رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ نهم

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ نهم

 

هفت، یکی از بدترین آفت های خوانشِ «این متن» آن آفتی است که آن را معلول و ناقص معرفی می کند. اگر شما هم از آن هایی هستید که فکر می کنند «این متن» نسخه ای ناقص است و قرار است چاپِ بعدی اش که کامل تر است از راه برسد، لطفاً یا خوانشِ «این متن» را فراموش کنید یا آن خیالِ بی خاصیّت را کنار بگذارید. اگر چنین خیالی از ذهن و خوانش و تحلیل تان رفتنی نیست، پس خودتان پی کار دیگری بروید و خوانش اش را به بعد از چاپ و انتشار نسخه ی اصلی موکول کنید. بعید نیست با این فکر و حسّی که دارید، در موردِ بسیاری از نکاتِ موجود در «این متن» هر از گاهی چند بهانه بیاورید که: احتمال دارد در متنِ اصلی چیز دیگری گفته شده باشد. شاید هم بگویید که شنیده اید که: با نسخه ی اصلی چیزهایی خواهد آمد که در این نسخه جا مانده است. شاید هم پا را از این حدود نیز فراتر بگذارید و بگویید: بعضی چیزها که در این نسخه ی دمِ دست است، در آن نسخه منسوخ شده یا تغییر کرده است.

آیا شما حاضرید با آدمی شطرنج بازی کنید که تفسیر و نتیجه ی بازی امروز را می خواهد به بعد موکول کند، زیرا می پندارد که کتابِ فعلیِ قانون شطرنج ناقص است و نیاز به اصلاح دارد. یقیناً با اصلاح آن تفسیرِ این بازی و نتیجه اش تغییر خواهد کرد. به عنوان مثال، ممکن است در آینده گفته شود که، اگر شطرنج بازی در حین بازی سه بار به طرف مقابل کیش داده باشد، برنده ی بازی به حساب می آید. بنابراین، طبقِ قوانین آینده، مثلاً قوانین بازی شطرنج در قرنِ بیست و دوم، برنده ی بازی بنده هستم نه شما، چون پیش از این که شما مرا مات کنید، سه بار به شما کیش داده بودم. شاید این حرف به نظرتان از بی مزه ترین شوخی ها هم بی مزه تر باشد، ولی باور کنید که ضرب المثلِ «اگر علی ساربان است می داند شتر را کجا بخواباند» ساخته و پرداخته ی کسانی است که فکر می کنند از همین حالا می توانند رویدادهای آینده و آخرت را با متنی که حدس می زنند مکملِ این متنی است که حالا در دست دارند پیش بینی کنند. بهتر است بدون توجه به ادعاهای دیگران «این متن» را همین طوری که دمِ دست تان است بررسی کنید.

تصمیمی که در زمانِ خلیفه ی سوم در موردِ استفاده از یک مصحف یا قرآنِ واحد گرفته شد برای جلوگیری از اختلافاتی بود که با وجودِ مصحف های متفاوت پیش آمده بود. این «قرآن»ی که حالا در دستِ همه است، نسخه ای است کامل که نه تنها خودش خودش را تعریف و معرفی می کند، بلکه معیاری است برای پرهیز از ادعاهایی که به تحریف می انجامد. روایت های موجود برای قرائتِ قرآن فقط موجب اختلافاتِ جزئی در تلفظ و معنیِ بعضی از واژه ها و جملات شده است. البته اختلافاتِ کلّی و بحث برانگیز در تفسیرها، اغلب ناشی از سوگیری هایی است که ریشه در اختلافاتی فراتر از صورتِ ظاهری واژه ها و عبارات دارد. با این که مصحفِ علی(ع) از جهاتی، مثلاً از نظر ترتیب سوره ها، با مصحف های دیگران فرق می کرد، ولی ایشان برنامه ی یکی کردن مصحف ها را تأیید کرده و فرموده اند: اگر امر مصحف ها به من نیز سپرده می شد، من همان می کردم که عثمان کرد.(آیت الله محمدهادی معرفت، تاریخ قرآن، ص107) با وجود این، بعضی از متعصبین بر این باورند که حضرت علی(ع) در این مورد نیز همچون بسیاری از موارد دیگر تقیّه کرده و برای حفظ اسلام نخواسته است حقیقت را بیان کند و به اختلافات دامن بزند. البته ادعای کسانی که مصحفِ آن حضرت را خیلی متفاوت می دانند، با وجود و تأیید این مصحفِ موجود باطل است. هیچ کس آن مصحفی را که ایشان جمع آوری کرده بود ندیده است. بعضی ها از همین موضوع سوءاستفاده کرده و خیالات و هوا و هوسِ خودشان را در آن نایافته می نگارند.

مثالِ دیگری که به موضوعِ مصحف یا قرآن ربط پیدا می کند، بحثِ وجودِ «مصحف فاطمه» است. طبقِ حدیثی گفته شده است که این مصحف سه برابر قرآن است، اما حتی یک حرف از قرآن در آن نیست. هر چه در او هست توسط پیامبر املا شده و با خط علی نوشته شده است.

شاید بپرسید که، اگر هیچ حرفی از قرآن در آن نیست، پس چه ربطی به قرآن دارد؟

متأسفانه نمی شود انکار کرد که هر سخنی از پیامبر(ص) غیر از معرفیِ سنت و سیره ی ایشان می توانست به شناخت و درک قرآن و اسلام کمک بکند. بدونِ آن مصحفی که ادعا می شود توسط پیامبر املا شده است، یا باید «متنِ اسلام» را به همین صورت که هست، کامل بدانیم و بپذیریم و مطمئن باشیم که بدون تحریف راهِ درست را به ما معرفی می کند، یا این که بپذیریم که این متنی که دارد اسلام را به ما معرفی می کند بدونِ «مصحف فاطمه» ناقص است. پذیرشِ اوّلی باعث می شود که مسئولیت انحراف های ما بیشتر به گردنِ خودمان و ناشی از امیال شخصی و برداشت های منحرف مان باشد. اما آن دومی باعث می شود که بخشِ مهمی از انحرافِ ما بر عهده ی کسانی باشد که ما را از وجودِ آن مصحف محروم کرده اند. شاید پاسخِ خیلی از پرسش ها را می شد در آن یافت، ولی بدونِ متنِ آن حل المسائل و بدونِ پاسخ هایش باید بر اساس پاسخ هایی که از متونِ موجود به دست می آید، کار و زندگی کرد.

نمونه ی دیگر از این دست، ادعای دکتر بهروز ثروتیان در موردِ نقص آخرین دفترِ مثنوی معنوی، یعنی دفتر ششم، است. دکتر ثروتیان در مقدمه ی کتابِ بشنو از نی نوشته است:

داستان دژ هوش ربا در پایان مثنوی پس از نقل خبرِ «من کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاه» ناتمام و رمز آن ناگشوده مانده است.(ص27)

 

من و شما که هر طور دل مان بخواهد می توانیم این مثنوی و هر معنویِ دیگری را تفسیر کنیم، چه نیازی به چنین ادعاهایی داریم؟ وقتی که می توانیم و راه دارد که «آیه ی اکمال» را طوری تفسیر کنیم که با گرایشِ ما سازگار باشد، چه لزومی دارد که دست به دامن مولوی بشویم؟ از کجا معلوم که او حکایت اش را به سلیقه ی ما تمام می کرد؟ به فرض مثل و محال که این کار را می کرد، یعنی با این کار او مشکلِ ما حلِّ حل می شد؟

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ هشتم

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ هشتم

 

ششم، برخلافِ موردِ سوم و چهارم که قرار بود روشی برای خوانشِ «این متن» به کار رود که در آن حرفی از مؤلف اش به میان نیاید، در این مورد توصیه می شود که به مؤلفِ «این متن» توجه شود، البته فقط به همان اندازه ای که ردّ روشن و آشکاری از او در آن وجود داشته باشد. انکارِ ردِّ مشهود یا پرداختن به جنبه ای از زندگی اش که اصلاً اثری از آن در «این متن» نیست، به هر چیزی و هر متنی ربط داشته باشد، به «این متن» و این خوانش اش ربطی ندارد. بین پارازیت های سوم و چهارم و این پارازیت با وجودِ شباهت های ظاهری بین شان، تفاوت های ظریفی وجود دارد. خواننده ی نکته سنج غیر از شباهت های موجود برای این که به موقع از دستِ هر کدام شان در برود، حواس اش به تفاوت های شان نیز هست.

با کسی هم که وجودِ ردِّ دست و زبان و هوش و هوسِ مؤلف و تأثیرِ همه ی این ها در سبک و لحنِ متن را نادیده می گیرد نمی شود در باره ی زبانِ متن حرفی به میان آورد. او با مؤلفِ دمِ دست هیچ کاری ندارد و چون کلِّ کار را خدایی می داند، ترجیح می دهد فقط در باره ی معنی متن بدون پرداختن به جزئیاتِ شکل گیری اش صحبت کند. بحث در موردِ شکلِ متن و ظاهرش را خطایی در حدّ گناهی نابخشودنی می داند. چون نقدِ اوّلیه و سطحی توأم با خوانش انجام می شود، هر خواننده ای ممکن است پیش از هر چیزی جذبِ آن جنبه هایی از متن شود که حرف هایی در موردِ زندگیِ خصوصی و اجتماعی و سیاسیِ مؤلف در خود دارد. این توجه سطحی بیش تر متکی به حرف هایی است که در موردِ مؤلف سر زبان ها افتاده است. این نوع حرف ها عاری از آفت هایی که خوانش را خراب می کنند نیست. نقدِ اثر بر اساسِ شرح حال و زندگی و زمانه ی مؤلف اش یکی از رویکردهای نقدِ متن است که بدونِ تحقیقِ درست فقط به اندازه ی همان شایعاتِ سرِ زبانی ارزش دارد. بعضی ها برای هر شایعه ای که دور و برِ زندگیِ فروغ فرخ زاد بوده است، چیزی در اشعارش پیدا کرده و مانندِ کاراگاه پوارو و خانم مارپل خشنود از کشفِ خود، تلاش کرده اند به دیگران بقبولانند که منظور فروغ از فلان شخص در اینجا و آنجای شعرش فلانی بوده و واقعه ای هم که در شعر از آن حرفی به میان آمده واقعاً اتفاق افتاده است. به عنوانِ مثال، بزرگ ترین دغدغه ی خواننده ای که می خواهد ثابت کند که منتقدِ زبلی است، این است که کشف کند چه کسی به صورتِ فروغ فرخ زاد سیلی زده که او در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» گفته است:

و جای پنج شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه ی او مانده است.

بعد، با شمِّ کاراگاهی اش به این نتیجه می رسد که «پنج حرف حقیقت» مدرکِ خوبی است که ثابت می کند که نامِ آن شخص پنج حرفی بوده است. چنین خواننده ای اصلاً کاری به کارکردِ این جمله در خودِ شعر و دیدی نسبت به شخصیتی که خودِ شعر ساخته و معرفی کرده است ندارد. او فقط دنبالِ همتایی برای آن شخصیت در دنیای بیرون از «این متن» می گردد.  

 بحث در موردِ درستی و نادرستیِ هر گونه حرف و حدسی در این مورد تبدیل به متنی می شود که خوانش و تحقیق و برداشت خود را دارد. چنین متنی پیش از این که سند و مدرکی برای شناختِ فروغ باشد، سند و مدرکِ خوبی برای شناختِ شخصِ بازرس و اشخاصی است که در این رابطه بازجویی شده اند.  

خودِ «این متن» را، محض نمونه همین «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را، تا جایی که اثر شاخصی از قلم و قدمِ مؤلف در آن آشکار است، با توجه به میزانِ بودن و حدِّ انعکاسِ بینش اش در آن می توانیم معنی کنیم. خواننده قرار نیست که نقشِ کارآگاهِ اداره ی آگاهی را بازی کند و نکاتِ پنهانیِ زندگی مؤلف را یکی یکی رو کند و آن ها را بی دلیل به «این متن» ربط بدهد و به قولِ خودش سرِ نخ هایی را پیدا کند و به آن گره بزند. ممکن است عدّه ای بگویند اگر این نکات پنهانی اند، پس او چه طور می تواند آن ها را کشف و برملا کند. پنهانی بودن شان در اینجا، فقط به معنی نبودن شان در «این متن» است. یعنی هیچ چیزِ خودِ «این متن» نشان نمی دهد که رابطه ی آشکاری با آن واقعه یا خاطره ای که کسی در موردِ مؤلف در جایی گفته است داشته باشد. تصدیق و انکارِ چنان واقعه ای، در صورتی که به جای این که غضول داشته باشد، شاکی داشته باشد، به تجسس و تحقیقی نیاز دارد که با خوانشِ متنی که پرونده ی ویژه ی همان ماجراست انجام می شود و ربطی به «این متن» ندارد.

 

ادامه دارد  

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ هفتم

رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ هفتم

 

تاکنون به چهار مورد از آفت ها و پارازیت های مزاحمِ خوانشِ درست پرداخته ام. برای یادآوری، چکیده ی هر کدام را دوباره در اینجا می آورم:

یک، گاهی «این متن» را، چه خودمان مقدس بدانیم و چه دیگران، بایستی بدونِ در نظر گرفتنِ تقدسِ آن مطالعه و بررسی اش کنیم.

دو، به بهانه ی ضدِّ دین و نجس بودنِ «این متن» از خوانش و بررسیِ منصفانه اش طفره نرویم.

سه، عنوانِ «این متن» یا نامِ مؤلفِ آن، یا همان گوینده و نویسنده و انجام دهنده اش، نبایستی مانعِ ورود بی طرفانه ی ما به آن شود. باید فرض کنیم که اثری گمنام را داریم می خوانیم.

چهار، «این متن» را با سوگیریِ ویژه ای نسبت به مؤلف و با نادیده گرفتنِ معنی اش تفسیرِ به رأی نکنیم.

و اما موردِ پنجم:

پارازیت های سوم و چهارم، هر دو، به سوءاستفاده از نام و قدرت و شخصیّتِ مؤلف برای ایجاد تغییر در نتیجه ی خوانشِ خواننده مربوط می شد. نکته ای که کمک می کند تا خواننده خود را از آفت های سوم و چهارم یا مؤلف-محوری رها کند، این است که یاد بگیرد «این متن» را در متنِ مناسبِ خودش بنشاند و بررسی اش کند. بدین ترتیب، خودِ او نیز با این تشخیصِ درست اش در جای مناسبی برای بررسیِ آن متن می نشیند. او با خوانشِ دقیق و درکِ موضوعِ اصلیِ «این متن»، متن یا به اصطلاح منبعی را پیدا می کند که مناسبِ خوانش و پیگیری و بررسی اش است. در حقیقت، او غرض از خوانشِ «این متن» را با توجه به کاربردِ آن در متنِ مناسب اش  کشف می کند. قاضی اگر وسیله ای را که با آن قتل انجام شده است در متنِ خودش قرار ندهد، هرگز نمی تواند حکم منصفانه ای در موردِ قاتل صادر کند. او برای تشخیصِ قتلِ عمد از شبهِ عمد و غیرعمد، آلتِ قتل را در متنِ خودش می گذارد و حکم نهایی اش را صادر می کند. چاقو، با خیار یا بدونِ خیار، وقتی که با آن فردِ متهم پوستِ مقتول را کنده باشد، آلتِ قتل به حساب می آید، در صورتی که، خیار به هیچ وجه، حتی اگر آن را به شکل چاقویی درآورده و به سمت فردی پرتاب کرده و برحسب تصادف او را کشته باشند، به عنوانِ آلتِ قتلِ عمد شناخته نمی شود. اگر از خیارِ آلوده به سمِّ کُشنده برای قتل استفاده شده باشد، باز باید پذیرفت که خودِ خیار آلتِ قتلِ عمد نبوده است، بلکه آن سمِّ کُشنده مدرکِ جرم و دلیلِ عمدی بودن قتل به حساب خواهد آمد.

امیدوارم این قیاس توانسته باشد لزوم قرار دادن هر متنی را در متن و محیطی که با معنی و کاربرد و غرض اش جور دربیاید نشان بدهد. خواننده برای رسیدن به این غرضِ مناسب بایستی غرض های مزاحم را کنار بزند. به عنوان مثال، اگر غرض از خوانشِ غزلِ «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت» شناساییِ این «نگار» با توجه به متنِ خودِ غزل باشد، موجه ترین متنی که می توان «این متن» را در آن گذاشت و بررسی اش کرد، متنِ «شرح حالِ حافظ و شناختِ ممدوح ها و وقایعِ زمانه ی او» است. متنِ خودِ غزل با آوردنِ «ابوالفوارس»، که لقبِ شاه شجاع است، به خواننده نشان می دهد که این «نگارِ به مکتب نرفته» چه کسی است. بنابراین، چند قرن به عقب رفتن و پرداختن به بحثِ «اُمّی بودنِ پیامبر اسلام(ص)»، که خودش متنِ جداگانه ای است و در متنِ مناسبِ خودش بایستی بررسی شود، انحراف از متن و غرضِ اصلی خواهد بود. گریز زدن از «این متن» و عدمِ درکِ متن و محدوده ی مناسبِ خوانش اش باعث می شود که خواننده خود را با موضوعی بی ربط سرگرم کند و از غرضِ اصلیِ خوانش و پژوهش اش غافل شود.

گاهی، برخلافِ مثالی که از غزلِ حافظ زده شد، توجه به شخصِ مؤلف، مثلاً حافظ، می تواند همان غرضِ مزاحمی باشد که اغلب دست و پا گیر است، آن هم در هنگامی که زندگی و شخصیت اش به هیچ وجه نمی تواند تغییری در نتیجه ی برداشتِ خواننده از «این متن» داشته باشد. خواننده نه تنها باید هر گونه حُب و بُغض نسبت به مؤلف را از دلِ خود بیرون کند، بلکه باید در این خوانش و پژوهشِ خاص فراموش کند که «این متن» از چه کسی است.

پیش از این در صحبت از پارازیتِ سوم  گفته بودم که خواننده با عَلَم کردنِ نامِ مؤلف، پیش یا پس از خوانشِ «این متن»، تلاش می کند دهانِ خود و خواننده های دیگر را ببندد مبادا نقدِ «این متن» در شأنِ مؤلف نباشد. هیچ نقدی نبایستی شأنِ مؤلفی را که او دوست دارد پایین بیاورد. یا برعکس، شأنِ مؤلفی را که او دوست ندارد بالا ببرد. به عنوانِ مثال، اگر نکته ای در «این متن» است که از نظر علمی و منطقی نادرست است، او هر اشاره ای به نکته های نادرستِ آن را توهین به مؤلفِ محبوب اش می داند. یا اگر خودش بدِ مؤلف را می خواهد، اگر در «این متن» چیز خوبی از شخصیّتِ او دیده شود، او راضی به این نیست که کسی در وصفِ این متن و مؤلفِ منفورش چیزی بگوید و شأنِ او را بالا ببرد. در هر دو مورد، چه برای دفاع از مؤلف و چه برای حمله به او، برای هیچ کدام از خواننده های غرض ورز، خودِ حرفِ «این متن»ها مهم نیست. فقط حُب و بغض شان نسبت به مؤلف ها مهم است. چنین خواننده هایی به اصطلاح از حُب علی نیست که این چنین می کنند. همه اش از بغضِ معاویه است!

خواننده ای که متنِ «ما نباید از کشور روسیه واکسن تهیه کنیم» یا متنِ «ما نباید از کشور انگلستان واکنس بخریم» را می خواند و می داند باید آن ها را با توجه به موضوعِ اصلی شان در «متنِ سلامت و بهداشت» بگذارد و بررسی شان کند، به این نتیجه می رسد که هیچ فرقی نمی کند که برای نجات جان انسان ها این واکسن از کجا تهیه شود. بدونِ تردید، اگر او «این متن»ها را در متن های «تجارت» یا «سیاست» بگذارد و بخواهد بررسی شان کند، به نتایجِ کاملاً متفاوتی می رسد. اگر او بدونِ توجه به غرض های سیاسی و تجاری بخواهد درستی و نادرستی شان را با گذاشتن شان در متنِ مناسبِ خودشان بسنجد، هیچ فرقی بینِ این دو متن، جز تفاوت ظاهری شان، نخواهد دید. او از این زاویه ی درست به این می اندیشد که پزشک های هر دو کشور، روسیه و انگلستان، طبقِ سوگندها و تعهدهای پزشکی و انسانی شان بعید است دارو یا واکسنی بسازند که به ضرر انسان ها باشد. همچنین، او فکر می کند که پزشکانِ کشورِ خودش نیز سوگند خورده اند که از هیچ کاری و به هیچ بهانه ای، سیاسی یا تجاری، از سلامتِ جسمانی انسان ها غافل نباشند. بنابراین، با چنین استدلالی به این نتیجه می رسد که بهترین کار طبق سوگند پزشکی و تعهدِ انسانی این است که فوراً برای نجات انسان ها از هر جایی که ممکن است دارو و واکسن تهیه شود. خواننده برای اثباتِ بی طرفی اش، در هنگامی که هنوز نتیجه ی استفاده از واکسن ها و داروها مشخص نیست، ناچار است اعتماد به پزشکان را اصل قرار بدهد و «این متن»ها را جوری بخواند و بفهمد که نتیجه ی تصمیم اش «نوشدارو پس از مرگ سهراب» نشود، وگرنه کسانی که «این متن»ها را در متنی از تجربه های تلخِ سیاسی و تجاری شان می گذارند، و می ترسند که دشمنان از هر وسیله ی برای آسیب رساندن به ملّت شان استفاده کنند، عدم اعتماد به دشمنِ سیاسی و سودجویانِ تجاری را اصل قرار می دهند.

برخلافِ پارازیتِ سوم که با دخالت اش خواننده می خواست ثابت کند که نقدِ «این متن» در شأنِ مؤلف اش نیست، در هنگامِ استفاده از پارازیتِ چهارم، خواننده چون می داند نقد انجام شده بر «این متن» درست و منطقی و حق است، خودِ «این متن» را در شأنِ مؤلف اش نمی بیند. بنابراین، در صورتِ امکان صلاح را در این می بیند که به طور کلی انکار کند که «این متن» از قلم یا قدمِ مؤلفِ محبوب اش بوده است. ممکن است او به جای انکار  مؤلفِ محبوب اش با اصلاحِ «این متن» در واقع متن دیگری را  هنگامِ تفسیرِ جایگزینِ آن کند. اگر هم ثابت شده باشد که همه ی «این متن» کارِ خودِ مؤلف است، ناچار می شود همه ی آن را تکذیب کند تا خدشه ای به شهرتِ مذهبی و سیاسی و اجتماعی و هنری و ورزشیِ این شخصیتِ محبوبش وارد نشود. به عنوان مثال، خیلی بد است اگر هوادارانِ جهان پهلوان ببینند که «این متن» می گوید که او از آمادگی جسمی و روحی برای حضور در المپیک برخوردار نیست و نامِ او باید از تیم ملی خط بخورد. یا اصلاً صلاح نیست که به مردم گفته شود که علّتِ مرگِ پهلوانِ ملّی و مسلمان شان خودکشی بوده است.

اگر هوادارانِ جهان پهلوان. «این متن»ی را که در موردِ انتخاب بازیکن توانا و آماده برای المپیک است، از متنِ محبوبیت اجتماعی و سیاسیِ این ورزشکار بیرون بیاورند و در همان «متنِ ورزش» بررسی اش کنند، پارازیتِ نام و محبوبیتِ جهان پهلوان باعث نمی شود که او عضو ثابت تیم ملی باشد. اگر «این متن»ی را که در موردِ بررسیِ مرگِ جهان پهلوان است، در متنِ دیگری که به مشکلاتِ خانوادگی و افسردگی اش نیز می پردازد بگذارند، بدونِ سند و مدرک و فقط با توجه به محبوبیتِ اجتماعی و سیاسی اش به این نتیجه نمی رسند که حتماً ساواک او را به قتل رسانده است. برای این که خواننده بتواند منصفانه تر در موردِ یک ورزشکار یا یک مقتول نظر بدهد، باید جایی که نامِ او اصل نیست، فراموش کند که درباره ی چه کسی دارد نظر می دهد. نامِ او یکی است، ولی پرونده ی ورزشی و پرونده ی خودکشی و پرونده ی سیاسی اش را باید جدا جدا با توجه به متن مناسب سان بررسی کرد.

 با یک نمونه ی دیگر که اتفاقاً باز هم به نامِ جهان پهلوان تختی مربوط می شود، تأکید می کنم که «گذاشتنِ هر متنی در متنِ مناسب اش برای خوانشِ درست» ضروری است:

محمود فکری سرمربیِ تیم استقلال در برنامه ی زنده ی «فوتبال برتر» در پاسخ به پرسشِ مجری برنامه موردِ حضورِ «افرادی با شکل و شمایل عجیب» در محل تمرین تیم اش گفته است:

 ببینید همین دوستان سال های قبل هم در باشگاه های مختلف می رفتند و می شدند پوریای ولی، اما حالا که سر تمرین استقلال آمده اند این صحبت ها مطرح می شود. این دوستان با یک سری از پیشکسوتان سر تمرین آمدند و حالا این فضا را بوجود آورده اند. چرا همین تیپ دوستان وقتی سر تمرین تیم های دیگر می روند پوریای ولی، تختی، پهلوان و مشتی می شوند؟ این همان اتاق فکر است که هر اتفاقی می افتد می خواهند ما را بزنند!

 

خبرگزاری ایسنا این مطلب را به عنوانِ «تشبیه زشت سرمربی استقلال درباره ی تختی» منتشر کرد. در واقع، نگذاشتنِ متنِ سخنِ محمود فکری و نامِ تختی در متنِ مناسب اش باعث شد که خواننده ای که روی این خبر کار می کرد به چنین نتیجه ای برسد.  

اگر خواننده توجه می کرد که نامِ «تختی» در «این متن» فقط به عنوانِ مَثَل و به قولِ خودش در تشبیهی به کار رفته است، و با آگاهی از این که «در مثل مناقشه نیست»، به هیچ وجه خود را سرگرم چیزی که ربطی به اصلِ موضوع ندارد نمی کرد. اگر کسی برای حل و فصلِ مشکلِ دو نفر که با هم اختلافِ عقیده دارند، از ضرب المثلِ «موسی به دینِ خود، عیسی به دینِ خود» استفاده کند، بدون شک معنی اش این نیست که آن دو طرفِ دعوا را دارد به حضرت موسی و حضرت عیسی تشبیه می کند و این کارش توهین به این پیامبران الهی است.

محمود فکری بر این تشبیه قصد داشت بگوید که هر کسی با توجه به تعصبی که نسبت به تیمِ خود دارد، درباره ی افرادی که دور و برِ آن تیم یا  منسوب به آن اند نظر می دهد. در واقع، از این حرفِ محمود فکری نمی توان ایراد گرفت چون با منطق جور درمی آید، ولی اگر خودِ او نیز قصد داشته باشد با تعصب و با بی منطقی نکات منفی و ضعفِ پیرامونِ تیم خود را توجیه کند و مثبت نشان دهد، حتماً در اشتباه است. ایرادِ کار او در تعصب اش خواهد بود نه در تشبیه اش.

بنابراین، تشبیه هیچ فردی به «تختی»، آن هم با «این متن» و این بیان، نمی تواند توهین به تختی باشد، حتی اگر آن فرد شایسته ی این تشبیه نباشد. البته اگر محمود فکری وارونه اش را انجام داده بود، موضوعِ اصلی  صحبت اش خودِ تختی می شد نه آن شخصِ دیگر، و تشبیه اش توهین به تختی تلقی می شد. یعنی اگر جهان پهلوان تختی به فردی که  از قلدرهای تهران است تشبیه شود و گفته شود که او نیز از همین دسته از افراد بود که به ورزشگاه ها می آمد تا تمرینِ ورزشکاران را تماشا کند، توهین به او خیلی آشکار می بود. جالب است که محمود فکری در این تشبیه از واژه ی «مشتی»، یعنی «زائر امام رضا»، نیز استفاده کرده است، ولی کسی مدعی نشده است که «مشتی» نامیدنِ چنان آدمی با آن شکل و شمایل عجیب توهین به زائرانِ امام رضا(ع) و به مشتی های اصیل است. چرا؟ برای این که همه می دانند که «مشتی» در چنین متنی کاربرد و معنی دیگری دارد.

بنابراین، گذاشتن «این متن» در متنی نامناسب، پارازیتی است که برای خوانشِ درست باید از شرّش خلاص شد. بهترین راهِ خوانشِ «این متن» رهایی اش از چنگِ متن های حاشیه ساز و گذاشتن اش در متنی است که باعث انحراف خوانش از مسیر اصلی اش نمی شود.

 

ادامه دارد