بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و ششم، بخش پایانی   

بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و ششم، بخش پایانی

 

شاعر در جمع بندیِ تمام حرف ها و تصاویری که تاکنون برای شناساندنِ علی به کار برده بود، باز روی همان تصاویری تأکید می کند که نقش اش را به عنوانِ انسانی بیدار در جامعه برجسته می کند:

 

نقش تو سربلندی انسان بود

نقش همیشه ی بیداران

 

راه سربلندیِ انسان در بازگشت اش از این هبوط به آن جایگاهِ نخستین اش است. وقتی که در همین جا هم دارد به بعضی ها خوش می گذرد، چرا باید به فکر بازگشت باشند؟  چه لزومی دارد آنها هم برگردند؟

شاید چونکه حرف از نوعِ انسان است، مجبوریم بپذیریم یا همه یا هیچ. رهایی و رستگاریِ فردی معنی ندارد. آن نقشی را که شاعر برای انسانِ هر هزاره در نظر گرفته است، داغی است که بر تارک انسانِ هر عصری خورده است. مسئولیتِ رهاییِ همه بر گردنِ آنهایی است که ادعا می کنند می فهمند و بیدارند. راهِ رهایی و رستگاری کسی که وابستگی اش حتی به اندازه ی لقمه نان و چکه آبی به زندگی اجتماعی است، هرگز در گوشه نشینیِ عارفانه نیست. حاج آقایی که با یک لیوان آب وضو می گیرد و غسل می کند، تا زمانی که کم آبی بر جامعه حاکم است به اندازه ی دیگران مسئول است. اتفاقاً، او به دلیل آگاهی اش از همه گرفتارتر است. گرفتاریِ انسان در این هزاره چیست؟ شاعر می گوید:

و نقش این هزاره

انسان منحنی است

مردی که خم شده ست

که سکه را بردارد

 

انسانی که سرش را خم کرده است تا سکّه را بردارد، در مقایسه با فردی که سربلند است و نقش اش سرفرازی انسان است، راه خطا را در پیش گرفته است. برای سکه تعظیم کرده است. حتی اگر آن را بردارد و در راه خدا انفاق کند و صدقه بدهد باز هم سرش خم و کارش اشتباه است. بنا نیست که انسان به هر بهانه ای در برابر غیر خدا سر خم کند. حتی به بهانه ی خدمت در راه خدا. در سوره ی اعراف، خدا می فرماید عدّه ای تلاش می کنند اعمالِ زشت خود را خواست و امر خدا معرفی کنند. معیارِ تشخیص این که خدا انسان را به چه چیز امر می کند و از چه چیزی باز می دارد، همین زشتی و نتیجه ی زشتِ اعمال است. خدا انسان را به انجام هیچ کارِ زشتی برای رسیدن به هیچ هدفی امر نمی کند:

وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا ۗ قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ ۖ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ [٧:٢٨]

و چون كار بسيار زشتى كنند، مى‌گويند: پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو: مسلما خدا به كار زشت فرمان نمى‌دهد، آيا چيزى را كه نمى‌دانيد به خدا نسبت مى‌دهيد

 

 پس خدا انسان را به انجام چه کاری امر می کند؟ راه بازگشت به خدا کدام راه است؟ آیه ی بعدی پاسخِ این پرسش را فراهم کرده است:

قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ 

بگو: پروردگارم به انصاف فرمان داده است

پس، معیارِ درستی و نادرستی و زشتی و زیباییِ کردارِ انسان همین قسط است. پیش از این هم در این مورد صحبت کرده ایم که خدا انسان را به عدل و احسان امر کرده است. هر عملی که به این ها ختم نشود خدایی نیست. قرآن مجید در مواردِ بسیارِ دیگری نیز نشان می دهد که همین «قسط» و قائم به قسط بودن نشانه ی جدایی راهِ شیطان از راه خداست. نبودِ قسط برابر است با توجیهِ مقدماتِ فحشا و سرانجام ظهور و غلبه ی آن بر زندگی انسان. خداوند متعال می فرماید:

الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ [٢:٢٦٨]

شيطان شما را از تهيدستى مى‌ترساند و به [تنگ نظرى و] زشتى وا مى‌دارد، و خدا به شما آمرزش و بخشش خود را وعده مى‌دهد و او وسعت بخش داناست

 

همین حالا، با این طرح های پیش فروش سکّه، خیلی ها برای برداشتنِ سکه سر خم کرده اند. از ترس این که فردا سکه گران تر شود و تورم متورم تر شود و دچار فقر شوند. عدل و انصاف را رها می کنند و برای نجات خودشان، از این به قول خودشان فقر، راهی شیطانی را در پیش می گیرند. از این که سکه روز به روز دارد گران تر می شود شاد می شوند و یادشان می رود که با این اوضاع، روزبه روز، وضع معیشت فقیران بدتر و بدتر می شود. این شیطان است که در فکر آدم برای هر گناه و کار غلط و فحشایی دلیلی موجه دست و پا می کند. آدمی هم که در این اوضاع و احوال دست و پایش را گم کرده است فکر می کند دلایلِ شیطانیِ موجه برای معقول نمایی رفتارش کافی است. قرآن در آیه ی بیست و دوم از سوره ی اعراف می فرماید که شیطان، آدم را هم در بهشت با همین ترفند فریب داد:

 

فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ 

آن دو را فریب داد و از مقام شان پایین کشید.

 

وقتی معیار عدل و قسط باشد، انسان به هیچ وجه نمی تواند این ها را رها کند و حقّ خدا را ادا نکند و دنبال راهِ دیگری برود. خیلی ها این روزها فکر می کنند که محلِ اجرای عدالت فقط در دادگستری و پس از بازداشتِ خلافکاران است. این تا اندازه ای درست است، ولی کافی نیست. بعضی از همین افرادی که خلاف هایی از قبیل سوء استفاده از بیت المال و اختلاس و احتکار و امثالهم را انجام داده اند، از شرایط ناعادلانه ای مانند رانت خواری و امتیازاتِ ویژه استفاده کرده اند و کارشان به اینجاها رسیده است. اگر آن عدالتِ اقتصادیِ مناسب و متناسب برای همه وجود می داشت و اجرا می شد، هرگز شرایطِ دزدی های کلان برای آن ها فراهم نمی شد. به عقیده ی من، تنها وقتی که بی عدالتی هایی با توجیهاتِ قانونی بر امورِ جامعه حاکم است تخم مرغ دزد می تواند شتر دزد شود.  نباید همین طور بی حساب و کتاب شترِ مردم را به دستِ انسانی داد که بالقوه تخم مرغ دزد است. همچنین، باید دست و اختیارِ تخم مرغ دزد را به موقع قطع کرد تا تعداد تخم مرغ های به سرقت رفته اش به اندازه ی کاروانی از شتر نشود. چه فایده ای دارد که با بی عدالتی به افرادی فرصتِ شتر دزدی داده شود، بعد، وقتی شتر را با بارش خوردند محاکمه شان کنیم و مدعی شویم که عدالت دارد اجرا می شود. سفره ی بدون نان و تخم مرغ فقرا نشان می دهد که کفّه های ترازوی عدالت خوب تراز نشده اند. اگر شاعر می گوید:

در انتهای دره ی مه

رهیاری از ادامه ره می ماند

و راه می ماند

 

گفته اش از این نظر درست است که تا ترازوی عدالت خوب تنظیم نشود، هنوز در میانه های راه، و نه، در عمل در همان ابتدای راه هستیم. این اغراق نیست. یک زمانی بود که فقط کارخانه داران و خانانِ زمین دار و صاحبان منصب های اداری و سیاسی مهم طبقاتی را تشکیل می دادند که ثروت و قدرت و نفوذی برای حفظ موقعیتِ خود داشتند. حالا، در هر صنف و حرفه ای، طبقه ای قد علم کرده است که نسبت به افراد دیگر از همان طبقه و با همان شغل و حرفه سری از سرها جداست. در صنفِ پزشکان، هنرمندان، ورزشکاران، استادان، ...، حتی معلمانی که اغلب شان در فقر زندگی می کنند، افرادی هستند که با تجاری کردن شغل و حرفه و هنرشان شرایط ناعادلانه ای را برای همکارانِ خود و نیز برای مردم فراهم کرده اند. بیمارستان ها چند گونه شده اند و درمان ها نیز چندین گونه؛ هنرمندان چند دسته شده اند و شرایط کاری و درآمدهایشان به قول خودشان در گرو زد و بندهای مافیایی است، ورزشکارانی دارای درآمدها و امتیازاتِ حرفه ای شده اند و همتاهای آن ها سوراخِ رابطه را گم کرده اند و بدونِ ضوابطِ درست الکی دنبالِ توپ می دوند؛ دانشگاه های پولی خیلی از استادان را نیز پولکی کرده است و مدارسِ غیردولتی و سیستم سردرگم آموزش و ارزشیابی و کنکور باعث شده است طبقه ای پررو  و فرصت طلب و مرفه از دلِ همین نظامِ آموزشیِ همیشه نالان از نظر بودجه و امکانات بزند بیرون. در هر طبقه ای افرادی سر شده اند و حاضر نیستند به هیچ قیمتی به نفعِ اکثریتی که به شدّت دچار فقر و کمبودهای گوناگون اند از موقعیتِ کنونی شان قدمی پا پس بکشند. فاصله های غیر موجهِ موجود در میانِ مردم نشانِ وجود بی عدالتی و نابرابری است. تقسیم کار و تقسیم ثروت به طور مناسب و متناسب با توان و استعداد افراد انجام نمی شود. سهمِ طبقات ضعیف و فقیر از این تقسیمات اغلب بیگاری و بیکاری و بیماری های جسمی و روحی است. هیچ کس نمی گوید مردم باید یک جور و یک شکل باشند. همه پراید باشند یا همه پیاده. نه. ولی فاصله های مردم نسبت به هم باید معقول و متناسب با نیازهای مادی و معنوی خودشان و جامعه شان باشد. تاجر برای سرگرمی و آگاهی و سلامتی و سرگرمی و حتی برای مرگ همان چیزهایی را نیاز دارد که زیردست هایش نیاز دارند. اما، فضای ناعادلانه، به او بیش از نیازش می دهد و به زیردستانش کمتر از نیازشان. وجود تبعیض و بی عدالتی را با احساس می شود فهمید. با استدلالِ فیلسوفانه ای که به راحتی ثروت و رفاه و امنیت را تقدیمِ اقلیّتِ دارنده ی جامعه می کند، نمی شود به فکر اجرای عدالت بود. فروغ که می گفت:

کسی می آید...

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سرفه را قسمت می کند

و ...

 با چنین احساسی نیازهای اساسی همه را به حساب آورده بود. فضای ناعادلانه، نیاز اساسی را برای طبقه ای یک چیز تعریف می کند و برای طبقه ای دیگر چیزی دیگر. سرگرمی و رفاه نیاز اساسی ثروتمندان است، و کار و نان نیاز اساسی طبقاتِ فقیر، و چون زور ثروتمندان می چربد، همیشه کار و نانِ فقیران در گرو سرگرمی و رفاه طبقاتِ بالادست است. همیشه، هواپیمای مدرن برای استفاده ی آنان واجب تر از شرایط کاری و حقوق کافی برای زندگی اینان است. ارزِ مورد نیاز آنان واجب تر از عرضه ی نان برای فقیران است. شاعر، حالا دیگر احساساتی تر، می گوید:

سلولهای عشق

سلولهای راه

از ماه و سال و قرن

نمی میرند

 

شاید شاعر چون خیلی ها راه عدالت را با عقل  سد کرده اند پای عشق را به این ماجرا باز کرده است. در برابر استدلالی که سدّ راه شده است، امید مهمترین عاملِ بقا و حرکت است. مرگِ علی پایانِ راهِ او نیست. مرگِ علی ها پایان راهشان نبوده است. تنها صحبت از حالا نیست، حرف از  هزاره ها است. شاعر بر این باور است که گذشت زمان باعث نمی شود که سلول های راه بمیرند و راهی و رهروی دیگر وجود نداشته باشد. البته، خودش هم می داند که سلول های راه برای این که زنده بمانند به رهرو نیاز دارند، برای همین است که با تأکید، سه بار می گوید:

به راه باید رفت

به راه باید رفت

به راه باید رفت

 

چیزی که حفظ راه و رفتن را واجب کرده این است که ابر گلوی کسی دارد می بارد. شاید مقصد جایی باشد که بارش متوقف می شود. اما، به نظر می رسد همیشه در یک جایی یک ابری هست که می بارد. گویا این پرسشِ شاعر همیشگی است و مُدام باید از خود پرسید:

ابر گلوی کیست که می بارد

 

جستجو برای رسیدن به پاسخِ این پرسش مهم ترین انگیزه برای حرکت و ادامه ی راه است. گویا ابر گلوی کسی به ما می گوید: به راه باید رفت.  

 

ادامه ی این بررسی برای آنهایی که راه برایشان ادامه دارد.  

بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و پنجم

بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و پنجم

             

تلاشِ شاعر در سراسرِ این شعر این بوده است که، از یک سو، به ما بگوید علی که بود و کیست، و از سوی دیگر، راهی و معیاری برای شناخت خودمان پیدا کند. به همین دلیل است که می پرسد:

ما کیستیم

ما در هزاره ی چندم هستیم

این دو تا را پیش از این هم پرسیده بود، اما پرسشِ بعدی اش جالب تر است و تازگی دارد؛ می پرسد:

تقویم نزد کیست

 

منظور شاعر از تقویم چه چیز می تواند باشد؟ آیا جزء را گفته و کلّ را اراده کرده است؟ تقویم یعنی تاریخ؟ بدون شک این معنی چه بخواهیم و چه نخواهیم در آن هست. شاعر که تاریخ را به هزاره هایی با نقش های گوناگون از قدرت و تسلط این و آن تقسیم کرده است، حالا می خواهد بداند که تقویم دست کیست و نقشِ قدرت را در این هزاره با نامِ چه کسانی ترسیم می کند. امّا، علاوه بر این معنی، ناچاریم هنگام انتخاب پاسخ مناسب برای پرسشِ شاعر، معانی دیگرش را نیز در نظر بگیریم. نمی توانیم با اغراق بگوییم که تقویم نزد علی و پیروانش است. البته، همان طوری که دیگران هر چه دلشان می خواهد می گویند، ما هم می توانیم مقابله به مثل کنیم و این را بگوییم، ولی به حرفِ آنها و ما که نیست. پس، تقویم نزد کیست؟

یکی از واژه های قرآنی که معنا و کاربردش جالب است، همین واژه ی «تقویم» است. ریشه اش «قوم» و واژه هایی مانندِ قَیِّم، قَیِّمَة، قیامت، قَیّوم و نیز تقویم از آن گرفته شده است. این کلمه فقط یک بار در قرآن آمده است، آن هم در آیه ی چهار از سوره ی تین، خداوند می فرماید:

لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ [٩٥:٤]

كه به راستى ما انسان را به نيكوترين ساختار آفريديم

 

پس، معلوم است که تقویم، در اصل، دستِ چه کسی است. اصلاً، وقتی که خداوند متعال قیّوم است، تقویم دست کس دیگری نمی تواند باشد. هر کسی هم که می خواهد قیام کند، با درک و توانی که خدا به او داده این کار را می کند و، سر انجام، قائم حقیقی همانی است که خدا می خواهد و هدفی را دنبال می کند که او تعیین کرده است:

وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ [٢٨:٥]

فکر نمی کنم خانمِ طاهره ی صفارزاده که در قرآن پژوهی نیز استاد بود پاسخی غیر از این برای پرسشِ «تقویم دست کیست» مد نظرش بوده باشد. پس، تقویم و تغییر دستِ خداست. اوست که با خواست و تلاشِ مردمی که نفس شان را تغییر داده اند، حال و روزشان را تغییر می دهد. پس، شاعر با چنین شناختی از عواملِ تغییر در جامعه است که در ادامه می گوید:

در این دیار دودی

این داوران دودی شکل

بیهوده سنگ

بیهوده گل

به ساحت مهتاب می زنند

 

کارشان بیهوده است برای اینکه تا صاحبِ تقویم نخواهد کسی به خواستِ دیگران عزیز یا ذلیل نمی شود. می شود فهمید که «مهتاب» در اینجا استعاره از علی است، ولی بهتر است بگوییم که استعاره از اندیشه و امیال و آمالِ اوست. البته، جز خدا کسی آگاه به آلودگیِ واقعی ساحتِ این و آن نیست. بنابراین، بگذارید برای اینکه تا اندازه ای از اغراقِ شاعر در این مورد کاسته باشیم، نگاهمان را فقط معطوف به آن جنبه از شخصیّتِ علی کنیم که شاعر پیش از این نیز آن را پاک معرفی کرده بود: پاکی در همپایی با ابوذر. همچنین، بهتر است آن به قول شاعر سنگ و گل هایی را که داورانِ دودی شکل به ساحتِ او زده اند، محدود به آنهایی کنیم که به این بُعد از ساحتِ او زده اند. سنگ و گل های دیگری را که با تهمتِ سنّی و وهابی و ساواکی و چه و چه بودن به سمت او پرتاب کرده اند برای این بوده است که با آنها سدی بر سر این مهمترین هدفی که در زندگی داشته است ایجاد کنند. نقشِ ابوذرِ علی برای خیلی ها گران تمام شده است. این داورانِ دودی شکل که خود و افکار و مرام واقعی شان همیشه در پرده ی ابهام بوده است، از فضای دودگرفته ی موجود استفاده کرده و چهره ی مهتاب گونه و روشن او را به بادِ انتقاد و ناسزا گرفته اند. مرگِ علی به خاطر دودِ سیگارش نبود. فضای دودیِ این دیارِ دودی و سوء استفاده ی داوران دودی از ضعفِ دید و بصیرتِ اکثریتِ مردم شکل مجالِ نفس کشیدن را از او گرفته بود. شاعر که می گوید:

کاری نکرده ایم

کاری نکرده ایم

که در خور گفتن باشد

 

درست مشخص نمی کند که در چه موردی کاری نکرده ایم. چون از طرفِ همه مان دارد صحبت می کند، حتماً اشاره اش به چیزی باید باشد که کسی معترض نباشد و نگوید، خانم شاعر یا شاعره خانم چرا از همه مایه گذاشته اید؟ شاید کاری که درخورِ انجام و گفتن بود و نکرده ایم، دفاع از علی در زمانِ خودش بوده باشد. باید در کنارش یا جلوش در برابر سنگ و گلِ داورانِ دودی شکل می ایستادیم. امّا، حرفِ خودش درست از آب درآمد که می گفت: اگر تنهاترینِ تنهایان شوم، باز خدا هست. او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.

راست می گفت. شاعر هم تأیید می کند که صاحب تقویم، سنگ و گل هایی را که بر او باریده پوچ کرده است. اما، شاعر که می گفت ما کاری درخور نکرده ایم چرا یکباره حرفش را برمی گرداند و می گوید:

ما خار چشم توطئه بودیم

ما خار چشم وسوسه بودیم

ما آنچه خواستند نبودیم

 

 به نظر می رسد که چون حالا دارد  چیزی را می گوید که در خور گفتن است، پس باید اشاره اش به زمانی غیر از آن زمانی باشد که ما باید کاری درخور می کردیم و نکردیم. اشاره اش به چه زمای است؟ احتمالاً پاسخ در ادامه ی شعرش است که می گوید:

تو دودمان وسوسه را

شناساندی

          تاراندی

 

پس، ما بعد از این که تو به ما دودمان وسوسه را شناساندی و تاراندی، دیگر عوض شدیم. خار چشم توطئه و خار چشم وسوسه شدیم.

 

ادامه دارد

بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و چهارم

بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و چهارم

 

در بخش های پیشین گاهی ناچار شدم به نکاتی بپردازم که به ظاهر ربطی به شعر نداشت ولی چون برخی از اشارات و تلمیح های شاعر به وقایع و ماجراهایی مربوط می شد که بدون یادآوری شان چیزی از شعر نمی شد فهمید لازم دیدم که آن نکات را ناگفته نگذارم. در ادامه نیز ناگزیرم برای روشن شدن برخی از اشاراتِ مبهمِ شاعر گریزی به حاشیه هایی بزنم که بیان شان برای فهم عمیق تر آن اشارات ضروری است. قبول دارم که گاهی حاشیه های من برای خودشان متن های مفصلی اند و حرف از مشکلاتِ امروزمان هم درشان کم نیست، ولی باور کنید که حالا وجودشان و گفتن شان خیلی ضروری است. ضرورتِ شان ضروری تر از بررسیِ شعری است که خیلی ها از وجودش بی خبرند و آن را نخوانده اند و آنهایی هم که زمانی آن را خوانده اند دیگر خبری از آن نمی گیرند و کاری به بررسی اش ندارند. اعتراف می کنم و افتخار می کنم که بررسی این شعر بهانه ی خوبی بوده است تا بتوانم حرفی هم از عدالت و حقِّ طبقاتِ محروم جامعه بزنم. شاید خودِ شاعر هم با چنین حسّی این شعر طولانی را نوشته باسد.

 شاعر که پیش از این ادعا کرده بود علی از قبیله ی بی مرگان است و با این حرف، گویا بقای حیاتِ معنوی و فرهنگی اش را مد نظر داشت، حالا با تمرکز و تأکید روی تابوتی که جسمِ مرده اش را حمل می کند به وقایعی که مستقیم یا غیرمستقیم به مرگِ او مربوط می شود می پردازد:

 

تابوتی از صبوری

تابوتی از جدال

تابوتی از جلال

در خاک می رود

خاک تو

 

برای شاعر مهم نیست که پزشکی قانونی در گزارش علّت مرگ علی چه نوشته است، خودش کارآگاهی کرده و به این نتیجه رسیده است که «زخمِ همیشگی قلبِ او» از تهاجم ِ «باچراغ آمدگان»، «منافقان» و «چاکران بولهب و سفیان» بوده است. این گروه ها همه در مرگ او دست داشته اند، دستِ تأثیر. تأثیرِ سیگار خیلی کمتر از این ها بوده است. دسته ی آخر، چاکران بولهب و سفیان، گویا به ساواکی ها که چاکرانِ رژیم پهلوی بودند برمی گردد. بینِ آن دو گروه دیگر هم فرق چندانی وجود ندارد زیرا رویِ اصلیِ هر دو که در حقیقت چهره ی اصلی شان نیست(!) به سمتِ مردم است. باچراغ یا بی چراغ یا با نورِ کم سویِ چراغِ این مکتب یا آن بینش، هر دو می خواهند مردم را فریب بدهند. چیزی را می گویند که خود به آن باور ندارند. از ترس چیزی را به مردم می گویند و به باور به چیزی تظاهر می کنند که عادت مردم شده است. سیاست شان تأییدِ عادتِ مردم برای تحریک شان برعلیه کسی است که نادرستیِ برخی از این عادت ها را بیان می کند. با این کار، در واقع، برای دیگرانِ از-مردم-بهتران خودشیرینی می کنند و از این راه، سرانجام مردم را به سودِ آنان و برای تثبیتِ وضعیتِ خود  بر علیهِ او تحریک می کنند. کارشان خواه ناخواه به بولهب و بوسفیان و چاکران شان کمک می کند، و به ادعای شاعر کمک کرده است که سرانجام تابوتی برای صبر و جدال و جلالِ علی ساخته شد. شاعر واژه ی تابوت را طوری پشت سر هم ردیف و تکرار کرده است انگار «صبوری» و «جدال» و «جلال» مرده های درون شان اند. اما مشخص است که این هر سه در جسدِ علی جمع شده است. انگار با مرگِ او، صبرش، جدالش و جلالش نیز مُرد و، یا به قولِ شاعر، به خاک رفت. البته، شاعر آگاهانه با نظر به ظاهرِ قضیه و با منظوری خاص اینها را می گوید.  در اصل، قصدِ شعر شاعر برای این است که نشان بدهد که هنوز صبری و جدالی و جلالی در بیرون از تابوت و خاکِ علی برای پیمودن راهی که او رهیارِ بیدارش بوده زنده و فعال است- صبرو جدال و جلالی که به بیدارانِ دیگر به ارث رسیده است.

اما، منظور شاعر از «تابوتی از جلال»، کمی که چه عرض کنم، خیلی گُنگ است. البته، استنباط بنده از بند بعدی این است که او همین جوری و بی جهت می خواهد حرفی از مرگِ جلال آل احمد هم زده باشد.  ظاهراً می خواهد با این تعبیر اشاره ای به جلال و عظمتِ شخصیّت علی داشته باشد، ولی در بازی با کلماتش بهانه ای برای گذاشتنِ جلال آل احمد با جلالِ علی در درون تابوت دیده می شود که بهانه ی خوب و مناسبی نیست. ناقص است. به هر حال، این طوری تصویر شاعر از «تابوتی از جلال» بیشتراین فکر را به ذهن می آورد که بعد از مرگ علی، ما و خودِ او جلال و عزّت و عظمت مان را از دست داده ایم. (بعضی ها برای این که در مرگِ در هجرت و غربتِ او هیچ اثرِ معنوی ای از شهادت باقی نگذاشته باشند، با قلم فرسایی هایی مرگِ او را خودکشی قلمداد کرده اند زیرا خوب می دانند که حتی مرگ طبیعی در هنگام مهاجرت خود کم از شهادت نیست. فکر کرده اند با نسبت انجام فعلِ حرام به او دیگر هیچ جلالی برای زندگی و مرگِ او باقی نمی ماند. اما، از درستی و نادرستی آن حرف ها و ادعا و تهمت ها که بگذریم، از این حقیقتِ مسلم نمی توانیم بگذریم که زندگی و مرگِ علی هر چه و به هر وضعیتی که بود، با درگذشتِ او دیگر گذشته است و حالا دیگر جای بحث ندارد. در عوض، حالا از او شخصیتی به جا مانده است که نه درمی گذرد و نه می گذرد.  برای شاعر و خیلی های دیگر، زندگی و شخصیتِ حقیقی اش همانی است که برساخته ی آثار و افکارش است. آنچه که از افکارش باقی مانده و جاری و زنده است مد نظر شاعر است که او را از قبیله ی بی مرگان معرفی می کند. فکر باید زنده باشد و عزت و جلال در اندیشیدن است نه در جسدِ اندیشنده. خانم صفارزاده که از قرآن پژوهانِ بنام نیز هست خوب می داند که منافقان و یهودیانِ شهر مدینه ادعا می کردند عزت از آنِ آنان است نه از آنِ کسانی که با پیامبر به جهاد رفته بودند. ولی آیات الهی این نکته ی اصلی و اصیل را به همه یادآوری می کند که عزّت همه اش از خداست، هر که را بخواهد عزیز می دارد و هر که را بخواهد ذلیل می کند. خودِ علی بر این باور بود که آنچه را ناس می خواهد اغلب همانی است که خدا می خواهد؛ پس، اغلب معیار عزّت و ذلّت در وهله ی نخست شناختِ مردم از افراد و رفتار و افکارشان است. همین که خودِ شاعر، به عنوانِ زبانِ گروهی از مردم، خاک او و خاک حضرت زینب(س) را نزدیک هم و به گونه ای یکی دیده و گرفته، برای او و پیامِ حسینی اش اعتبار و عزّتی زینبی آورده است. خانم صفارزاده می گوید:

خاک تو

خاک آن غریب بزرگ

و رجعت تو غریبانه

 

او در اشاره اش به «غریب بزرگ»، یعنی حضرت زینب(س)، غربتِ علی را نیز گنجانده است. البته حرفی از این که غربتِ علی کوچک است نمی زند، برای اینکه مشخص است که علی حتی اگر خودش غریبِ کوچکی بوده باشد، غربت اش بزرگ است. اما، این چه غربتی است که اینقدر بزرگ است؟ شاعر ادعا می کند که رجعت و مرگِ او غریبانه بود. چرا؟ چون در دیار غربت درگذشه بود؟

ولی همیشه مرگ در دیار غربت غریبانه نیست. شاید فکر کنیم که مرگ در دیار غربتْ بدونِ بازگشتِ جسد به وطن غریبانه تر است. اما مهم تر از بازگشتِ جسد، بازگشتِ روح و معنا و مقصودی است که هجرت و شهادت مقصدش بوده است. دوری یا مرگِ اندیشه اش رجعت اش را غریبانه تر می کند. همین حالا هم، پس از گذشتِ چهار دهه از هجرت و رحلت اش، او همچنان برای کسانی که با اندیشه اش بیگانه اند، دور و در غربت است. هنوز پیامش آنگونه که بایسته و شایسته است به همه نرسیده است. ادعای شاعر بجاست که می گوید ما بی او و اندیشه اش جلال مان را از دست داده ایم. حرف های او در بندِ بعدی ادعاهایش را بهتر بیان می کند:

 

در ارتفاع قلّه

همپای پاک ابوذر بودی

همشانه ی ستبر شجاعت

همشانه ی جلال

اکنون تو باجلالی

ما بی تو

بی او

بی جلال ما کیستیم

ما در هزاره ی چندم هستیم

تقویم نزد کیست

 

شاید از حرف های من اغراقی در مورد شخصیت و اندیشه ی علی حس شود، ولی اگر اغراقی هست ریشه اش در خود شعر شاعر است. منِ منتقدْ علی را در «ارتفاع قلّه» قرار نداده ام. شاعر او را در ارتفاع قلّه و همپای پاک ابوذر می بیند.

 غربتِ علی دستِ کمی از غربتِ ابوذر نداشت. ابوذر برای این غریب نبود چون به جای دوری تبعید شده و در آنجا مرده بود؛ غربت اش بیشتر از این جهت بود که از اسلامی دم می زد که دیگر غریب مانده بود. وقتی خلیفه ی امروز و صحابیِ دیروزِ پیامبر با صحابیِ دیگر او مخالفت می کند و حرف او و اسلامِ او رانمی فهمد و نمی پذیرد، یعنی برداشتی از اسلام در برابر برداشت دیگری از آن قرار گرفته است. شجاعتِ ابوذروارِ علی در معرفیِ اسلام و تشیعی بود که در برابرِ اسلام و تشیعِ غالب، غریب بود. شاید جلالِ باجلالِ او، چه پیش از مرگ و چه پس از مرگ، از نظر شاعر و به زعم خودِ علی در این بوده باشد که با آگاهی از خدمت و خیانتِ روشنفکران، با پذیرشِ مسئولیتِ شیعه بودن خدمت را برگزیده بود. می گویم «به زعمِ خودش» برای اینکه قرائت هر کسی از اسلام و تشیع به زعم خودش درست است و خدمت به نظر می رسد.  از نظر مخالفانش کار او چیزی جز خیانت به اسلام و تشیع نبوده است. قرار نیست که به قول خودِ علی هر کسی در برخورد با دیگران در دفاع از عقایدِ خودش بگوید این است و جز این نیست. زمان، صداقت هر یک و صحتِ افکارش را داوری خواهد کرد.

به نظر می رسد شاعر در ادعاهای به ظاهر اغراق آمیزش از پاکیِ علی در همپایی اش با ابوذر چیزی را در شخصیّت او و افکارش مد نظر دارد که حسابش به آسانیِ درک دو-دو تا چهار تاست. او هم نمی خواهد بگوید علی همه چیزدان و کاردرست به تمام معنی بود. همیشه چیزهایی در امور جاری و واقعیت است که برای درک و تشخیص درستی شان نیازی به مدارج عالی دانشگاهی و حوزوی نیست. برای درک و حسّ وجود ابتدایی ترین شکل عدالت در هر جامعه ای نیازی به دستگاه های عدالت سنجی به دقت زلزله نگارهای حساس نیست. با چشم های غیرمسلح نیز می توان دید که عدالت هست یا نیست. (آقای نوباوه در یکی از برنامه های تلویزیونی اش می گفت که عدالت یا هست یا نیست. ولی من بر این باورم که عدالت هم مانند خیلی از چیزهای دیگر نسبی است. اما من هم معتقدم که ضروری ترین حد و اندازه ی آن چیزی است که یا هست، یا نیست. نسبتِ کم و زیاد هم برای آن نمی شود قائل شد.) همچنین، بدون کاربرد اصطلاحاتِ ویژه ی علی در مورد تشیع علوی و تشیع صفوی، خیلی راحت می شود متوجه شد که چه کارها و چه رفتارهایی دارد شیعه را مشغول به جزئیات و فرعیاتی می کند تا او را از اصول مذهبِ خود، امامت و عدالت، دور و غافل نگه دارد. هنوز هم در بحث در مورد علی و آثارش، عدّه ای سعی می کنند توجه مردم را به سمت حاشیه ی خاکی راهی که او می پیمود منحرف کنند. حرف هایی می زنند که ربطی به هدفی که او در نظر داشت ندارد. جالب است که در سالگرد هجرت و درگذشتِ او، خیلی ها هنوز هم در بررسی افکارش به چیزهایی، آن هم با کلّی گویی و به طور مبهم، می پردازند که برای خودِ او در برابر اهمیّت قسط و عدالت اقتصادی کم اهمیّت و حتی بی اهمیّت بود. بعضی ها بدون بیان تعریفِ شخصی و بروزِ شناختِ مشخصِ خودشان از سیاست و جهت گیری اقتصادی اسلام، همان انگ های قدیمی را به او می چسبانند. به نظر می رسد با وجود مشکلات اقتصادی بزرگی که در حال حاضر در جامعه ی اسلامی مان وجود دارد، بعضی هایشان به عمد می خواهند به مردم بگویند اقتصاد اسلامی و میزانِ عدالت اقتصادی در آن همین است که هست و دارید حس می کنید و می بینید. در ضدّیت با عدالتی که علی معرفی می کرد و برای تخریبِ او می گویند اقتصاد اسلامی آن طور که او ادعا می کرد سوسیالیستی نیست، و در ادامه برای توجیه خود در برابر مردم می گویند، البته اقتصاد اسلامی مبتنی بر سرمایه داری نیز نیست. هیچوقت هم درست نمی گویند که این اقتصادی که آنان از اسلام شناخته اند و دارند و یا می خواهند اجرایش کنند چیست. ایرادی که بعضی ها از علی می گیرند این است که او در فلان و بهمان رشته تخصص نداشت و بنابراین، افکارش ارزش و اعتبار علمی ندارد. حرفِ دلِ علی آن چنان روشن و ساده و قابل فهم است که نیازی به صغرا و کبرا چیدن و گزکِ علمی و تخصصی ندارد. برای صحبت و دفاع از عدالت و برابری لازم نیست آدم حتماً دکترای اقتصاد یا مجوز خاصی از مرجعی مشهور داشته باشد تا نظر بدهد. اگر قرار باشد تا  کسی در مورد برخی امور و مشکلات ازمسئولی انتقاد کرد، او در دفاع ازخودش بگوید شما چه تخصص و مدرکی دارید که اظهار نظر می فرمایید، اکثریت مردم از حقّ اظهار نظر و انتقاد محروم می شوند. با این ترفند همیشه دستِ مسئولین برای ردّ هر نقد و نظری و نیز برای تحقیر هر منتقد و معترضی باز خواهد بود. جالب است که مردم در هنگام انتخاب چنین مسئولی با تخصص های مناسب برای شناخت و انتخابِ او در انتخابات شرکت نمی کنند، ولی تشویق و تحریک می شوند تا با احساس مسئولیت در انتخابات شرکت کنند تا نقش و رأیِ اکثریت در انتخاب او برجسته و همچنین توجیه مؤثری برای شیوه ی کار و اقداماتش باشد. اما، در موقع بیانِ اعتراض ها وانتقادها دیگر از بعضی تعارفات در مورد نقش مردم خبری نیست و خیلی ازمسئولین توقع دارند که هر کسی با توجه به تخصص اش درمورد کارشان اظهار عقیده و انتقاد کند، حال بماند که برخی از مسئولین در جمع و جور کردن بهانه برای ردّ نظر متخصصان متخصص شده اند. بعضی چیزها آن قدر اساسی و مشخص است که حسّ و درک شان تخصص های آنچنانی و ویژه ای نمی خواهد. مثلاً، مشاهده ی ورود فقر و خروجِ ایمان و اعتقاد مذهبی از خانه های مردم تخصص نمی خواهد، چشم بصیرتی می خواهد که گاه بعضی از متخصص های اقتصاد و اسلام شناس هم ندارند. چیزی که برای مردم عادی هم عیان است چه حاجت به بیانِ آدم متخصص است. امروز از ظاهر مردم، پوشاک و آرایش و رفتار و گفتارشان، در کوچه و بازار و محل کار می شود فهمید تا چه اندازه معتقد و مؤمن اند. صحبت بر سر این نیست که هر کسی فقیر شد بی ایمان می شود. حرف اصلی این است که فقر وقتی بر زندگیِ اکثر مردم غلبه کرد، بی ایمانی بر رفتار اکثریت شان، چه فقیر و چه غنی، غالب می شود. التزامِ اغنیا به دین فقط به اندازه ای است که دارایی و آسایش و امنیت شان را تضمین کند. وقتی بدون التزام عملی به واجبات و حلال و حرام، شرایط اقتصادی جامعه هر چه را که می خواهند در اختیارشان می گذارد، همین قدر از دین را برای همه تأیید و تبلیغ می کنند تا کسی موی دماغ شان نشود و عیش شان را منقص نکند. متأسفانه، فقیری که فقر فرهنگی اش کم از فقر مالی اش نیست، با جیبِ خالی تلاش می کند ظاهرش را شبیه اغنیا کند. دین اش هم مثل دین آنها می شود. تا زمانی که او از دین به همان اندازه ای بخواهد که اغنیا می خواهند، دنایش مثل آنها نخواهد شد. خوش خیال است اگر فکر می کند که آخرتش بهتر از آنان خواهد بود. رفتارهای غیراخلاقی عجیب و غریبِ مردم در امور اجتماعی و مالی شان را نمی شود پشت دیگ بزرگ شله زرد نذریِ این مراسم و آن مراسم پنهان کرد. برخلافِ میل مسئولین، دین و دنیای مردم همان شکل و شمایلی را گرفت که اقتصاد سرمایه داری برایش تعیین کرده بود. با یک نظر به موضوع و درونمایه و بزک و دوزک های فیلم های سینماییِ این چند سال اخیر می شود فهمید که چه نوع اقتصاد و اسلامی در جامعه دارد رواج پیدا می کند. خصوصی سازیِ بی حساب و کتاب باعث شد مردم حساب و کتاب دین شان را فراموش کنند. بعضی ها که فکر می کنند هیچ کدام را فراموش نکرده اند، خبر ندارند که بدجوری همه را با هم قاطی کرده اند. شاید صحبت درباره ی درستیِ جزئیاتِ برداشت های علی از اسلام و شیعه و عدالتِ اقتصادی و اجتماعی وظیفه ی متخصصین باشد، ولی مردم با درستیِ نتیجه ی آنچه که به عنوانِ اسلام و تشیع به آنها قبولانده شده است درستی و نادرستی برداشت های گوناگون علی و ضدّ علی را می سنجند. مردم خودشان با چشم های باز آنچه را که برشان می گذرد، می بینند و تفسیر می کنند. خودشان می فهمند که اقتصادی که بین مردم فاصله های ناعادلانه ای ایجاد می کند خوب و سالم نیست. با نامِ هیچ دین و آیینی نمی توان آن را خوب و سالم جا زد. نمی توان این طور وانمود کرد که این خوب و مناسب است ولی شما نمی فهمید. این عین عدالت است ولی شما خبر ندارید. بله «عین» عدالت است ولی عدالت «دال» و «الف» و «لام» و «ت» هم دارد. تا همه اش را با هم جور نکنید، بساط عدالت جور نمی شود. مگر می شود اکثریت کارگران و کارمندان و معلمانِ زحمت کش با حقوق یک تا یک و نیم میلیون تومان در ماه امرار معاش کنند، خرجی خانه و پول اجاره خانه و ایاب و ذهاب و هزینه ی مدرسه ی فرزندان و بهداشت و درمان و چه و چه و چه را با همان حقوق که باقیمانده ای هم برای  پس انداز ندارد بدهند و در مقابل، افرادی نیز در جامعه باشند که خرج یکی از تفریح های یک ساعت از زندگیِ یکی از افراد خانواده شان همین قدر باشد و ما ادعا کنیم که اصل عدالت دارد به خوبی در جامعه اجرا می شود؟ این چه عدالتی است که باعث می شود افرادی که تفاوت بین شغل هایشان زیاد نیست، تفاوت بین دریافتی هایشان به اصطلاح نجومی شود؟ خودِ اقتصاد یعنی مقاومت، منتها، باید دید اساس اش برای مقاومت چه طبقه ای در برابر چه چیزی تنظیم شده است. سرمایه دار سیستمِ اقتصادی اش را جوری برنامه ریزی و قانونمند می کند که بتواند در برابر هر گونه تضعیفِ وضعیتِ خودش مقاومت کند. در مقابل، اقتصادِ ضدّ سرمایه داریِ سالم و عدالت-محور، اصول و قوانینی دارد که سرمایه دارپرور نیست و برای خودش و مردم با تفویض امتیازاتی به صاحبانِ ثروت اربابانی نمی سازد که مجبور شود با بروز مشکلات برای کاهش قدرت و نفوذشان و ایجاد سنگرهای مقاومت برای خود و مردم آن امتیازات را از آنان بگیرد. سیستمی که در آن عدّه ای با وام و پولِ خودِ دولت و مردم سرمایه دار شده اند و حالا از دولت و مردم طلبکارند، اگر ایراد ندارد، یکی به قول جناب خان بیاید و به مردم بگوید چه حُسنی دارد؟ اقتصادِ سالم همیشه مقاومتِ اکثریتِ مردم را در برابر هر کمبودی تضمین می کند. هرگز جایی برای تشکیل و تشکّلِ هیچ اقلیتی برای فرصت طلبی و سوء استفاده باز نمی شود. روزنه های کوچک فقط به افذاد فرصت طلب امکانِ دله دزدی های کوچک را می دهد. از روزنه های گشاد است که می شود هزار میلیارد هزار میلیارد مالِ مردم خوری کرد. ساختارِ اقتصادی درست و موجه همیشه فضا را برای رفاه و آسایش همه فراهم می کند نه فقط برای طبقاتِ خاصی از جامعه. هرگز امکان هیچ سوء استفاده ای را برای مخالفان داخلی و خارجی فراهم نمی کند. همان اوّلِ بسم الله مشخص می کند که هر کسی باید با رعایت چه اصول و مقرراتی کسب درآمد کند، چه اندازه داشته باشد، چه اندازه به دست بیاورد و چه طور مالیاتش را بپردازد. آمریکا در برابر اقتصادِ سالم هیچ غلطی نمی تواند بکند. این غلط هایی که دارد می کند همه اش برای این است که اقتصاد و سرمایه ی مملکت مان را در اختیار کسانی گذاشته ایم که فکرشان، خواسته یا ناخواسته، به سیاست آمریکا نزدیک تر است تا به اقتصادِ عدالت محور اسلامی. کسی که به قولِ سخنگوی دولت میلیون ها دلار ارز را در خانه نگه داشته و وارد بازار نمی کند تا در زمان کینه ورزی و تحریمِ دشمنانِ خارجی دستِ دولت و مردم خودش را بگیرد، فکر می کند دارد مطابقِ دین و آیینی عمل می کند که به او اجازه داده است بی دغدغه چنین ثروتی را انباشته کند. اگر دین و آیینِ ما غیر از این را می گوید، بسم الله.  در اقتصاد سالم هرگز کار به اینجا نمی رسد که کسانی دارایی های بی حساب و کتاب داشته باشند و بعد اداره ی دارایی برای گرفتنِ مالیات از آنان متوسل به نصیحت و خواهش و تبلیغات رسانه ای مانند زیرنویس های تلویزیونی شود. در طرحِ پیش فروش سکّه، یک نفر به تنهایی سی و هشت هزار سکّه خریده است که پولش بیش از  پانصد میلیارد ریال می شود. یکی از حرف های علی در امور مالی و اقتصادی این بود که چرا باید در جامعه ی اسلامی، ما با سرمایه داران با نصیحت و در عوض با فقیران با تحکم رفتار کنیم. سرِ رشته ی عدالت از دست مان در رفته است که کسر مالیات از حقوق و حتی داراییِ طبقات ضعیف برایمان آسان تر از اخذ مالیات از سرمایه داران است. حسّ و درک و مشاهده ی بی عدالتی در جامعه هیچ نیازی به محاسبات پیچیده ندارد. حتی بچّه ای که تازه پا به محیط کوچکِ مهد کودک یا دبستان گذاشته است به راحتی بی عدالتی و نابرابری را می بیند و می فهمد. بی عدالتی و نابرابری چیزی نیست که اگر باشد و من و شما به آن برچسب دین و آیینی موجه را بچسبانیم، درجا تبدیل بشود به عدالت و برابری. بد نیست برای این که کمی از خستگی دربیایید خاطره ای را برایتان نقل کنم. چند وقت پیش، دانشجویی که ریاضی اش ضعیف بود در اتاق اساتید برای استادِ فیزیک داشت آه و ناله می کرد و در توجیه ضعف اش می گفت که ما در هنرستان برای ریاضیِ یک فلان کتاب و فلان مباحث را خوانده ایم و برای ریاضیِ دو بهمان کتاب  را خوانده ایم، به همین دلیل در حلِ بعضی از مسائل فیزیک حالا مشکل داریم و ... سرانجام جناب استاد فیزیک مجال صحبت پیدا کرد و گفت مسائلی را که برای این درس فیزیک دربرگه ی امتحانی به شما می دهم تا جواب بدهید چندان دشوار و پیچیده نیست. فقط شما به من بگو ببینم این جدولضرب بی صاحب شده را بلد هستی یا نه؟

با یک نگاه به صفحه ی کوچه و بازارِ جامعه می شود فهمید که تا چه اندازه محاسباتِ انجام شده به عدالت اقتصادی منجر شده است. اگر جمع و تفریق و ضرب و تقسیمِ ساده اش درست انجام شده باشد می شود فهمید که مقدمه اش درست است و سرانجام همه چیزش به طور نسبی درست پیش می رود. لازم نیست که فقط به پاسخِ انتهای معادله نگاه کنیم تا وجود و درستی اش را تأیید کنیم. گاهی آن عددی که در انتهای محاسبات گذاشته می شود، ظاهراً یا الکی و اتفاقی و گاهی نیز با تقلب درست است. هیچ جای این راهِ حلْ درست نیست که جوابش درست باشد. مقدماتِ عدالت اگر درست باشد، بقیه اش درست پیش می رود. وقتی که در عمل و در واقعیت روشن است که عدالت وجود ندارد، مگر می شود با حرف و ادعا ثابت کرد که وجود دارد. در ادعای وجود عدالتی که نیست، درست همان دروغی وجود دارد که در تعریف و تمجید از لباسی وجود دارد که پادشاهِ لُخت فکر می کند خیّاط برایش دوخته است و فقط عاقلان می توانند آن را ببینند.

لازم نبود ابوذر اقتصاددان و متخصص علوم اسلامی و فقه و کلام باشد تا متوجه شود که سیستم اقتصادی و ساختار اداری و حکومتیِ خلیفه ی سوم راه را برای نابرابری بین مردم باز می کند. وقتی که ابوذر به معاویه می گوید: ای معاویه! اگر این کاخ را از مال مردم ساخته ای خیانت است و اگر از مال خودت اسراف، با دو اصل ساده و همه کس فهم به او می فهماند که راه و روش اش اسلامی نیست. با هیچ فتوایی نمی توان خیانت در بیت المال و اسراف را توجیه و حلال کرد. علی و ابوذر بدون مدرک دانشگاهی در رشته ی اقتصاد و اسلام شناسی،  تنها با درک همین حد از حلال و حرام هم می توانستند بفهمند که آنچه را که می بینند خواسته ی اسلام است یا نه، عدالت است یا بی عدالتی.

شاعر که می پرسد:

ما کیستیم

ما در هزاره ی چندم هستیم

تقویم نزد کیست

 

خوب می داند که ما، اگر درک درستی از اوضاع نداشته باشیم، خیلی پرت تر از هزاره ای هستیم که هزاره ی ماست. در هزاره ای که در آن نقشِ علی، یعنی نقشِ عدالتخواهی، برجسته است، ما اگر نقشی همچون او و ابوذر نداشته باشیم به قول شاعر جلال مان را از دست می دهیم:

ما بی تو

بی او

بی جلال

ما کیستیم

 

ادامه دارد