اندیشه های ناب
اندیشه های ناب
کتاب 42 اندیشهٔ ناب اثر مارک وِرنون با ترجمه ی پژمان طهرانیان را که می خواندم از همان اندیشه ی نخست اش به این نتیجه رسیدم که کتاب خوبی است و به خواندنش می ارزد. مارک وِرنون، نویسنده ی اهل فلسفه، از نقل قول هایی از شخصیت ها و یا آثاری مشهور الهام گرفته است تا اندیشه هایی را که خود Deep و مترجم «ناب» می نامد به مخاطب هایش معرفی کند. در ترجمه ی این کتاب از 42 اندیشه ی نابِ برگزیده ی وِرنون سه اندیشه اش به اقرار مترجم کنار گذاشته شده و فقط شرحی و توجیهی به جای آن ها نوشته شده است. این کار باعث شد سه نکته به نظرم برسد که فکر می کنم قابل عرض است: یکی نکته ای ترجمه ای است که می تواند قابل انکار باشد از سوی هر کسی که در این زمینه تخصص دارد یا ندارد؛ و دیگری، واقعیتی است غیر قابل انکار چه برای کسی که از این ادعا خوشش می آید و چه کسی که خوشش از این ادعا نمی آید! سر و تهِ این ترکیب را این طور آوردم تا نشان بدهم که چنین کاری به خوش آمد و خوش نیامدِ این و آن کاری ندارد. و نکته ی آخر، اتفاقاً، همان نکته ای است که نشان می دهد که تأثیر و نتیجه ی هر اثری، کم و بیش، با خوش آمد و خوش نیامدِ مترجم و نویسنده و مؤلفْ جماعت سر و کار دارد.
نکته ی نخست یا ترجمه ای اش این است که اگر سه اندیشه از این چهل و دو اندیشهْ گفتنی و ناب نبوده است پس باید اسم کتاب تغییر می کرد و می شد 39 اندیشهٔ ناب. البته می شد با این حذف و شرح و توجیه اسم کتاب را طوری عوض کرد که چیزی از 42 کم نشود. مثلاً، می شد اسم کتاب را گذاشت 39 اندیشهٔ ناب و 3 اندیشهٔ ناباب. این را از باب طنز نمی گویم. این خود فنّی در ترجمه ی تألیفی است.
و اما نکته ی دیگر این است که با ناقص کردنِ کتاب وِرنون بعید است فرهنگ ما اگر کامل است ناقص شود و اگر ناقص است کامل شود. واقعیت این است که در مملکت ما، با این فرهنگ کنونیِ مان، کتابخوانی کاری آنچنان جدّی و همه گیر نیست که کتابخوان ها بتوانند با آنچه که می خوانند تأثیر فرهنگیِ مهمی در جامعه داشته باشند. این اندازه ترس از کتابخوان ها بیجاست. بی فرهنگی ها بیشتر در میان بی کتابها دیده می شود. کتابی با شمارگان هزار و صد، آن هم در کشوری با بیش از پنجاه میلیون تحصیل کرده و دانش آموز و دانشجو، به نظر نمی رسد با آن به ظاهر سه اندیشه ی مخالف یا متفاوت بتواند تفاوت زیادی در فرهنگ مردم ایجاد کند. فیلم ها و سریال ها و ترانه های آبکی و جلف و مبتذل با مخاطب های گسترده تأثیر فرهنگی شان بیش از کتابی فلسفی است که مخاطب های ویژه ی خود را دارد که می دانند چه چیزی را چه جور بخوانند و آن را برای کِی و کجا و با چه استدلالی بپذیرند. اغلب این دسته از مخاطب ها به یکی از زبان های خارجی مسلط اند و همان مطالب یا متن های مشابهِ آن ها را از منابع دیگر دریافت می کنند و می خوانند.
و نکته ی آخر این که، چه کسی تشخیص می دهد چه اندیشه ای یا چه تعداد از این چهل و دو اندیشه ی برگزیده ی وِرنون ناباب و نامتناسب با معیارهای فرهنگی ماست؟ با چه تعریفی از باب و ناباب و معیار و فرهنگ فقط این سه اندیشه حذف شده است؟ شاید برای شخصی دیگر با شاخص و شیوه ی تشخیصی دیگر اندیشه های ناباب این کتاب بیش از اینها باشد! به عنوان مثال، همان اندیشه ی نخست که در ابتدای فصلِ «زندگی شادمانه» آمده است شاید برای بعضی ها ناباب باشد چون آن را دچار یأس می کند. اندیشه ی نخست این کتاب شرحی است بر سخنی از جان استوارت میل؛ او گفته است:
«کافی ست از خود بپرسید که آیا شادید، تا دیگر شاد نباشید.»
وِرنون در شرح این اندیشه به حرف ها و اندیشه های دیگران نیز رجوع کرده است. سخنی را هم که از ژان ژاک روسو نقل کرده است چندان امیدوار کننده نیست. او گفته است:
«در بحبوهه ی این همه فلسفه، انسانیت، ادب و نزاکت و پند و اندرزهای متعالی، هیئت بیرونی ما فقط ظاهری سطحی و فریبکارانه دارد: شرافتِ بی فضیلت، خِرَدِ بی حکمت و لذت بی شادمانی.»
اضافه بر سه نکته ای که به نظرم رسید، این نکته نیز از نظرم دور نماند که این کتاب الحق و الانصاف کتاب خوب و مفیدی است و از ترجمه و ویرایشِ خوب و آموزنده ای برخوردار است. سعی خواهم کرد باز نقل قول هایی از آن را در این وبلاگ بیاورم، اما پیشنهاد می کنم خود کتاب را حتماً بخوانید.