تحلیل روانی یا پیرنگِ داستانی

تحلیل روانی یا پیرنگِ داستانی

 

معمولاً، کارِ روانکاوها شبیهِ کار ناقدینِ آثار هنری است، با این تفاوتِ مهم که مؤلفِ متنی که موردِ بررسی شان است، یعنی بیمارشان، درست روبرویشان نشسته یا دراز کشیده و می تواند میزان درستی برداشت هایشان را از متن و از خودش تأیید کند. البته، منتقدِ ادبی، و صد البته روانکاو نیز، می داند که هر روایتی از هر راوی ای معتبر نیست؛ مثلاً، روایتِ یک کودک از حادثه ای که مشاهده کرده است و روایتِ آدمِ شیرین عقلی که دارد خاطرات اش را تعریف می کند، آن قدرها هم قابل اعتماد نیست که تأییدِ آن توسط آنان معتبر و درست تلقی شود. درست است که می گویند حرف راست را باید از بچّه یا از دیوانه شنید، ولی نه هر حرفی و نه هر بچّه یا دیوانه ای.

کتابِ 101 مکانیسم دفاع روانی، نوشته ی جروم اس.بلکمن با ترجمه ی غلامرضا جوادزاده، پُر است از متن هایی که آقای بلکمن و همکارانش با بیماران شان تجربه کرده اند. آقای بلکمن در کار روانکاوی اش به تأویل و تفسیر متن هایی می پردازد که ، در واقع، تالیف شان کار مشترک خودش و بیمارانش است. نهایتِ دلخوشی اش این است که بیمارانش تأیید کنند که برداشت هایش از بخش های تعریف شده ی داستان شان بر اساس بخش های تعریف نشده و سانسور شده ای که او کشف کرده کاملاً درست است و واقعیت دارد. تأییدِشان آغازِ بهبودی شان است. امیدوارم همین طور باشد! بی آن که واقعاً بخواهم به روانشناسان و روانکاوان و روانشناسی شان و روانکاوی شان جسارتی بکنم، با این که می دانم چه بخواهم و چه نخواهم متنِ من دارد این کار را می کند، باید اعتراف کنم که میزان خالی بندی هایشان گاهی بیش از آن چیزی است که در کارِ منتقدان ادبی دیده می شود.  از سوی دیگر، با این که کارشان از کار منتقدانِ ادبی علمی تر است، گاهی زیاده روی در کارشان باعث می شود نظرات شان از داستان نویس ها و شاعران تخیّلی تر به نظر برسد. بر منکرش صلوات!

فکر می کنم بد نیست یکی از ماجراهایی را که آقای بلکمن تعریف و تحلیل کرده است برای شما در اینجا بیاورم تا خودتان بخوانید و قضاوت کنید. او می گوید:

چند سال پیش به اتفاق چند تن از همکارانم در سمپوزیمی که با موضوع فوبیا برای عموم ترتیب یافته بود شرکت کردم. دکترP. که روانپزشک ارشد جلسه بود، به تشریح وضعیت خانم جوان و متأهلی به نام دونا که فوبیای تلفن داشت، پرداخت. این زن قادر نبود به کسی تلفن کند و یا وارد اتاقی شود که تلفن داشت. دکتر توضیح داد که آن زن هر دو هفته یک بار به ملاقات او می آمده، و برنامه ی درمانی او تمرین های حساسیّت زدایی از تلفن به همراه داروهای ضدافسردگی بوده است. البته چنین روش درمانی هنوز هم به عنوان یکی از روش های متداول درمان فوبیاها شناخته می شود.

بعد از گذشت یک سال از روش های درمانی غیردینامیک، دونا از یافته «عجیبی» صحبت می کند. او اظهار داشت در تمام این مدت درباره ی مسأله ی تلفن و مسایل زندگی خود فکر کرده است. او بالاخره توانسته بود به خاطر آورد قبل از آنکه فوبیای تلفن او شکل بگیرد، یکی از همکلاسی های قدیمی اش (که مرد بود) با او تماس گرفته و از او دعوت می کند تا همراهش بیرون برود. او در قبول خواسته همکلاسی اش مردد بوده و عذر و بهانه می آورد، و از او می خواهد بعداً تماس بگیرد. دونا چند بار قصد کرده بود خودش به آن مرد تلفن بزند، اما هرگز دل و جرأت این کار را پیدا نکرده بود.

دکتر P. به دونا خاطرنشان می کند که دلیل فرار او از تلفن به این خاطر بوده که فکر می کند تمایل او برای صحبت کردن با یک دوست قدیمی «خیلی هوس انگیز» است(یعنی این کار می توانسته بسیار گناه آلود، برانگیزنده تمایلات جنسی و بسیار اضطراب انگیز باشد). بعد از اینکه آن زن متوجه این موضوع می شود، چندی نمی گذرد که فوبیای او ناپدید می شود. دونا چند مدت پیش داروهای ضدافسردگی خود را قطع کرده و حالا هم به خاطر اینکه فوبیای او به شکل قابل ملاحظه ای فروکش کرده بود، دیگر لزومی برای ادامه جلسات درمانی با دکتر P. احساس نمی کرد.

 

بعد، آقای بلکمن در ادامه خودش به تحلیلِ ماجرای بیمار دکتر P. و درمانش پرداخته و نوشته است:

نکته ی مهم متمایزکننده در تشخیص و درمان مورد فوق این است که در اینجا دفاع نوروتیکی بازگشت به دوره دهانی بر پایه ی شکل گیری مصالحه جویی به وجود آمده است. یعنی گرچه بازگشت به دوره ی دهانی، این زن را از اضطراب هایی با منشاء تعارض در تمایلات جنسی، گرایش های خشونت آمیز، و گناه آلود، در امان نگه داشته، اما همزمان عناصر و رگه هایی از این تعارض نیز به شکل نمادهای بازگشت کننده خود را نشان داده اند. گاهی ممکن است بیماران با طیب خاطر خود را در موقعیتی قرار دهند که به ظاهر از آن خشنود هستند در حالی که برای زدودن خود از گناه، ناخودآگاه خود را در معرض تنبیه شدن قرار می دهند.

در این مثال نیز تلفن نمادی بوده که موجب بیدار شدن علاقه ی جنسی خانم دونا نسبت به دوست قدیمی اش می شده و فوبیای تلفنی می بایست او را از این علاقه و فعل گناه محافظت می کرد. اما همزمان این خانم با گوش دادن دقیق و با «گذاشتن» داروهای یک روانپزشک مرد در دهان احساس گناه جزئی را از جهت کامجویی دهانی کسب می کرد. به هر حال، بی قراری رابطه ی کلامی با درمانگر نه تنها باعث تقویت دفاع های بازگشتی (به دوره ی دهانی) شده بود، بلکه توجه کامل به توصیه های دکتر P. و دریافت داروهای او، به طور نمادین، موجبات کامجویی دهانی و جنسی او را فراهم می ساخت. بی شک خانم دونا به خاطر کامجویی های نمادینی که از دکتر P. دریافت می کرد، احساس گناه می کرد. بعلاوه شاید وقتی خانم دونا جهت انجام تمرینات حساسّت زدایی و تعیین وقت قبلی به تلفن نزدیک می شد احساس گناه وی نیز تشدید پیدا می کرد، زیرا تلفن در رابطه با همکلاسی قدیمی اش نماد میعادگاه جنسی را پیدا کرده بود و می توانست خشم شوهرش را برانگیزد.

همانگونه که تعارض های خانم دونا به تدریج اوج می گرفت (احساس گناه به خاطر داشتن علاقه جنسی به دوست قدیمی، احساس گناه به خاطر تمایلات خصمانه-پرخاشگرانه علیه شوهر خود، واحساس گناه حاصل از کامجویی نمادین با دکتر P.)، در نتیجه اضطراب او نیز تشدید می یافت و از قرار معلوم چنین وضعیتی کارکرد یکپارچه ساز و خودمشاهده گری را برانگیخته بود. خانم دونا به قدر کافی این بینش را داشت که از پیشِ خود تفاسیری بسازد. بعلاوه، این نوع بینش صرفاً شکل مصالحه جویی به خود گرفته بود و موجب شده بود به طور دفاعی از مراجعه ی بعدی به درمان اجتناب کند. چهره ی جابجا شده و نمادین دکتر P.، با چهره ی شوهر آن زن به خاطر ارضاء خواسته های زن در چارچوبی غیر از عرف زناشویی معمول، آسیب جدّی به چهره ی شوهرش وارد ساخته بود، که همین امر احساس گناه او را شعله ورتر می ساخت. از این رو خانم دونا، ترجیح می دهد فوبیای دکتر P. را پیدا کند و از او اجتناب کند[دیگر نزد او مراجعه نکند].(ص196-192)

 

از حرف و کار و درمانِ دکتر P. می شود سر به زیر و بی حرف گذشت، اما در تحلیلِ آقای بلکمن از کارِ دکترP. و مشکلِ خانمِ دونا حرف آن قدر زیاد است که با کمرویی هم نمی شود از مهم ترین هایش گذشت.  با صحبت درباره ی ارضایِ جنسیِ خانم دونا با قرص های دکترP. و احساس گناه نسبت به شوهرش و پرهیز از مراجعه به دکترP. برای فرار از گناه، آقای بلکمن استعداد خود را در داستان پردازی نشان داده است. بدون شک، از روی داستانِ او می شود فیلمنامه ی خوبی نوشت. می توان با شخصیّت پردازیِ مناسب و با پیرنگی که بتواند به حدس های آقای بلکمن «واقع نمایی» ببخشد، از این ممکنِ غیرمحتملی که او سرِهم کرده است، داستانی جمع و جورتر تألیف کرد که به قول ارسطو غیرممکنِ محتملی باشد. ارسطو چنین داستانی را به چنان واقعیتی ترجیج می دهد.

سفارش می کنم حتماً کتاب 101 مکانیسم دفاع روانی(ترجمه ی غلامرضا جوادزاده، انتشارات ارجمند) را بخوانید. با این کار متن های برگرفته از آن را بهتر متوجه خواهید شد. حرف ها و تحلیل های خوب در این کتاب زیاد است. با این که نویسنده گاهی در حدس ها دچار افراط و در اطمینان از درستی شان گرفتار اغراق شده است، تفریط در جدّی گرفتنِ تجربه اش عاقلانه نیست و بهترین کار مطالعه ی با دقتِ آن است.  

داستانِ «مواظب باشین کسی بو نبره»  از عزیز نسین  با ترجمه­ ی مشترکِ احمد شاملو و ثمین باغچه بان

مواظب باشین کسی بو نبره

از عزیز نسین

با ترجمه­ ی مشترکِ احمد شاملو و ثمین باغچه بان

 

اگه دل­ تون می­ خواد، بگین این­ جاس...

اگه دل­ تون می­ خواد، بگین اون­ جاس...

هر چی که دل­ تون می­ خواد، بگین...

در هر حال... نه خونه­ ی شماس نه خونه­ ی ما؛ اما همه­ مون کم و بیش تو اون خونه زنده ­گی می­کنیم !

 

-اتفاقی که تو خونه می­ افته هر چی باشه نباید بیرونا درز کنه. نباید به گوش احدالناسی برسه.

پسر کوچکه، سرش را پایین انداخته­ بود و به حرف های پدرش گوش می­ داد.

-حالیت شد یا نه؟

پسر کوچکه با صدای خفه ­یی جواب داد: -بله پدر!

 

درست یک هفته پس از این سفارش، از دفتر دبستان نامه ی محرمانه یی برای پدر بچه فرستادند که پسر کوچکه دزدی می کند و ... از این حرف ها! – آن وقت بود که پدر خانواده، دخترش، پسر بزرگه ش، زنش و مادرزنش همه را جمع کرد و گفت:

-مبادا، مبادا به گوش کسی برسه، که جلو کس و ناکس حیثیت و آبرو برامون باقی نمی مونه...

تا آن تاریخ هیچ کدام از دله دزدی هایی که پسر کوچکه تو خانه می کرد به گوش کسی نرسیده بود: برای خاطر حیثیت خانواده گی – که می بایست محفوظ بماند- روی تمام آن ها سرپوش گذاشته بودند.

هر وقت مهمانی به خانه شان می آمد، وقت رفتن مقداری از محتویاتِ جیب پالتوش معلوم نبود چی شده... پدره سخت پابند حیثیت و آبروی خانواده گی بود، باز دوباره همه را دور خودش جمع می کرد و -:

-آی بپایین، بپایین به گوش کسی نرسه!

و احتمالاً «اگر برایش امکان داشت» حاضر بود دو برابر قیمت چیزهایی را که آقازاده از جیب پالتو مهمان کش رفته بود، تاوان بدهد.

با خانم مهمانی که گوشواره هایش را روی دسته مبل گذاشت و وقت بلند شدن دید جا تر است و بچه نیست، اول کسی که صحبت کرد خود پدره بود:

-آها! لابد از گوش تون افتاده، متوجه نشدین!

بعد از رفتن مهمان هم، وقتی مادره هُردودکشان جلو پرید یک جفت کشیده ی آبدار بخوابونه تو گوش پسر کوچکه که «ای حروم لقمه ی چموش!» باز هم پدره بود که سراسیمه پرید و پنجره ها را بست و با لحن پر از عجز و الحاحی گفت:

-یواش، خانم جون! یواش... آخه ما که پاک پیش در و همسایه آبرمون رفت...

🕳

🕳

🕳

پدر که در مقابل اعتیاد پسر بزرگه به سیگار، متانت قابل تحسینی از خودش نشان داده بود وقتی از معتاد شدن پسره به حشیش خبردار شد، فوراً جلسه ی خانواده گی تشکیل داد:

-فقط مواظب باشین از این موضوع چیزی به کسی گفته نشه...

اسرار خونواده گی هیچ وقت نباید از چاردیواری خونه به خارج درز کنه...

🕳

🕳

🕳

اول بار پسر بزرگه شروع کرد شب ها به خانه نیامدن. و بعدش هم پسر کوچکه...

پیش از آن گاهی که شب ها دیروقت به خانه می آمدند اگر مادره شروع به سرزنش آن ها می کرد پدره فوری خودش را می انداخت وسط و خانم را ساکت می کرد:

-ای وای! چه خبره خانوم، چه خبره! چرا فکر نمی کنی اگه صدات به گوش کسی برسه چه آبرویی ازِمون می ره؟ و بعد هم که پسرها پیشروی کردند و دیگر شب ها یک قلم به خانه نیامدند، پدره فوری به تک تکِ اهل خانه دستور داد که:

-خیلی مواظب باشین ها! این خبر به هیچ وجه نباید جایی درز کنه!

🕳

🕳

🕳

مدت زیادی از این جریان نگذشته بود که پسر بزرگه به جرم فروش تریاک افتاد زندان، پدره هم فوری جلسه ی محرمانه ی خانواده را تشکیل داد:

-باید خیلی مواظب باشین ها... مبادا کسی این جریان را بفهمه که آبرومون پاک در خطره!

-خب. اما آخه اگه یکی پرسید کجاس، چی بگیم؟

-رفته مسافرت و... وس سلام!

از این قضیه هم چیز زیادی نگذشته بود که پسر کوچکه هم به جرم دزدی افتاد تو زندان.

پدره مثل عقاب نر، اعضای خانواده را از ریز و درشت زیر بال خودش جمع کرد و به شان گفت:

-مردم نباید از داخله ی زنده گیِ ما چیزی بفهمن. جلو دهناتونو سفت بگیرین؛ اگرم کسی ازَتون پرسید پسره کجاس، بگین به­­ش مأموریت دادن رفته یک شهر دیگه... خوب فهمیدین؟

و به این ترتیب، از آن به بعد، پسر بزرگه مدام در این شهر و آن شهر سیر آفاق و انفس می کرد؛ و پسر کوچکه هم با مأموریت های مهم دولتی دور کشور می گشت!

🕳

🕳

🕳

وقتی شکم دختره شروع کرد به بالا آمدن، پدره همه­ ی افراد خانواده را به گوشه­ یی کشید و گفت:

-به حریم خونواده احترام بذارین؛ حریم خونواده، حریم مقدسیه... هر چی که تو داخله­ ی خونه اتفاق می افته، باید همون­جا، تو داخله خونه هم بمونه... مواظب باشین کسی از این موضوعا بو نبره!

خلاصه- با یک عمل ساده، باد شکم دختر خانم خوابید. و بعد از این­که این عمل ساده چندین بار تکرار شد، دختر خانم هم شروع کرد به این­که بعض شب­ها دیر به خانه بیاید و بعدش هم دیگر بعض شب­ها اصلاً به خانه نیاید!

یک روز دو نفر آمدند در خانه را زدند و گفتند:

-دخترتون بابت قمار دیشب سه هزار لیره مقروضه.

-آقاجان! ما خونواده ی آبرومندی هستیم. دستم به دامن­ تان. یک امروز را صبر کنید، فردا تشیف بیارین خودم خدمت­ تون تقدیم می کنم.

تا فردا، با فروش چند تکه اثاث و لوازم خانه، کم و کسر سه هزار لیره روبه ­راه شد.

پدره بدون این­که منتظر آمدن طلب­کارها بشود خودش برد سه هزار لیره را داد و در جلسه ی خانواده­گی گفت:

-بع­له! گربه هم رو کثافت خودش خاک می ریزه. هیچ کدوم از اسرار خونواده ­گی نباید از چاردیواری خونه بیرون بره... آدم تو این دنیا دوستم داره، دشمنم داره... تو خونه هزار جور اتفاق ممکنه بیفته -، نه فقط تو خونه ی ما، تو هر خونه ­یی همین جوره.- چیزی که هس، هر کسی، بایس اسرار خونه­ ی خودشو پیش خودش نگه­داره...

🕳

🕳

🕳

چندی نگذشته بود که پدره مجبور شد یکی از خانه ­هایش را بفروشد و هر جوری شده دو هزار لیره فراهم کند. چون که پسربزرگه که کلاه­برداری گنده ­یی کرده بود؛ و جماعتی، قیل و قال­ کنان آمده بودند درِ خانه را زده بودند هزار جور خط و نشان کشیده بودند.

بعد از آن هم پلیس آمد دم در، سراغ پدره را گرفت و خبر داد که مادرِ خانم در یک خانه­ ی فساد که ناگهان مورد حمله­ ی پلیس قرار گرفته، به دام افتاده است!

پدر اول کاری که کرد، مأمورها را آورد تو که کسی آن­ها را دم در خانه نبیند. و بعد هم ازشان خواهش کرده بود که مواظب باشند، خیلی مواظب باشند که کسی از قضیه بو نبرد.

روز بعد قضیه در روزنامه ها منعکس شده بود، منتها، بزرگواری کرده بودند و اسم کسی را نبرده بودند. همین قدر نوشته بودند که:

یک بانوی پنجاه و چهار ساله، منسوب به یکی از خانواده های سرشناس و محترم شهر...

🕳

🕳

🕳

هنوز مدت زیادی پشت این حادثه باد نخورده بود که خانم متعلقه، در یک قمارخانه­ ی بی جواز به چنگ پلیس افتاد. دختر خانم هم در... در یک جای دیگر!

پدر، در حالی که برای نجات آن­ها به این در و آن در می زد و تلاش می کرد، همه اش با خود خوری فراوان اصرار داشت که:

مواظب باشین... تو رو خدا مواظب باشین که قضیه به گوش این و اون نرسه...

و به خصوص سعی می کرد به هر قیمتی شده به چنگ خبرنگارهای سمج جراید نیفتد. و هر جور که هست قضیه را ماست مالی کند و سروته آن را هم بیاورد.

🕳

🕳

🕳

بالاخره یک روز، پدر همه­ ی افراد خانواده را دور میزی جمع کرد، اجتماع مقدس خانواده­ گی را تشکیل داد، رشته ­ی سخن را به دست گرفت و گفت:

-همه­ تون گوشاتونو خوب واکنین ببینین چی می­گم: ما خونواده­ ی شرافتمندی هستیم و تو این شهر حیثیت و آبرو داریم. الاهی خداوند تبارک و تعالی خودش جزاتونو بده!... هر غلطی که می کنین بکنین؛ فقط شمارو به اون وحدانیت خدا، شمارو به اون وجدان نداشته ­تون قسم می­دم، مواظب باشین به گوش کسی نرسه... اسرار خونواده، باید توی خود خونواده محفوظ بمونه؛ زبونم مو درآورد از بس اینو به­تون گفتم، الاهی خیر از عمرتون نبینین! اسرار خونواده باید تو خود خونواده بمونه، تو خود خونواده دفن بشه... مردم بی­کارن آقاجون؛ مردم بی­کارن، دهن­شونم چفت و بست نداره... یک کلاغو چهل کلاغ می کنن. یک کاه رو یک کوه می­ کنن. می­رن این­ ور و اون­ ور می­ شینن پشت سر آدم حرف درمیارن، پشت سر آدم هزار جور حرف مفت می­ زنن... مواظب باشین کثافت­ کاری­ هاتون به گوش کسی نرسه، مواظب باشین کسی سر از کارتون درنیاره... به خداوندی خدا که جلو این و اون خوبیت نداره... حالا اگه تو خودمون باشه باز آدم می­ گه به جهنم! اما آخه، جلوِ در و همسایه...

مادره گفته بود:

-راس می­ گی، آره. حق با توئه جونی... اما آخه این خونه، تصدیق بکن که خیلی کوچیکه... همچین گنجایشی نداره که تموم اسرار خونواده توش بمونه... هر چه قدرم که آدم سعی بکنه باز بالاخره یه جوری به بیرون درز می­ کنه...

 

یک عمارت چهار طبقه اجاره کردند.

در طبقه ­ی زیر، پسر بزرگه معاملات مواد مخدر به راه انداخت...

در طبقه­ی اول، پسر کوچکه، به چاپ اسکناس تقلبی مشغول شد...

در طبقه­ی دوم، مادرزن نجیب­خانه دایر کرد...

در طبقه­ ی سوم، خانم قمارخانه ترتیب داد...

در طبقه­ ی چهارم، دخترخانم فروش­گاه اجناس قاچاق واکرد و به قاچاق ارز پرداخت...

پدره با گردن شق و سینه­ ی جلو داده در تمام این طبقات به آمد و رفت مشغول شد؛ و دلش خوش بود که سرانجام توانسته است حیثیت و شرف و ناموس و آبروی خانواده را پیش در و همسایه محفوظ نگه­ دارد.

اگر از طبقه­ ی زیر صدایی بلند می­ شد، فوری خودش را به آن­ جا می­رساند و:

-آی هیس! آی هیس! مواظب باشین کسی نشنوه. جلو این و اون خوبیت نداره!

اگر در قمارخانه قیل و قالی راه می ­افتاد، فوری خودش را به آن­جا می­ رساند و :

-آی یواش! آی تو رو خدا یواش! بپایین کسی نفهمه... از قدیم ندیما گفته ­ن: عبادت هم پنهون، قباحت هم پنهون.

اگر در عشرتکده­ ی مادرزن جنجالی به پا می­ شد، فوری خودش را به آن­جا می­ رساند و:

-آی بابا دخیلِ­ تونم! دیوار موش داره...

🕳

🕳

🕳

اما...

با همه­ ی این احوال، دیشب پلیس بی­ خبر خانه را محاصره کرد.

تمام اهل محل خبر شدند و ... پیش از هر کار دیگر، تعجب کردند!

موقعی که مأمورها مثل مور و ملخ از در و دیوار و پنجره می ریختند تو، پسرها و دختره و خانم و مادر خانم شروع کردند به عجز و التماس کردن:

-آی! تو رو خدا یواش! آقا خوابه... فقط مواظب باشین آقا نشنوه...

اما آقا از خواب پرید و دید که اهل و عیالش را جلو چشم همه­ ی اهل محل سینه کرده ­اند و می­ ریزند توی کامیون ­ها...

همان­طور با پیژامه دوید دم در، داد زد:

-زکی! فهمیدن که فهمیدن. جهنم!... زیاد خیالات نکنین. یه خونه­ ی دیگه می­ گیرم. این خونه، باز هم کوچیک شده­ بود؛ یه خونه ­ی بزرگ ­تر می­ گیریم...

مرگ مخاطب در برخورد با برخی از فیلم ها و مجموعه های ایرانی

 

مرگ مخاطب در برخورد با برخی از فیلم ها و مجموعه های ایرانی

محمدرضا نوشمند

 

فیلم «حکایت عاشقی» جدا از آن اشکالات فنی که دارد این خوبی را دارد که محور اصلی اش بمباران شیمیایی حلبچه و گزارش و ثبت تصویری آن است. عشق و یا ازدواج علی و چیمن در آن خیلی حاشیه ای است. این روزها برخی جنگ و سیاست را بهانه می کنند و فیلم هایی می سازند که جنگ و سیاست در آن ها حاشیه ای است. اصل جیب های خودشان است. مجموعه ی «شهرزاد» را در نظر بگیرید که مجوزش همان توجه ناچیزش به اوضاع و احوال سیاسی دوران دکتر مصدق است. گاه گاهی نامی از دکتر مصدق و دکتر فاطمی و ... به بهانه ای در وسط فیلم پرتاب و رها می شود و مابقی فیلم به ماجرای عشق ها و ازدواج های شهرزاد و در کنار آن پدرخوانده بازی های«بزرگ آقا» می پردازد. اگر آن بحث های اضافی در مورد موضوعات سیاسی را از فیلم بیرون بکشیم چیزی از آن می ماند که از نظر موضوع و درونمایه شبیه مجموعه ی «پدر سالار» می شود امّا با تفاوتی بسیار بزرگ و مهم. به عنوان مثال، در مجموعه ی«پدر سالار» غلبه ی زندگی مدرن با افکار جدید به زندگی سنتی بدون آب و تاب زیاد و جرم و جنایت عجیب خیلی بهتر از آنچه که در «شهرزاد» دیده می شود معرفی شده است.

 عجیب است که نه تنها در «شهرزاد» بلکه در بسیاری از مجموعه ها و فیلم های سینمایی ما آدمکشی، دزدی، تجاوز، کلاهبرداری و انجام هر کار خلافی از هر خصوصیّت دیگر ما ایرانی ها برجسته تر است. کسی هم نیست بگوید این همه جنایت و خلاف کاری در فیلم های ایرانی یعنی چه.  یکی نیست به بعضی از این «هر چه بنویس ها» بفهماند سینمای غرب و هالیوود در فیلم های پلیسی، جنایی، جاسوسی و جنگی اش خون و خونریزی دارد نه در فیلم های خانوادگی اش. در مجموعه هایی مانند «تعبیر وارونه یک رؤیا» یا «سایبر» که به ماجراهای پلیسی و امنیتی می پردازد ایرادی ندارد که جرم و جنایت محور اصلی داستان قرار بگیرد ولی سریال هایی مانند «تنهایی لیلا»، «دردسرهای عظیم»، «گاهی به پشت سر نگاه کن» و ده ها مجموعه ی دیگر، حتا مجموعه های به ظاهر مذهبی مانند «یلدا» و «پرده نشین» با این که خانوادگی اند سرشار از جرم و جنایت و دزدی و کلاهبرداری اند.  در ساده ترین فیلم های خانوادگی هم دیده می شود افرادی برای رسیدن به پول و مقام و ارث و هر چیز کوچک و بزرگی به کوچک و بزرگ و پدر و مادر و خواهر و برادر و اشنا و بیگانه رحم نمی کنند. این جور فیلم ها را ما در ایران می سازیم و بعد می گوییم خارجی ها شناخت درستی از ما ندارند، ما را بد معرفی می کنند. والله، اگر من هم خارجی بودم و این جور فیلم های ساخت ایران را می دیدم شناخت بهتری از ایران و ایرانی به دست نمی آوردم. متأسفانه همین فیلم ها مسلمانی مان را نیز همین جوری معرفی می کنند. تعداد کمی از فیلم ها و مجموعه های ایرانی عاری از چنین تصاویری منفی از ایران و ایرانی و مسلمان و مسلمانی است. اگر در یک فیلم پلیسی چنین رفتارها و حوادثی دیده شود ایرادی ندارد، پلیس سر و کارش با همین ماجراهاست. «شرلوک هولمز» باید جنایی باشد. داستان های مجموعه ی پلیسیِ «سر نخ» باید در مورد دزدی و کلاهبرداری و قتل باشد، ولی ما بیشتر فیلم هایی که داریم پر از قتل و تجاوز و کلاهبرداری و دروغ است. بعد فکر می کنیم آخر فیلم با یک توبه و یک زیارت همه چیز ختم به خیر می شود. باور کنید که نمی شود. اکثرِ مجموعه های به اصطلاح خانوادگی، ما ایرانی ها را دزد و دروغگو و فرصت طلب و جنایت کار معرفی می کند، گاهی در بعضی از این مجموعه ها نسبت آدم های خوب به بد و بی تفاوت یک به ده هم نیست. کسی نمی گوید فیلم خانوادگی نباید مشکل داشته باشد و همه را باید خوب نشان بدهد. آدم ها باید خوبی ها و بدی هایشان واقعی و طبیعی و موجه باشد. در مجموعه ی «پدر سالار» اختلاف خانوادگی وجود دارد، کار به دعوا و حتا دادگاه هم کشیده می شود، ولی همه چیز همان طور که دربعضی از خانواده ها به طور عادی و طبیعی وجود دارد اتفاق می افتد. مثلاً، کسی سعی نمی کند با هر که مخالف است او راهر جور شده به قتل برساند. در غذایش سم بریزد، با ماشین او را زیر بگیرد. اختلاف وجود دارد ولی احساس آن قدرها مرده نیست که هر کسی با هر اختلافی نخستین چیزی که به نظرش برسد قتل و غارت باشد. چه قدر فیلم نامه نویسی در ایران آسان شده است. پیش ترها اصطلاح شده بود و می گفتند هر که از مادرش قهر می کند می رود خواننده می شود، حالا برای قهرکرده و قهرنکرده اش  فرصت های خودنمایی بیش تری فراهم شده است.

مجموعه ی «شهرزاد» بدون آن هارت و پورت های سیاسی سطحی یک مجموعه ی خانوادگی است. به راحتی می توان  از تکّه های اضافی اش در مورد «سیاست» گذشت و آن ها را از فیلم بیرون کشید. فیلم سیاسی بدون آگاهی بخشی سیاسی که سیاسی نمی شود. اگر پشت لب یک آدمی سبیل بگذاریم او را سیاسی و چپی و عضو حزب توده کرده ایم و تمام؟ در فیلم های به اصطلاح سیاسی و تاریخی ما به هیچ وجه ایدئولوژی ها و افکار و فلسفه ی سیاسی و اقتصادی گروه ها مطرح نمی شود. در فیلم های ما گفت و گو جایی ندارد، پر است از تک گویی ها. یعنی به هیچ وجه مقابله ی بی طرفانه ی دو عقیده به تصویر کشیده نمی شود طوری که مخاطب فیلم نیز فرصتی برای اندیشه و چند و چون داشته باشد. از یک عقیده فقط اسمی مطرح می شود و عقیده ی غالب که وظیفه ی تک گویی اش بر عهده ی نویسنده است آن اسم را با کلمات و جملاتِ حق به جانب به رگبار می بندد. حتا نوع وابستگی و دلیل وابستگی افراد به این مکتب و آن مکتب یا حتا به بیگانه ها در این فیلم ها تعریف شده نیست.  کسی نمی داند آن ها که بیگانه پرست نیستند «چه چیز پرست» هستند. حتا افکار سیاسی و مذهبی و اقتصادی و ایده آل هایشان خوب شکافته و باز نمی شود. یک نیم رکعت نماز یکی را مذهبی می کند و یک کراوات یا پاپیون و یا لچک دیگری را غیر مذهبی. با نماها و نمایش های مذهبی و غیرمذهبی سطحی در یک فیلم نمی توان آن را به عنوان فیلم سیاسی و مذهبی و تاریخی به دیگران قالب کرد. اگر می خواهید مقابله ی افکار مذهبی و غیرمذهبی و حتا ارتکاب به جنایت را که خوب در یک مجموعه ی خانوادگی تعریف شده است ببینید بد نیست رمان «برادران کارامازوف» داستایوفسکی و یا مجموعه ی ساخته شده بر اساس آن را ببینید. «چند صدایی» را که در آن هر صدایی گوینده ی یک عقیده و فلسفه ی خاص است به وضوح در آن مشاهده خواهید کرد.

 جالب است که در مجموعه ی «شهرزاد» نامزدبازی برای خودش دارای فلسفه است ولی مذهب و سیاست در آن عاری از فلسفه. سیاست در مجموعه ی «شهرزاد» به همان اندازه مبهم است که مخاطب «کجایی»اش در تصنیف پایانی اش. هر چند می شود مخاطب آن را از نظر سیاسی کسی مانند دکتر مصدق دانست ولی چون در داستان این مجموعه عشق و ازدواج به سیاست می چربد همه مخاطب اصلی اش را عاشق و معشوقه ای می دانند که مدام در آن جابه جا می شوند. جوان عاطل و باطلی که سر گذر ایستاده و زنجیر می چرخاند و آن را دور انگشت اش جمع می کند با همین ترانه به قول خودش حال می کند و دانشجو با همان و با احساسی رومانتیک به همکلاسی جنس مخالف اش فکر می کند. هیچکدام به این فکر نمی کنند که از آن می توان برداشتی سیاسی هم داشت. از تصنیف پایانی این مجموعه صحبت کردم حیفم می آید که از فیلم «جبار سرجوخه ی فراری» و تصنیف هایش حرفی نزنم. این فیلم یکی از فیلم های محمدعلی فردین است که کم تر از آن گفته می شود.

«جبار» و نیروهای زیر دست اش در ارتش سلاح هایی را که باید به ارتش تحویل می دادند برداشته و پنهان کرده اند تا به انقلابیون مشروطه خواه برسانند. قزاقان لیاخوف جبار و نیروهایش را دستگیر می کنند. نیروهای جبار که نمی خواهند او اعدام شود همه خود را جبار معرفی می کنند و اعدام می شوند. نوبت به جبار واقعی که می رسد شرایطی فراهم می شود که به فرار او کمک می کند. این فیلم با توجه به این که محصول پیش از انقلاب است(سال 1352) بالتبع و همچنین بالطبع دارای صحنه های حاشیه ای و حتا مبتذل است ولی جالب این است که ماجرای اسلحه و پول رسانی به انقلابیون و مخالفت با حضور بیگانگان جوری در آن مطرح شده است که  خوب به چشم می آید.  در صحنه ای از این فیلم جوانی تصنیفی را در حضور قزاقان اجرا می کند که باعث دستگیری اش می شود. متن این تصنیف را که وفایی خوانده است بخوانید:

کدخدا بگو به ما

آخه این غریبه ها

از جونِ این دهِ ویرون چی می خوان؟

کدخدا

تو خودت خوب می دونی

به خدا، این نون ندارا

این همه مهمون چی می خوان؟

کدخدا، ده مال تو

آب و گله مال تو

نون گندم مال تو

مال مردم مال تو

مال مردم مال تو

اما این رو هم بدون

که تو این دوره و زمون

کسی که نون نداره

دین و ایمون نداره

دین و ایمون نداره

کدخدا، از راه دور

داره یه سوار میاد

یه سپه سالار میاد

همه مردم چشم به راهن کدخدا...

 

و نیز، در جشن مشروطه خواهان در این فیلم عارف اشعار ذیل را خوانده است:

میون گرد و غبار گرد و غبار

هفت تا سواره هفت تا سواره

هفت تا سوار از شیراز همه گرد و تیرانداز

 

ای خدا بالای سری بالای سری

نذار بمیرم، نذار بمیرم

تا که با برنوی کوتاه برنوی کوتاه

تقاص بگیرم تقاص بگیرم

برنو برنو برنو

حرکت اوّل باز از تو

 

این اشعار در زمانی خوانده و پخش شده که ساواک افراد زیادی را به جرم مبارزه  مسلحانه بازداشت و دادگاه نظامی آن ها را محکوم به اعدام می کرد.

 

فیلم سیاسی، شعر سیاسی و انقلابی می خواهد. البته فیلم عاشقانه با تک مضراب های سیاسی همان شعر عاشقانه بیش تر برازنده اش است. امّا، برای مجموعه ای که در آن «بزرگ آقا» چپ می رود و راست می رود دستور می دهد سر چند نفر را ببرند و یا زیر آب کنند آن شعر عاشقانه هم به درد نمی خورد. مخصوصاًهنگامی که هم پدر عاشق و هم پدر معشوق از نیروها و سلاخ های «بزرگ آقا» هستند. لازم نیست که نویسنده داستایوفسکی باشد که خوب بنویسد. کافی است که کاسب نباشد و مخاطب را ساده لوح نپندارد. وقت مخاطب را تلف نکند، این قتلِ مخاطب است. «مرگ مخاطب» این طور اتفاق می افتد.