رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ هفتم
تاکنون به چهار مورد از آفت ها و پارازیت های مزاحمِ خوانشِ درست پرداخته ام. برای یادآوری، چکیده ی هر کدام را دوباره در اینجا می آورم:
یک، گاهی «این متن» را، چه خودمان مقدس بدانیم و چه دیگران، بایستی بدونِ در نظر گرفتنِ تقدسِ آن مطالعه و بررسی اش کنیم.
دو، به بهانه ی ضدِّ دین و نجس بودنِ «این متن» از خوانش و بررسیِ منصفانه اش طفره نرویم.
سه، عنوانِ «این متن» یا نامِ مؤلفِ آن، یا همان گوینده و نویسنده و انجام دهنده اش، نبایستی مانعِ ورود بی طرفانه ی ما به آن شود. باید فرض کنیم که اثری گمنام را داریم می خوانیم.
چهار، «این متن» را با سوگیریِ ویژه ای نسبت به مؤلف و با نادیده گرفتنِ معنی اش تفسیرِ به رأی نکنیم.
و اما موردِ پنجم:
پارازیت های سوم و چهارم، هر دو، به سوءاستفاده از نام و قدرت و شخصیّتِ مؤلف برای ایجاد تغییر در نتیجه ی خوانشِ خواننده مربوط می شد. نکته ای که کمک می کند تا خواننده خود را از آفت های سوم و چهارم یا مؤلف-محوری رها کند، این است که یاد بگیرد «این متن» را در متنِ مناسبِ خودش بنشاند و بررسی اش کند. بدین ترتیب، خودِ او نیز با این تشخیصِ درست اش در جای مناسبی برای بررسیِ آن متن می نشیند. او با خوانشِ دقیق و درکِ موضوعِ اصلیِ «این متن»، متن یا به اصطلاح منبعی را پیدا می کند که مناسبِ خوانش و پیگیری و بررسی اش است. در حقیقت، او غرض از خوانشِ «این متن» را با توجه به کاربردِ آن در متنِ مناسب اش کشف می کند. قاضی اگر وسیله ای را که با آن قتل انجام شده است در متنِ خودش قرار ندهد، هرگز نمی تواند حکم منصفانه ای در موردِ قاتل صادر کند. او برای تشخیصِ قتلِ عمد از شبهِ عمد و غیرعمد، آلتِ قتل را در متنِ خودش می گذارد و حکم نهایی اش را صادر می کند. چاقو، با خیار یا بدونِ خیار، وقتی که با آن فردِ متهم پوستِ مقتول را کنده باشد، آلتِ قتل به حساب می آید، در صورتی که، خیار به هیچ وجه، حتی اگر آن را به شکل چاقویی درآورده و به سمت فردی پرتاب کرده و برحسب تصادف او را کشته باشند، به عنوانِ آلتِ قتلِ عمد شناخته نمی شود. اگر از خیارِ آلوده به سمِّ کُشنده برای قتل استفاده شده باشد، باز باید پذیرفت که خودِ خیار آلتِ قتلِ عمد نبوده است، بلکه آن سمِّ کُشنده مدرکِ جرم و دلیلِ عمدی بودن قتل به حساب خواهد آمد.
امیدوارم این قیاس توانسته باشد لزوم قرار دادن هر متنی را در متن و محیطی که با معنی و کاربرد و غرض اش جور دربیاید نشان بدهد. خواننده برای رسیدن به این غرضِ مناسب بایستی غرض های مزاحم را کنار بزند. به عنوان مثال، اگر غرض از خوانشِ غزلِ «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت» شناساییِ این «نگار» با توجه به متنِ خودِ غزل باشد، موجه ترین متنی که می توان «این متن» را در آن گذاشت و بررسی اش کرد، متنِ «شرح حالِ حافظ و شناختِ ممدوح ها و وقایعِ زمانه ی او» است. متنِ خودِ غزل با آوردنِ «ابوالفوارس»، که لقبِ شاه شجاع است، به خواننده نشان می دهد که این «نگارِ به مکتب نرفته» چه کسی است. بنابراین، چند قرن به عقب رفتن و پرداختن به بحثِ «اُمّی بودنِ پیامبر اسلام(ص)»، که خودش متنِ جداگانه ای است و در متنِ مناسبِ خودش بایستی بررسی شود، انحراف از متن و غرضِ اصلی خواهد بود. گریز زدن از «این متن» و عدمِ درکِ متن و محدوده ی مناسبِ خوانش اش باعث می شود که خواننده خود را با موضوعی بی ربط سرگرم کند و از غرضِ اصلیِ خوانش و پژوهش اش غافل شود.
گاهی، برخلافِ مثالی که از غزلِ حافظ زده شد، توجه به شخصِ مؤلف، مثلاً حافظ، می تواند همان غرضِ مزاحمی باشد که اغلب دست و پا گیر است، آن هم در هنگامی که زندگی و شخصیت اش به هیچ وجه نمی تواند تغییری در نتیجه ی برداشتِ خواننده از «این متن» داشته باشد. خواننده نه تنها باید هر گونه حُب و بُغض نسبت به مؤلف را از دلِ خود بیرون کند، بلکه باید در این خوانش و پژوهشِ خاص فراموش کند که «این متن» از چه کسی است.
پیش از این در صحبت از پارازیتِ سوم گفته بودم که خواننده با عَلَم کردنِ نامِ مؤلف، پیش یا پس از خوانشِ «این متن»، تلاش می کند دهانِ خود و خواننده های دیگر را ببندد مبادا نقدِ «این متن» در شأنِ مؤلف نباشد. هیچ نقدی نبایستی شأنِ مؤلفی را که او دوست دارد پایین بیاورد. یا برعکس، شأنِ مؤلفی را که او دوست ندارد بالا ببرد. به عنوانِ مثال، اگر نکته ای در «این متن» است که از نظر علمی و منطقی نادرست است، او هر اشاره ای به نکته های نادرستِ آن را توهین به مؤلفِ محبوب اش می داند. یا اگر خودش بدِ مؤلف را می خواهد، اگر در «این متن» چیز خوبی از شخصیّتِ او دیده شود، او راضی به این نیست که کسی در وصفِ این متن و مؤلفِ منفورش چیزی بگوید و شأنِ او را بالا ببرد. در هر دو مورد، چه برای دفاع از مؤلف و چه برای حمله به او، برای هیچ کدام از خواننده های غرض ورز، خودِ حرفِ «این متن»ها مهم نیست. فقط حُب و بغض شان نسبت به مؤلف ها مهم است. چنین خواننده هایی به اصطلاح از حُب علی نیست که این چنین می کنند. همه اش از بغضِ معاویه است!
خواننده ای که متنِ «ما نباید از کشور روسیه واکسن تهیه کنیم» یا متنِ «ما نباید از کشور انگلستان واکنس بخریم» را می خواند و می داند باید آن ها را با توجه به موضوعِ اصلی شان در «متنِ سلامت و بهداشت» بگذارد و بررسی شان کند، به این نتیجه می رسد که هیچ فرقی نمی کند که برای نجات جان انسان ها این واکسن از کجا تهیه شود. بدونِ تردید، اگر او «این متن»ها را در متن های «تجارت» یا «سیاست» بگذارد و بخواهد بررسی شان کند، به نتایجِ کاملاً متفاوتی می رسد. اگر او بدونِ توجه به غرض های سیاسی و تجاری بخواهد درستی و نادرستی شان را با گذاشتن شان در متنِ مناسبِ خودشان بسنجد، هیچ فرقی بینِ این دو متن، جز تفاوت ظاهری شان، نخواهد دید. او از این زاویه ی درست به این می اندیشد که پزشک های هر دو کشور، روسیه و انگلستان، طبقِ سوگندها و تعهدهای پزشکی و انسانی شان بعید است دارو یا واکسنی بسازند که به ضرر انسان ها باشد. همچنین، او فکر می کند که پزشکانِ کشورِ خودش نیز سوگند خورده اند که از هیچ کاری و به هیچ بهانه ای، سیاسی یا تجاری، از سلامتِ جسمانی انسان ها غافل نباشند. بنابراین، با چنین استدلالی به این نتیجه می رسد که بهترین کار طبق سوگند پزشکی و تعهدِ انسانی این است که فوراً برای نجات انسان ها از هر جایی که ممکن است دارو و واکسن تهیه شود. خواننده برای اثباتِ بی طرفی اش، در هنگامی که هنوز نتیجه ی استفاده از واکسن ها و داروها مشخص نیست، ناچار است اعتماد به پزشکان را اصل قرار بدهد و «این متن»ها را جوری بخواند و بفهمد که نتیجه ی تصمیم اش «نوشدارو پس از مرگ سهراب» نشود، وگرنه کسانی که «این متن»ها را در متنی از تجربه های تلخِ سیاسی و تجاری شان می گذارند، و می ترسند که دشمنان از هر وسیله ی برای آسیب رساندن به ملّت شان استفاده کنند، عدم اعتماد به دشمنِ سیاسی و سودجویانِ تجاری را اصل قرار می دهند.
برخلافِ پارازیتِ سوم که با دخالت اش خواننده می خواست ثابت کند که نقدِ «این متن» در شأنِ مؤلف اش نیست، در هنگامِ استفاده از پارازیتِ چهارم، خواننده چون می داند نقد انجام شده بر «این متن» درست و منطقی و حق است، خودِ «این متن» را در شأنِ مؤلف اش نمی بیند. بنابراین، در صورتِ امکان صلاح را در این می بیند که به طور کلی انکار کند که «این متن» از قلم یا قدمِ مؤلفِ محبوب اش بوده است. ممکن است او به جای انکار مؤلفِ محبوب اش با اصلاحِ «این متن» در واقع متن دیگری را هنگامِ تفسیرِ جایگزینِ آن کند. اگر هم ثابت شده باشد که همه ی «این متن» کارِ خودِ مؤلف است، ناچار می شود همه ی آن را تکذیب کند تا خدشه ای به شهرتِ مذهبی و سیاسی و اجتماعی و هنری و ورزشیِ این شخصیتِ محبوبش وارد نشود. به عنوان مثال، خیلی بد است اگر هوادارانِ جهان پهلوان ببینند که «این متن» می گوید که او از آمادگی جسمی و روحی برای حضور در المپیک برخوردار نیست و نامِ او باید از تیم ملی خط بخورد. یا اصلاً صلاح نیست که به مردم گفته شود که علّتِ مرگِ پهلوانِ ملّی و مسلمان شان خودکشی بوده است.
اگر هوادارانِ جهان پهلوان. «این متن»ی را که در موردِ انتخاب بازیکن توانا و آماده برای المپیک است، از متنِ محبوبیت اجتماعی و سیاسیِ این ورزشکار بیرون بیاورند و در همان «متنِ ورزش» بررسی اش کنند، پارازیتِ نام و محبوبیتِ جهان پهلوان باعث نمی شود که او عضو ثابت تیم ملی باشد. اگر «این متن»ی را که در موردِ بررسیِ مرگِ جهان پهلوان است، در متنِ دیگری که به مشکلاتِ خانوادگی و افسردگی اش نیز می پردازد بگذارند، بدونِ سند و مدرک و فقط با توجه به محبوبیتِ اجتماعی و سیاسی اش به این نتیجه نمی رسند که حتماً ساواک او را به قتل رسانده است. برای این که خواننده بتواند منصفانه تر در موردِ یک ورزشکار یا یک مقتول نظر بدهد، باید جایی که نامِ او اصل نیست، فراموش کند که درباره ی چه کسی دارد نظر می دهد. نامِ او یکی است، ولی پرونده ی ورزشی و پرونده ی خودکشی و پرونده ی سیاسی اش را باید جدا جدا با توجه به متن مناسب سان بررسی کرد.
با یک نمونه ی دیگر که اتفاقاً باز هم به نامِ جهان پهلوان تختی مربوط می شود، تأکید می کنم که «گذاشتنِ هر متنی در متنِ مناسب اش برای خوانشِ درست» ضروری است:
محمود فکری سرمربیِ تیم استقلال در برنامه ی زنده ی «فوتبال برتر» در پاسخ به پرسشِ مجری برنامه موردِ حضورِ «افرادی با شکل و شمایل عجیب» در محل تمرین تیم اش گفته است:
ببینید همین دوستان سال های قبل هم در باشگاه های مختلف می رفتند و می شدند پوریای ولی، اما حالا که سر تمرین استقلال آمده اند این صحبت ها مطرح می شود. این دوستان با یک سری از پیشکسوتان سر تمرین آمدند و حالا این فضا را بوجود آورده اند. چرا همین تیپ دوستان وقتی سر تمرین تیم های دیگر می روند پوریای ولی، تختی، پهلوان و مشتی می شوند؟ این همان اتاق فکر است که هر اتفاقی می افتد می خواهند ما را بزنند!
خبرگزاری ایسنا این مطلب را به عنوانِ «تشبیه زشت سرمربی استقلال درباره ی تختی» منتشر کرد. در واقع، نگذاشتنِ متنِ سخنِ محمود فکری و نامِ تختی در متنِ مناسب اش باعث شد که خواننده ای که روی این خبر کار می کرد به چنین نتیجه ای برسد.
اگر خواننده توجه می کرد که نامِ «تختی» در «این متن» فقط به عنوانِ مَثَل و به قولِ خودش در تشبیهی به کار رفته است، و با آگاهی از این که «در مثل مناقشه نیست»، به هیچ وجه خود را سرگرم چیزی که ربطی به اصلِ موضوع ندارد نمی کرد. اگر کسی برای حل و فصلِ مشکلِ دو نفر که با هم اختلافِ عقیده دارند، از ضرب المثلِ «موسی به دینِ خود، عیسی به دینِ خود» استفاده کند، بدون شک معنی اش این نیست که آن دو طرفِ دعوا را دارد به حضرت موسی و حضرت عیسی تشبیه می کند و این کارش توهین به این پیامبران الهی است.
محمود فکری بر این تشبیه قصد داشت بگوید که هر کسی با توجه به تعصبی که نسبت به تیمِ خود دارد، درباره ی افرادی که دور و برِ آن تیم یا منسوب به آن اند نظر می دهد. در واقع، از این حرفِ محمود فکری نمی توان ایراد گرفت چون با منطق جور درمی آید، ولی اگر خودِ او نیز قصد داشته باشد با تعصب و با بی منطقی نکات منفی و ضعفِ پیرامونِ تیم خود را توجیه کند و مثبت نشان دهد، حتماً در اشتباه است. ایرادِ کار او در تعصب اش خواهد بود نه در تشبیه اش.
بنابراین، تشبیه هیچ فردی به «تختی»، آن هم با «این متن» و این بیان، نمی تواند توهین به تختی باشد، حتی اگر آن فرد شایسته ی این تشبیه نباشد. البته اگر محمود فکری وارونه اش را انجام داده بود، موضوعِ اصلی صحبت اش خودِ تختی می شد نه آن شخصِ دیگر، و تشبیه اش توهین به تختی تلقی می شد. یعنی اگر جهان پهلوان تختی به فردی که از قلدرهای تهران است تشبیه شود و گفته شود که او نیز از همین دسته از افراد بود که به ورزشگاه ها می آمد تا تمرینِ ورزشکاران را تماشا کند، توهین به او خیلی آشکار می بود. جالب است که محمود فکری در این تشبیه از واژه ی «مشتی»، یعنی «زائر امام رضا»، نیز استفاده کرده است، ولی کسی مدعی نشده است که «مشتی» نامیدنِ چنان آدمی با آن شکل و شمایل عجیب توهین به زائرانِ امام رضا(ع) و به مشتی های اصیل است. چرا؟ برای این که همه می دانند که «مشتی» در چنین متنی کاربرد و معنی دیگری دارد.
بنابراین، گذاشتن «این متن» در متنی نامناسب، پارازیتی است که برای خوانشِ درست باید از شرّش خلاص شد. بهترین راهِ خوانشِ «این متن» رهایی اش از چنگِ متن های حاشیه ساز و گذاشتن اش در متنی است که باعث انحراف خوانش از مسیر اصلی اش نمی شود.
ادامه دارد