بررسی شعر « ری را » از نیما

بررسی شعر « ری را » از نیما

 

 

«ری را»

«ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.

1331

 

برای درک ِ این شعر نخست باید به این پرسش پاسخ بدهیم که: آیا «ری را» و «کاچ» در آن، x   و y  یا به اصطلاح دو مجهولی اند که اگر معادل آنها را پیدا نکنیم به هیچ وجه به پاسخِ درستِ این مسئله نمی رسیم؟

من که فکر می کنم این دو فقط به اندازه ی علامتِ تقریبی ارزش دارند که کمی از دقتِ پاسخ ما می تواند کم کند. نیما در سال 1331 شعری را با اندکی رنگ و روی محلی یا local color  گفته است که بدون تردید جنبه هایی از ریزه کاری هایش حتی برای همولایتی هایش در همان زمان نیز کاملاً روشن نبود. آن روزها افرادِ کمی در ایرانِ بزرگ بدونِ واژه نامه های حجیمِ امروزی می توانستند به معنی درست و کاربرد دقیق برخی واژه ها و عباراتِ کم کاربردِ فارسی پی ببرند، چه برسد به حرف هایی به زبان و گویش و لهجه های محلّیِ جاهایی مانندِ مازندرانِ وسیع. در آن زمان، بدون وسایل حمل و نقلِ آسان و رسانه های سودمند و قابل دسترس، حتی شهرها و روستاهای نزدیک به هم از واژها و اصطلاحاتِ خاص یکدیگر بی خبر می ماندند چه برسد به درکِ ظرایف فرهنگی موجود در میان اقوامِ دیگر. امروز و با امکاناتِ امروزی است که با جست و جویی ساده با گوشیِ هوشمند می توان خیلی زود دریافت که یک معنیِ «ری را» در گویش مازندرانی «بیدارباش و به هوش باش» است. می توان به کمکِ فرهنگ های خوب از شکّ خود کم کرد که «کاچ» می تواند همان «کاج» باشد.

امّا من می خواهم به این شعر جور دیگری نگاه کنم.  نکته ی مهم این است که نیما این شعر را به گویش محلی ننوشته است. تنها این دو واژه اند که تا حدودی به آن منطقه مربوط می شوند و شاعر هر چه را گفته، متأسفانه، یا خوشبختانه!، به زبان فارسی و گاه برای حفظ قافیه به شیوه ی محاوره ای، گفته است. شاید فضای وهم آلود و ترسناکی را که در این شعر ایجاد کرده است بتوان تا حدودی به حال و هوای گاه و بی گاه جنگل و دریا ربط داد، ولی باید بپذیریم که اگر شاعر اهل کویر هم بود می توانستیم بگوییم که این وهمِ سرابی و ترس از خرابی را فضای کویر نیز می توانست به گونه ای و با دلیلی دیگر او القا کند.

به نظر من، معلوم های مهم آن قدر زیاد و مشخص اند که لازم نیست خیلی خودمان را با جنبه ی مجهولِ این واژه ها مشغول و منحرف کنیم. به عنوان مثال، حتی بدون دانستن این که «ری را» یعنی «بیدار و هوشیار باش» می توان از خودِ متن به این معنی از طریق احساسی که به خواننده می دهد رسید. ترس از هر ناشناخته ای بیشتر از موجوداتِ شناخته شده است، ربطی هم به کوچکی و بزرگی اش ندارد، زیرا راه برخورد و مبارزه با آن هم شناخته شده است. از حشره ی ریز یا ویروسی ناشناخته  باید بیش از شیر درنده و سرطان ترسید. بنابراین، حتی اگر خواننده ای معنیِ «ری را» را نداند، درجا متوجه می شود که باید با صدای ناگهانی و نامشخص و ناشناخته ای که در شب دارد می شنود حواسش را خوب جمع کند. صدای نامفهومی که این حروف سرِهم بیان می کند، و جالب است که در نوشتار نیز این صداها تک به تک می آید، همین جوری و بدون معنی اش نیز برای هر شنونده ای هشدار دهنده است. حتی واژه ی «کاچ» جوری در متن آمده است که مشخص است «پشت»ی دارد و آن «پشت» از آنهایی نیست که مانع دیدِ آدم از این سو و آن سویش شود. پس، در واقع، مشکل و دشواریِ این شعر در این دو واژه و معنی شان نیست.  

این شعر دشواری ها و نیز ایرادهایی دارد که همان ها بیشتر کار انتقال مفهومش را مشکل می کند. دشواریِ اصلی اش به صدا و صاحب صدا برمی گردد. نیما می گوید:

صدا می آید امشب

 

بعد می گوید:

گویا کسی است که می خواند...

 

بعد، از این فرضِ می گذرد و با یقین می گوید:

اما صدای آدمی این نیست.

 

بعد  نیما مثال می زند تا ثابت کند که می شناسد صدای آدمی باید چه جور باشد و در پی اش می گوید:

ری را. ری را...

دارد هوا که بخواند.

مشخص است که «ری را» به هیچ کسی جز چیزی که خودِ راوی، در وهله نخست برای هشدار به خودش و از طریق این شعر به دیگران، می گوید برنمی گردد. در عوض، «او» در «او نیست با خودش» به کسی برمی گردد که صاحبِ آن صدای گنگ و نامفهومِ پشتِ کاچ است. راوی که شنونده ی آن صدا بوده ابتدا می گوید:

گویا کسی است که می خواند...

امّا. بعد از سه نقطه ای که نشانِ به فکر فرو رفتن اش است، به این نتیجه می رسد که:

 

اما صدای آدمی این نیست.

 

 راوی با این حرف  نشان می دهد که در واقع کسی دارد نمی خواند و تنها لحظه ای صدایی از جایی به گوشش رسیده است و با حرفی به پشتیبانی از این ادعا سخن اش را به پایان می رساند و می گوید:

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند.

 

پس آن صدایی که در ابتدا شنیده بود چه صدایی بود؟ اصلاً صدایی بود یا نه؟

 

حرفِ اوّلِ راوی را برای این که با حرفِ آخرش جور دربیاید این طور می شود توجیه کرد که او واقعاً در آن تاریکی صدایی از کسی شنیده بود و حدسِ نخست اش که «گویا کسی است که می خواند» درست بود، ولی چون از صدایی که می شنید، درست مثل خودِ صداهای واژه «ری را»، معنی و مفهومی به دست نمی آمد، با نظمِ هوش ربایش به این نتیجه رسید که این صدای آدمی نیست. برداشتِ اولیه و نادرست اش ناشی از نادرستی ادعایش در مورد هوشش نبود. ایراد از نظمی بود که عادتِ آن شده بود. صدایی را، که نظمی ندارد تا معنی و مفهوم مشخصی داشته باشد نمی شود با هوشی که فقط با نظم و قیاس واستدلالِ خاصی چیزها را می رباید و درمی یابد، شنید و فهمید. بنابراین، می شود گفت صدایی بسیار گنگ که حتی به زوزه و ضجّه و ناله و شیون و ... و مانند این ها شبیه نیست، از کسی می آید که جز این صدایی برایش نمانده است که چیزی را بخواند که مفهوم باشد. نمی تواند به هیچ صوت و صورتی به دیگران بفهماند که درد و اندوهی اگر دارد چه و از چیست. راوی ادعا می کند که صدای اندوه دیگران را، حتی اگر از اندوهِ خودش سنگین تر باشد، می شنود و می فهمد و می شناسد و همه را از بر دارد؛ نمونه اش همان آوازی است که عدّه ای درون قایقی وسط دریا از سرِ دلتنگی، و شاید نااُمیدی از رسیدن به ساحل، خوانده بودند و او با شنیدن و دریافتِ معنی اش از آن زمان همچنان «هیبت دریا» را در خواب می بیند. او با نظمِ هوش ربایش شمّه ای از آن هیبتِ دریا را در ترسی که « بند آب/ برق سیاه تابش تصویری از خراب/ در چشم می کشاند» نشان می دهد، اما این قیاس ها و مقیاس ها به او کمکی نمی کند تا چیستی و چرایی این صدا را بفهمد.

 

یکی از ایرادهایی که این شعر دارد و مانعِ خوانش یا فهمِ درستِ آن شده در قافیه سازی و قافیه بازی اش است که در چهار مصرعِ آخرِ بند پایانی اش دیده می شود:

ری را. ری را...

دارد هوا که بخواند.

درین شب سیا.

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند.

 

نیما بر این باورِ درست بود که قافیه باید مانند ناقوسی آگاهی بخش و هشداردهنده باشد، ولی تا چه اندازه می شود پذیرفت که واژه ای با کاربرد نادرست بتواند چنین کاری را درست انجام بدهد؟ به عنوانِ مثال، ایرادِ قافیه کردنِ «سیا» با «اما» در بندِ پایانی در این است که شاعر پیش از این در بندِ نخست واژه ی «سیاه» را به درستی و کامل استفاده کرده و کاربردش با این لهجه- «سیا»- در این بند نشان می دهد که قافیه بر او تنگ آمده بود. همین گرفتاری اش به کاربردِ نامناسبِ «اما» نیز منجر شده است. اگر کسی با صدایش رفته باشد دیگر «اما»یی ندارد. حتماً خواندن نمی تواند. «اما» را وقتی استفاده می کنیم که شرایط برای کسی مناسب و امکانات برای انجام کاری موجود است، ولی او نمی تواند آن کار را انجام دهد. اگر گفته بود که «صدا»یی دارد، اما نمی تواند بخواند، متوجه می شدیم که صدایش فقط کفاف ناله ای گنگ را می دهد نه بیشتر. به نظر می رسد که جای درستِ «اما» بعد از «دارد هوا که بخواند» است، به این صورت:

 

دارد هوا که بخواند

اما

در این شب سیا

او نیست با خودش

او رفته با صدایش

و

خواندن نمی تواند.

 

از بند پایانی باید خیلی صریح تر به این نتیجه می رسیدیم که نه تنها او نمی تواند بخواند، بلکه دیگر همان صدایی هم که در آغاز از او درآمده بود دیگر از او درنمی آید، زیرا او رفته است. از این رفتن می توان برداشت های گوناگونی داشت که تفاوت چندانی در نتیجه شان نیست.

     

دو نیمه ی متفاوت نیما زیر «برف»

دو نیمه ی متفاوت نیما زیر «برف»

 محمدرضا نوشمند

 

برف

 

زردها بی خود قرمز نشده اند.

قرمزی رنگ نینداخته است،

بی خودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاگو» امّا،

«وازنا» پیدا نیست.

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

***

«وازنا» پیدا نیست.

من دلم سخت گرفته است از این،

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است،

چند تن خواب آلود،

چند تن ناهموار،

چند تن ناهشیار.

 

برف و زمستان آخرین زورهای خودش را دارد می زند. نیما نیز آخرین زور خودش را می زند تا همچنان امیدوار باقی بماند. زرد و قرمزِ نیما در انتهای زمستان یادآور جمله ی معروف «زردیِ من از تو، سرخی تو از من» است که در چهارشنبه سوری خطاب به آتش گفته می شود. ریشه اش «آتش دوستی» بوده است یا «آتش پرستی»، هر چه که بود، حاصل اش حالا طلبِ سلامتی است. زردی نشانه ی بیماری و سرخی نشانه ی جریان سالم خون و گرما در بدن است. بدن برای نیما در این شعر بدنِ خودش نیست، بدنِ یک دهکده و اهالی آن است: «وازنا». در بند نخست شاعر بر این باور است که طلوع صبح و برآمدنِ خورشید از پشت کوه «ازاگو» بی خودی نیست. سرانجامی خوب باید داشته باشد. برف آب و پنجره ها باز و وازنا دیده خواهد شد. امّا در بند دوم یکباره لحن و بیان نیما عوض می شود. او دچار دلگرفتگی و ناامیدی ناشی از رفتارهای بی خودی است که از «چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار، چند تن نا هشیار» می بیند. نیما هم از دست این چند تن خشمگین است و هم از دست برف. خشم اش از برف در عبارتِ بدیع و عجیبِ «گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب/ بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار» در انتهای بندِ نخست پیداست، و از دست آن سه دسته از مردم در سه عبارت پایانی بندِ دوم. دغدغه ی اوّلی و ظاهری اش «وازنا» بود و حالا از چیزی می گوید که «وازنا» برایش کوچک است و فقط می تواند نمونه ای از آن باشد.

این چه برفی است که تا این اندازه نیما را ناراحت کرده است. برف اغلب خوب است ولی هر چیزی به اندازه اش خوب است. برفی که نیما را به تنگ آورده است با حجمی بهمن وار کوه را پوشانده و روی روستا خراب شده است. «وازنا» دیده نمی شود چون زیر این برفِ آشوب مدفون شده است. حتا اگر کسی از درون خانه اش در «وازنا» بخواهد به کوچه و روستا نگاه کند نمی تواند چون برف پنجره ها را پوشانده است. شاید سپیدی صبح آن هم به سختی از لای لایه های همین برفی که پنجره ها را پوشانده قابل تشخیص باشد؛ ولی برف راه نور را برای ورودِ کامل از پنجره ها بسته است و هنوز هوا تاریک است و نیما می گوید «من دلم سخت گرفته است از این، میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک». این حرفِ نیما بیشتر فلسفی است تا سیاسی و اجنماعی. درست است که او از افرادی می گوید که در این میهمانخانه به جان هم افتاده اند، ولی مشخص نمی کند که آن ها چرا به جان هم افتاده اند. تلاش طبیعی شان در این میهمانخانه برای بقا در مبارزه با طبیعت برجسته تر است. مخالفت و مبارزه شان با یکدیگر نیز طبیعی است. مخالفتِ نیما با آن ها جنبه ی فکر و احساسی دارد. نیما خود این گونه، با همین شعر و احساس اش، به جان آنها افتاده است. آن ها هم با این رفتار و احساس شان نسبت به وضع موجود به جان او افتاده اند. دقت کنید که من به عنوان خواننده ی این متن در حال حاضر کاری به «نیّت شاعر» هنگامی که این شعر را می گفت ندارم و نمی دانم دیگران با چه علمِ غیب و یا علمِ آشکاری از قرمز و کوه و شعارهای مرسوم درزمان حیات شاعر به این نتیجه می رسند که این شعر سیاسی و یا اجتماعی است. من با توجه به متن و کلام و لحنِ آن سعی می کنم به «صد» برسم و بگویم «چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.» بنابراین، با توجه به متن و معنی شعر حرفی را می زنم که خود به خود حرف های فرعیِ سیاسی و اجتماعی از دلِ آن بیرون می آید. به عقیده ی من لحن شاعر در بند نخست با لحن اش در بند دوم یکی نیست. حرف های او شاید ورای آن نیّتی باشد که ما به او نسبت می دهیم.

 «میهمانخانه ی مهمان کش» تصویری با فلسفه ای خاص از این دنیاست. منِ موجود در شعر معرف انسانی با واکنش خاص نسبت به هستی است. منِ یک فعّال سیاسی و یا فردی با گرایش های اجتماعی هرگز به عنوان سخنگوی آن گرایش ها نمی تواند بگوید «من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک.» حتا یک آدم سیاسی هنگام بیان چنین حرفی واکنشِ فردیِ خود نسبت به فلسفه ی زندگی را نشان می دهد و تغییر مشی سیاسی و حزبی و اجتماعی اش را نمی توان از آن نتیجه گرفت. عجیب است که نیما با این که در بند نخست از «باخودی» می گوید، در بند دوم حرفی می زند که  همه چیزش به «بی خودی» ربط پیدا می کند و تبلیغ پوچی و بی حاصلی است. آن نگاه پر امیدِ ابتدای بند نخست، پس از رسیدن به پایان بند دوم جایش را به فلسفه ای داده است که محدود به «وازنا» و نیاز زمان حال اهالی اش نیست. با تصویری که شاعر از دنیا در این بند ارائه می دهد می توان به این نتیجه رسید که او نیز در گروهی متشکل از «چند تن نااُمید»، ندانسته و ناخودآگاه، مانند دیگران به مقتضای طبیعت و سرشتِ خود کارهایی را برای بقای خود انجام می دهد که تصویری به ظاهر متفاوت و در باطن مشابه  از همان خواب آلودگی ها و ناهمواری ها و ناهشیاری هاست. خواب آلودگی، ناهمواری و ناهشیاری و نااُمیدی باعث شده است حتا روزها در این دنیا تاریک باشد. وجود همین تاریکی باعث می شود همه کم و بیش دچار صفاتِ مشترک ناشی از آن، یعنی خواب آلودگی، ناهمواری، ناهشیاری و نااُمیدی شوند. با نگاهی غیر از نگاه نیما به وضعیتی که او توصیف می کند می توان گفت کسی که احساس می کند خواب نیست و هموار و هشیار است، خودش چنین احساس می کند، از دیدِ دیگری ممکن است او نیز دچار نوعی خواب و ناهمواری و ناهشیاری باشد. واژه ی «نشناخته» معرف چنین جهلی است که باعث می شود میهمانانِ دنیا به جان هم بیفتند و برای بقا یکدیگر را به صورت های گوناگون از سر راه بردارند و در نهایت بکُشند. این واژه هم به سرشتِ میهمانان برمی گردد و هم به طبیعتِ این میهمانخانه. میزبان و میهمان شبیه یکدیگرند زیرا  هر دو به یک اندازه دچار جهل اند. میزبان طبیعت و میهمان انسان است. جهل طبیعت با بی تفاوتی اش آشکار می شود، و جهل انسان در کشمکش های بی خودی اش. در میهمانخانه ای که شاعر معرفی می کند صحبتی از میزبانی به نام خدا نیست. برخورد شاعر با وضع موجود و جبر طبیعت خیلی ناتورآلیستی است. حتا رقابت های سیاسی و مبارزات انقلابی و چه و چه و چه ... همه زیر شاخه هایی از این جبر طبیعی است که انسان ها برای بقا باید سعی کنند آن اصلحی باشند که بقایش مطابق با وضع و قانون محیط زندگی شان تعیین و تضمین شده است.

کهن الگوی قهرمان در شعر «می تراود مهتاب» از نیما یوشیج

کهن الگوی قهرمان در شعر «می تراود مهتاب» از نیما یوشیج

 

شاید شعر «می تراود مهتاب» آن قدر طولانی نباشد که بتوان مانند داستان ها و اشعار حماسی طولانی کهن الگوهایی را با همه ویژگی های شناخته شده شان بر اساس افکار کارل گوستاو یونگ و جوزف کمبل در آن پیدا کرد، ولی چهره ی قهرمانی را که نیما یوشیج در این شعر ترسیم کرده است آن چنان برجسته است که حیف است اگر نگاهی هر چند کوتاه از زاویه ی دیدِ یونگ و کمبل به آن نیندازیم.

آنچه را که راوی در این شعر می گوید نباید واقعی فرض کرد. داستانی که رؤیاگونه خود را به او عرضه می کند، داستانی است که در ضمیرناخودآگاه جمعی همه وجود دارد. هر کس آن را به گونه ای می بیند. البته، نیما در زندگی واقعی اش نقش چنین قهرمانی را برای دعوتِ مردم به شعر و ادبی نو بازی کرده است، ولی در بررسی این شعر هدف این نیست که از زاویه ی دید شرح حال نویسان و تاریخ نگاران به آن نگاه کنیم. با کمی دقت در برخی از تصاویر این شعر شما نیز می توانید ردّ پای «کهن الگوی قهرمان» را که در داستان های اساطیری بوده و هنوز تکرار می شود ببینید:

می تراود مهتاب

 

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می شکند.

 

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کِشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می شکند.

 

دست ها می سایم

تا دری بگشایم،

بر عبث می پایم

که به در کس آید،

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

***

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دَم دهکده مردی تنها؛

کوله بارش بر دوش،

دست او بر در، می گوید با خود:

_«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند!»...

 

راوی در این شعر قهرمانی است که با نشانه هایی که دریافت می کند حس می کند رسالت و وظیفه ای بر عهده ی اوست که باید آن را به انجام برساند.

تراوش یا بارش باران نور از ماه مانند وحیِ آسمانی به او ندا می دهد که دیگران را به سمت نور و روشنایی دعوت کند. نه او و نه دیگران کم از شب تاب نیستند که نور جزئی از وجودش شده است.

نور برای هدایت است، ماه نور می گیرد و نور می تاباند تا نخست خود را نشان دهد که کجاست و بعد مسیرهای تا مقاصد دیگر را  برای شبروان روشن کند. شب تاب هم به نوعی دیگر نورانی است و کم ترین کاری که با نورش انجام می دهد این است که  جفت اش را به سوی خودش راهنمایی می کند و می کشاند. انسان هم نوری دارد از جنس شعور که تجلی اش در شعرش است و در چیزهایی که هم ارج با شعرند.

پس، مهم تر از تراوش مهتاب و تابش شب تاب، آن تراوش و تابش نور و شعوری است که در وجود انسان شاعر است. در حقیقت، اگر کمی دقت کنیم می بینیم که مهتاب و شب تاب، در حال حاضر، در این شعر است که دارند می تابند. خوب، که چی؟

عرض می کنم. راوی یا شاعر در این شعر خود را آن نور هدایت گر و بیدارکننده و قهرمان و ناجی دیگران می بیند. تولّد و حرکتِ اسطوره ی قهرمان همیشه با نشانه های خاصی شروع می شود. قهرمان ما با دریافتِ نور ماه و درک نور شب تاب احساس رسالت کرده و راه افتاده است. او در زمانی قیام می کند که هیچ کس دیگری شهامت دم زدن از رهایی را ندارد و همه خفته اند:

 

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.

این «دم»، غیر از «لحظه»، خواسته یا ناخواسته  دهانی را نشان می دهد که فریادی از آن برنمی آید. در هیچ لحظه ای هیچ دهانی فریادی برنمی آورد که این قوم خفته را بیدار کند، امّا قهرمان همچنان بیدار و با چشمان گریان نگران مردم است. او از دَمِ دیگری نیز دَم می زند:

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 

قهرمان پیام آور خورشید و صبح است. مهتاب نیز پیام آور خورشید در دل شب است. با نور خود نشان می دهد که خورشید هنوز هست. قهرمان از دَمِ عیسویِ صبح می گوید که می تواند «این قوم به جان باخته» را زنده کند. خواب شان همان مرگ شان است. پس، همه با دَمِ صبح می توانند بیدار و زنده شوند.

 

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می شکند.

قهرمان همیشه برای انجام وظیفه اش ناچار به انجام سفری دشوار است. از زخم های روحی و جسمی که بر او وارد می شود رنج می برد ولی متوقف نمی شود. خار را تحمل می کند تا گل را پرورش بدهد:

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کِشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می شکند.

قهرمان کارش سخت تر و سخت تر می شود، قربانی می دهد و قربانی می شود.(کهن الگوی قربانی) مانند قهرمان شعر The Listeners  سروده ی والتر دو لا مِر هر قدر دری را که ماه به آن تابیده است می زند کسی در را به رویش باز نمی کند:

 

“Is there anybody there?” said the Traveller,

Knocking on the moonlit door;

And his horse in the silence champed the grass

Of the forest’s ferny floor;

And a bird flew up out of the turret,

Above the traveller’s head:

And he smote upon the door again a second time;

“Is there anybody there?” he said.

But no one descended to the traveler;…

در هر صورت، کسی در را باز نمی کند. جالب است با این که مردم در ادعاها و رؤیاهای خود، گاه خود را قهرمانی مانند این راوی می بینند و گاه در انتظار قهرمانی اند که بیاید و آن ها را از رنج رها کند، حالا چنان به رنج و اسارت عادت کرده اند که این قهرمان تا آن ها را از خوابِ عادت بیدار نکند نمی تواند از بند اسارت آزادشان کند. هیچ کس بیدار نمی شود و نمی آید که در را باز کند تا این قهرمان به قول احمد شاملو به آنها بگوید که خورشیدشان کجاست. دست هایش را به در و سرش را به دیوار هم بکوبد فایده ای ندارد:

 

دست ها می سایم

تا دری بگشایم،

بر عبث می پایم

که به در کس آید،

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

  نیما با ترفند خوبی یکباره راوی اش را عوض می کند و از زاویه ی سوم شخص می گوید:

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دَم دهکده مردی تنها؛

کوله بارش بر دوش،

دست او بر در، می گوید با خود:

_«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند!»...

یک دلیل برای این تغییر زاویه ی دید می تواند این باشد که حالا نیما دارد از دید مردمی که درون خانه هایشان اند به این پیام آور نور نگاه می کند. دلیل دیگر این که نیما می خواهد راوی به خودش از زاویه ای نااُمیدکننده نگاه کند و حاصلِ تلاش اش را ببیند. و سرآخر این که با این زبان او نشان می دهد که داستان و رؤیای این مسافری که با پای تاول زده و کوله باری از پیام برای رهایی مردم می آید و همچنان پشت درهای بسته می ماند پایانی ندارد. همان حرف نخست دوباره تکرار می شود:

_«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند!»...

سه نقطه ی پایانی بی پایانیِ اسطوره ی قهرمان را نشان می دهد و ثابت می کند که تا بوده و هست، نیاز به قهرمان  و گاه «خود-قهرمان-بینی» و دستِ کم قهرمان بازی در نهاد بشر بوده است.