از یک تا سیِ بیانیه ی حقوق بشر:8

 

از یک تا سیِ بیانیه ی حقوق بشر:8

 

Article 8

Everyone has the right to an effective remedy by the competent national tribunals for acts violating the fundamental rights granted him by the constitution or by law.

 

 

  • مادهٔ ۸

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی مؤثر به مراجع دادرسی از طریق محاکم ذی‌صلاح ملی در برابر نقض حقوق اولیه‌ای است که قوانین اساسی یا قوانین عادی برای او برشمرده و به او ارزانی داشته‌اند.

 

آن چیزی که مد نظر این شهروند و جهان وند است، فراتر از حرف و هدف ساده ای است که این ماده در پی اش است، هر چند که از نظر اهل قانون به همین حد هم بسنده کردن در آغاز راه و برای گام نخست خیلی خوب است.

صد البته هر کسی که پای سالم یا لنگ اش به پاسگاه و دادگاه و مراجع و مراکز قانونی باز می شود، آن هم باز شدنی که بد جوری دست هایش را می بندد و او را همانجاها پاگیر می کند، بایستی از هر آنچه که به قول مترجم این متن به قدرتمندتر و ثروتمندتر و صاحب نفوذتر ارزانی شده است، برخوردار باشد. و هزار البته که مشخص است آن افراد و دستگاه ها و دولت هایی که این حداقل را از ضعیف ترها و فقیرترها و بی چنگ و مشت ها دریغ می کنند، ناشیانه ترین گام را به سمت فراهم کردن بساطِ ظلم هایی بزرگتر و مهم تر از این ها برمی دارند.

نکته ی اصلی که هرگز نبایستی از چشم و قلم بیفتد این است که مقدمه ی برخورداری از همین هایی که قرار است در مراجع دادرسی به انسان ها ارزانی شود، در فضای بسیار گسترده ترِ بیرون از پاسگاه و دادگاه و «گاه»دارهای مهم دیگر بایستی فراهم شود.

درست به همان اندازه که متهم ها و شاکی ها به دلیل عدم آشنایی شان به زیر و زبرهای کتاب های قانون به وکیلانی برای دفاع از حقوق شان در مراجع دادرسی نیازمندند، مردم در کوچه و خیابان و اداره و بازار و حتی در گردش و کار و شکار، و نیز در امور شخصی و خانوادگی و همسایگی و شهروندی و در زمینه های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و الی ما شاءالله هر چیزی که به اندازه ی یک جوش چرکی و یک تب خال در زندگی شان تأثیرگذار است به کسانی نیازمندند که حقوق شان را به آنها و مراجع ذی ربط و ذی صلاح یادآوری کنند و به اندازه ی حسّ مسئولیت خودشان و وظیفه شناسی مخاطبان شان از آن ها دفاع کنند.

دادگاه ها، در کشورهای تحت ستم و استبداد نیز، برای حفظ ظاهر هم که شده به متهم ها و مجرم ها اجازه می دهند که وکیل داشته باشند. البته این وکیلان در واقع کارشان دفاع از وضع موجود است نه دفاع از موجود زنده ای که می فهمد گاهی دفاع از او می تواند بدتر از حمله به او باشد. بعید نیست جناب وکیل با توجه به اوضاع حاکم ترجیح بدهد که با سیاستی و به زبانی از موکلش دفاع کند که دفاع از خودش و کسب و کارش مقدم بر تبرئه و آزادی او باشد. همه که مانند افسر ایتالیایی ای که به عنوان وکیل انتخاب شده بود تا از عمرمختار در دادگاه نظامی ارتش ایتالیا دفاع کند ناشی نیستند که کار و موقعیت شان را فدای حقیقت کنند. آخرش چه شد؟ قاضی دادگاه نظامی به او تذکر داد که ما گفتیم از او دفاع کنید، ولی نه با این آب و تاب وبا این غلظت!

تکلیف نمایش در دادگاه ها مشخص تر از سر و ته سناریویی است که در خودِ جامعه های ستمدیده و درنتیجه عقب مانده در جریان است. مردمِ گرفتارْ خیلی چیزها را در مورد مسائل و مشکلات اجتماعی ،اقتصادی، فرهنگی، سیاسیِ جامعه و جهان معاصرشان نمی دانند، و بدتر از این، به منابع و مراجعی که بتوانند آزادانه با تکیه برپژوهش ها و رویکردهای گوناگون به چند و چون قضایا بپردازند، دسترسی ندارند. تمام آن چیزی که دم دست شان است و وکیلِ مجازشان است، همان رسانه های حاکم است که فقط با تغییر صدا و تغییر فونت و رنگ کاغذ و تصویر حرف های یکسویه ای را تکرار و تبلیغ می کنند. مفسدِ اقتصادی وقتی به این نام شناخته می شود که این رسانه های تکصدا مجاز و مکلف شده باشند که یکصدا با هم خبرش را پخش کنند. هیچ فرد یا حزب یا دستگاه یا نهادی حق ندارد سرخود به وکالت از چپی ها یا راستی ها یا وسطی ها تا پیش از اعلام «برادر بزرگ» بزرگتری بکند و حرف و تحلیلی از خود منتشر وبه اصطلاح در ذهن مردم شبهه ایجاد کند. این سیاستِ وکالتِ رسمی ودولتی گاهی در امور ساده نیز به طور بسیار جدّی دنبال و اعمال می شود. به عنوان مثال، در امور ورزشی نیز هیچ مفسری حق ندارد چیزی بگوید که مسئولین ورزشی و غیرورزشی نمی پسندند. کم نیستند مسئولینی که در دفاع از خود و حمله به منتقدانِ خود می گویند: مردم وکیل نمی خواهند. خودشان بلدند حرف خودشان را بزنند و از حق خودشان دفاع کنند.

منظور این قبیل مسئولانِ قبیله ای اندیش از «مردم» کسی جز خودشان نیست. هیچ دم و دستگاهی هم از دستگاه دم و بازدمِ خودشان برای به عهده گرفتنِ وکالت مردم و سخن گفتن از خیر و مصلحت شان شایسته تر نیست.

منظورِ غیرِدولتی ها از مردم هر فرد یا جمع یا دسته و دستگاهی است که حرفی برای دفاع از همه بدون برچین کردن بعضی ها به عنوان «برابرترها» دارد. این حرف اگر قابل دفاع نباشد، جامعه ی آگاه و هوشیار خودش برای محکوم کردنش بهترین قاضی است.  دیکتاتورها مردم را ناآگاه نگه می دارند تا این حق وکالت و قضاوت را ازشان بگیرند و خود در هر دو سو یکه تازی کنند.  

بنابراین، دسترسی به حقوق اولیه اگر در خودِ جامعه برای مردم امکان پذیر باشد، بعید است که در مراجع دادرسی احدی از آنان از کوچک ترین حق شان محروم شود. وارونه ی این قضیه فقط به شکل نمایشی اش درست است.

   

متن گرایی به جای متن گریزی

متن گرایی به جای متن گریزی

 

همه می دانند و حتی خواجه حافظ شیرازی هم می داند که هر متنی با رشته های ریشه ایِ بطنی به متن های بیرون از خودش ربط پیدا می کند، ولی خیلی ها هنوز چیزهایی را از بیرون متن به آن تحمیل می کنند که هیچ ربطی به شقیقه اش ندارد. بررسی هر متنی با توجه به داشته های خودش به این دلیل و بهانه در اولویت است که برداشت های گوناگون دیگر با رویکردهای جورواجور تنها می تواند روی خود بافتار و ساختار اصلی متن اندازه گیری و آزمایش و اثبات شود و در صورت تناسب و هماهنگی شان به تن اش بنشیند. به عنوان مثال، اگر قرار است که از متنی برداشتی سیاسی یا مذهبی یا علمی بشود، خودِ متن باید گوشه ی چشمی نمایان و تماشایی به آن گرایش و آن معنیِ ویژه داشته باشد. انگِ سیاسی زدن به یک متن نباید از آن حرف هایی باشد که تحلیلگر از شکم خودش درآورده باشد. گرایشِ متن به موضوعاتی که نشانی از آن ها در خودِ متن دیده نمی شود، هیچ دخلی به آشناییِ اقوامِ دور و نزدیکِ مؤلف با وضع گوارشیِ خودِ مؤلف ندارد چه برسد به پیچش های شکمِ مفسر متن.

نمی خواهم منکرِوجود یا ارزش رویکردهای تاریخی و سیاسی و مانند این ها در نقد شوم که خود نیز بارها و بارها با ذکر نامِ رویکردی که مد نظرم بوده است به تحلیل متن هایی دست بُرده ام، اما کسانی که فکر می کنند بدون خواندنِ دقیقِ واژه به واژه ی متن می شود به بهانه ی کاربرد رویکردی خاص هر حرفی را در دهان هر متن گذاشت، خیلی از همان مرحله ی نخست نقد پرت اند.

ما در متن خوانی ها و متن فهمی هایمان دچار مشکلی بسیار اساسی هستیم. حتی اساسی تر از ربط دادن حرف ها و هدف های بی ربط به متن های پیش رویمان. اگر ما با دریافت و رأی خودمان چیزهایی را، از مذهب و سیاست و علم و فرهنگ و ده ها موضوع دیگر به متنِ مورد تحلیل مان ربط بدهیم، مشکل مان بی چاره نخواهد ماند، ولی اگر این گونه پیوندهای پس زده شده را از دیگران گرفته باشیم، باور کنید که دچار بیماری ای شده ایم که چاره اش چندان آسان نیست. علاج واقعه پیش از وقوع باید می کردیم.

یک بنده خدایی گاهی برای بیان نظرش، تک جمله ای را با اسم مستعار «هیچ کس» می نویسد که فقط توهین است و تحقیر. البته بنده باور می کنم که او «هیچ کس» است، برای این که اگر برای خودش یک کسی بود حرفی خوب و شایسته و سنجیدنی و از همه مهم تر مفصل برای گفتن داشت. من اعتراف می کنم که نسبت به افرادی همچون او که گویا فقط سوادِ نسخه برداری از تحلیل های متن گریزِ دهن پُرکن دیگران را دارد، سوادی که به دردِ پروژه های دانشجویی شان بخورد ندارم. اما توصیه ای برایشان دارم که استادان شان را اگر مثلِ خودشان نباشند راضی می کند. از منابع گوناگون، ولی به کمک داشته های ذهن و اندیشه ی خودشان برای فهمیدنِ متن ها استفاده کنند. برای بیان نظرشان نیز از ذهن شان استفاده کنند. متأسفانه خیلی ها نظرشان را، با عرض معذرت، با مقعدشان بیان می کنند. گویا دانشگاه ها به جای این که پرسش ها و اندیشه هایی را به ذهن شان کشانده و آن ها را فعال کرده باشد، فقط چیزهایی را در ماتحت شان گذاشته و آن ها را حساس کرده است. با پوزشِ مجدد، بایستی عرض کنم که این گونه افراد از آزادی بیان شان به همان صورت و اندازه ای استفاده می کنند که هنرمندان مان در برجسته سازی تفاوت کارشان در صدا و سیما و سینمای دولتی با شبکه ی نمایش خانگی استفاده می کنند. در بازار آزاد و حراجی آثار نمایشی، فقط پر و پاچه های هنرمندان با پوشیدن یا حتی نپوشیدن زیرپیراهن های رکابی و شلوار کوتاه و با آرایشِ غلیظ و خالکوبی وسیع نمایان تر می شود و سخنان گهربارشان سرشار از واژه هایی است که به محصول ماتحت شان و فعالیت های کوچک و بزرگش می پردازد. به جای نگاه های فلسفی و سیاسی و مذهبی شان، نگاه های جنسی شان به یکدیگر، حتی هم جنس هایشان، برجسته تر و بی حیاتر و خریدارانه تر شده است. در قریب به اتفاقِ این آثاری که در فضای نسبتاً بازتر و آزادتر تولید می شود، هیچ اندیشه ی فلسفی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی قابل بحث و تأثیرگذاری وجود ندارد. از این حدّ از آزادی، برای دست و پا اندرکارانِ از اینگونه آثار نانِ روغنی و آب تصفیه شده ی خوبی درآمده است،اما برای مردم از صدی نود و نه درصدشان چیزی جز سرگرمی و حرف های مفتی که باعث می شود گرسنگی و تشنگی و همچنین حرف های ارزشمندِ خودشان را فراموش کنند درنمی آید. این ها را تولیدکنندگان شان با آگاهی از این که ما حرفی از خودمان برای گفتن و روشی غیر از تقلید و تکرار حرف دیگران برای نقد نداریم به خوردمان می دهند. مهم ترین عاملی که باعث می شود ما بدون اعتمادِ به خود از حرفِ خودمان بگذریم، همین عادتِ دست و پا و چشم و گوش بستهْ تسلیم شدن مان در برابرِ حرفِ راویانِ به ظاهر معتمد و استادانِ بی چند و چونْ بی بدیلِ متن پژوه و متن شناس است. کم نبوده اند افرادی که برای دوری از ویروس کرونا یا درمان آن به حرف های معتادهای مفنگی و عرق خورهای جفنگی بیش از توصیه های پزشکان متخصص بها داده اند.

هوسِ خودشیرینی و بهانه ی سرگرمی باعث شده است، گاهی کوچک ترین حقی برای خودمان قائل نباشیم، حتی به اندازه ی یک «وریا» نوشتن و «وریا» خواندن. با حساسیّت های شخصی یا جناحی مان دوست داریم آن چیزی را که می بینیم، یک جور دیگر بخوانیم.  با دو مثال، یکی از یک راوی و دیگری از یک استاد، عرض می کنم که چرا بهتر و درست تر است که متن گرایی سوار بر متن گریزی باشد- البته آن هم فقط از سو و سویه ی موجه ترش .

    در تفسیر یک جلدی امیربیان،  در بخشی از شرح آیه ی نخستِ سوره ی «قمر»، یعنی « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ.

قيامت نزديك شد و ماه بشكافت،» آمده است:

در مجمع البحرین از امام علی(ع) روایت شده که فرمود: «طول و عرض قمر چهل فرسخ در چهل فرسخ است». روایتی کامل تر از امام علی(ع) را مرحوم مجلسی در(ج10 بحارالانوار ص76 باب5 حدیث1) آورده است و در این زمینه روایت دیگری از امام علی(ع) در (ص498 از ج1 عیون اخبارالرضا علیه السلام) آمده، فرسخ در لسان عرب به معنای دائم و لاینقطع بودن به کار می رود.(ص528)

 

نخست این که بحثِ طول و عرض و مساحتِ ماه ربطی به معنیِ آیه ی مورد نظر ندارد. دوم این که، با استناد به منابع معتبر،با ذکر جلد و صفحه و ...، نمی توان ثابت کرد که طول و عرضِ ماه همین اندازه است و لاغیر. دیگر این که با آگاهیِ از اندازه ی دقیق مساحتِ ماه با محاسبات علمی پیشرفته نمی توان با وصله و روایت دیگری کاری کرد که معنی «فرسخ» جوری عوض شود که آن روایت قبلی با برداشتی کنایی و استعاری درست از آب دربیاید. راستی، چرا راوی کند کاری که باز آرد پشیمانی؟ از وسواس روی روایت و بحث طول و عرض ماه و معنیِ فرسخ که بگذریم، از این واقعیت نبایستی بگذریم که این بحث ها هیچ ربطی به تفسیر و معنی آن آیه در متن قرآن نداشته و ندارد.

 

مثالِ دوم را از کتاب می باقی استاد بهاءالدّین خرمشاهی پیش روی تان می گذارم. ایشان در مقاله ی «شاهد» پس از تبرئه ی جناب حافظ از شاهدبازی و همجنس بازی، برای تبرئه ی او از زن باره و زن باز و زن دوست بودنِ او هم فکری کرده و فرموده اند:

 

شاید بتوان گفت حدیث عشق بازی حافظ با زنان، از مقوله ی وصف العیش است. و حتی اگر صورت واقعی و تجربی هم به خود گرفته باشد (فی المثل: ملک یمین/ کنیز زرخرید او یا با محرمیت و اجرای عقد نکاح موقت، و در مواردی هم صرفاً نظربازی یا عشق عفیف [=عشق افلاطونی، حُبِّ عُذری] بوده است).

چون من شکسته ای را از پیش خود چه رانی

کِم غایت توقع بوسی است یا کناری

 

اما در مورد پسران/مردان می توان گفت نیمی از اشاره ها و خطاب های او پدرانه و مهرآمیز و اخلاقی است و نیم دیگر عشق عفیف. (ص 178)

 

 این نوع برداشت ها و تحلیل ها با این که هیچ ربطی به خودِ متن های اصلی ندارد، از این نظر که با رویکردِ خاصی انجام گرفته از نظر تخصصی قابل بحث و بررسی است. اما پذیرشِ بی چون و چرای چنین تحلیل هایی فقط از «هیچ کس»ها برمی آید تا خودشان را «کس»ی باسواد جا بزنند. بی سوادهایی مثل من نسبت دادن هر چیزی به هر متنی به این راحتی ها به کَت شان نمی رود.

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (57) آوار آفتاب: راه واره-2

 

 

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (57) آوار آفتاب: راه واره-2

 

در شرح تفاوت های بین شعر «راه واره» و اشعار پخته تر سهراب مانندِ «پشت دریاها» و «و پیامی در راه» عرض کردم که او کم کم یاد گرفت که چطور و با چه حسابی و برای که و از چه چیز حرف بزند. او دریافت که با چه طرحی به حرف ها و تصاویرش برای هماهنگی و همراهی با اندیشه اش سر و سامان بدهد. همین اول بسم الله بگویم که بزرگترین ایراد سهراب جوان این بود که همه چیز، حتی اسطوره ها را، می خواست خرجِ خودِ خودش بکند. در همین «راه واره» او به ارمغانی می رسد که آب انگار فقط برای او و مصرف شخصی اش به خاک تقدیم کرده است. شاید اگر «خاک» را با علاقه ی جزء به کلْ همان «ساکنان زمین» بگیریم، بتوانیم به طرفداری از سهراب ادعا کنیم که گوشه ی چشمی هم به دیگران داشته است، ولی او آنقدر پیش از این به منِ خود پرداخته است که جای چنین دفاعی را برای هیچ خواننده ی دقیقی نگذاشته است. حتی وقتی که در ادامه می گوید: زورق ران توانا، سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است، هنوز گرفتارِ آن من است. از ایرادهای دیگر و عام ترِ شعرِ سهراب جوان یکی این بوده است که بدون توانایی و تسلط روی برقراری و حفظ تعادل خودش و شعرش، سوار امواجِ نُویی می شد که دیگران ایجاد کرده بودند. نمونه اش را در رمزبازی ها و نمادسازی های توخالی و کلیشه ای اش می شود دید. ایراد دیگرش پیروی اش از اشخاصی بود که برای ناله هایشان دلایل تعریف شده و احساس شده و تجربه شده و حتی حزبی و فرقه ایِ خودشان را داشته اند. نتیجه ی این تقلیدِ او انبوهی از آه و ناله های توخالی و بی تکلیف و بی سرانجام بوده است. او دیر متوجه شد که باید از چه چیز صادق هدایت و نیما یوشیج و شخصیت هایی مانند آن ها تقلید کند. به همین دلیل، ناله های شخصیت های اشعار کتاب های نخست اش اغلب از جنس شخصیتِ واقعی خودش یا به زبانِ شخصیت هایی که درون اشعارش پرورش داده و پروار کرده است نیست. بعضی از اشعارش پُر از رمزهای کلیشه ای و آه و ناله های الکی و کَلَکی است. او کم کم یاد گرفت که حرف های خودش را با چه لحن و زبانی بیان کند. همچنین، دریافت که نبایستی بیخودی حرف ها و سبک های دیگران را تکرار کند. این چنین بود که از «من» و «تو»ای بی خود به «من»ِ خودش و «تو»ای مشخص و باخود رسید. توانست مشخص کند که در هر شعرش چه کسی با چه کسی یا کسانی دارد حرف می زند و حرف حسابش چیست. در «نشانی» وقتی که می گوید:

دو قدم مانده به گل،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد،

 

با افرادی غیر از خودش هم کار دارد و به نیاز آنان نیز می اندیشد.  واقعاً می شود از سر و ته داشتنِ حرف هایش باور کرد که این اساطیر را فقط خرجِ خودش و شعرش نکرده است. از «زمین» می شود به «ساکنان زمین» نیز رسید. «اساطیر» معنی اش را از متن و فضای حاکم بر آن می گیرد. حتی اگر در شعرش این واژه ی «اساطیر» را نمی آورد، وجودشان را در فضایی که ایجاد کرده بود می شد حس کرد.

برعکس، وقتی سهراب در «راه واره» می گوید:

 

امشب، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد داد.

 

خیلی سخت می شود فهمید که سهراب چه تعریفی از «اسطوره» را در نظر داشته و به کار گرفته است. او با کم گویی نتوانسته است خوب روی آن چیزی که با واژه بیان کرده است کار کند.

«اسطوره» با معنیِ ویژه اش به موجودی اشاره می کند که زمانی واقعیت داشته است، ولی بعدها پس از گذشت زمانی دراز با اغراق و غلو، مانند رستم دستان، به موجودی افسانه ای بدل گشته است. «اسطوره» در کاربردِ روزمره اش کنار نام خاص اشخاصی گذاشته می شود که در حوزه ی فعالیت شان دارای ارزش ها و توانایی هایی متفاوت و برتر از دیگران بوده اند. این کاربرد بیشتر جنبه ی تبلیغاتی دارد و اغلب ناشی از تعصب زیاد است. کاربرد آن برای شخصیت های معاصر به شوخی بیشتر شبیه است تا به اسطوره سازی جدّی. در این نوع اسطوره سازی کم کم کار به جایی می رسد که جاعلان ناچار می شوند چیزهایی را ورای تواناییِ آن شخص به او نسبت دهند تا ادعایشان را توجیه کنند. گاهی واژه ی «حماسه» را برای همان زندگیِ معمولی و کار حرفه ایِ شخصیت محبوب شان به کار می برند. نمونه ی مثال زدنی اش، جهان پهلوان غلامرضا تختی است. کاربرد لقب «اسطوره» برای او و «حماسه ساز» نامیدنِ او چیزی ورای بخشیدن بازوبندِ پهلوانی به او بوده است. اثبات پهلوانی یک ورزشکار با اسناد و شواهد و شاهدهای دست به قلم و دست به دوربین معاصرش خیلی ساده تر از حماسه ساز بودنِ او در فعالیت های سباسی اش بوده است. خیلی ها هنگام نوشتنِ زندگینامه ی او به بخشِ مرگنامه اش که رسیده اند، به سدی برخورد کرده اند که با القاب «اسطوره» و «حماسه ساز» برای او ساخته شده است. این واژه ها نمی گذارند که کسی باور کند که او تاب مقاومت در برابر مشکلات شخصی و خانوادگی اش را نداشته است و احتمال دارد خودکشی کرده باشد. این که تختی را پهلوانی بدانیم که کشتی ها و شخصیّت پهلوانی اش همه را به یاد مبارزات و نه شخصیّتِ اسطوره ای مانند «رستم» می اندازد، بسیار متفاوت از این است که از خود او اسطوره ای بسازیم که به صفاتِ جدیدتری نیازمند است تا با تبلیغاتِ سیاسب این دوره و زمانه جور دربیاید. چون بعید نیست که افزودنِ ویژگی های تبلیغاتی و سیاسی به شخصیّت او چنان اغراق آمیز از آب دربیاید که نقش او را در تحولات سیاسیِ تاریخ ایران از نقشِ شخصی مانند دکتر مصدق هم برجسته تر کند. درست تر این است که همان کاربردِ عام ترِ واژه ی «اسطوره» را برای او مناسب تر بدانیم تا دست و پای مان را برای نوشتن در مورد او و رفتن یا نرفتن به راهی که او رفته است نبندیم. برگردیم به اسطوره سازی ها یا اسطوره بازی های سهراب جوان!

وقتی که سهراب می گوید: امشب، آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد، به نظر می رسد که خیال می کند که با اسطوره اسطوره گفتن، مانند حلوا حلوا گفتن، دهان شیرین می شود و مخاطب هایش مانند خودش باور می کنند که واقعاً اسطوره ای در حال خودنمایی است.

اندیشه ی «اسطوره زدایی» در جوانی سهراب آن قدرها نوبر نبود که او به اندازه ای گرفتار اسطوره گرایی باشد که حتی فضیلت های اخلاقی را فقط در قالب های اسطوره ای اش بجوید و دریابد. به نظر می رسد سهراب جوان در پی این بوده است که با پرداختن به جنبه ی مردمی اسطوره و کاربرد عامیانه اش توجه مخاطب هایش را به اسطوره بودنِ هر چیزی که از چشم مردم از قیمت افتاده است بکِشاند. به عنوان مثال، از نگاه او بالا آمدنِ خورشید از دلِ دریا چیزی از به روی آب آمدنِ پری دریایی کم ندارد. واقعیت این است که اسطوره ها با یک کلاغ را چهل کلاغ کردن اسطوره و بزرگ شده اند. اگر طلوع آفتاب را می شود با کاربرد چنین واژه ای در وصف آن برجسته تر کرد، بهتر است آن قدر این کار را انجام بدهیم که اسطوره هایی طبیعی و خودمانی داشته باشیم. کاری که سهراب سرانجام با رسیدن به تهِ هشت کتاب با موفقیت انجام داد. کاری کرد که «گل شبدرهای دیده نشده» به اندازه ی «لاله های قرمز» به چشم بیایند. به باورِ بنده، سهراب با کاربرد معمولی واژه ی «اسطوره» در مواردی مانند مصرعِ مورد بحث می خواست «اسطوره»ای از آب در بیاورد که با اسطوره های اصیل و افسانه ای برابری کند. چرا سهراب از «اسطوره ای» نکره حرف می زند؟ اگر منظورش از این «اسطوره» خورشید یا ماه است که همچون مرواریدی سر از آب بدر می آورد، چرا لقمه را دور سرش و حرفش را دور سر مخاطب می چرخاند و بعد آن را می خورد و توقع دارد دیگران هم برای خوردنش دهان باز کنند؟ باورش برای بعضی ها سخت است ولی به نظر می رسد که این شاعر جوان از «دریا-پریان» و از «اسطوره» حرف می زند تا کلاس شعرش را بالا ببرد. این واژه بازی ها در انتها به چیزی جز مرواریدی بزرگ برای «من»ی بزرگ شده نمی رسد. فراموش نکنید که، جویندگان مروارید، به کرانه های دیگر رفته اند./ پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است. به عبارت دیگر، همه غیر از او خود را علاف مرواریدی دست نیافتنی و بی ارزش کرده اند. اما، چون معلوم نیست که راویِ «راه واره» پس از به کف آوردنِ آن  راه واره ی اسطوره یا آن مروارید بزرگ چه تغییری می کند و چه می شود و چه می کند که زندگی و مرگش بهتر از آن جویندگان ناکام خواهد بود، ارزشِ واقعی و قابل سنجشِ موفقیت اش برای هیچ کسی، حتی برای خودش، مشخص نمی شود. بعید نیست که رفتارِ او در باجه یک بانک ساده تر از رفتار جوینده ای که به جواهر فروشی رفته است تا مروارید کوچکی را که صید کرده است نباشد. راویِ «راه ور» بیشتر به جوینده ی ناکامی می ماند که دلش را به خیالاتی که معلوم نیست او را به چه حال و وضعیتی واقعی می رساند خوش کرده است.

خواجه حافظ هم به خودنماییِ بی معنی و بی محتوای اسطوره ها اعتقادی نداشت و انتقادی داشت به این شرح:

 

گَرَم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می نوشم، ز باغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد

لبم بر لب نه ای ساقیّ و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

سخن با ماه می گویم، پری در خواب می بینم

 

آن دو بیتِ نخست اصلِ نیاز حافظ و خواسته ی واقعی اش را مطرح می کند. اگر به آن، یعنی همان «دلدار»، دست پیدا کند، اصلاً کارش به اینجا نمی رسد که با ماه سخن بگوید و پری در خواب ببیند. این خیال بافی ها از عواقبِ نرسیدن به آن «دلدار» است. عاقبتِ این با ماه سخن گفتن ها و در خواب پری دیدن ها به اعترافِ خود خواجه دیوانگی است.

فضاهای سورئالیستی موجود در بعضی از شعرهای نخستین سهراب جوان گاهی چنان بی تکلیف پیش می رود و به جایی می رسد که نمی شود پایانش را ناشی از مهارتِ شاعری دانست که نقش دیوانه ای را بازی کرده است. بیشتر به نوشته ی دیوانه ای می ماند که دوست دارد شاعربازی کند. فرق نویسنده ای که از زاویه دید دیوانه ای دارد ماجرایی را نقل می کند، با دیوانه ای که چیزهایی را برای بیان ماجرایی سر هم می کند در این است که حاصل کار نویسنده دارای طرحی نامرئی است که فلسفه ی داستان پردازی اش را با همه ی در هم و برهم بودن اوضاعی که ساخته است به خواننده اش منتقل می کند. اما، دیوانه بدون آن مهارتِ نویسندگی بیشتر همان دیوانگی اش را به نمایش می گذارد. البته، سهرابِ جوان برای کسی که با دقت نوشته هایش را می خواند و واژه های افتاده اش را به جملاتش برمی گرداند و تصاویرش را مرتب می کند تا معنی دار بشوند، هرگز آن نویسنده ای نیست که از اسطوره سخن گفتن و دریا-پریان دیدنش را بشود به پای دیوانگی اش گذاشت.  

از اسطوره و از دریا-پریان گفتنِ راویِ «راه وار» در پیچ و خمِ کلّی گویی های او چنان گرفتار و بلاتکلیف است که نه او و نه مخاطب اش را به نتیجه ای که دچار شعاری کلّی نشود نمی رساند. به عنوان مثال، «تردید»ی را که دستان زورق ران شکشته است، چنان سطحی است که از حدّ تردید او نسبت به آمدن یا نیامدنِ خودِ زورق ران فراتر نمی رود. مخاطب نمی داند به کف آوردن یا از کف دادنِ «مروارید بزرگ» به حال او چه فرقی می کند. به همین دلیل است که وقتی راویِ شاعرمآب در بیداری اش هم از آن ها حرف می زند، آن قدرها معنی دار نیستند تا نشان بدهند که دست شاعری بیدار که طرح و برنامه ای برای ورود به دنیای اسطوره ها و دریا-پریان دارد، پشت این استفاده ها یا سوء استفاده هاست. عامل اصلی اش بلااستفاده بودنِ این موجودات فراواقعی در این دنیای دست ساز شاعری است که این نوع نوشتن را هم می خواهد تجربه کند. برای این که بهتر منظورم را متوجه بشوید دست روی اشعار برجسته و آشنایی می گذارم که «پری» در آن ها حضور تزئینی ندارد و بلاتکلیف نیست. «پریا»ی احمد شاملو را به یاد بیاورید. راوی به بهانه ی درد دل با این موجودات حرف هایی می زند که حساب شده و هدف دار است. «پری کوچکِ غمگینِ» فروغ فرخ زاد یا «تو ای پری کجاییِ» هوشنگ ابتهاج نمونه هایی از همراهی اسطوره ی پریان با اندیشه ی این دو شاعر است بی آنکه آنها واژه ی «اسطوره» را به متن خود آورده باشند. اگر پریانِ آنها نیز می خواستند با سَرَک کشیدن های آنی و الکی و با سر و دم هایشان فقط پری بودن شان را نمایش بدهند و  به رخ راوی و مخاطبانش بکشند، هیچ چیزی از دنیای خود و دنیای ما را به ما نمی شناساندند. فرق است بینِ زندگی کردن در دنیای اسطوره ها و زندگی به روش خود با گذاشتن مجسمه های تزئینی اسطوره ها در دنیای خود. همین حرف را می شود در مورد آرکی تایپ ها یا نمونه های ازلی پیش کشید. مردمی که نمونه های ازلی بخشی جدایی ناپذیر از زندگی شان است با افرادی که تصویر قاب شده شان را روی دیوار اتاقشان نصب کرده اند و اثری و تأثیری از آن ها در زندگی شان دیده نمی شود کُلّی فرق دارند. مردمی که قربانی کردن و قربانی شدن را پذیرفته اند با کسانی که آن را فقط  قصه ای از اساطیرالاولین تلقی می کنند، زندگی شان یکی نیست. احمد شاملو با «سرودِ ابراهیم در آتش» می خواست شعری بگوید که زندگی باشد. پس، مشکلِ سهراب جوان در این از اسطوره ها و نمونه های ازلی گفتن هایش در این است که آن ها را از دنیای خودشان جدا می کند و بدون آن که وارد زندگی خودش و دیگران کرده باشد، فقط در ویترینِ شعرش می گذارد تا شعرش به واسطه ی آن ها دیده شود و سری میان سرها دربیاورد. در دلِ زندگی مردم بودنِ یک اسطوره با در وسطِ میدان شهر بودنش خیلی فرق دارد. به نظر شما چند نفر از کسانی که گذرشان به «میدان حُر» در تهران اُفتاده یا حتی در آن نزدیکی زندگی کرده اند، نام مجسمه ای را که از پیش از انقلاب اسلامی در آنجا نصب شده می دانند و رابطه ی بین آن و نامی را که برای این میدان انتخاب شده است دریافته اند؟ چنین رابطه ای در ذهنِ کسانی که با ماجرای «نبرد گرشاسب با اژدها» و «پیوستن حُر به یاران امام حسین(ع)» پس از کشتنِ اژدهای نفس اش آشنایی دارند حتماً وجود دارد. ولی نگاه کردن به این مجسمه و تابلوی نام این میدان به خودی خود نمی تواند ارتباط بین آن ها را توضیح دهد و توجیه کند. سهرابِ جوان گاهی از اسطوره ها و نمادها و نمونه ی ازلی در شعرهایش استفاده ای می کند که برای مخاطبانش اگر معنی دارهم نباشد مهم نیست، زیرا وسطِ میدانِ شعرش فقط برای نشان دادن علاقه اش به تاریخ و اسطوره ها گذاشته شده است.  گذاشتن مجسمه ی یک اسطوره در میدانِ هیچ شهری باعث نشده است که مردم آن شهر از او برای زندگی شان الگوبرداری کنند. خود سهراب بعدها با «پشت دریاها» به این نتیجه رسید که:

دور باید شد دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

 

در واقع، سهراب متوجه شد که از اسطوره ها گفتن یا آوردن نام اسطوره ها به میان مردم باعث نمی شود که زندگی مردم مانند اسطوره ها بشود. هیچ کسی نمی تواند بماند و اسطوره بشود. باید برود و اسطوره اش و در حقیقت خودش را پیدا کند. در «نشانی» نیز آن شخصی که به دنبال دوست می گردد، متوجه می شود که به سمتی باید برود که «فواره ی جاوید اساطیر زمین» نیز در همان سمت است. فرق «نشانی» با «راه واره» که فقط عنوان هایشان ظاهری مشابه دارد در این است که «نشانی» همه چیزش اساطیری است، در صورتی که «راه واره» با واژه هایی که در مورد اساطیر است، تزئین شده است. در «راه واره» ظاهراً مقصد خودش را به راوی یا سهراب جوان رسانده و باعث شده است که او اشک شوق بریزد، در صورتی که در «نشانی»، جویای خانه دوست بایستی راه برود تا به «نشانی» که راه واره و ارمغانِ راه است برسد. بدین ترتیب جست و جو و رفتن همچنان ادامه دارد و پرسش ازلی نیز تا ابد بی پاسخ می ماند، با این تفاوت که در «راه واره» با این که راوی از شکستنِ تردیدش دم می زند، نمی توان فهمید که به چه باورِ خدشه ناپذیری رسیده است، در صورتی که از پاسخ و نشانیِ ظاهراً مبهمِ  خانه ی دوست در «نشانی» می توان تردید را کنار گذاشت و با حرف های آن راهنمای نشانی دهنده باور کرد که خانه ی دوست یک جایی در دسترس و پارَسِ پوینده ی این راه و جوینده ی دوست و دوستی است. چرا این تردید شکننده تر از آن تردید به ظاهر شکسته ی «راه واره» است؟ -به دلیلی بسیار ساده. کسی که برای رسیدن به پاسخ پرسش هایش در راه است، با هر گام و هر پرسش و هر پاسخی تردیدی را از راه برمی دارد و به راهش ادامه می دهد. کسی که در ساحل نشسته است تا پاروزنی از راه برسد و تردیدِ نمی دانم درباره ی چه اش را بشکند، تردیدهای مجهولِ بسیاری خواهد داشت که هیچ بخشی از خلاصی شان به عهده ی خودش نخواهد بود. تردیدِ راویِ «راه واره» به حرف آدمی می ماند که مدام می گوید در دلم یک آشوبی است و دلهره ای دارم، ولی نمی دانم از چه و چرا؟ برخلافِ راوی، آن به اصطلاح «جویندگان مروارید، که به کرانه های دیگر رفته اند» برای بودن و رفتن شان دلایل قابل تعریفی داشته اند. دلیل بودن و ماندنِ خودِ راوی، حتی پس از به کف آوردنِ آن مروارید بزرگ، اصلاً مشخص نیست. شاید همه ی دلخوشی اش به نگاه کردن به آن است تا زندگی اش به سر آید.