نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(1)

نگاهی به فرازهایی از دعای فرج: دعوت به توحید و عدالت(1)

 

این روزها سیمای جمهوری اسلامی ایران دعای فرج را گاه و بی گاه همراه با تصاویری از بیمارانِ درگیرِ کرونا پخش می کند و با زبان بی زبانی از حضرت قائم(عج) می خواهد که در ظهورشان تعجیل بفرمایند و عالم و آدم را از شرِّ این ویروسِ کشنده نجات بدهند.

صدا و سیما با چنان تصاویرِ ترحم برانگیز و غلظتی این دعا را به قول خودشان به سمع و بصر مردم می رسانند انگار منظور از «عَظُمَ الْبَلاءُ» همین ویروس و همین بیماری است و فعلاً هیچ بلایی عظیم تر از آن نیست که گریبان مردم را گرفته باشد و دست بردار نباشد. از خودِ مردم اگر بپرسیم که بدترین بلایی که حالا گرفتارش هستید چه بلایی است، با اطمینان می توان ادعا کرد که اکثرشان بی تدبیری و بی عرضگی اکثر مدیران و مسئولان را بلایی بدتر از بیماری کرونا می دانند. در هر کشوری هر بیماری و هر مشکلی تا بر بی فکری و بی برنامگیِ سرانِ آن مملکت غلبه نکرده باشد، نمی تواند به جان مردم بیفتد. نقطه ضعفِ این حضرات چیست که نتوانسته اند از پسِ یک بحرانِ طبیعی بربیایند؟  از قدیم الایام دعای فرج را برای این می خوانده اند که حضرت مهدی(ع) بیاید و جای چنین حضراتی را بگیرد. قرار نیست که ایشان فقط برای شفای بیماران از بلایای طبیعی ظهور کند. این دعا که بر حسب سنت و عادت وجهه ی اجتماعی-سیاسی داشته است، با این سیاستِ رسانه ایِ صدا و سیما از معنی و مقصود اصلی اش منحرف شده است. البته می دانم پاسخ مدیران مسئول به این نقد و ایراد این خواهد بود که، این دعا به همه دردی می خورد و قرائتِ مخلصانه اش درمان و چاره ی همه ی دردها و مشکلات است، ولی این را نیز می دانم که مشکل و بلایی بزرگ تر از این ویروس رنگارنگ و قارچ سیاه است که اگر آن را بتوانیم از بین ببریم یا حتی کوچک و ضعیف اش کنیم، هیچ بلایی نمی تواند ما را کوچک و ضعیف کند و از بین ببرد.

این نوشته به هیچ وجه تفسیر تخصصیِ دعای فرج نیست. شاید بشود گفت که آموزشِ ساده ی سیاسی-اجتماعی خوانیِ دعای فرج است.

پس از این که دکتر علی شریعتی کتاب انتظار، مذهب اعتراض را نوشت، عده ای او و پیروانش را متهم به گرایش های انارشیستی کردند، زیرا دکتر براین باور بود که شیعه همیشه در برابرِ هر حکومتی تا زمان ظهور امام زمان(عج) نقش معترض را ایفا می کند. بعضی ها فکر می کنند که منظور دکتر این بوده است که شیعه بایستی هر طور شده حتی با ابراز ایرادهای بنی اسرائیلی مخالفت اش با حکومت های موجود را نشان بدهد، در صورتی که او می خواهد نشان بدهد که شیعه مدام عملکرد هر خلیفه و حاکمی را زیر نظر دارد تا از توحید و عدالت منحرف نشود. دکتر بارها در نوشته هایش این واقعه را تعریف کرده است که به محض این که یکی از خلفای راشدین خطاب به پا منبری هایش گفت که اگر من پایم را کج بگذارم شما با من چه می کنید، یکی از آن ها بلند شد و شمشیرش را نشان داد و گفت که اگر کج بروی با همین شمشیرِ کج تو را راست می کنیم. از نظر دکتر علی شریعتی که تأکید می کرد که هیچ مصلحتی به اندازه ی خودِ حقیقت مصلحت نیست، مصلحتِ هر نظامی در این است که کسانی منتقدِ نظام باشند و از کج روی هایش جلوگیری کنند. این گونه نقدها، وقتی که حاکمْ مسلمان و حکومت نیز اسلامی است، اغلب برای تشویق به تغییر و اصلاح است نه برای براندازی. انتقادِ بعضی ها به امثالِ مهندس بازرگان این است که چرا به جای براندازی رژیم پهلوی، بیشتر به فکر اصلاحِ آن بوده اند. شاید یکی از پاسخ ها این باشد که شاه نیز تظاهر می کرد که حاکمی شیعه است که بر ملت و کشوری اسلامی حکومت می کند. اما میزانِ کجی و انحرافِ شاه به حدّی بود که جز با شمشیر انقلاب راست نمی شد. معیار تشخیصِ این کجی و انحراف چیست؟ خیلی پیچیده نیست. در ضمن بررسی این دعا خودتان هم متوجه می شوید که ظاهرش باطن اش را معنی می کند:

قاعدتاً دعای فرج را مانند هر دعایی باید با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرد. کسی که می گوید «بسم الله» باورش به توحید و یگانگی خدا را نشان می دهد و با «رحمن» و «رحیم» خواندنِ خدا، به عدالتِ او اقرار می کند. حتی با توجه به تفاوتِ این دو نوع رحمت و ذی نفعانِ متفاوت شان چیزی از عدالت خدا کم نمی شود. آنان که رحمِ خاص شامل حالشان نمی شود، نخواسته اند که شاکر باشند و کافر شدند. تکلیف همگان را این آیات از سوره ی انسان مشخص کرده است:

إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا [٧٦:٢]

همانا ما انسان را از نطفه‌اى آميخته آفريديم، كه او را خواهيم آزمود، پس وى را شنوا و بينا گردانيديم

 

إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا [٧٦:٣]

ما راه را به او نشان داديم، يا سپاسگزار است [مى‌پذيرد] و يا كفران [مى‌كند]

 

بنابراین، بعضی ها خود به اختیارِ خود به استفاده از همان رحمتِ عام قناعت می کنند. پس، همیشه باید هر گفتار و رفتاری را با تکیه بر توحید و عدالتی که با هدایت معرفی شده است شروع کرد. این ها ملاکِ سنجشِ اسلام و ایمانِ حاکمِ مسلمان و امت اسلامی است. خودِ امتی که تشنه ی عدالت اند باید توحید در وجودشان نهادینه شده باشد، متأسفانه خیلی از کسانی که داعیه ی مهدی خواهی دارند، بدون این که موحد باشند و عاملِ به عدالت، چیزی را می خواهند که ذرّه ای از آن در وجودشان نیست. چنین اشخاصی با رفتارشان ثابت می کنند که لیاقت شان بیش از این نیست که افرادی مشرک و ظالم بر آنان حکومت کنند.  

کسی که به اسم الله کاری را شروع می کند، لازم نیست که در ادامه ی کار حتی به عنوان و به بهانه ی «وسیله» اسم دیگری را رمز ورود و خروج خودش از آن کار قرار بدهد. آن «قُل کفیٰ بالله»ی که در قرآن آمده همان «بگو بسم الله» است. باور به خدا و توحید و دوری از شرکْ حلالِ مشکلات است.

خودِ «عدالت» از دلِ «توحید» بیرون می آید. وقتی که آقا یا بابا یا حاجی می گوید که موحد است و به وجود خدا باوری راستین دارد، ما مخاطبانِ او با چه معیاری می توانیم گفته اش را بسنجیم و  باور کنیم که راست می گوید؟ -مشخص است! او اگر موحد باشد حتماً عادل هم هست. عدالت همان توحیدِ در عمل است. حاجی یا باجی به محض این که نامِ خدا را بر زبان می آورد و کاری را شروع می کند، باید دید که تا چه اندازه عدالت را در کارش رعایت می کند و از گذاشتنِ نام های دیگر به جای نام خدا برای رسیدن به خواسته اش پرهیز می کند. خیلی ها با خدا شروع می کنند و به قول دکتر علی شریعتی پول دین را می گیرند و بعد برای دنیا کار می کنند. برعکسِ اینان، خیلی ها هم هستند که با اعتقاد به خدا یا بدون اعتقاد به او کارشان را به نام «ناس» شروع می کنند و نتیجه اش همانی می شود که خدا می خواهد. محمد قراگزلو در کتاب فکر دموکراسی سیاسی خاطره ای را از کلاس دکتر نقل می کند که می گفت این گداها که می گویند «بده در راه خدا» خوب می دانند که برای مردم کار کردن همان در راه خدا کار کردن است. دعای فرج از همان بسم الله اش نشان می دهد که بایستی از چه کسی و برای چه چیزی کمک بخواهیم. نه فقط در هنگام دعاخوانی، بلکه در زندگی نیز. همه چیز در عدالت است و همه اش را می شود از خدا خواست. «توحید» کلید رهایی است. این شرک است که انسان ها را به چند جا و چند چیز زنجیر می کند. مهم ترین پیام امیدبخش قرآن برای همه ی انسان ها این است:

إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَٰلِكَ لِمَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرَىٰ إِثْمًا عَظِيمًا [٤:٤٨]

این پیام قرآن که خدا هر گناهی غیر از شرک را می بخشد نشان می دهد که خودِ شرک بدترین گناه و ریشه ی هر گناه کوچک و بزرگ دیگری است. شرک گناهی بخشودنی نیست وگرنه خدا آن خدایی است که يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا(زمر:53). بعضی ها برای نفع و غرض های شخصی شان دوست دارند که چنین آیاتی را با پیچ و تاب فراوان معنی و تفسیر کنند و سرانجام همه را به این نتیجه برسانند که فقط آن گناهانی بخشودنی اند که خیلی کوچک اند. مثل چی؟ من نمی دانم! از خودشان بپرسید. اما این را می دانم که شرک و بی عدالتی همزاد و هم ذات اند. دنباله ی هر ذنب و گناهی را که بگیریم به گونه ای بی عدالتی می رسیم. چیزی سر جای خودش نیست که خطا و گناهی رخ داده است. هر چه از شرک کم کنیم، درجه ی عدالتِ موجود و مشهود را بالا برده ایم. هر چه به توحید نزدیک تر شویم، از بی عدالتی دور می شویم. متأسفانه این عادت شده است که خیلی ها بدون نظر به موحد بودن و عادل بودنِ انسان ها فقط با توجه به نمایش و تظاهر دینی شان در مورد دینداری و بی دینی شان قضاوت می کنند. در کتاب شریعتی در افق اندیشه ها، جلد1، مطلبی را و مثالی را در این زمینه از آقای حسن محدثی خواندم که برایم خیلی عجیب بود. خودِ مثالی که زده بود داد می زد که متوجه نشده است که دکتر علی شریعتی چه چیزی را اصل و چه چیزهایی را فرع می دیده است. آقای محدثی گفته است:

در جامعه شناسی دین این بحث مطرح است که فرد به شکل ترکیبی دیندار است. یعنی فرد نماز می خواند و سپس به کارهای دیگر می پردازد. امروزه موارد تعجب برانگیز بسیاری از این دست وجود دارد. برای مثال روسپی ای که ماه رمضان روزه می گیرد و روابط جنسی آزادش را برای پس از افطار می گذارد. اکنون ترکیب های این چنینی پدید آمده است. بنابراین صرفاً با مشاهده ی اعمال دینی نمی توان نتیجه گرفت که افراد در کدام طرف تقسیم بندی قرار می گیرند.این شاخص، شاخص حقیقی نیست.(ص31)

 

این چه مثالی است؟ روسپی ها کارشان خودفروشی است. این گونه افراد نه تنها در میان دینداران بلکه در کلِّ دنیا و در میان بی دینان نیز چندان زیاد نیستند. آنچه که تعدادشان را زیاد جلوه می دهد، فاحش بودنِ کار و فعالیت شان است. آنها فقط بخش بسیار کوچکی از جامعه را تشکیل می دهند و رفتارشان نیز باز ناشی از رواج شرک و بی عدالتی از بالا تا پایینِ جامعه است. مثال های بهتری برای نشان دادن ناهنجاری های موجود در میان دیندارها وجود دارد. به عنوانِ مثال می شود نمونه ای را که آقای محدثی آورده اند این گونه اصلاح کرد که دختری پس از افطار با پسری که دوست و هم دانشگاهی اش است صحبت می کند و با هم قرار می گذارند که پارک یا سینما بروند. هیچ کس نمی گوید که چنین دختری روسپی است حتی اگر هرگز نماز نخوانده و روزه هم نگرفته باشد. این معیارهایی که بعضی ها برای تشخیص دینداری و بی دینی آدم ها وضع می کنند، باعث شده است که مردم نیز برای تلافی و دهن کجی به بانیان و مبلغانِ این معیارها، به دخترها و پسرهایی که در انجمن های اسلامی با هم فعالیت و گفت و گو می کنند به چشم بد نگاه کنند.

معیار برای شناخت دیندارها بایستی همان باورشان به توحید باشد که در رفتار و گفتارِ عادلانه شان نمود پیدا می کند. هر گونه عملی که در آن درجه ای از بی عدالتی مشاهده می شود، نشان انحراف از توحید و از دین است. خواه این رفتار را از فردی روسپی در جامعه ای غیردینی ببینیم، یا از حاج آقای دینداری در جامعه ای دینی. در هر دو جامعه نوعی بی عدالتیِ ناشی از شرک باعث انحراف و لغزشِ محسوس و نامحسوس آدم ها شده است. دعای فرج دعای بازگشت به توحید و عدالت است.

 توحید یعنی چه؟ پاسخ ساده و پیچیده اش یکی است و آن این است که فقط خدا را بپرستید و فقط از او یاری بخواهید. یاری خواستن از دیگران یعنی حزب سازی و فرقه گرایی و سیاست بازی.  

دعای فرج با «الهی» و خطاب به خدا شروع می شود. عجیب است که بعضی ها غافل از چنین آغازِ محکمی پیش خودشان فکر می کنند که بقیه ی دعا یا بخش هایی از آن استعانت از امام زمان(عج) است. این افراد فراموش کرده اند که هر روز با خدا پیمان می بندند که:

إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ [١:٥]

[بار الها] تنها تو را مى‌پرستيم و تنها از تو يارى مى‌جوييم.

 میانِ دعاخوان ها مشرک کم نیست. خیلی هایشان مشرک از دنیا می روند. اگر در جای از این دعا دیده می شود که «یا محمد! و یا علی!» گفته می شود، از آن ها فقط به عنوان الگوها و اسوه هایی که اعمال و حکومت شان تجلیِ توحید و عدالت بوده است یاد می شود، آن یاری که پرستیده و از او استعانت طلبیده می شود، همچنان و همواره خداست.

 

الهی، عَظُمَ الْبَلاءُ:

«بلا» امتحانی است که هر چه سخت تر باشد، مبتلا به آن باید برای برخورد با آن آماده تر و صبورتر باشد. چه بلایی بدتر و ویرانگرتر از بندگیِ صاحبانِ زر و زور و تزویر؟ چه مصیبتی بدتر از پیروی از کسانی که پیرو نفس خودشان اند؟ کرونا و بدتر از کرونا در برابرِ منافقانی که مشرک اند و نقش موحد را بازی می کنند و امور زندگی مردم به دست شان است، مصیبت نیست، بلکه آزمایشی است که با آن دستِ خیلی از این مشرکان رو شده است. معنای وَبَرِحَ الْخَفاءُ همین است. بی باوری سران و همگان معلوم شده است. معلوم شد که این به ظاهر مؤمنان در واقع منافقانی بیش نیستند. برخلافِ دکتر علی شریعتی که فکر می کرد بایستی تکفیر را با تکفیر پاسخ داد و کم نیاورد، بنده فکر می کنم بایستی حتماً به رخِ آدم های متظاهر آورد که دست شان رو شده است. معلوم شده است که ریاکاری بیش نیستند. برای این جور آدم ها بایستی وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ را این طور معنی کرد. شرک همه جاگیر شده و مشرکِ منافق بر همه چیز مسلط شده است. پرده ها کنار رفته است، ولی او از پررویی اش همچنان ادعا می کند که موحد است و پشتیبان و کارگزارِ عدالت. وقتی که امید همه به چنین موحدی باشد  که امور مردم را به دست دارد و قرار است عدالت را هم او اجرا کند، قطع امید کردن از امیدواری برای مردمی که امیدشان فقط به خداست آسان تر است. « وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ» در واقع قطع امید از سر به راه شدنِ این جور آدم هاست، وگرنه قطع امید از رحمتِ خدا کفرانِ رحمت و نعمتِ اوست. چه رحمت و نعمتی بهتر از هدایتی که قرار است به توحید و در پیِ آن به عدالت بینجامد؟

حاجی با آه و ناله و اشک و زاری می خواند: وَضاقَتِ الْأَرْضُ، یعنی زمین تنگ شد. حاجی! زمین برای چه کسی تنگ شده است و چه کسی آن را برای تو و امثالِ تو تنگ کرده است؟ فقیر و بیچاره هر جا که رفت و خواست مشکل اش را حل کند، دید جناب عالی با پارتی ات آنجا ایستاده ای و کار و نان و دوا و درمانِ او را قاپیده ای. نگذاشته ای ذرّه ای هم به او برسد. تو خداشناسی یا پارتی شناس؟

خداوند در قرآن در سوره ی مجادله می فرماید:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! هرگاه به شما گفته شد در مجلس‌ها [براى برادرانتان‌] جاى باز كنيد، جاى باز كنيد تا خدا براى شما [در بهشت‌] جاى بگشايد....(11:58)

آقا، متوجه شدید که تنگی زمین یعنی چه و چه کسی عاملِ این گونه تنگناهاست؟ تا کسی می خواهد به آب و نانی برسد می بیند که شما تا توانسته اید آب را به سوی خانه ی خودتان کشانده اید و تا انبارتان جا داشته است نان را احتکار کرده اید. تا بنده ی خدا خواست کاری پیدا کند، دید که شما و نورچشمی تان به دست بوسی و پابوسی مدیر کلّ و حتی پادوی او آنجا حاضرید. شما که دعای توسل می خوانید دیگر چرا؟ این بود نتیجه ی «يا وَجِيهاً عِنْدَ اللهِ اِشْفَعْ لَنا عِنْدَ اللهِ»خوانی های شما! تازه، شفاعت از ائمه برای پارتی بازی نیست. برای این است که از آنها الگوبرداری کنید و مانند آنان عمل کنید. این شفیعانِ زمینی تان شما را از توحید و عدالت دور کرده اند. شما که قرآن را به صوت جلی و حزین می خوانید و هر از گاهی چند ختمِ انعامی جاری می کنید، چرا این آیه ی سوره ی انعام را نفهمیده اید که می گوید:

وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَىٰ كَمَا خَلَقْنَاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَاكُمْ وَرَاءَ ظُهُورِكُمْ ۖ وَمَا نَرَىٰ مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَاءُ ۚ لَقَد تَّقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ [٦:٩٤]

ترجمه اش با خودتان که پُز می دهید که: بنده عربی و ادبیات عرب را مسلطم!

شما که دعای کمیل می خوانید و خطاب به خدا می گویید: « لا یُمکن الفرار من حکومتک» چرا این قدر دست و پا می زنید که خودتان را به نان نزدیک تر و از سختی ها دورتر کنید! آدم یادِ آن کسی می افتد که اولِ صبح عزرائیل را دید که به او نزدیک شده است. بعد با پارتی بازی خواست خودش را از او دور کند و سر از هندوستان درآورد. رفت آنجا و دید که حضرت عزرائیل همان جا منتظرش است. شما که چنین دعایی می خوانید با پارتی بازی از چه و به کجا می خواهید فرار بکنید؟ آخرش چه؟ جز شرکِ علنی چیزی برای خودتان باقی نمی گذارید. البته باز این شما هستید که با زر و زور و تزویرتان دیگران را از آسمان نیز محروم کرده اید. «وَمُنِعَتِ السَّماءُ» یعنی همین. یعنی شما چنان خودتان را آسمانی جا زده اید که جایی برای این که آن دو رکعت نماز دیگران هم به چشم بیاید نگذاشته اید. جوری تبلیغ کرده اید که همه به این نتیجه رسیده اند که جز شما کس دیگری مسلمان و شیعه و منتظر «آقا» نیست. چنان خودتان را آسمانی جا زده اید که دیگران را زمینی هم نمی شود به حساب آورد. همان زیر زمین را هم از سرشان زیادی دیده اید. می بینید که این دعا به حال و روز فقرا و بینوایان که قربانی شرک و بی عدالتی اند بیشتر می خورد تا به شما که سفره و سُرورتان با ظلم به محرومان روغن و رونق گرفته است. فریادِ «وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ» را باید از زبان محرومان شنید، منتها صدای شما آن قدر بلند است که نمی گذارد صدای ضعیفان شنیده شود. شما که خیال کرده اید که در سوره ی مجادله فقط از شما خواسته شده است که در مجلسِ روضه خوانی تان با «یا الله،  یا الله» گفتن برای حاج آقا جا باز کنید، باید می فهمیدید که از شما خواسته شده است که در مجالس کمتر حرف و داد بزنید و بگذارید که دیگران هم ابراز درد و عقیده کنند. چنین دردمندانی از ته دل به خدا می گویند: وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ.

ادامه دارد

ارشا اقدسی، بدلکار، پیشمرگ؟ یا میرنوروزی؟

ارشا اقدسی، بدلکار، پیشمرگ؟ یا میرنوروزی؟

 

این روزها روزی نبوده است که درباره ی تلخی و بیهودگیِ مرگ ارشا اقدسی فکر نکرده باشم. حرف اصلی را همین اوّلِ خط می نویسم تا بقیه اش برای همه تان روان تر و روشن تر باشد؛ تا از همین سرِ خط دست تان بیاید که حرفِ تَهِ خط قرار است شما را به کجا برساند. بدلکارها مظلومانه زخم برمی دارند و جان می دهند. چرا؟ چون پشمرگ اند؟

«پیشمرگ»ها دو دسته اند: اوّلی ها آنهایی اند که پیش از سلطان یا حاکمی که از خودِ پیشمرگ و تقریباً از همه ی ملّت بهتر و مهم تر انگاشته می شود، چیزی را می چشد یا به جایی قدم می گذارد و با این از خود گذشتگی اش به آن شخص اطمینان می بخشد که خطری او را تهدید نمی کند تا او بدون ترس از آن غذا بخورد یا به آن مکان قدم بگذارد. فداکاریِ بدلکار از این گونه نیست، زیرا قرار نیست که پس از کارِ او آن بازیگر اصلی با اطمینان از بی خطری اش آن کارِ خطرناک را خودش هم انجام بدهد. بدلکار همه ی آن کار را به جای او انجام می دهد و اگر قرار است آسیبی و مرگی در کار باشد، همه اش سهم اوست.  

دومی ها آن پیشمرگ هایی اند که سرباز وطن و ملت شان اند. از جانِ خود می گذرند تا خطری مردم شان را تهدید نکند. اینان از خودِ مردم اند و پیشمرگ بودن را از فرهنگی که در میان ملت شان رایج است به ارث برده اند و در خون شان است. در پیشمرگ بودنِ بدلکارها به هیچ وجه چنین مرام و آرمانی وجود ندارد. پس بدلکارها را نمی توان پیشمرگ معرفی کرد.

«میر نوروزی» نیز مانند «پیشمرگ» قربانی می شود، ولی با نقشه و برنامه ای دیگر. از گذشته های دور به کسی «میر نوروزی» می گفتند که به جای پادشاه چند روزی بر تختِ سلطنت می نشست، زیرا خوابگزاران پادشاه از خوابی که او دیده بود به این نتیجه رسیده بودند که در آن چند روز مرگ به سراغ آن کسی می رود که تاجِ پادشاهی را بر سر دارد. برای این که پادشاهِ اصلی از چنین تهدیدی جان سالم به در ببرد، غلام و رعیتِ بیچاره ای همچون «شیرو»ی چوپان در داستان «سلطان و شبان» را روی تخت سلطنت می نشاندند و تاج پادشاهی را بر سرش می گذاشتند تا هر بلایی هست درست بیاید بخورد وسطِ فرغ سرِ او. او قربانی می شد تا پادشاه از آن واقعه جانِ سالم به در ببرد و دوباره تاج و تخت اش را تحویل بگیرد. خلاصه به قولِ حافظ «حکم میرنوروزی» معمولاً از پنج روز بیشتر نبوده است. جان نثاریِ بدلکار بیشتر به تخت نشانیِ موقت این امیرانِ جعلی  شباهت دارد که حکومت و سلطنت شان خیلی موقتی بوده است و مثلِ جان فشانی شان چندان به چشم نمی آمد و نمی آید. بدلکار انسانی است که خود را قربانی می کند تا دیگرانِ از او بهتران آسیب نبینند.      

حقیقت تلخ است. امروزه حتی از حیوانات نمی شود به راحتی  برای تحقیق و مطالعه روی اثر بعضی از دارو ها استفاده کرد. انجمن حمایت از حیوانات درجا به حرف می آید که این گونه کارها ظلم به حق حیات حیوانات و تجاوز به حریم طبیعی شان است. به حریم گیاهان نیز نمی توان به آسانی دست درازی کرد، زیرا فعالان محیط زیست درجا بیانیه هایی به دفاع از فضای سبز پخش می کنند. اما، انسان چنین هوادارانی در میان انسان ها ندارد. چرا؟ شاید برای این که وقتی به جای انسان به شغل و حرفه و کاسبی اش نگاه می شود، از ارج و ارزش می افتد. همه به او و کارش به چشم خریدار نگاه می کنند انگار که کالایی در ویترین فروشگاهی است. چنین کالایی اگر بیهوده خریداری و مصرف شود، هیچ ایرادی ندارد؛ قحطی انسان که نیست! همین حرف دلِ هر انسانی را که نمی خواهد دنیا دچار قحطیِ انسانیّت شود به درد می آورد.

خیلی ها اصلاً به این نکته نمی اندیشند که با هیچ منطقی نمی شود حتی کوچک ترین آسیب ها را به افرادی که به دلیل نوع کارشان آسیب پذیرند توجیه کرد. حتی به کسانی که داوطلبِ آزمایشِ واکسن ها می شوند، باید از پیش اطمینان داد که میزانِ خطرِ آزمایش شان نزدیک به صفر است و به هیچ وجه قربانیِ آزمایشی غیر علمی و غیر منطقی نیستند. اما، بعضی از شغل ها و آسیب های ناشی از آن ها را باید از پایه غیرمنطقی و توجیه ناپذیر دانست. بدلکاری در میان این شغل ها آن بالای بالا ایستاده است.

بدلکاری یعنی چه؟ یعنی این که انسانی به جای بازیگری که شهرت و سرمایه نصیبِ او می شود، صحنه ای را که خطر جانی در پی دارد بازی کند و فوقِ فوقش با فونت ریز در تیتراژ نامی از شما برده شود. پائولو ریگون در بیست و سه سالگی هنگامی که نقشِ بدلِ راجر مور، جیمز باند مشهور، را در فیلم « فقط برای چشمان تو» بازی می کرد، زیر سورتمه ای گرفتار شد و درگذشت. خودِ جناب راجر مور از عهده ی لاس زدن ها و عشق بازی های فیلم برمی آمد.

آرت شول بدلکار دیگری است که هنگام کار در فیلمِ «تاپ گان» با هواپیما به اقیانوس آرام سقوط کرد و کشته شد.

با یک جست و جوی ساده در فضای وب در عرض چند ثانیه به اسامی بدلکارهای زیادی برمی خورید که جان شان را برای هر چه واقعی تر جلوه دادنِ صحنه ای از فیلمی از دست داده اند. این درست در شرایط و زمانی است که خیلی از وقایع را می توان با استفاده از برنامه های رایانه ای صحنه سازی کرد. اصلاً خودِ بازیگرها نیز نبایستی برای واقعی به نظر رسیدنِ صحنه ها در موقعیت ها و وضعیت هایی گذاشته شوند که برای امنیت و سلامتی شان ضرر دارد. حتی به امثالِ تام کروز که گفته می شود صحنه های خطرناک نقش اش را بدونِ بدلکار بازی می کند نبایستی اجازه داده شود که خود را قربانی صحنه ای کند که چندین راه دیگر برای ارائه اش وجود دارد. حتی اگر هیچ راه دیگری هم برای نمایشِ آن صحنه ی مورد نظر وجود نداشته باشد، می توان مخاطب را به گونه ای دیگر از وقوعِ آن آگاه کرد. بیش از بیست قرنِ پیش ارسطو گفته بود که لازم نیست حتماً بازیگران صحنه ی خنجر خوردن و کشته شدنِ شخصیت ها را هنگامِ اجرای نمایش بازی کنند و نشان بدهند. چرا؟ او بر این باور بود که حتی اگر بازیگران بتوانند چنین صحنه هایی را خوب بازی کنند، بعید نیست تعدادی از تماشاچیان آن صحنه ی غم انگیز را، به دلیلِ حسِّ بودن در برابر واقعه ای غیر واقعی، خنده دار تلقی کنند.  

برگردیم به زمان خودمان! با این که در سینمای حرفه ایِ آن سوی آب ها بازیگرانی هستند که افتخارشان این است که جوری در آبِ گرم و ولرم فیلم بازی کرده اند که مخاطبان سینما ها باورشان شده است که آن ها در آبِ یخ به تخته ای شناور چسبیده بودند، بازیگرهای حرفه ای ما تعریف می کنند که کارگردان ها گاهی آن ها را برای انجام صحنه ای وادار کرده اند که خود را در چلّه ی زمستان در آبِ سردِ استخر بیندازند. در معرضِ آسیب قرار دادنِ بازیگر یا بدلِ او به هیچ وجه و در هیچ مکتب و مذهبی قابل قبول نیست؛ برای ما که اصلِ «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام» را داریم که اصلاً نبایستی جای هیچ حرف و تردیدی در مخالفتِ با آن وجود داشته باشد.

مظلومیت بدلکارها با این حرف که بدلکاری هنر نیست تکمیل می شود. درستی و نادرستی این ادعا قابل بحث و بررسی است. متأسفانه کاربرد واژه ی «هنر» برای «بدلکاری» تا حد زیادی گول زنک و اغواگر است. اشتباه نکنید! عجولانه منظورم را ناقص نگیرید! بدلکارها بی هنر نیستند. برجسته ترین توانایی شان در هنرهای رزمی است. اما، از هنر رزمی فقط جنبه ی سینمایی و غیرورزشی اش نصیبِ بدلکارها می شود. ببینید، وقتی که هادی ساعی در تمرینات یا مسابقات تکواندو زخم برمی داشت،  به نام هادی ساعی و برای هادی ساعی زخم برمی داشت و اگر نام بود مالِ او بود، اگر نشان بود مالِ او بود. با این که با تلاشِ او پرچمِ ایران نیز بالا می رفت، جایگاهِ خودِ او همچنان بالای سکو بود. او مبارزه نمی کرد تا مثلاً به جای او محمد رضا گلزار بالای سکو برود. هادی ساعی به جای هیچ بازیگر مشهوری کتک نمی خورد و به جای هیچ هنرپیشه ی خاصی خودش را از ارتفاع به پایین پرت نمی کرد. مردم به خاطر مبارزات و فداکاری های او برای دیگران هورا نمی کشیدند و از دیگران امضا نمی گرفتند. حتی وقتی که هادی ساعی بازیگر شد و فیلم بازی کرد، به جای خودش حرکات رزمی را انجام می داد و ضربه می زد و ضربه می خورد، هر چند که بعید نیست در بعضی از صحنه ها به جای او با همه ی توان جسمانی اش از بدلکاری گمنام برای حفظ سلامتی اش استفاده شده باشد.

آسیب دیدنِ ورزشکار را با آسیب دیدنِ بدلکار نبایستی یکی گرفت. حتی اگر احیاناً مشت زنی در وسط رینگ از حریف خود ضربه ی مهلکی دریافت کند و کشته شود، از پیش می داند که برای خود و به نام خود دارد مشت می خورد و خطر معلولیت و مرگ را می پذیرد. (البته در خودِ ورزش نیز نه تنها به هیچ فردی نبایستی مجال آسیب رساندن به حریف داده شود، بلکه به خودِ او نیز نبایستی اجازه داده شود که خود را با غرور و شهامتِ کاذب در معرض آسیب و خطر قرار بدهد. به عنوانِ مثال با کسی کُشتی بگیرد که دو برابرِ او وزن و هیکل دارد، و یا وزنه ای را بلند کند که به قد و قواره اش نمی خورد. در بسیاری از ورزش ها حرکاتِ خطرناک و کنترل نشده اخطار و اخراج و محرومیت از میدان ها را در پی دارد.)

بدلکار برخلافِ ورزشکار به جای کسی چوب می خورد و آسیب می بیند که نام و نان اصلی مالِ اوست. خیلی کم پیش می آید که به بدلکار غیر از دستمزد و زخم هایش چیز آشکارتری برسد. اشتباه نکنید! خیلی از ما ارشا اقدسی را برای هنرهای دیگری غیر از بدلکاری اش می شناسیم. او در برنامه ی خندوانه خودش را آتش زد، ولی نه به جای دیگری. او در مسابقه ی لباهنگ به جای همایون شجریان لب زد، ولی نقشِ خودش را بازی می کرد. با صدای سالار عقیلی آواز خواند، ولی به جای او و برای این که او امتیاز بگیرد، خودش را به آتش نکشید. او چندین کارِ آکروباتیک و شگفت انگیز را انجام داد، ولی نه برای این که بازیگری که خونش از او رنگین تر است به خطر نیفتد و از بینی اش خون نیاید. همه ی این کار ها و نقش ها را او مانند کارگردانی ماهر و بازیگری بانمک به طور حساب شده و به جای خودش و برای خودش انجام داد. اگر بلایی هم سرش می آمد، مشخص بود که قربانیِ خواسته ی خودش شده است نه قربانیِ بُتی که سینما می پرستد. هر چند، حتی در همین موارد نیز بایستی سلامتی و ایمنی و از همه مهم تر احترامِ بدلکارها مقدم بر سرگرمی مردم قرار بگیرد. چرا باید انسانی جانش را از دست بدهد برای این که انسان های دیگر سرگرم شوند. اشتباه است! اشتباه است! اشتباه است. حیف است! حیف است! حیف است. حتی می شود ادعا کرد که حرام است. حرام است حرام است. مردم پس از این که سرشان خوب گرم شد، سراغ کار وزندگی خودشان می روند و فراموش می کنند سرِ چه کسی سوخت و خاکستر شد و بر باد رفت تا سرِ آنها گرم شود. اوجِ مظلومیتِ ارشا اقدسی را به عنوانِ بدلکار می شود در یکی از آخرین برنامه هایش، یعنی حضور در برنامه ی «شب آهنگی» دید. او خودش را وقفِ این برنامه کرد و گذاشت هر کاری که می خواستند با او بکنند. این که او از آنچه به سرش می آمد ابراز رضایت می کرد، فقط به این دلیل بود که با برنامه هایی از این دست بیشتر به چشم می آمد و خودِ خودش دیده می شد، نه این که مردم فقط حاصلِ کارِ او را ببینند ولی به جای خودِ او، چهره ی کسی را ببینند که تا حدودی از قِبَلِ امثالِ او به نام و نان و نوا می رسد. نارضایتیِ او از مظلوم واقع شدن بدلکارها را می توان در مخالفت اش با آن دسته از اهالی سینما که بدلکاری را هنر نمی دانند دید. پیشنهادِ او برای گذاشتن جایزه ی سیمرغ بلورین برای بهترین بدلکار در جشنواره ی فیلم فجر بیانیه ای در دفاع از حرفه و هنر بدلکاری و  بهانه ای بود برای این که اهالی سینما وجودِ بدلکارها را مثل وجود خود بازیگرها جدّی بگیرند.

سیانوری برای امکان مینا

سیانوری برای امکان مینا

 

محمدرضا نوشمند

 

این روز ها بیش تر به ظاهرِ تاریخیِ فیلم های سیاسی توجه می شود تا به باطنِ سیاسیِ رویدادهای تاریخی. ارزشِ تاریخیِ یک فیلم نیز بیش تر در این دیده می شود که، مثلاً گریمور با هنرمندی توانسته باشد کاری کند که دماغ هنرپیشه ای درست شبیه دماغ محمد رضا پهلوی شده باشد، و یا طراح صحنه کاری کرده باشد که ماشین پراید یا تیبایی در خیابان های دهه ی چهل تا دهه ی شصت نباشد مبادا که آبروی آن دهه ها بریزد. این ها نیز هنر است و آفرینش و بازسازی شان هنرمندی می خواهد و اشکالی هم ندارد که باشد و چه خوب است که به بهترین وجه باشد. بر منکرش لعنت! اما، کتاب تاریخ غیر از جلد و عکس، محتوا هم دارد.

حتا مقایسه ای سطحی بین فیلم های «امکان مینا» به کارگردانیِ کمال تبریزی و «سیانور» به کارگردانی بهروز شعیبی ثابت می کند که بدون اندیشه ی سیاسی نمی توان فیلم سیاسی درست کرد. چندی پیش، شبکه ی ifilm ِ خودمان گزارشی در باره ی فیلم «امکان مینا» پخش کرده بود که باعث شد من که دلِ خوشی از فیلم های بازاریِ الکی خوش های سینمای ایران ندارم کنجکاو شوم این فیلم را ببینم. چون در آن گزارش، سازندگان و عواملِ این فیلم با آب و تاب از تلاش و تکنیک و هنرشان برای ساختِ فیلمی تاریخی و سیاسی دَم می زدند، من هم گفتم دَمشان گرم! این فیلمِ سیاسی-تاریخی دیدن دارد! فیلم که به بازار آمد و خریدم و دیدم، نپسندیدم. این فیلم که می خواست فعالیّت های سازمان مجاهدین خلق در سال های نخستِ پس از انقلاب اسلامی ایران را نشان بدهد، حرفی نداشت که در خورِ معرفی اوضاع و احوال آن روزهای ایران از نظر سیاسی و تاریخی باشد. اصلاً، در این مورد حرفی برای گفتن نداشت. فقط، با دو سه کلمه ی به ظاهر سیاسی، حضرات تلاش کردند فیلمی عاشقانه را به عنوان فیلمی سیاسی به خورد مردم بدهند. در این فیلم، هیچ حرفی از عقایدِ سیاسی و ایدئولوژی هیچ کدام از طرفین به میان نمی آید. مانندِ بسیاری از فیلم های دیگری که در مورد احزاب و فرقه های گوناگون ساخته شده است، یکی با سِبیلِ نازک عضو یک حزب معرفی می شود و دیگری با سبیلِ کلفت عضوِ حزب دیگر. رنگِ روسری نشان می دهد که دختری هوادار کدام گروه است و ریش و چادر معرف مرامِ پسر و دختری دیگر است. با تغییر چند کلمه و اسم می شد این فیلم را به فیلمی گانگستری که در مورد اختلاف بین باندهای متفاوت است تغییر داد. مخاطبِ «امکان مینا»، اغلب واژه ی «سازمان» را می شنود، اما تنها یک بار، روی دیوار خانه ای تیمی، تصویر آرم سازمان و رهبر آن را می بیند. مهران که پس از سه سال زندگی با مینا متوجه شده است که او به این سازمان پیوسته و برایشان فعالیت می کند، علّت را از او می پرسد و مینا در پاسخ می گوید که برای آرمان های آنها این کار را کرده است. هیچ چیز در زندگی و فکر مینا وجود ندارد که به مهران که او را از کودکی می شناسد و سه سال هم هست که با او زندگی می کند بگوید و نشان بدهد که چه آرمانی در زندگی و ساست دارد. خودِ مهران برای معرفی آرمان های مینا و دوستانش  فقط به طور کلّی به خرابکاری هایشان اشاره می کند. حتا، خود مهران در کار روزنامه نگاری اش دچار شعارهای بی هویتِ کلی است. دقیقاً معلوم نیست روزنامه چه روزنامه ایست، چه سیاست و مرامی دارد. یک جمله ی مبهم در مورد مخالفان جنگِ ایران و عراق خیلی سریع از دهان مهران پرتاب می شود و معلوم نیست کجا می افتد. مرامِ هیچ کسی خوب مشخص نیست. حتا از بحث های بین افرادِ درونِ آن به اصطلاح سازمان نیز نمی توان متوجه عقاید و آرمان هایشان شد. تنها حرفِ به ظاهر سیاسی-عقیدتی که خطاب به مینا گفته می شود این است که، تو «نقض ایدئولوژیک» کرده ای! فکر می کنید او چه طور نقض ایدئولوژیک کرده است؟ کسانی که با محور اصلی فیلم های ایرانیِ این روزها آشنایند درست حدس زده اند! بله، مینا حامله شده است. نقض ایدئولوژیک بدتر از این؟ البته این نقضِ ایدئولوژیک همان نقصِ ذوق و ابتکار فیلمساز است که به صورتِ نقص و مشکلِ زندگی خیلی از زوج ها در فیلم های بی سوژه و بد سوژه ی ایرانی مطرح می شود. سیاسی و غیرسیاسی ندارد. در این گونه فیلم ها یا ازواج نمی خواهند بچّه دار شوند که از بد اقبالی شان هر نه ماه به نه ماه بچّه دار می شوند، یا می خواهند بچّه دار شوند و از بخت بدشان یا یکی از آن دو اجاق شان کور است یا هر دوتایشان. ما خیرِ سرمان، گفتیم فیلم سیاسی ببینیم، این جور چیزها در آن نباشد، درصدِ قابل توجهی از فیلم فقط در این باره بود.  هنوز فیلم به نیمه نرسیده. بیننده متوجه می شود که خواجه ی فیلمساز فقط در بندِ نقشِ دیوار است. فیلم از پای بست ...!

برعکس، در فیلم «سیانور» همه چیز سیاسی و تاریخی است، حتا موضوع ازدواج و طلاق و بارداری و سیسمونیِ اعضای سازمانی که هم به اسم و هم به رسم مشخص شده که سازمان مجاهدین خلق است رنگ سیاست دارد. گرایش های اعضای این سازمان، مبانی فکری و التقاط ها و انشعاب هایشان خوب معرفی شده است. روش مبارزه شان با رژیم پهلوی، موفقیّت ها و ناکامی هایشان، به اندازه ی مجالِ اندکِ یک فیلم، خوب به تصویر کشیده شده است. هم چریک ها دارای تئوری مبارزه اند و هم ساواکی ها دارای شناخت مشخصی از مشی چریک ها و نیز برنامه ی ویژه ای برای مقابله با آنان اند. در این فیلم، ساواکی ها نیز بی اندیشه نیستند. تحصیل می کنند و پایان نامه دارند. در فیلمِ سیانور، خدا، معاد، زندگی، حکومت، حزب، عشق و خانواده، و خیلی از مسائل اساسی و سیاسیِ دیگر مطرح و بحث شده است. مخاطب چیز و فراتر از چیز، چیزهایی گیرش می آید. صحبت از جنبش سیاهکل و اسامی خاص و نیز برچسب های تاریخیِ مشخص باعث می شود که او، حتا اگر شناختی نسبت به آن ها نداشته و یا به این نمایش تاریخی-سیاسی از آن وقایع شک داشته باشد، امکان تحقیق بیش تر را داشته باشد. از امکانِ سینمای بازاری بیرون بیاید و وارد سینمای سیاسی ممکن شود.