تحلیل روانی یا پیرنگِ داستانی
تحلیل روانی یا پیرنگِ داستانی
معمولاً، کارِ روانکاوها شبیهِ کار ناقدینِ آثار هنری است، با این تفاوتِ مهم که مؤلفِ متنی که موردِ بررسی شان است، یعنی بیمارشان، درست روبرویشان نشسته یا دراز کشیده و می تواند میزان درستی برداشت هایشان را از متن و از خودش تأیید کند. البته، منتقدِ ادبی، و صد البته روانکاو نیز، می داند که هر روایتی از هر راوی ای معتبر نیست؛ مثلاً، روایتِ یک کودک از حادثه ای که مشاهده کرده است و روایتِ آدمِ شیرین عقلی که دارد خاطرات اش را تعریف می کند، آن قدرها هم قابل اعتماد نیست که تأییدِ آن توسط آنان معتبر و درست تلقی شود. درست است که می گویند حرف راست را باید از بچّه یا از دیوانه شنید، ولی نه هر حرفی و نه هر بچّه یا دیوانه ای.
کتابِ 101 مکانیسم دفاع روانی، نوشته ی جروم اس.بلکمن با ترجمه ی غلامرضا جوادزاده، پُر است از متن هایی که آقای بلکمن و همکارانش با بیماران شان تجربه کرده اند. آقای بلکمن در کار روانکاوی اش به تأویل و تفسیر متن هایی می پردازد که ، در واقع، تالیف شان کار مشترک خودش و بیمارانش است. نهایتِ دلخوشی اش این است که بیمارانش تأیید کنند که برداشت هایش از بخش های تعریف شده ی داستان شان بر اساس بخش های تعریف نشده و سانسور شده ای که او کشف کرده کاملاً درست است و واقعیت دارد. تأییدِشان آغازِ بهبودی شان است. امیدوارم همین طور باشد! بی آن که واقعاً بخواهم به روانشناسان و روانکاوان و روانشناسی شان و روانکاوی شان جسارتی بکنم، با این که می دانم چه بخواهم و چه نخواهم متنِ من دارد این کار را می کند، باید اعتراف کنم که میزان خالی بندی هایشان گاهی بیش از آن چیزی است که در کارِ منتقدان ادبی دیده می شود. از سوی دیگر، با این که کارشان از کار منتقدانِ ادبی علمی تر است، گاهی زیاده روی در کارشان باعث می شود نظرات شان از داستان نویس ها و شاعران تخیّلی تر به نظر برسد. بر منکرش صلوات!
فکر می کنم بد نیست یکی از ماجراهایی را که آقای بلکمن تعریف و تحلیل کرده است برای شما در اینجا بیاورم تا خودتان بخوانید و قضاوت کنید. او می گوید:
چند سال پیش به اتفاق چند تن از همکارانم در سمپوزیمی که با موضوع فوبیا برای عموم ترتیب یافته بود شرکت کردم. دکترP. که روانپزشک ارشد جلسه بود، به تشریح وضعیت خانم جوان و متأهلی به نام دونا که فوبیای تلفن داشت، پرداخت. این زن قادر نبود به کسی تلفن کند و یا وارد اتاقی شود که تلفن داشت. دکتر توضیح داد که آن زن هر دو هفته یک بار به ملاقات او می آمده، و برنامه ی درمانی او تمرین های حساسیّت زدایی از تلفن به همراه داروهای ضدافسردگی بوده است. البته چنین روش درمانی هنوز هم به عنوان یکی از روش های متداول درمان فوبیاها شناخته می شود.
بعد از گذشت یک سال از روش های درمانی غیردینامیک، دونا از یافته «عجیبی» صحبت می کند. او اظهار داشت در تمام این مدت درباره ی مسأله ی تلفن و مسایل زندگی خود فکر کرده است. او بالاخره توانسته بود به خاطر آورد قبل از آنکه فوبیای تلفن او شکل بگیرد، یکی از همکلاسی های قدیمی اش (که مرد بود) با او تماس گرفته و از او دعوت می کند تا همراهش بیرون برود. او در قبول خواسته همکلاسی اش مردد بوده و عذر و بهانه می آورد، و از او می خواهد بعداً تماس بگیرد. دونا چند بار قصد کرده بود خودش به آن مرد تلفن بزند، اما هرگز دل و جرأت این کار را پیدا نکرده بود.
دکتر P. به دونا خاطرنشان می کند که دلیل فرار او از تلفن به این خاطر بوده که فکر می کند تمایل او برای صحبت کردن با یک دوست قدیمی «خیلی هوس انگیز» است(یعنی این کار می توانسته بسیار گناه آلود، برانگیزنده تمایلات جنسی و بسیار اضطراب انگیز باشد). بعد از اینکه آن زن متوجه این موضوع می شود، چندی نمی گذرد که فوبیای او ناپدید می شود. دونا چند مدت پیش داروهای ضدافسردگی خود را قطع کرده و حالا هم به خاطر اینکه فوبیای او به شکل قابل ملاحظه ای فروکش کرده بود، دیگر لزومی برای ادامه جلسات درمانی با دکتر P. احساس نمی کرد.
بعد، آقای بلکمن در ادامه خودش به تحلیلِ ماجرای بیمار دکتر P. و درمانش پرداخته و نوشته است:
نکته ی مهم متمایزکننده در تشخیص و درمان مورد فوق این است که در اینجا دفاع نوروتیکی بازگشت به دوره دهانی بر پایه ی شکل گیری مصالحه جویی به وجود آمده است. یعنی گرچه بازگشت به دوره ی دهانی، این زن را از اضطراب هایی با منشاء تعارض در تمایلات جنسی، گرایش های خشونت آمیز، و گناه آلود، در امان نگه داشته، اما همزمان عناصر و رگه هایی از این تعارض نیز به شکل نمادهای بازگشت کننده خود را نشان داده اند. گاهی ممکن است بیماران با طیب خاطر خود را در موقعیتی قرار دهند که به ظاهر از آن خشنود هستند در حالی که برای زدودن خود از گناه، ناخودآگاه خود را در معرض تنبیه شدن قرار می دهند.
در این مثال نیز تلفن نمادی بوده که موجب بیدار شدن علاقه ی جنسی خانم دونا نسبت به دوست قدیمی اش می شده و فوبیای تلفنی می بایست او را از این علاقه و فعل گناه محافظت می کرد. اما همزمان این خانم با گوش دادن دقیق و با «گذاشتن» داروهای یک روانپزشک مرد در دهان احساس گناه جزئی را از جهت کامجویی دهانی کسب می کرد. به هر حال، بی قراری رابطه ی کلامی با درمانگر نه تنها باعث تقویت دفاع های بازگشتی (به دوره ی دهانی) شده بود، بلکه توجه کامل به توصیه های دکتر P. و دریافت داروهای او، به طور نمادین، موجبات کامجویی دهانی و جنسی او را فراهم می ساخت. بی شک خانم دونا به خاطر کامجویی های نمادینی که از دکتر P. دریافت می کرد، احساس گناه می کرد. بعلاوه شاید وقتی خانم دونا جهت انجام تمرینات حساسّت زدایی و تعیین وقت قبلی به تلفن نزدیک می شد احساس گناه وی نیز تشدید پیدا می کرد، زیرا تلفن در رابطه با همکلاسی قدیمی اش نماد میعادگاه جنسی را پیدا کرده بود و می توانست خشم شوهرش را برانگیزد.
همانگونه که تعارض های خانم دونا به تدریج اوج می گرفت (احساس گناه به خاطر داشتن علاقه جنسی به دوست قدیمی، احساس گناه به خاطر تمایلات خصمانه-پرخاشگرانه علیه شوهر خود، واحساس گناه حاصل از کامجویی نمادین با دکتر P.)، در نتیجه اضطراب او نیز تشدید می یافت و از قرار معلوم چنین وضعیتی کارکرد یکپارچه ساز و خودمشاهده گری را برانگیخته بود. خانم دونا به قدر کافی این بینش را داشت که از پیشِ خود تفاسیری بسازد. بعلاوه، این نوع بینش صرفاً شکل مصالحه جویی به خود گرفته بود و موجب شده بود به طور دفاعی از مراجعه ی بعدی به درمان اجتناب کند. چهره ی جابجا شده و نمادین دکتر P.، با چهره ی شوهر آن زن به خاطر ارضاء خواسته های زن در چارچوبی غیر از عرف زناشویی معمول، آسیب جدّی به چهره ی شوهرش وارد ساخته بود، که همین امر احساس گناه او را شعله ورتر می ساخت. از این رو خانم دونا، ترجیح می دهد فوبیای دکتر P. را پیدا کند و از او اجتناب کند[دیگر نزد او مراجعه نکند].(ص196-192)
از حرف و کار و درمانِ دکتر P. می شود سر به زیر و بی حرف گذشت، اما در تحلیلِ آقای بلکمن از کارِ دکترP. و مشکلِ خانمِ دونا حرف آن قدر زیاد است که با کمرویی هم نمی شود از مهم ترین هایش گذشت. با صحبت درباره ی ارضایِ جنسیِ خانم دونا با قرص های دکترP. و احساس گناه نسبت به شوهرش و پرهیز از مراجعه به دکترP. برای فرار از گناه، آقای بلکمن استعداد خود را در داستان پردازی نشان داده است. بدون شک، از روی داستانِ او می شود فیلمنامه ی خوبی نوشت. می توان با شخصیّت پردازیِ مناسب و با پیرنگی که بتواند به حدس های آقای بلکمن «واقع نمایی» ببخشد، از این ممکنِ غیرمحتملی که او سرِهم کرده است، داستانی جمع و جورتر تألیف کرد که به قول ارسطو غیرممکنِ محتملی باشد. ارسطو چنین داستانی را به چنان واقعیتی ترجیج می دهد.
سفارش می کنم حتماً کتاب 101 مکانیسم دفاع روانی(ترجمه ی غلامرضا جوادزاده، انتشارات ارجمند) را بخوانید. با این کار متن های برگرفته از آن را بهتر متوجه خواهید شد. حرف ها و تحلیل های خوب در این کتاب زیاد است. با این که نویسنده گاهی در حدس ها دچار افراط و در اطمینان از درستی شان گرفتار اغراق شده است، تفریط در جدّی گرفتنِ تجربه اش عاقلانه نیست و بهترین کار مطالعه ی با دقتِ آن است.