد بودند. خودش عادل و عاشقِ مردم بود. وزرا و زیردستی ها ظالم و قاتل مردم بودند. خودِ محمدرضا شاه نیز مطابقِ این خیال مردم، و در حقیقت، با نقشه ای سیاسی، وقتی اوضاع را آشفته دید، نخست وزیرش، امیرعباس هویدا، را به زندان انداخت. پس، خیلی ها چندان از سعدی و ساده اندیشی اش فاصله نگرفته اند. طبق فرمولی که سعدی تنظیم کرده است، وزیر باید موازنه ای بین «رضای سلطان» و «رضای بندگان» برقرار کند. این موازنه با عدل سر و کار ندارد. پس با چه چیز سری و کاری دارد؟ _ طبق فرمایشِ سعدی با «خاطرِ مردم». «خاطر مردم» یعنی چه؟ _یعنی اگر مردم به حدّی از ستم رضایت دادند و جیک شان درنیامد، همان حدّ خوب است و سلطان نیز راضی است که صدایی از کسی درنمی آید. اما، اگر آب از «خاطرِ بندگان» سر رفت و کارد به استخوان شان رسید و «آخی» گفتند، یکباره گوش سلطان تیز می شود و از وزیر می خواهد که اوضاع را کنترل کند و نگذارد این «آخ» به قول کُردهای غیور تبدیل به «داخ» شود و داغِ حکومت و سلطنت را به دل شان بگذارد. در زمانه ی ما، خاطرِ روشنفکران مردمی و راهنماهای مردم باید خیلی عزیزتر باشد، زیرا آنها برای خاطرِ مردم چیزی را می خواهند که خوشان از آن غافل اند. کسانی که به روزمرگی شان عادت کرده اند ، خاطری ندارند که فکر سلطان را مشغول کند.    

آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل کرد و گفت:

 

نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت

ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

 

سعدی با این دو بیتی که از زبان ستمدیده ای نقل کرده، مُهر تأییدی روی برداشت بنده زده است. چرا ستمگر فقط باید وقتی که استخوانِ اختلاس و مال مردم خوری به ناف بعید و عمیق اش رسیده است کارش به دادگاه و مجازات بکشد ؟ قانون و مردم به پشتیبانی از یکدیگر، هنوز از حلقومِ باریکش پایین نرفته باید یقه اش را بچسبند خرخره اش را بگیرند و نگذارند لقمه ی حرام از گلویش پایین برود و به نافش برسد. لقمه ی هضم شده برای مردم نان نمی شود. اصلاً روابط و ضوابط نباید به او فرصت و اجازه و جرئت بدهد که لقمه ای از مال مردم را به دهان خود نزدیک کند. چرا فکر می کنیم که حدّی از ستم و مالِ مردم خوری عادی است؟ چرا باید مانند فرخی یزدی خوش خیال باشیم و بگوییم:

دلم از این خرابی ها بود خوش، زان که می دانم

خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد

 

چرا باید منتظر بمانیم که خرابی از حد بگذرد؟ جالب است که فرخی در ادامه می گوید:

ز بیدادِ فزون، آهنگری گمنام و زحمتکش

علمدارِ عَلَم، چون کاوه ی حدّاد می گردد

 

«بیدادِ فزون» از نظرِ فرخی یزدی مطابقِ فهمِ زمانه اش چه نوع و چه میزان بیدادی بوده است؟ «بیداد فزون» از نظرِ بنده این است که ستمگرها به کاوه ها بگویند که این تفاوت ها و تبعیض ها به هیچ وجه ستم نیست. بعد، توجیه شان کنند که این قانون خداست. سرمایه دار حق دارد بِدارد، هر اندازه که خدا صلاح بداند؛ و بینوا حقّ اش همین است که ندارد، زیرا خدا صلاح او را بهتر می داند. بهشتِ برین جای او خواهد بود. سهمِ آن «از گاوان و خران باربردار بدترها» چیست؟ سعدی می گوید:

 

نماند ستمکار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار

این «لعنتِ پایدار»ی که سعدی بیخ یقه ی ستمکار چسبانده است، فقط به درد درسِ مجازیِ اخلاق می خورد و برای «خاطر مردم» آسایش و آرامش و امنیت نمی شود. فکر می کنم که بعید است با وجودِ «بیداد فزون» و استحمار، ستم دیدگان بتوانند کسی و چیزی جز خود و بختِ خود را لعن و نفرین کنند.

 

ادامه دارد