در بن بستی که شهریار هم متهم به شرک است.
در بن بستی که شهریار هم متهم به شرک است.
محمدرضا نوشمند
در این بن بست
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم.
دلت را می بویند
روزگار غریبی است، نازنین
و عشق را
کنار تیرکِ راهبند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی است، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک، قصابانند
بر گذرگاه مستقر
با کنده و ساطوری خونالود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست، نازنین
ابلیس ِ پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
احمد شاملو
قناری به آتش سوسن و یاس می سوزد. هم قناری می سوزد، هم سوسن و هم یاس. اگر تصویر قناری را به جمله ی «آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند،» ربط بدهیم، شاید بتوانیم به این نتیجه برسیم که شاعر عاشق همان قناری است که باید به آتش شعر و سرودش بسوزد.
خیلی ها با استناد به خواب و استدلال برخی از بزرگان گفته اند که استاد شهریار با شعر «علی ای همای رحمت» توانسته است سرانجام یک جایی در خُنکای بهشت برای خودش دست و پا کند. یک عدّه ای هم با نگرش های خاص دیگری برای همین شعر و به جرم شرک فکر می کنند که باید شهریار در آتش جهنم سوزانده شود.
همیشه عاشقان را سوزانده اند و می سوزانند و خواهند سوزاند؛ دیروز و امروز و فردا ندارد. اینجا و آنجا ندارد. عین القضات و ژاندارک ندارد. وقتی کسی عاشق شد و گفت «انالحق» دیگر از خودش اسمی ندارد. دیگر حلاج نیست، حق است. کسی که در عشق خودش را نمی بیند، یقین بدانید که هنگام ابراز عشق، مردم و شحنه و محتسب و قاضی را هم نمی بیند تا مصلحت اندیشی را انتخاب کند و دم فرو بندد.
دنیای شعر و خیال دنیای ابراز عشق است با ابزار شناخته شده اش. شاعر در دنیای مجازی اش، هر چند بدون اجازه ی من و شما، می تواند تا سرحد ایمانی خالص تر از ادعای ما در این دنیای حقیقی، کفر و ناسزا بگوید. کدام شاعر در کلامش دچار شرک و یا کفر نشده است؟ اگر پیدا کردید نشانی اش را بدهید بر سر در دانشکده های ادبیات بزنند تا همه ی دانشجویان ادبیات به زیارت این شاعر معصوم بروند. این شاعرانی را که ما دیده ایم و می شناسیم همه خدایانشان، چشم و ابرو دارند و غمزه ی شان دیدنی است و عشوه ی شان خریدنی. فقط شبان بیچاره بدنام شده بود و باید با تشر موسی علیه السلام به عجز و لابه می افتاد و می گفت که اگر گفته ام که خدایم زلف و گیسو دارد غلط کرده ام و غلط گفته ام. بیچاره تنها اشتباهش نسبت به شاعران دیگری که برای خدایشان جامه دوخته بودند و کلاه گیس گذاشته بودند این بود که خیال می کرد جامه ها و موهای خدایش پر از شپش است! همین!
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شویم شپش هایت کُشم
شیر پیشت آورم ای محتشم
به چه حقّی و با چه مجوزی ما آدمهای واقعی در این دنیایی که باید در آن به درستی سخن بگوییم و عمل کنیم، صبح تا شب و شب تا صبح در حال کفرگویی و گناهکاری هستیم و ایرادی ندارد؟ ولی یک نفر می آید و به زبان خیال چیزی می گوید که برایمان و برای عقیده و تبلیغات فکری و دینی مان گران تمام می شود؟ چرا؟ چرا حرفش را می آوریم روی جانمازی که تازه شسته ایم و رویش نشسته ایم می گذاریم و با حرفهای شیخ می سنجیم و رد می کنیم؟ چرا سعی نمی کنیم که وارد دنیای خودِ او بشویم و در همان چهارچوب او و حرفهایش را بسنجیم؟ بعد هم که از دنیای او بیرون آمدیم، خودمان باشیم و دنیای خودمان؛ و بگذاریم او هم با دنیای خودش خوش باشد و یا ناخوش!
شاید هنوز چندان از انسانهای اولیه فاصله نگرفته ایم. فرق واقعیت و خیال را هنوز نمی دانیم. فرض کنیم که چند صد هزار سال پیش، یک روز کله ی سحر مردی از مردان رئیس قبیله ای هنگامی که داشت از پیچ چادری دور می زد تا برود آبی به سر و کله اش بزند تا ترس خوابی که شب پیش دیده بود از سرش بپرد یکهو نگاه می کند که رئیس قبیله سُر و مُر و گنده با نیزه ی رئیسی اش سر راهش سبز شده است. یکّه ای می خورد و با چشمهای گرد شده چند قدمی عقب می رود. رئیس قبیله که از برخورد او شگفت زده شده می پرسد: «از چه هراسانی؟ مگر چه شده است؟»(می پرسید به چه زبانی این ها را از او پرسیده؟ فرض کنید به زبان ایما و اشاره، و یا عربده، و یا همین زبان فارسی خودمان. مگر چه اشکالی دارد؟ در خیال هم مانند مثل مناقشه نیست.) مرد جواب می دهد: «یا رئیس! (یعنی ای رئیس! واژه هایی از عربی هم وارد زبانشان شده است!) معلوم نبود خواب بود یا بیداری. شما را دیدم که با رئیس قبیله ی همسایه حرف تان شده بود.» رئیس می پرسد: «برای چه؟» مرد که هنوز اصطلاحات فارسی را خوب بلد نیست و نمی داند کی و کجا استفاده کند می گوید: «روم به دیوار، گلاب به روی شما! فکر کنم که جفت شما را با او دیده بودید، یا او جفتش را با شما دیده بود! چون جفت های شما هم داشتند با هم به روش ورّاجی مبارزه می کردند.» رئیس از این حرف برافروخته می شود و می پرسد: «بعد چه شد؟» مرد می گوید: «او شما را به زمین زده بود و می خواست با سنگی بکوبد به فرق سر و ملاجتان.» رئیس می پرسد: «پس توی بی عرضه آنجا چه کار می کردی؟» مرد جواب می دهد: «من مراقب جفت شما بودم که پیش جفت او کم نیاورد.» رئیس با عصبانیت می پرسد: «آخرش چی شد؟» (لهجه ی رئیس کم کم از خشم محاوره ای می شود!) مرد گفت: «با جفت های شما مشغول بودم، نفهمیدم چه شد. فقط دیدم جنازه ی شما آنجا افتاده و رئیس قبیله ی همسایه که در این نبردِ جفت و طاق برنده شده بود، داشت با غنیمتی که گرفته بود فرار می کرد.»
فکر می کنید رئیس قبیله بعد از شنیدن خواب آن مرد چه می کند. اوّل از همه او را به دلیل این که نتوانسته در خوابش از او دفاع کند با نیزه اش سر به نیست می کند. بعد می رود سراغ جفتش و برای خیانتی که به او کرده او را از بین می برد. سرانجام فرمان حمله به قبیله ی همسایه را صادر می کند و تا رئیس قبیله ی مجاور را اخته نکند یا نکشد دست بردار نیست. همه ا ش برای یک خواب ناقابل! (البته این خواب برای زیگموند فروید خیلی هم قابل است. فیلسوفی می گفت از وقتی که این فروید کشف کرد که آدمها یک ضمیر ناخودآگاه هم دارند، سازمان های جاسوسی و مفتش ها دیگر برای شناخت مردم به دیدن ظاهرشان اکتفا نمی کنند، سعی می کنند با دست یافتن به ضمیر ناخودآگاهشان ته و توی زندگی و افکارشان را در بیاورند. پس نسبت به انسانهای اولیه یک پیشرفت هایی داشته ایم!)
حالا، پس از گذشت چندین قرن رسیده ایم به قرن بیست و یکم. حالا آن انسان اولیه ی خواب نما شده، نویسنده و شاعری است که به جای این که خوابش را اینجا و آنجا تعریف کند، خیالاتش را چاپ می کند، و به جای این که جوابگوی یک رئیس باشد، باید به همه ی رئیس ها و مرئوس ها جواب پس بدهد که این چه خیالاتی است و برای مردم چه خوابی دیده است!؟
گاهی مردم زندگی را خیلی شوخی تر از آنچه که هست می گیرند، و ادبیات و شعر را خیلی جدی تر از آنچه که هست. بنابراین، در برابر ما مردمی که خیلی چیزها را شوخی می گیریم، به نظر می رسد که شاعر خیلی چیزها را جدّی می گیرد؛ و به این نتیجه می رسیم که حرفش و کارش خیلی خطرناک است- برای همه. مردم وجود کسی را که نگاه به او انکار خیلی از افکار و رفتار و گفتار خودشان است برنمی تابند. شاعر چه در بیان افکارش حقیقت را بگوید، چه در شناخت و تجربیاتش غلو کند، و یا واقعیت را نشان بدهد، تا یک حدّی می توان تحملش کرد. بعد، مردم متهم می کنند، محتسب گزارش می دهد، شحنه می گیرد، قاضی محکوم می کند. اغلب خودِ مردم برای مراسم عاشق سوزی و شاعر کُشی هیزم کش و آتش بیار معرکه اند. عاشق همیشه پیش از این که تنش بسوزد، دلش سوخته است. حافظ و شهریار و شاملو و فروغ و سهراب ندارد. وقتی که شاملو می گفت «دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم؛» منظورش فقط پوزه ی محتسب نبود؛ به بینی من و شما هم شک داشت. می دانست که عاشق همیشه متهم است؛ نه فقط به وسیله ی محتسب، که با همدستی مردم؛ و نه برای عشق، بلکه با عنوانی غیر از عشق. مثل کفر، مثل شرک، یکی مانند فروغ متهم به ابتذال، یکی هم مثل سهراب متهم به بودایی گری. ما فکر می کنیم حافظ فقط از دست محتسب می نالید، محتسب یعنی اهل حساب و حسابگری. خیلی از مردم از هر محتسبی بیش تر اهل حساب اند. خیلی از حافظ دوست ها پیش از محتسب به حساب حافظ رسیده اند. حرفشان در دنیای خودشان حرف حساب است. اما حساب و کتاب در دنیای شعر و ادبیات و عشق، چرتکه ی دیگری دارد.
ادبیات آن قدرها هم بی حساب و کتاب و بی در و پیکر نیست که معلم ادبیاتش بگوید بعضی چیزها را اصلاً نباید حرفش را زد و بعضی پرسش ها را اصلاً نباید پرسید و اگر کسی پرسید اصلاً نباید دنبال جوابش گشت و شبهه ایجاد کرد. و آخرش بگوید: «بگو جواب ندارد و خودت را راحت کن!»
معلم ادبیاتی که نمی تواند شهریار را در دنیای خاص او بفهمد، بعید است که داستان «موسی و شبان» مولوی و «اقلیم عشق» هاتف اصفهانی را درک کرده باشد. هر کسی که ادبیات می خواند حتماً می داند که همان طور که مذهب دارای واجباتی است و بایدها و نبایدهایی دارد، و از انسانها می خواهد که آنها را انجام بدهند و یا انجام ندهند وگرنه مذهبی نیستند، ادبیات هم برای خودش یک بایدها و نبایدهایی دارد که شاعران لازم است که انجام بدهند و یا انجام ندهند، وگرنه شاعر نیستند. متون ادبی منطق خودشان را دنبال می کنند و در چهارچوب منطقی که خودشان می سازند آنها را باید تحلیل کرد. شعر «علی ای همای رحمت» شهریار اگر آن «اگرها و مگرها و بجزها»را با آن اغراق های زیبایی که در آن است نمی داشت اصلاً شعر نبود و می شد آن را با یک نثر ساده برای تدریس در کلاس معارف اسلامی استفاده کرد. حالا که شعر است باید با آن مانند یک شعر برخورد کرد و با گوینده ی آن به عنوان یک شاعر. اگر لباس شاعری را از تن شهریار دربیاوریم، و کنار خودمان در مسجد بنشانیم چه بسا از خودِ ماها بری تر از شرک و الحاد باشد. موضوعات مذهبی وقتی وارد کلاس ادبیات می شوند، قالب شان که عوض می شود، محتوایشان هم عوض می شود؛ در نتیجه، با درونمایه ها و پیام های صد در صد مذهبی از کلاس خارج نمی شوند. باید یاد بگیریم که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. منطق بحث در کلاس معارف اسلامی با روش تحلیل در کلاس ادبیات یکی نیست. (حتی بررسی آثار ادبی با منطقی عاری از منطق ادبیات و هنر به نتایج مسخره ای ختم می شود که فقط حاصل بعضی از عقده ها و عقده گشایی های فرد تحلیل گر خواهد بود. مثلاً، یکی یکبار آمده بود از ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی که از شاهکارهای ادبیات کودک- نه تنها در ایران که در تمام دنیاست- ایراد بگیرد، گفته بود چرا مادر ماهی سیاه کوچولو زیر آب گفته بود: «چه خاکی به سرم بریزم!» مگر زیر آب خاک پیدا می شود؟ عجیب است که نگفت «ماهی که حرف نمی زند!» چنین منتقدی است که وقتی از مولوی می خواند: «داد جارویی به دستم آن نگار، گفت از دریا بروبان تو غبار،» به این نتیجه می رسد که باید هم مولوی را فرستاد به دارالمجانین و هم نِگارش را و هم این نگارنده را!»
خدا کند یک روزی از نظر فکری و فرهنگی به جایی برسیم که حرف های یکدیگر را فقط با آن معیاری که خودمان درست می دانیم نسنجیم؛ و اگر هم چنین کاری می کنیم آن قدر وسعت دید داشته باشیم که فقط آنچه را که خود داریم حق ندانیم و ننامیم. با این خودنگری ها به هیچ چیز جز خود نمی رسیم. برای همین است که هر چیزی غیر خود را ممکن است هیچ بدانیم. این نوع نگاه را در زندگی واقعی و روزمره و نسبت به امور واقعی و حقیقی بهتر است نداشته باشیم، چه برسد نسبت به ادبیات و امور تخیلی. ما در هر زمانی بیش از هر چیزی به انسانهای آزاداندیش نیاز داریم، هر چند که فضای آزاداندیشی در هیچ زمینه ای آن گونه که باید فراهم نباشد. ادبیات در اشکال گوناگونش حداقل فضای آزاد اندیشی و دیگرگونه اندیشی را در اختیار ما قرار می دهد، ولی خودمان گاه دستی دستی این فضا را برای یکدیگر تنگ تر و تنگ تر می کنیم. ما دیگر چه جور آدمهایی هستیم که خیالهای یکدیگر را هم محکوم می کنیم؟ از چه می ترسیم؟ واقعیت داشته باشد؟ یا واقعیت پیدا کند؟
خیلی وقتها پیش می آید که برای خیلی ها باید ثابت کنم که اگر فکر می کنید که به دفاع از خودم، و در حمله ی به شما دارم حرفی را می زنم، در حقیقت می خواهم به دفاع از شما، هر چند به گونه ای با حمله ای به خودم، کاری کنم که دهان خودتان و دست های خودتان و پاهای خودتان را با اظهار نظرهای دست و پاگیر در مورد دیگران نبندید. چاه کن همیشه ته چاه است. درست یا غلط، موحد یا مشرک، کافر یا مسلمان،صاحب نظریا مقلد؟ ملاک تشخیص این اضداد از یکدیگر چیست و یا کیست؟ بدون شک هر خودخواهی خودش را ملاک قرار می دهد؛ و هر آزاده ای، همه را. عادت به متهم کردن ِ این و آن به جرمهای گوناگون باعث می شود که خودمان نیز از دید و نظر دیگران در اموری مشابه یا متفاوت در مظان اتهام باشیم. این عادت بخشی از فرهنگ ما شده است. تا این عادت را از سر خودمان بیرون نکنیم، آزاداندیشی را نمی توانیم جزو آداب و فرهنگ مان بکنیم. ما که در فرهنگ مان اصطلاح «آنچه را به خود نمی پسندید به دیگران هم مپسندید» را داریم نباید چنین کنیم. هر کسی به اندازه ی لطافتِ طبع و جسارت شعورش یک شاعر است، دهان یک شاعر را ببندیم، کم کم متوجه می شویم که دهان همه را بسته ایم. شاعری مانند خیام دلش از این نمی رنجد که حق را در حق او می گویند یا نه؟ او از این می رنجد که حق نیست کسی که بهتر از خودِ او نیست در حقش چنین سخن بگوید. می گوید:
با ما تو هر آنچه گویی از کین گویی
پیوسته مرا ملحد و بی دین گویی
من خود مقرم بدانچه هستم لیکن
انصاف بده تو را رسد کاین گویی؟
در رباعی دیگری که خیام گونه است و برخی آن را منسوب به خود خیام نیز دانسته اند، آمده است که:
شیخی به زنی فاحشه گفتا: مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا: شیخا، هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی؟
نکته ای را که خیام و خیامی ها خوب درک کرده اند این است که در برابر بی ریایی بعضی ها -چه در کفرشان و چه در ایمانشان- بعضی ها بی نهایت در دینداری شان اهل تظاهرند. اگر این اعتقاداتِ ظاهری واقعاً در همه ی مدعیان (حتی خودِ من) باطنی شده بود، لازم نبود که خودمان را برای یکدیگر توجیه کنیم. در عوض، تا به قیافه و یا نوشته ی هم نگاه می کردیم، درجا حرف دل یکدیگر را می دیدیم و می خواندیم و در برابر حرفِ بی ریای یکدیگر، یا با بی ریایی جواب می دادیم و یا با اخلاص سکوت می کردیم. ولی چون قلبهای یکدیگر را نمی بینیم و قبول نداریم، حرفهایمان را مجبوریم برای یکدیگر معنی کنیم. خیام، با این که دیگران در حرف می خواهند نشان بدهند که آنها کجا و او کجا، باور نمی کند که آنها مثل خودش نباشند، برای این که عملشان را می بیند و با عملشان آنها را در دنیایی که خودشان مدعی اش هستند می سنجد؛ سپس با ضمیر «ما» در مورد خودش و آنها و همه می گوید:
یک دست به مصحفیم و یک دست به جام
گه مردِ حلالیم و گهی مرد حرام
مائیم درین گنبد فیروزه رخام
نه کافر مطلق، نه مسلمان تمام
خیام و حافظ و مولوی و ... شهریار و احمد شاملو درد مشترکشان همین است که نوع خداپرستی شان را دیگران که فکر می کنند مسلمان تمام شده اند درک نمی کنند، به همین دلیل است که از ترس مرد و نامرد «خدایشان را باید در پستوی خانه هایشان پنهان کنند.»
هنوز هم بعضی ها فکر می کنند که شاعران و هنرمندان بت ساز و بت پرستند و خودشان بت شکن! ما چندان از تفکرات فردی مانند امام محمد غزالی فاصله نگرفته ایم. او می گفت: «باید مسلمان از صناعت نقاشی و صورتگری و رنگ آمیزی و گچ بری و همه کارهایی که دنیا بدان زینت یابد بپرهیزد، زیرا همه ی اینها را اهل دین مکروه شمرده اند.... صورتهایی که بر در گرمابه ها یا در اندرون آنهاست، پاک کردن آنها بر هر کسی که به حمام درمی آید واجب است اگر بتواند، و اگر آن صورتها در جای بلندی باشد که دست وی بدآنجا نرسد، دخول در آنجا جز در مقام یا زمان ضرورت جایز نیست! و باید که برگردد و به گرمابه یی دیگر رود زیرا دیدارِ صورت بد نارواست. و اگر تواند باید صورت آنها را زایل سازد و نشانه های آنها را از میان ببرد.» با یک چنین تفکری است که غزالی آن قدر عرصه ی دین و دینداری را بر همه تنگ می کند که حتی اندیشه ی علمی و فلسفی دیگران باید فقط از روی دست نوشته های او رونویسی شود. او در افکار ارسطو رگه هایی از کفر و شرک را کشف کرده بود و می گفت: «تکفیر او و تکفیر همه ی پیروانش از فیلسوفان اسلامی چون ابوعلی سینا و فارابی و امثال آنها واجب است.» قرون وسطا به جامعه ای می آید که ظرفیت قرون وسطایی در مردم آن وجود داشته باشد؛ و حدّ و حصر آزاداندیشی و پیشرفت نیز با عکس العمل های خودِ مردم تعیین و تعریف می شود. دو رباعی زیر که منسوب به ابن سینا است، تفاوت شیوه ی تفکر او و غزالی را خوب نشان می دهد:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست، ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرّه ای راه نیافت
*
کفر چو منی گزاف و آسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
جالب است که حافظ هم همین را می گوید:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی
حافظ در چهارچوب شعر و غزل خود اسلامی را تعریف می کند که ظاهراً با اسلام بیرون از اشعارش همخوانی ندارد. ولی مسلمانی را مطابق با همان اسلام درون شعر خود می سازد که نسبت به اسلامی که معرفی کرده است مسلمانی صادق است، در حالی که با معیار اسلام بیرون از غزلیاتش ممکن است از نگاه شیخ و محتسب مشرک یا کافر به حساب بیاید. درست است که مسلمانی که بیرون از غزل حافظ عبادت می کند مسلمانی حافظ را قبول ندارد، ولی پیش خودش چه خیال کرده است؟ فکر می کند حافظ مسلمانی او را در دنیای شعر و ادب خودش مسلمانی می داند؟ حافظ به مسلمانی همه -حتی خودش- با شک و تردید و ابهام نگاه می کند که می گوید «وای اگر از پس امروز بود فردایی!»
ابن سینا و حافظ با اندیشیدن به «اگرها» مسلمانی خودشان را تأیید نکرده اند چه برسد به مسلمانی دیگران. بعضی ها با تمرکز روی «حتماً ها» خودشان را در مسلمانی سری از سرهای دیگر سوا می بینند. به همین دلیل است که هاتف اصفهانی ِ دیروزی با «اقلیم عشق» نشان می دهد که از ما آدمهای قرن بیست و یکم امروزی تر است. او از باده ی پیر مغان و صلیب و تثلیث ترسا و جوش و خروش باده فروش «وَحدَهُ لا الهَ الّا هو» را می شنود، ولی ما چنان در عقاید مذهبی و فلسفی و سیاسی خود پیچیده ایم که سخت می توانیم سرمان را از لاک خودمان بیرون بیاوریم و دیگران را هم ببینیم. بهتر است یاد بگیریم چگونه حرفها ی دیگران را می شود شنید و به آنها اندیشید و بدون تعصب با درک حس و حال آنها در موردشان نظر داد. این ادبیاتی را که امروز به حافظ و سعدی و مولوی و عطار و ... و چه و چه اش افتخار می کنیم، اگر از اوّل داده بودند دست ما که کفر و ایمان و شرک و توحیدش را از هم جدا کنیم و فقط آن چیزهایی را که خودمان فکر می کنیم ایمان و توحید است نگه داریم، از آن فقط یک شیر بی یال و دُم و اشکم باقی می ماند. آن وقت صبح تا شب باید می خواندیم «گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت!» همین! ما دوست داریم بخش های اضافی حرفها ی دیگران را بِبُریم و با باقیمانده اش به سلیقه ی خودمان، برای خودمان لباس عافیت و یا آخرت بدوزیم. ابوالقاسم لاهوتی شعری دارد مشهور به «میهن ای میهن» که استاد شجریان هم آن را خوانده است. شعر این گونه آغاز می شود:
تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن ای میهن!
بود لبریز از مهرت وجودم، میهن ای میهن!
چند سال پیش، عدّه ای چون این اوصاف را برازنده ی میهن و میهن را شایسته ی پرستش نمی دیدند، و برایشان چنین پرستشی با خداپرستی منافات داشت، با زرنگی ابتدا از تصنیف استاد شجریان عبارت «میهن ای میهن» را حذف و بعد از رادیو و تلویزیون بخش حلال شده اش را پخش کردند تا مردم خیال کنند که این سخنان ِ عاری از شرک در مورد خداوند متعال است و بس. بعد که استاد به خراب کردن این تصنیف اعتراض کرد و خواهان عدم پخش آن از رسانه های عمومی شد، همین تصنیف را با حذف آن عبارتِ به اصطلاح شرک آلود و جایگزینی «ای خدای من» به استاد علیرضا افتخاری دادند که بخواند و او خواند. نه خداپرستی مردم آن قدر نیم بند است که با یک تصنیف در باره ی میهن قطع شود، و نه میهن پرستی با خداپرستی در هنر منافاتی دارد که هنرمند اگر این را گفت یعنی این که دارد آن یکی را انکار می کند. دکتر علی شریعتی کتابی دارد به اسم توتم پرستی که از کویریاتِ اوست. دکتر در این کویریات خود از ادبیاتی استفاده می کند که شرکِ با اخلاصش به ایمان ِ کاسبکارانه ی خیلی ها می ارزد. حتماً این کتاب را بخوانید. با بخشی از آن، این صفحه را می بندم:
هر کسی را توتمی است و توتم هر کسی «خودِ خوبِ» اوست.
توتم یک ذات ماورائی دارد. یک موجود غیبی است، از جنس طبیعت نیست. ابزار کار نیست، وسیله ی کسب نفعی، دفع ضرری، بخشنده ی نامی و پزنده ی نانی نیست. از کجا بدانیم که توتم یک شیء مادی نیست، یک رمز غیبی است؟ خاکی نیست، خدایی است؟
بسیار روشن است؛ همه چیز، در این دنیا، برای من است، اما توتم؟ من برای اویم! تمامی نیازم در برآوردن نیاز او سیراب می شود، تمامی وجودم در مردن و قربانی شدن در آستانه ی محراب او ایجاد می شود، در قتلگاه خویش، که به خاطر او، به پای اختیار خود می آیم، شهادت، حیات مرا گواهی می دهد، و غرورم، که بر بالای بلند او می شکند و در پای او می ریزد، اشباع می شود و به خضوع خویش مباهات می کند. «بودن» خویش را نذر دیگری نمودن، جبر دیگری را، به دلخواه، اختیار کردن، در یاد او، خویشتن را به لذّت سکرآور و حلاوت جذبه خیزی توصیف ناپذیر از یاد بردن، و بالاخره، با ریه های او دم زدن، با نبض های او تپیدن، با قدم های او رفتن، با حلقوم او نالیدن، با بودن او زیستن و در زیستن او جان دادن، مردن و آنگاه به کام دل رسیدن؛ همه، نیازها و آرمان ها و کشش ها و رشته های پیوندی است که در عقل ِ این جهانی نمی کنجد، منطق دکارتی نمی فهمد؛ فلسفه و علم، بیگانگان پرت و دوری هستند که به این سرزمین راه ندارند و در این سراپرده ی غیبی بارشان نمی دهند. آنجا بارگاه بلند «دل»هایی است که «دوست داشتن» را- که یک رازغیبی است- می شناسند و دامان مهربان «سر»هایی که بالاتر از «فهمیدن» را می فهمند!
والسلام