اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (53) آوار آفتاب: آوای گیاه-1

 اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (53) آوار آفتاب: آوای گیاه-1

آوای گیاه

 

از شب ریشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ریختم.

بی پروا بودم: دریچه ام را به سنگ گشودم.

مغاک جنبش را زیستم.

هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:

من تو را زیستم، شبتاب دوردست!

رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیداری ام سربسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.

و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.

شب می شکافد، لبخند می شکفد. زمین بیدار می شود.

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

 

 

از عنوانِ شعرِ «آوای گیاه» می شود حدس زد که سهراب دارد از زاویه ی دیدِ یک «گیاه» به هستی و زندگیِ نباتیِ اش نگاه می کند. چون این «گیاه» جوری معرفی شده است که مانند انسان حسّ و هوش دارد، به غلط این طور به نظر می رسد که خودِ سهراب دارد درباره ی خودش حرف می زند، در صورتی که او خود را جای گیاهی گذاشته است و سعی می کند که از زبانِ او با این شعر آوایش را به گوشِ مخاطبانش برساند. سهراب در شعرهای بعدی اش هم به حسّ و هوش گیاهان اشاره کرده است، نمونه اش در«مسافر»:

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی کنار چمن

نشسته بود.

 

بنابراین، شعرِ «آوای گیاه» برگردانِ حرف هایی است که از هوشِ گیاه به گوشِ سهراب رسیده است.  البته با نگاهی خیلی کلّی و البته سطحی تر می شود همه ی این آواها و حرف ها را با تأکید روی فنِّ empathy  یا «همدلی» به خودِ سهراب نسبت داد و گفت که او دارد با این بهانه در واقع از خودش و زندگی اش و اندیشه ها و تردیدها و باورهایش می گوید. متأسفانه با این تحلیل های کلّی هیچ چیزی دستِ خواننده را نمی گیرد تا بفهمد که واقعاً خودِ این شعر، چه در هر جزء و چه به طور کلّی، در باره ی چیست و چه می گوید. حتی بعید نیست که برداشتِ کلّی از یک جزء کاری کند که خواننده از موضوعِ اصلی منحرف شود. کامیار عابدی در کتاب از مصاحبت آفتاب با اشاره به جملاتی از این شعر در یک تحلیلی کلّی در مورد اندیشه های سهراب در هنگامِ سرودنِ اشعارِ مجموعه ی «آوار آفتاب»، و نیز «زندگی خواب ها» و «شرق اندوه»، نوشته است:

 

جست و جوی او در مسیرِ «آفتاب» است و از این رو در «آوارِ آفتاب» قرار گرفته است. اما بی تردید، باید گفت هنوز در «برزخ» است:

 

« و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.

و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.»

 

او به راه خویش، البته مؤمن است؛ چرا؟ چون که حقیقت وجود دارد، پس ایمان دارد.(ص154)

 

این حرف هایی که کامیار عابدی در موردِ ایمانِ گوینده ی شعرِ «آوای گیاه» زده است، هیچ ربطی به خودِ شعر ندارد. او فکر می کند که آن کسی که در «تاریکِ بزرگ» است نمی تواند که در برزخِ شک نباشد. بعد با در نظر گرفتنِ سرشاریِ گوینده از «تاریکیِ نور» و نیز ایستادن اش بر «لب روشنی»، به این نتیجه می رسد که او «مؤمن است» و «پس ایمان دارد».

 

خودِ سهراب پس از این که با عنوانِ شعرش به ما می فهماند که به آوای چه کسی داریم گوش می دهیم، از زبانِ او  یعنی آن گیاه می گوید:

 

از شب ریشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ریختم.

«شب ریشه» چیزی مانندِ «شبِ فاجعه»، «شبِ عزا» و «شب عروسی» و مانند این ها است. یعنی آن شبی که در آن «ریشه» شکل گرفت یا آن واقعه ی خاص رخ داد. بنابراین، نبایستی آن را با «ریشه ی شب» یکی گرفت. گوینده، یعنی آن گیاه، می گوید که از آن شبی که ریشه اش شکل گرفت سرچشمه گرفته است و مانندِ رودی به «گرداب آفتاب» ریخته است. «سرچشمه» با «گرداب» سازگار است. تصویر و معنیِ «گرداب» با واژه ی «مغاک» و «پرتگاه» که در ادامه و پایانِ شعر می آید تکمیل می شود. این واژه ها نشان می دهند که در اندیشه ی گیاه دیدِ مثبت و امیدوارکننده ای نسبت به «آفتاب» و «زمان»، و در کلّ در موردِ «زندگی» و «هستی»، وجود ندارد.

 

بی پروا بودم: دریچه ام را به سنگ گشودم.

 

این بی پروایی از ناچاری اش است. «ریشه» سرانجام باید از خاک بیرون بیاید و به زندگی اش سر و شکلی بدهد. پس، آن «دریچه»ای که «به سنگ» و در واقع «از سنگ» باز می کند، همان روزنه ای است که از آن به بیرون سر می کشد و به شکلِ گیاهی در این کره ی سنگی خودی نشان می دهد.

 

مغاک جنبش را زیستم.

 

«مغاک» احتمالاً به همان زمانی برمی گرد که تازه آن گیاه در درون زمین به صورتِ ریشه ای که از دانه بیرون زده رشد کرده و در جنب و جوش بوده است. با همان جنبش های نخستین نیز زندگی اش در جریان بود، ولی سرنوشت اش این بود که از آن «مغاک» یا «گودال» بیرون بیاید و به «مغاک» و «پرتگاه» دیگری بیفتد. در واقع می شود گفت که «مغاک» به شب هم برمی گردد. «گیاه» از سنگ راهی باز کرده و به روی زمین آمده، امّا از آنچه که پیش آمده است راضی نیست و می گوید:

 

هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:

 

سهربِ جوان علاقه دارد که در همه ی جملات و مصرع هایش از تصاویر و معانی پیچیده و درهم و برهم استفاده کند. شاید تصورِ او این بوده است که با این کار «هنر برای هنر» را به اوج می رساند و شعری می گوید که آنقدر هنری است که فقط کسانی که این صنعت را خوب می دانند می توانند آن را بفهمند. شعرِ او هر چه صنعتی تر و تصنعی تر می شود، بیان احساسات در آن جعلی تر می شود. شاید برای خودِ او این احساسات در زمانی که این تصاویر و معانی را سر هم می کرد قوی بود، ولی مخاطبانش آن احساسات را با همان قوت تجربه نمی کنند، زیرا در فرآیند کشف ارتباط بینِ تصاویر و معانیْ سرِ رشته ی احساسات را گم می کنند و بدون آن سر به تَهی می رسند که بدون بازگشت های مکرر به خطوطِ طی شده احساس می کنند که شعرِ بی سر و تَهی را دارند می خوانند. شاید بعضی ها به همان احساسِ آنی ای که بیشتر از درونِ خودشان است و به خودشان مربوط است تا به متنِ این شعر قناعت کنند. شاید خیلی هایشان به این نتیجه برسند که امثالِ بنده هم بی خودی این قدر در متن جلو و عقب می روند و دست و پا می زنند تا معنیِ درست و درمانی برایش دست و پا کنند. شاید حق با آن ها باشد!

بنده وقتی در چنین متنی به جمله ی «هشیاری ام شب را نشکافت» می رسم و بعد به «روشنی ام روشن نکرد» برمی خورم و می دانم که قبل تر و بعدتر از آن ها هم چه گفته شده است، تلاش می کنم این حلقه های به ظاهر جدا از هم را با سرحلقه ی «آوای گیاه» به همدیگر وصل کنم. برای این کار بایستی پرسش های باربطی را مطرح کنم تا معانیِ بی ربط را کنار بگذارم. وقتی از خودم می پرسم که «هشیاری یک موجود، حال هر موجودی، چه طور می تواند شب را بشکافد؟» ناچار می شوم با توجه به چیزی که خودم مانندِ همه تجربه کرده ام به این نتیجه برسم که آن چیزی که شب را می تواند بشکافد «نور» است. در واقع، آن شکافی که نور ایجاد می کند به اندازه و به شکلِ آن چیزی است که دیده می شود. این همان چیزی است که در اثر تابشِ «نور» به آن قابلِ دیدن می شود. جمله ی بعدی که تا حدودی گُنگ است، با این برداشت معنی دارتر می شود. وقتی که می گوید «روشنی ام روشن نکرد،» شاید منظور اصلی اش این است که «حضور و وجودم» را هیچ کس به دلیلِ تاریکی شب متوجه نشد. جمله به دلیلِ نداشتنِ مفعول صریح چند پهلو شده است. این جمله می تواند برابر با «هیچ روشنی ای مرا روشن نکرد»، یا «روشنیِ من هیچ جا را روشن نکرد،» یا روشنی هم حتی مرا روشن نکرد» باشد. چیزی که در همه ی این معانی مشترک است همان نارضایتی «گیاه» از این سربرآوردنِ شبانه اش است. نارضایتی اش هم بی سبب نیست. نه او به روشنایی رسیده است و نه دیگران او را در این تاریکی دیده اند. بنابراین، آن «روشن نکرد» می تواند معادلِ «امیدوار نکرد» باشد. یک معنیِ این حرف که، چیزی او را روشن نکرده است این می تواند باشد که روشنایی ای نبود تا او را روشن کند و بنمایاند؛ معنی دیگرش، در صورتی که مختصر روشنی ای برای نمایاندنش بوده باشد  این است که کسی به او توجه نکرد. او می گوید:    

من تو را زیستم، شبتاب دوردست!

 

«شبتابِ دوردست» از یک جهت «ماه» و از «جهتی دیگر «خورشید» است که ماه را روشن می کند. «گیاه» می گوید که زندگی و به قولِ خودش «زیستن»اش در جهت و به جهتِ نور و روشنیِ آن «شبتاب دوردست» است. این منّتی است که به سرِ آن شبتاب می گذارد. انتظارش از او و از زندگی خیلی بیشتر از این چیزی بود که حالا پیشِ روی اش است. جملاتِ بدونِ مفعولِ سهراب همچنان ادامه دارد و سنگینیِ حرف های گیاهی اش را بیشتر می کند. می گوید:

رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند.

 

از جمله اش که نمی شود فهمید که چه چیزی را رها کرد. ناچاریم به این نتیجه برسیم که خودش را رها کرد. شاید چون نمی خواست بگوید «رها شدم» تا از خود سلب اختیار کرده باشد این مطلب را این طور ادا کرده است.

منظورش از «ریزش نور» کدام نور است؟ نورِ آن شبتاب؟ آن کامایی که پس از «تا ریزشِ نور» آمده است نقش عجیبی در تغییر معنیِ این عبارت ایفا می کند. کاری می کند که این عبارت نقشِ قیدی پیدا کند. در این صورت معنی اش می شود «تا وقتی که ریزش نور آغاز شود». ولی آن «را»یی که پس از کاما آمده است، هم خودش و هم آن کاما را ضایع کرده است. اگر آن کاما زیادی باشد باید به این نتیجه برسیم که «ریزشِ نور» شب را بر رفتارش می لغزاند، ولی «ریزش نور» چگونه می تواند «شب را» به رفتار شخصی یا چیزی بلغزاند؟ این گونه حرف زدن باعث می شود که ارتباطِ ناقصی بین شاعر و مخاطبانش به وجود بیاید و همین نقص به عدم درکِ درست خواننده از متن منجر می شود. همان طور که پیش از این عرض کردم، خیلی ها به یک نتیجه گیری کلّی از چنین اشعاری قناعت می کنند و به چند و چونِ حرف های اصلیِ خودِ شعر کاری ندارند. همان یکی دو جمله ای را که می توان از متن جدا کرد و مستقل از بقیه ی متن در موردشان نظر داد، آن هم نظری در موردِ چیزهایی بیرون از خودِ این شعر، مثلاً در موردِ زندگیِ خودِ شاعر و آثار دیگرش، از شعر بیرون می کشند و تکلیفِ خودشان و این شعر را یکسره می کنند.

 

ادامه دارد

سهراب سپهری، از «شب» تا «متن قدیم شب»-3

سهراب سپهری، از «شب» تا «متن قدیم شب»-3

 

سهراب از حرفِ خودش زده و متنِ «شب» را کوتاه تر کرده است. او جمله ی «ای دهانی پر از منظره!» را حذف کرد با این که حرفِ دهان پرکنی بود. در واقع، مخاطبِ «ای» در این جمله به طور کلّی و طبیعی نمی تواند فقط شب باشد، زیرا تمامِ هستی «دهانی پر از منظره» است. سهراب جمله ی بعدی اش را نیز حذف کرد، شاید به این دلیل که ظاهرش با «ما هیچ، ما نگاه» سازگار نبود. چرا؟ برای این که با این حذف نه تنها توانسته است بین نگاه کردن و گوش کردن فاصله ای بیندازد، بلکه منظورِ خود از «نگاه» را خوب حفظ کرده است. در شعرِ «شب» گفته بود:

گوش احساس، مشتاقِ ترسیم یک باغ پیش از خسوف است.

حس آمیزی موجود در این جمله، یعنی اشاره به گوشی که تصویرِ باغی را می بیند، خیلی شاعرانه است ولی سهراب برای این که «ما هیچ، ما نگاه» با «ما، هم نگاه و هم گوش» نقض نشود، عطای این جمله را به لقای آن بخشید، در صورتی که منظورِ اصلی اش از «نگاه» خودِ «حسّ»های پنجگانه و حتی ششمی اش است با همه ی توانایی هایشان. در حقیقت، «ما هیچ، ما نگاه» برابر است با «ما هیچ، ما سکوت»، بنابراین، گوش کردن به هیچ وجه نمی تواند ضدِّ «نگاه کردن» باشد. خودش نوعی نگاهِ بدون دیدن، مثلاً در تاریکی، است. شنوایی مانندِ بقیه ی حواس مکملِ بینایی است. این ها همه روی هم می شود آن «نگاه»ی که مد نظر سهراب است.

شاید یک ایرادِ حرفِ سهراب جوان در این جمله ی حذف شده در این بوده است که وقتی که به طور طبیعی خسوف نشده و ماه نگرفته و شب تاریک تر نشده است، هنوز با همان چشم هم می شود باغ را دید و لازم نیست که گوش ها کارِ چشم ها را هم انجام بدهد. در تاریکیِ غلیظ و عمیق که هیچ چیزی به چشم نمی آید، ناچاریم با گوش ببینیم، یعنی هر چه را که می شنویم با حدس و گمان در ذهن مان به تصویری تبدیل کنیم. ایرادِ دیگری که شاید با درک و کشف همان سهراب تصمیم گرفت که این مصرع را به طور کامل حذف کند این است که با این که تصویر «خسوف» خیلی مرغوب(!) است و به نظر می رسد که با آن می توان استعاره ی گویایی ساخت، ولی حرف بی ربطی را مطرح می کند. اگر هر وقت و به هر دلیلی که ماه پیش چشم ما نیست، آن را «خسوف» تلقی کنیم، خودِ «خسوف» را بی قدر کرده ایم، همان طور که اگر همه ی شب ها «شب قدر» می بود، خودِ «شب قدر» بی قدر می شد. سهراب به این که عامل ماه گرفتگی و تاریکی را فقط «برگ انجیر»ی بگیرد که جلو رسیدن نور ماه به زمین را می گیرد قناعت کرده است.

برگ انجیر ظلمت

عفت سنگ را منتشر می کند.

«انتشار عفت سنگ» حرفِ سنگینی است! اگر عفتِ هر چیز یا شخصی در این باشد که حجاب داشته باشد و هیچ چشمی به آن نیفتد، بنابراین «عفت سنگ» بایستی در این باشد که در تاریکی دیده نمی شود. در واقع، «برگ انجیر ظلمت» خودِ ظلمت را منتشر و مانندِ چادر سیاهی روی «سنگ» و «زمین» پهن می کند و نمی گذارد که زیر و بالایش به چشم بیاید. به کدام چشم؟ احتمالاً چشمِ ماه. برگِ انجیر یا همان تاریکی نمی گذارد که چشمِ ماه به همین «سنگ» یا «زمین» بیفتد و عفت اش را حفظ می کند.

 

ادامه دارد