دوستانی که نظر، انتقاد، پیشنهاد یا پرسشی دارند که در فضای بسته ی بخش نظرات نمی گنجد، لطفاً با ایمیل های زیر با بنده در ارتباط باشند:

mnooshmand@yahoo.com

mnooshmand@gmail.com

در ضمن، در فضاهایی همچون واتساپ و تلگرام و اینستاگرام که در کشورمان جنبه ی سرگرمی یا سرگرم کنندگی شان بیشتر به چشم می آید و مخاطبانشان حوصله ی متن های مفصل تر را ندارند هیچ گونه فعالیتی ندارم.

از یک تا سیِ بیانیه ی حقوق بشر:10

از یک تا سیِ بیانیه ی حقوق بشر:10

Article 10

Everyone is entitled in full equality to a fair and public hearing by an independent and impartial tribunal, in the determination of his rights and obligations and of any criminal charge against him.

  • مادهٔ ۱۰

هر انسانی سزاوار و محق به دسترسی کامل و برابر به دادرسی آشکار و عادلانه توسط دادگاهی بی‌طرف و مستقل است تا در برابر هر گونه اتهام جزایی علیه وی، به حقوق و تکالیف وی رسیدگی کند.

صفتی مانندِ full equality هرگز در واقعیت نمودی عینی نداشته و اگر نمونه ای از آن دیده می شد، عجیبی بر عجایب هفت گانه افزوده می شد. «برابری کامل»، مانندِ رسیدن به «برابری حقوق مرد و زن» ادعایی بیش نبوده است، نه برای این که اغراق آمیز است و از دستیابی به کمالی می گوید که آرمانی است، بلکه به این دلیل که تصور هر کسی از صفتِ دولا پهنای «برابری کامل» چیزی است برخلافِ تصور بسیاری دیگر. خیلی ها فکر می کنند که به آن نزدیک شده اند، بعضی ها فکر می کنند که به آن رسیده اند و هستند کسانی که به خیال شان رسیده است که از آن رد شده اند و با گام بعدی وارد بهشت می شوند. صفت هایی مانندِ fair و independent و impartial نیز سرشت و سرگذشتِی بهتر از equality نداشته اند.

درست است که این ماده از بیانیه ی حقوق بشر به موضوع برابریِ همگان در برابرِ قانون و در محضر دادگاه مربوط می شود، ولی «برابری کامل» درباره ی هر موضوعی و در هر جایی که باشد، حرفی نامربوط و مزخرف، زه معنیِ «زیبای فریبا»، و از آن شعارهایی است که رونمایی بسیار آراسته و ارزشمند دارد، ولی از درون پوشالی و گاهی پوک است.

دنیا به جایی رسیده است که در حال حاضر «برابری» از هیچ نوع و به هیچ بهانه ای برای هیچ دو نفری به طور کامل وجود ندارد. طوری نیست که یک نفر بتواند صد در صد ما به ازای نفری دیگر، از نظر دین یا مذهب یا ملیّت یا سیاست یا فرهنگ یا هر چیز دیگری، در نظر گرفته شود. اگر دو نفر عین هم لباس پوشیده و آرایش کرده باشند، باز هم قد و بالا و چشم و ابرو و مو و حتی پیچش موی یکی تأثیرگذارتر از دیگری خواهد بود. اگر سر و کارِ جناب قاضی و گزمه اش با دوقلوها هم بیفتد، شیوه ی بیان و گزینش واژگان و طرز نگاه و فنِّ دلبری یکی حتماً به اندازه ی قابل تشخیص و تمایزی نسبت به دیگری مو خواهد زد. حکم قاضی در مورد هر دو نفر، اگریکی باشد، ادامه و نحوه ی گذراندن دوران محکومیت برای هر دو یکسان نخواهد بود. گزمه آن کسی را که به دلش نشسته است، آرام تر هل خواهد دارد و زندانبان سلام او را با زبان و نگاه دیگری جواب خواهد داد. تنها مرگ است که همه را به یک چشم می بیند. مردن ها متفاوتند، زیرا نفس آدم ها تا دمِ آخر به دستِ همین همنوع های برابر و برادرشان است. بنابراین، «برابریِ کامل» شعار و تعارفی بیش نیست. این ها را برای شستن و کنار گذاشتنِ آن «برابریِ کامل» و اغراق آمیز تا این اندازه ریز مطرح کرده ام، وگرنه نابرابری ها گُلْ درشت تر از این ها به چشم می آید.

از مهم ترین عوامل نابرابریِ بین انسان ها تفاوتِ میزانِ سرمایه شان است. حاجی پولدار با حاجی بی پول تومنی صنار توفیر دارد.در دنیای امروز «سرمایه» حرف اوّل و آخر را می زند. پیمانه ی سنجشی که رقم های درشت را تا حدِّ «ریال» و «سِنت» ریزِ ریز می کند، ثابت می کند که داراییِ هیچ دو نفری با هم برابر نیست. اگر هیچ چیزی نداشته باشند و خودشان باشند و لباس زیرهای از یک جنس و قیمت شان، باز هم آدمی که به چشم خریدار به آن دو نگاه می کند، آن کسی را که برای حال و آینده اش سودآور است برمی گزیند. نابرابری اقتصادی نمی گذارد که برابری در هیچ زمینه ای اجرا شود.

این که اگر حکومتی رگ و ریشه اش را با سرمایه داری پروار کند، گور خودش را کنده است حرفی نیست که فقط از دهان مارکسیست ها و سوسیالیست ها شنیده شده باشد. این جماعت تنها کسانی نبوده اند که با نابرابری های اقتصادی سر ستیز داشته اند. تنها تفاوت شان با مرام ها و مسلک ها و ادیان و مذاهبی که از همان ابتدای پیدایش شان با نابرابری ها جنگیده اند در این است که آن ها برای رسیدن و اجرای عدالت به همان شکلِ جمعی و حزبی و گروهی شان باقی مانده اند، در صورتی که، عدالتخواهی در میان بقیه به شکل انفرادی اش فعلاً حالی و قیل و قالی دارد. عارف و سالک و درویش و زاهد و فقیه پرهیزکار خود را تک به تک و به صورت انفرادی با فقیران و ندارهای دیگر برابر و برادر کرده اند و به هیچ وجه دارای برنامه و جنبش نیستند که جمع خودشان و جماعتِ فقیران را به رفاه و آسایشِ جمعی برسانند. اینان اگر به مال و منال و رفاه و آسایش هم برسند، باز هم سفره شان مانندِ سیاست شان از سفره ی برادران شان جدا خواهد بود.

مگر ممکن است که درختِ سرمایه داری در جایی ریشه بگیرد و برگ و باری بیاورد که از جنسِ خودش نباشد؟ سرمایه داری هر چیزی را که به بقا و رشد و گسترش اش کمک کند در ژنِ خودش دارد. چیزی را می آورد و نگه می دارد که در «دی اِن اِی»اش تعریف شده است. دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. درست مانند فمینیسم که بعضی از زن گرایان را چنان مرد ستیز کرده است که نتیجه اش افزایش پیردخترها و پیرپسرها شده است. ظاهراً دخترها در این مورد با پسرها برابر شده اند! فرار از ازدواج های رسمی باعث افزایش طلاق و جایگزینیِ ازدواج های سفید یا انتخابِ روابط بی بندوبار و حتی همجنس بازی شده است. در کشورهای فوقِ دموکراتیک، همجنس بازها برای این که به توانند به طور رسمی با یکدیگر ازدواج کنند و به خانه ی بخت شان بروند با نهادهای قانونگذاری در حال گفت و گو و گاه مبارزه اند. مردها دست در دست هم برای جشن دامادی شان و زن ها با زن ها برای جشن عروسی شان! این هم شاید نمونه ای از آن «برابری کامل»ی باشد که تا این مردها و زن ها به آن نرسند، هیچ شبی آسوده به بستر نخواهند رفت. از این زوج های عقیم آبی برای رشد سرمایه دارها گرم نخواهد شد. امیدشان به زوج های بارآور است تا سرمایه شان را دست پیر و پاتال ها ندهند. اندیشه های فمنیستی کار را به جایی رسانده است که خانم ها فرزندآوری را بخشی از وظایف زناشویی خود نمی دانند. دست کم، این کار را بایستی با رضایت خود و با تعیین و دریافت حق جداگانه ای انجام بدهند. نظام سرمایه داری که از فمینیسم استفاده کرده بود تا زن ها را که حاضر بودند با حقوق کمتری نسبت به مردها کار کنند از خانه و آشپزخانه به کارخانه بیاورد، حالا مانده بود که با چه برنامه ای آن ها را راضی کند که وقتی به خانه برمی گردند به اتاق خواب هم یک سری بزنند. فرار از فرزندآوری کار را به جایی رسانده است که سرمایه دارهای اروپای پیر شده نیز برای داشتن نیروی کار جوان به خانواده هایی که فرزند بیشتری دارند، یارانه و حق اولاد و امکانات بیشتری می دهند. نظام سرمایه داری بلد است که با چه ترفندی هر چیزی را به سمتی بکشاند که نه تنها بازارش را کساد نکند، بلکه برایش سودآور باشد.

سرمایه داری در هر کشوری با همه ی ویژگی هایش درمیان مردم پخش می شود. سرمایه داری مانندِ دارویی است که عوارضِ بدِ آن بیشتر از ان به اصطلاح بار و تأثیرِ مثبتی است که لیبرال های اقتصادی دل شان را به آن خوش کرده اند. چه عارضه ای بدتر از نابرابری و نابرادری! رنگ و لعاب سرمایه داری هرگز و در هیچ کجای دنیا نتوانسته است روی بی عدالتی ناشی از آن را بپوشاند. حتی دین هم نتوانسته است طوری از سرمایه داری دفاع کند که برای خودش و پیروانش بی ضرر باشد. سرمایه داری می داند از بیرون هرگز نمی تواند بر دین چیره شود. واردِ دین که شود، با زبانِ چربِ توجیهِ شرعی کم کم آن را از درون مانندِ خوره می خورد. کاری می کند که دین همان حرفی را بزند که به سودِ اوست. نظام سرمایه داری ظاهر و باطنِ خودش را به دین تحمیل و سرانجام جانشینِ آن می کند. از دین چیزی جز شیری بی یال و دم و اشکم باقی نمی گذارد.

استاد محمدرضا حکیمی در مجموعه ی دوازده جلدی الحیاة با تکیه بر حدیث «العدلُ حیاةُ الاحکام» مدام تأکید می کند که اجرای احکام الهی هرگز بدون اجرای عدالت امکانپذیر نیست و دین در صورتی می تواند زندگی بخش باشد که نابرابری ها را از بین ببرد. دوازده جلد، نزدیک به ده هزار صفحه، همه اش برای این که بگوید: دین یعنی عدالت. اوایل از این که این استاد مدام در این کتاب ها حرف های تکراری می زند و در واقع فقط یک حرف را به صورت های گوناگون تکرارمی کند، تعجب می کردم. بعدها متوجه شدم که این همه تکرار برای این است که حرفِ حساب هم به این راحتی ها به کله ی آن هایی که به قول خودشان به فکر حساب و کتاب دنیا و آخرت شان اند نمی رود. جالب است که خلاصه ی مباحثِ موجود در آن دوازده جلد را به صورت کتابچه های چهل پنجاه صفحه ای با عناوینی گیرا مانندِ نان و کتاب منتشر کرده اند شاید فشرده شان کم حوصله ها و پر مشغله ها را به خواندن و سپس به فکر وادارد، ولی گاهی کار چنان از کار می گذرد که دیگر در موردِ دین هم نمی شود کسی را پیدا کرد که برای دو کلمه حرف حساب وقت بگذارد.

خلاصه ی کلامِ استاد محمدرضا حکیمی این است که دین و اجرای احکام دینی و رسیدن به برادری در جامعه در صورتی معنی دار خواهد بود که همه با هم برابر شده باشند. ایشان با استناد به آیه ی 16 از سوره ی اسراء سرانجامِ سیاستی را که مترف ها و خوشگذران ها پیش می برند، فسق و فساد، و در نتیجه نابودیِ مُلک و مَلِک می بیند.

پیش بینی قرآن این است که نابرابریِ برآمده از سیاستِ حکومتِ سرمایه داری سرانجام موجب از هم پاشیدگی و نابودیِ چنین نظامی می شود. بسیاری از شعارهای ریز و درشتِ «مرگ بر این»ها و «زنده باد آن»ها، در واقع، خلاصه شده ی «مرگ بر سرمایه داری» و «زنده باد برابری» است.

در نگاه نخست، به نظر می رسد که سرمایه داری در غرب به دلیل وجود دموکراسی و در شرق به دلیل تسلط دیکتاتوری دوام آورده است، در صورتی که نگاه دقیق تر به ما نشان می دهد که دیکتاتوری در غرب قانونمند شده است و در شرق قانون گریز، وگرنه آش برای کارگر اینجایی و آنجایی همان آش است. سرمایه دار هم همان سرمایه دار است، فقط پالانش عوض شده است.

غربی ها تبعیض ها را با قانونمند کردن شان موجه جلوه می دهند. محمد دلاوری در کتاب 976 روز در پس کوچه های اروپا نمونه های جالبی از تفاوت و تأثیر داشتن و نداشتن در زندگی غربی ها را بیان کرده است. به عنوان مثال، پرداخت پول بیشتر و خرید ورودیه ی گران تر برای ورودِ خارج از صف به جایی، یا پرداخت قانونیِ هزینه ی بیشتر به جای هزینه ی معمول برای این که در اداره ای کارِ ارباب رجوعِ ولخرج زودتر انجام شود. نظم صف ها به جای مسئول انتظامات به عهده ی پول است. گیرنده ی رشوه برای ارائه ی خدماتِ بهتر و زودتر خودِ دولت است. ظاهراً از این نظر که کارِ هر دو نفر در این ادارات سرانجام راه می افتد، این دو با هم برابرند، ولی در واقع، هر دو به یک اندازه از عمرشان مایه نگذاشته اند، چون به یک اندازه سرمایه نداشته اند.

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-8

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-8

پسرخاله بازی به آفت در دقیق خوانی می انجامد. البته خوانشی که در دقت و درستی، از هر نظر، مطلق باشد وجود ندارد. کسی که در هنگام خوانش دنبالِ غلطِ املایی می گردد، نسبت به کسی که در پی ایرادهای دستوری متن می گردد، کارِش ساده تر و آسان تر است، چون گوناگونیِ سبک ها و سلیقه ها برایش محدود تر است. خواننده ای هم که در پیِ کشفِ ضعف ها و اشتباهاتِ دستوری است از خواننده ای که در تفسیر و تشریحِ معنیِ ظاهری و باطنی متن وسواس دارد، کارش کم دردسرتر است، زیرا معیارهای مشخص تر و محدودتر و حساب شده تری برایش در هنگام سنجش درستی ها از نادرستی ها وجود دارد. آن هایی که متن ها را طبقِ نسخه های از پیش آماده ی پسرخاله های منتقد و مترجم شان می فهمند، رفیق بازی شان جای دقیق خوانی شان را می گیرد.

با این که کوتاهیِ شعر و داستان کوتاه باعث شده است خیلی ها دقیق خوانی را فقط مناسبِ درازا و پهنای چنین متن هایی بدانند، عدم رعایت دقت در خوانشِ رُمان های بلند از کوتاهیِ خودِ خواننده هاست، مخصوصاً آن هایی که پس از خوانشِ شان می خواهند آن ها را به زبانی دیگر برگردانند. چنین کاری بدون نقد و بدونِ دقیق خوانیِ متن شان اشتباهاتِ بیشتری را در پی خواهد داشت.

رُمان گتسبی بزرگ نوشته ی فرانسیس اسکات فیتزجرالد چندان بلند نیست. بنابراین، می شود آن را با حساسیّتِ بیشتری نسبت به کاربرد واژه ها با دقت بهتری خواند. ترجمه هایی از این اثر به زبان فارسی انجام شده است، نخستین اش برمی گردد به تلاشِ کریم امامی. خیلی های دیگر این اثر را به دلیل شهرت، و شاید بیشتر برای کوتاهی و تبدیلِ زودترش به پول، ترجمه کرده اند. بعضی ها در هنگامِ ترجمه ی اثری که پیش تر نیز ترجمه شده است کاری را می کنند که استاد بهاءالدین خرمشاهی معتقد است بعضی از مترجم های قرآن مجید چنین کرده اند. آن ها ترجمه ی قبلی را برمی دارند و فقط با گذاشتنِ مترادف هایی به جای واژه هایی قبلی ترجمه ی جدیدی را ذوانه ی بازار می کنند. در سایت چی بخونم، در مورد ترجمه ی معصومه عسکری از گتسبی بزرگ نوشته شده است:

خانم عسکری با تأثیرپذیری از ترجمه ی کریم امامی و تطبیق آن با ترجمه ی خود، در واقع نسخه ی پیرایش شده از این ترجمه را ارائه داده است.(«بررسی و مقایسه تطبیقی ترجمه های مختلف رُمان گتسبی بزرگ، سایتِ چی بخونم)

از این ادعا یا اتهام که بگذریم، از بعضی کم کاری های ناشی از سرسری خوانی ها نمی توانیم بدون بحث بگذریم. می گویم «بدون بحث» برای این که دیگران هم اگر حرفی در موردِ درستی و نادرستی حرف های خودِ بنده دارند، وارد بحث شوند تا ایرادها و برداشت های نادرستِ من نیز به امان خدا رها نشود. بد نیست برای روشن شدنِ پیوند نزدیک بین دقیق خوانی و نقد و ترجمه به بحث زیر توجه کنید:

در فصل 6 از رُمان THE GREAT GATSBY، نیک کارِوِی، راویِ شاهدِ مهم ترین رویدادهایی که مدّتی پیش و پس از جنگ جهانی اوّل به سرِ جِی گَتسبی آمده است، نکته ای را در موردِ شایعاتی که پیرامونِ گتسبی راه افتاده بود می گوید که با این رفتارِ «زود پسرخاله شدنِ» بعضی ها با این و آن، که جوری در موردِ هم این و هم آن صحبت می کنند که یعنی ما با هم رفیق گرمابه و گلستان بوده ایم، خیلی جور در می آید:

About this time an ambitious young reporter from New York arrived one morning at Gatsby’s door and asked him if he had anything to say.

“Anything to say about what?” inquired Gatsby politely.

“Why—any statement to give out.”

It transpired after a confused five minutes that the man had heard Gatsby’s name around his office in a connection which he either wouldn’t reveal or didn’t fully understand. This was his day off and with laudable initiative he had hurried out “to see.”

Gatsby’s notoriety, spread about by the hundreds who had accepted his hospitality and so become authorities upon his past, had increased all summer until he fell just short of being news. Contemporary legends such as the “underground pipeline to Canada” attached themselves to him, and there was one persistent story that he didn’t live in a house at all, but in a boat that looked like a house and was moved secretly up and down the Long Island shore. Just why these inventions were a source of satisfaction to James Gatz of North Dakota, isn’t easy to say.

راوی تعریف می کند که، آوازه ی رسواییِ جِی گتسبی از زبانِ صدها نفری که میزبانی اش را چشیده و نمکدان را شکسته بودند، در آن دورو برها پیچیده بود. این میهمان ها از سرِ همین سفره ی دست و دلبازیِ گتسبی به جایی رسیده بودند که خود را در مورد گذشته اش صاحب نظر می دانستند. به اهمین راحتی با او پسرخاله شدند! سراسرِ تابستانِ آن سال این آوازه یا رسوایی گتسبی رو به افزایش بود تا جایی که برای خبرنگاری که آمده بود دمِ درِ خانه اش تا از زبان خودش حرف تازه و درستی درباره ی زندگی اش بشنود، دیگر آن حرف ها و خبرهایی که در موردِ او همه جا پخش شده بود ارضاکننده نبود.

متن هر قدر هم که طولانی و پیچیده باشد، باز دارای چارچوبِ منطقی ای است که دریافتنی و شناختنی و سنجیدنی است. از سادگی و شتابزدگیِ من و شمای زودباور است که منتقد یا مترجمی با جواز نامرئی نقد ویژه ی «از ما بهتران»اش، حرفِ خودش و برداشت اش از یک متن طولانی مانندِ رُمان را به ما که می خواهیم زود آن را از سرمان واکنیم تحمیل می کند.

جمله ی زیر از این تکه ی برگرفته شده از رُمان گتسبی بزرگ را در نظر بگیرید:

Gatsby’s notoriety, spread about by the hundreds who had accepted his hospitality and so become authorities upon his past, had increased all summer until he fell just short of being news.

کوتاه شده ی این جمله بدون آنچه که به دلِ آن افزوده شده است، این است:

Gatsby’s notoriety,.., had increased all summer until he fell just short of being news.

برگردانِ کریم امامی از این جمله:

معروفیّتِ گتسبی،...، تمام تابستان زیاد و زیادتر شده بود، تا آنجا که داشت به خودی خود «خبر» می شد.

برگردان مهدی افشار:

سراسر تابستان این شهرت رو به فزونی داشت تا سرانجام سرتیتر خبرها شد.

برگردان معصومه عسکری:

بدنامیِ گتسبی،...، هر تابستان بیشتر و بیشتر می شد تا اینکه بالاخره کمابیش او را در اخبار انداخت.

برگردان مهدی سجودی مقدم:

آوازه ی بد گتسبی،...، در طول تابستان همین طور بالا گرفت تا اینکه خودش در واقع موضوعی شد برای اخبار.

در این برگردان ها ضمیر he یا نادیده گرفته شده است، یا بد فهمیده شده است. درست است که این he به گتسبی برمی گردد، ولی خبرهای پیرامونِ او در اصل از دیدِ خودِ خبرنگار دارد سنجیده می شود و fall short of sth به معنی «راضی و قانع نشدن از چیزی مطابقِ انتظارات» است. یعنی این که آن شایعات و خبرهای رایج در مورد جِی گتسبی دیگر نمی توانست آن خبرنگاری را که آمده بود از زبانِ خودش او را بشناسد و چیزهایی را درباره اش «بفهمد» راضی کند. حرف های دیگران برای درج در روزنامه ها به هیچ وجه ارزش خبری ندارد.

این حبرنگار در اواخر تابستانِ همان سال و شاید در اوایلِ پاییز، پس از این که این همه حرف پشت سرِ گتسبی ساخته و پخش شده بود، سراغ او رفت. در آغاز فصل پیش از این، یعنی فصل پنج، گتسبی از نیک می خواهد که با هم در استخر خانه اش شنا کنند. او می گوید:

“Well, suppose we take a plunge in the swimming pool? I haven’t made use of it all summer.”

این تکه از متن مشخص می کند که خبرنگار هنگامی دم در خانه ی گتسبی آمده است که آن شایعات پیش از آن پخش شده بود و گتسبی سر زبان ها افتاده بود. اکنون او در پی چیزی درست تر و نوتر در مورد زندگی گتسبی، آن هم از زبانِ خودش، است.

رُمانِ گریت گَتسبی یا گَتسبیِ بزرگ چندان طولانی نیست. ولی خیلی ها با بی حوصلگی و تندخوانی همان را هم جوری می خوانند که تحلیل یا ترجمه ی کسانی که این اثر را بهتر خوانده اند و از آن معنیِ دیگری درآورده اند، برایشان مانندِ بیرون آوردنِ کبوتری از درون آستینی تَنگ عین چشم بندی است، در صورتی که بعید نیست ریزه کاری های زیادی به بزرگیِ یک فیل از زیر ذره بینِ آن صاحب نظران نیز دررفته باشد! به مرور زمان، برداشت ها و برگردان های این شعبده بازهایی که از درون رُمان ها چیزهایی درآورده اند که خیلی ها ندیده اند می شود مرجعی برای همه، حتی کسانی که وقتی خودشان همان متن ها را به دقت خوانده اند، تازه های رو شده را در هیچ جای این آثار کهنه به چشم خود ندیده اند. پذیرشِ سمعاً و طاعتاً ایشان از ناچاری است، وگرنه خوب می دانند که این پادشاه دارد برهنه و بی لباس در اینجا می گردد. خیلی ها با استناد به سخن این پسرخاله های صاحب نظر دچار «مغالطه ی توسل به مرجعیت» می شوند. این مراجع یا اشتباه انتخاب شده اند یا نظرات اشتباه شان ملاک قرار گرفته شده است.

با اعتراف به این که ادعا نمی کنم که خوانش همین است که من دارم انجام می دهم ولا غیر، می خواهم حرف های آغازین رُمان گریت گَتسبی یا گتسبی بزرگ را پس از خوانشی ریزتر از معمول پیش چشم تان باز کنم تا نشان بدهم متن های بلندتر را هم می شود با وسواس بیشتری خواند.

رُمان ِ The Great Gatsby که قرار است داستانِ عشقِ جِی گتسبی به دِیزی بیوکانن و نقشه ی به دست آوردنِ او را نقل کند، پیش از شروع فصلِ نخستِ با گزیده ای از شعری از توماس پارک دَنویلیه آغاز می شود. این شعر به زبان طنز سرانجامِ عشقِ رؤیایی گتسبی را که بایستی در فصل های پایانی روشن می شد، پیش از شروع روایت از پیش می گوید:

Then wear the gold hat, if that will move her;
If you can bounce high, bounce for her too,
Till she cry “Lover, gold-hatted, high-bouncing lover,
I must have you!”

Thomas Parke d’Invilliers

ترتیب جملات در مصرعِ نخست آشکار می کند که آن شخصی که دارد به عاشق پند می دهد و راهنمایی اش می کند که چه کند تا به محبوبش برسد، خوب می داند که نقشه اش برای به دست آوردن و از آنِ خود کردنِ تن و جانِ معشوقه ی از دست رفته اش بیهوده است. این پنددهنده ی خردمند به او می گوید:

پس، کلاهی از طلا بر سر بگذار،

و بعد، شرطِ کارا بودنِ این کار و آن کلاه را به او گوشزد می کند و می گوید:

اگر این کارِ تو در او تغییری ایجاد می کند.

او در پرده ی «اگر» به عاشقی که دستش از معشوق کوتاه شده است می فهماند که این تلاشِ پُر هزینه نیز در او تغییری ایجاد نخواهد کرد و بختی که از او روی برگردانده، دیگر با تاج طلا هم به او برنمی گردد چه برسد به این کلاهِ طلا.

غیر از ترتیبِ دو جمله ی پایه و شرط، انتخاب واژه ها نیز نشان می دهد که در این راهنمایی نوعی طنز و طعنه نهفته است.

چرا شاعر به جای «کلاه طلا» «تاجِ طلا» را به کار نگرفته است؟

با این که «تاجِ طلا» خاص و در شأن پادشاه است و به دست آوردن آن اغراق آمیز می نماید، ولی چنین تاجی واقعاً وجود دارد و دسترسی به آن و دستیابیِ بسیاری از چیزها با قدرت و ثروتی که همراه آن است، واقعاً ممکن است. برعکس، «کلاه طلا» با این که بسیار گران و ارزشمند و کاملاً دم دست و دست یافتنی است، نه خودش واقعی است نه استفاده ی از آن. داشتن و به سر گذاشتنِ آن نه تنها افتخاری ندارد، بلکه مسخره است. نه تنها با آن نمی توان سری میان سرها درآورد، بعید نیست که دارنده اش از بی خردی سرش را به باد بدهد.

صفتِ The Great پیش از نامِ Gatsby او را آنقدر بزرگ نکرده است که برایش لقبِ شاهانه ای باشد، در عوض، اگر او Gatsby the Great بود، چنان «کبیر»ی می شد که می توانست مانندِ فلان شاه کبیر و بهمان امپراطورِ کبیر مالکِ بی چون و چرای «دِیزی»هایی بشود که در دست و در مالکیتِ رعایای پایین دست اند.

گتسبی با کلاه های طلایی ای که به سر می گذاشت، مانند همین تغییر نامِ او از جیمز گتس به جِی گتسبی برای فرار از ریشه و گذشته ی خانوادگی اش، نتوانست سر مردمی که نمک اش را خورده بودند کلاه بگذارد. آن ها داستان های دیگری برای صحبت از گذشته اش سرهم می کردند.

شعرِ پیش درآمدِ این رُمان، خیلی کوتاه و فشرده داستانِ شکستِ رؤیاگراها را در برابر واقع گراها بیان می کند. پردازشِ شخصیّت های این دو دسته و دلایلِ شکسته شدنِ رؤیاها به دستِ نیرومندِ واقعیت به عهده ی متنِ رُمان گذاشته شده است. کوتاه شده ی سرسری اش این است که، گتسبی با کلاه طلا و با پیشرفتِ طلایی اش نتوانست بر قراردادها ی سنتی چیره شود. او نتوانست حتی خودِ دِیزی را قانع کند که زندگی ای را که با تام و با ازدواج سنتی بنا کرده بود، ویران و رها کند و زندگیِ عاشقانه ای را با گتسبی از سر بگیرد. تام، همسر دِیزی، که آشکارا و نهانی با زن ها و دخترها سر و سری داشته است، هنوز از خانواده و بنیانِ سنتیِ خانواده دم می زند. و جورج که می داند همسرش، میرتل، با مرد دیگری رابطه دارد، می خواهد خانواده اش را حفظ کند. برنامه اش این بود که او را با خود به شهر دیگری ببرد تا زندگی شان از هم نپاشد.

با این که متنِ رُمان چنان پُرگو است که شاید خیلی ها بررسیِ جمله به جمله اش را هم نشدنی بدانند چه برسد به بررسیِ بند به بندِ آن، اما، حتی بررسیِ واژه به واژه اش نیز کاری شدنی است. البته از بسیاری از واژه ها می شود بدون وسواسِ زیاد گذشت، ولی از کوچک ترین حرفی که مانندِ پاره آجری توانسته باشد حفره ای از این بنا را پر کند و بخشی از آن را استوار نگه دارد نباید گذشت. دست کم، می شود با پرسش هایی به استقبالِ پاسخ های ممکنی رفت که در درزهای این بنا جاسازی شده اند. محض نمونه، با نگاهی به نخستین جملاتِ این رُمان پرسش هایی را مطرح می کنم که پاسخ شان حتماً جایی در خودِ رُمان گذاشته شده است.

نیک کاره وِی، راویِ شاهدِ مهم ترین رویدادهای زندگیِ جِی گتسبی، داستانِ او را این طور آغاز می کند:

In my younger and more vulnerable years my father gave me some advice that I’ve been turning over in my mind ever since.

در سنّ و سالی که جوان تر بودم و شکننده تر، پدرم به من پندی داد که از آن زمان تاکنون همیشه آن را به یاد داشته ام.

“Whenever you feel like criticizing anyone,” he told me, “just remember that all the people in this world haven’t had the advantages that you’ve had.”

او به من گفت: هر وقت که به سرت زد که از کسی ایراد بگیری، کافیست این را به یاد داشته باشی که همه ی آدم های این دنیا آن امتیازاتی را که تو در زندگی داشته ای نداشته اند.

He didn’t say any more, but we’ve always been unusually communicative in a reserved way, and I understood that he meant a great deal more than that.

او بیش از این چیزی نگفت، اما چون ما همیشه به طرزِ غیرعادی و به طور توداری با هم در گفت و گو بوده ایم، دریافتم که معنیِ این حرفش خیلی بیش از آنچه که گفت بود.

از همان عبارات نخست می توان این پرسش ها را پیش کشید که، «جوان تر بودن» یعنی تا چه اندازه و چه سنّ و سالی جوان بودن؟ «آسیب پذیری» یعنی چه و از چه نظر؟

در جایی از این داستان، نیک کاره وِی می گوید که روز تولّدش است و سی ساله شده است. برای کسانی که در قرن بیست و یکم آدم سی ساله را هنوز جوان می دانند، این پرسش پیش می آید که پس در آن هنگامی که نیک آن پند ارزشمند را از پدرش می شنید چند سال داشت؟

ماجراهای اصلی این رُمان به توجه به زمان جدایی گتسبی از دِیزی و پیوستن به ارتش و شرکت در جنگ، به کمی پیش و کمی پس از جنگ جهانی اوّل، یعنی صد و چند سالِ پیش برمی گردد. جوانی در آن روزگار با جوانی در زمانه ی ما حتماً فرق هایی داشته است. آغاز و پایانِ جوانی و تجربه هایی که در آن سال ها صفتِ جوانی همراهشان می آمد، بدون تردید این هایی نیست که جوان های امروز درگیرش هستند.

پیتر استاک وِل در کتاب COGNITIVE POETICS(An Introduction) در بخشی با عنوان Figures and Grounds نکته ای را در موردِ خوانشِ متن بیان می کند که جالب و شنیدنی و در تحلیل ها به کارگرفتنی است.

او می گوید گاهی می شود، در هنگام خوانشِ متن یا نگاه به متن شکل و زمینه ای را که آن شکل در آن دیده می شود جا به جا کرد و به شکلِ دیگری رسید. آنگاه جای شکل و زمینه عوض می شود، به عنوان مثال، اگر پیش از این در روی صفحه ای بیننده ای نیمرخ های سفیدِ انسانی را در زمینه ای سیاه می دید، با تغییر تمرکزِ نگاه، تصویر گلدانِ سیاهی را در زمینه ای سفید می بیند. (مانند آن تصویر مشهوری که در آن اگر کسی گوش های حیوانی را که طرح آن روی کاغذ کشیده شده است منقار ببیند، به جای تصویر خرگوش تصویر اردکی پیش چشمانش نمایان خواهد شد.)

استاک وِل این نوع جا به جایی شکل و زمینه را به خوانشِ متن های ادبی نیز تعمیم می دهد و بر این باور است که هر خواننده ای بسته به زمینه ای که متنِ مورد مطالعه اش را در آن می گذارد، نسبت به خواننده ای دیگر به دریافت متفاوتی از همان متن می رسد. بدین ترتیب، دریافت های گوناگون از یک متنِ واحد روی می دهد. چنین جابه جایی هایی، جدا از این که بین عناصرِ درون خودِ متن می تواند انجام شود، با برجسته سازی متن از یک جنبه و گذاشتنِ آن در زمینه ای بیرونی نیز قابل انجام است. به عنوان مثال، اگر خواننده ای متنِ گتسبی بزرگ را به جای آغاز قرن بیستم در زمینه ی قرن بیست و یکم در آمریکا یا حتی خیلی دورتر و پرت تر از آن، در زمینه ی زمان و مکانی نامربوط تر در کشوری مانند ایران بگذارد و بخواهد آن را معنی کند، به برداشت های عجیبی خواهد رسید که پس از برگرداندنِ خودِ متن به گاه و خاستگاهِ اصلی اش خودش هم از کرده اش و نتایجِ آن شگفت زده خواهد شد. این گونه نگاه ها برای شگفتیِ بیشتر هنوز جا دارد، زیرا برداشت های برآمده از چنین خوانش هایی در نشستِ پسرخاله های ادبیات هنوز دهان به دهان می گردد و نوشته ها یشان همچنان دست به دست می شود و طرفدار دارد.

ادامه دارد