بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و ششم، بخش پایانی
بررسی شعر بلندِ «سفر هزاره» از طاهره صفارزاده به یاد علی شریعتی- بخش بیست و ششم، بخش پایانی
شاعر در جمع بندیِ تمام حرف ها و تصاویری که تاکنون برای شناساندنِ علی به کار برده بود، باز روی همان تصاویری تأکید می کند که نقش اش را به عنوانِ انسانی بیدار در جامعه برجسته می کند:
نقش تو سربلندی انسان بود
نقش همیشه ی بیداران
راه سربلندیِ انسان در بازگشت اش از این هبوط به آن جایگاهِ نخستین اش است. وقتی که در همین جا هم دارد به بعضی ها خوش می گذرد، چرا باید به فکر بازگشت باشند؟ چه لزومی دارد آنها هم برگردند؟
شاید چونکه حرف از نوعِ انسان است، مجبوریم بپذیریم یا همه یا هیچ. رهایی و رستگاریِ فردی معنی ندارد. آن نقشی را که شاعر برای انسانِ هر هزاره در نظر گرفته است، داغی است که بر تارک انسانِ هر عصری خورده است. مسئولیتِ رهاییِ همه بر گردنِ آنهایی است که ادعا می کنند می فهمند و بیدارند. راهِ رهایی و رستگاری کسی که وابستگی اش حتی به اندازه ی لقمه نان و چکه آبی به زندگی اجتماعی است، هرگز در گوشه نشینیِ عارفانه نیست. حاج آقایی که با یک لیوان آب وضو می گیرد و غسل می کند، تا زمانی که کم آبی بر جامعه حاکم است به اندازه ی دیگران مسئول است. اتفاقاً، او به دلیل آگاهی اش از همه گرفتارتر است. گرفتاریِ انسان در این هزاره چیست؟ شاعر می گوید:
و نقش این هزاره
انسان منحنی است
مردی که خم شده ست
که سکه را بردارد
انسانی که سرش را خم کرده است تا سکّه را بردارد، در مقایسه با فردی که سربلند است و نقش اش سرفرازی انسان است، راه خطا را در پیش گرفته است. برای سکه تعظیم کرده است. حتی اگر آن را بردارد و در راه خدا انفاق کند و صدقه بدهد باز هم سرش خم و کارش اشتباه است. بنا نیست که انسان به هر بهانه ای در برابر غیر خدا سر خم کند. حتی به بهانه ی خدمت در راه خدا. در سوره ی اعراف، خدا می فرماید عدّه ای تلاش می کنند اعمالِ زشت خود را خواست و امر خدا معرفی کنند. معیارِ تشخیص این که خدا انسان را به چه چیز امر می کند و از چه چیزی باز می دارد، همین زشتی و نتیجه ی زشتِ اعمال است. خدا انسان را به انجام هیچ کارِ زشتی برای رسیدن به هیچ هدفی امر نمی کند:
وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا ۗ قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ ۖ أَتَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ [٧:٢٨]
و چون كار بسيار زشتى كنند، مىگويند: پدران خود را بر آن يافتيم و خدا ما را بدان فرمان داده است. بگو: مسلما خدا به كار زشت فرمان نمىدهد، آيا چيزى را كه نمىدانيد به خدا نسبت مىدهيد
پس خدا انسان را به انجام چه کاری امر می کند؟ راه بازگشت به خدا کدام راه است؟ آیه ی بعدی پاسخِ این پرسش را فراهم کرده است:
قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ
بگو: پروردگارم به انصاف فرمان داده است
پس، معیارِ درستی و نادرستی و زشتی و زیباییِ کردارِ انسان همین قسط است. پیش از این هم در این مورد صحبت کرده ایم که خدا انسان را به عدل و احسان امر کرده است. هر عملی که به این ها ختم نشود خدایی نیست. قرآن مجید در مواردِ بسیارِ دیگری نیز نشان می دهد که همین «قسط» و قائم به قسط بودن نشانه ی جدایی راهِ شیطان از راه خداست. نبودِ قسط برابر است با توجیهِ مقدماتِ فحشا و سرانجام ظهور و غلبه ی آن بر زندگی انسان. خداوند متعال می فرماید:
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ [٢:٢٦٨]
شيطان شما را از تهيدستى مىترساند و به [تنگ نظرى و] زشتى وا مىدارد، و خدا به شما آمرزش و بخشش خود را وعده مىدهد و او وسعت بخش داناست
همین حالا، با این طرح های پیش فروش سکّه، خیلی ها برای برداشتنِ سکه سر خم کرده اند. از ترس این که فردا سکه گران تر شود و تورم متورم تر شود و دچار فقر شوند. عدل و انصاف را رها می کنند و برای نجات خودشان، از این به قول خودشان فقر، راهی شیطانی را در پیش می گیرند. از این که سکه روز به روز دارد گران تر می شود شاد می شوند و یادشان می رود که با این اوضاع، روزبه روز، وضع معیشت فقیران بدتر و بدتر می شود. این شیطان است که در فکر آدم برای هر گناه و کار غلط و فحشایی دلیلی موجه دست و پا می کند. آدمی هم که در این اوضاع و احوال دست و پایش را گم کرده است فکر می کند دلایلِ شیطانیِ موجه برای معقول نمایی رفتارش کافی است. قرآن در آیه ی بیست و دوم از سوره ی اعراف می فرماید که شیطان، آدم را هم در بهشت با همین ترفند فریب داد:
فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ
آن دو را فریب داد و از مقام شان پایین کشید.
وقتی معیار عدل و قسط باشد، انسان به هیچ وجه نمی تواند این ها را رها کند و حقّ خدا را ادا نکند و دنبال راهِ دیگری برود. خیلی ها این روزها فکر می کنند که محلِ اجرای عدالت فقط در دادگستری و پس از بازداشتِ خلافکاران است. این تا اندازه ای درست است، ولی کافی نیست. بعضی از همین افرادی که خلاف هایی از قبیل سوء استفاده از بیت المال و اختلاس و احتکار و امثالهم را انجام داده اند، از شرایط ناعادلانه ای مانند رانت خواری و امتیازاتِ ویژه استفاده کرده اند و کارشان به اینجاها رسیده است. اگر آن عدالتِ اقتصادیِ مناسب و متناسب برای همه وجود می داشت و اجرا می شد، هرگز شرایطِ دزدی های کلان برای آن ها فراهم نمی شد. به عقیده ی من، تنها وقتی که بی عدالتی هایی با توجیهاتِ قانونی بر امورِ جامعه حاکم است تخم مرغ دزد می تواند شتر دزد شود. نباید همین طور بی حساب و کتاب شترِ مردم را به دستِ انسانی داد که بالقوه تخم مرغ دزد است. همچنین، باید دست و اختیارِ تخم مرغ دزد را به موقع قطع کرد تا تعداد تخم مرغ های به سرقت رفته اش به اندازه ی کاروانی از شتر نشود. چه فایده ای دارد که با بی عدالتی به افرادی فرصتِ شتر دزدی داده شود، بعد، وقتی شتر را با بارش خوردند محاکمه شان کنیم و مدعی شویم که عدالت دارد اجرا می شود. سفره ی بدون نان و تخم مرغ فقرا نشان می دهد که کفّه های ترازوی عدالت خوب تراز نشده اند. اگر شاعر می گوید:
در انتهای دره ی مه
رهیاری از ادامه ره می ماند
و راه می ماند
گفته اش از این نظر درست است که تا ترازوی عدالت خوب تنظیم نشود، هنوز در میانه های راه، و نه، در عمل در همان ابتدای راه هستیم. این اغراق نیست. یک زمانی بود که فقط کارخانه داران و خانانِ زمین دار و صاحبان منصب های اداری و سیاسی مهم طبقاتی را تشکیل می دادند که ثروت و قدرت و نفوذی برای حفظ موقعیتِ خود داشتند. حالا، در هر صنف و حرفه ای، طبقه ای قد علم کرده است که نسبت به افراد دیگر از همان طبقه و با همان شغل و حرفه سری از سرها جداست. در صنفِ پزشکان، هنرمندان، ورزشکاران، استادان، ...، حتی معلمانی که اغلب شان در فقر زندگی می کنند، افرادی هستند که با تجاری کردن شغل و حرفه و هنرشان شرایط ناعادلانه ای را برای همکارانِ خود و نیز برای مردم فراهم کرده اند. بیمارستان ها چند گونه شده اند و درمان ها نیز چندین گونه؛ هنرمندان چند دسته شده اند و شرایط کاری و درآمدهایشان به قول خودشان در گرو زد و بندهای مافیایی است، ورزشکارانی دارای درآمدها و امتیازاتِ حرفه ای شده اند و همتاهای آن ها سوراخِ رابطه را گم کرده اند و بدونِ ضوابطِ درست الکی دنبالِ توپ می دوند؛ دانشگاه های پولی خیلی از استادان را نیز پولکی کرده است و مدارسِ غیردولتی و سیستم سردرگم آموزش و ارزشیابی و کنکور باعث شده است طبقه ای پررو و فرصت طلب و مرفه از دلِ همین نظامِ آموزشیِ همیشه نالان از نظر بودجه و امکانات بزند بیرون. در هر طبقه ای افرادی سر شده اند و حاضر نیستند به هیچ قیمتی به نفعِ اکثریتی که به شدّت دچار فقر و کمبودهای گوناگون اند از موقعیتِ کنونی شان قدمی پا پس بکشند. فاصله های غیر موجهِ موجود در میانِ مردم نشانِ وجود بی عدالتی و نابرابری است. تقسیم کار و تقسیم ثروت به طور مناسب و متناسب با توان و استعداد افراد انجام نمی شود. سهمِ طبقات ضعیف و فقیر از این تقسیمات اغلب بیگاری و بیکاری و بیماری های جسمی و روحی است. هیچ کس نمی گوید مردم باید یک جور و یک شکل باشند. همه پراید باشند یا همه پیاده. نه. ولی فاصله های مردم نسبت به هم باید معقول و متناسب با نیازهای مادی و معنوی خودشان و جامعه شان باشد. تاجر برای سرگرمی و آگاهی و سلامتی و سرگرمی و حتی برای مرگ همان چیزهایی را نیاز دارد که زیردست هایش نیاز دارند. اما، فضای ناعادلانه، به او بیش از نیازش می دهد و به زیردستانش کمتر از نیازشان. وجود تبعیض و بی عدالتی را با احساس می شود فهمید. با استدلالِ فیلسوفانه ای که به راحتی ثروت و رفاه و امنیت را تقدیمِ اقلیّتِ دارنده ی جامعه می کند، نمی شود به فکر اجرای عدالت بود. فروغ که می گفت:
کسی می آید...
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سرفه را قسمت می کند
و ...
با چنین احساسی نیازهای اساسی همه را به حساب آورده بود. فضای ناعادلانه، نیاز اساسی را برای طبقه ای یک چیز تعریف می کند و برای طبقه ای دیگر چیزی دیگر. سرگرمی و رفاه نیاز اساسی ثروتمندان است، و کار و نان نیاز اساسی طبقاتِ فقیر، و چون زور ثروتمندان می چربد، همیشه کار و نانِ فقیران در گرو سرگرمی و رفاه طبقاتِ بالادست است. همیشه، هواپیمای مدرن برای استفاده ی آنان واجب تر از شرایط کاری و حقوق کافی برای زندگی اینان است. ارزِ مورد نیاز آنان واجب تر از عرضه ی نان برای فقیران است. شاعر، حالا دیگر احساساتی تر، می گوید:
سلولهای عشق
سلولهای راه
از ماه و سال و قرن
نمی میرند
شاید شاعر چون خیلی ها راه عدالت را با عقل سد کرده اند پای عشق را به این ماجرا باز کرده است. در برابر استدلالی که سدّ راه شده است، امید مهمترین عاملِ بقا و حرکت است. مرگِ علی پایانِ راهِ او نیست. مرگِ علی ها پایان راهشان نبوده است. تنها صحبت از حالا نیست، حرف از هزاره ها است. شاعر بر این باور است که گذشت زمان باعث نمی شود که سلول های راه بمیرند و راهی و رهروی دیگر وجود نداشته باشد. البته، خودش هم می داند که سلول های راه برای این که زنده بمانند به رهرو نیاز دارند، برای همین است که با تأکید، سه بار می گوید:
به راه باید رفت
به راه باید رفت
به راه باید رفت
چیزی که حفظ راه و رفتن را واجب کرده این است که ابر گلوی کسی دارد می بارد. شاید مقصد جایی باشد که بارش متوقف می شود. اما، به نظر می رسد همیشه در یک جایی یک ابری هست که می بارد. گویا این پرسشِ شاعر همیشگی است و مُدام باید از خود پرسید:
ابر گلوی کیست که می بارد
جستجو برای رسیدن به پاسخِ این پرسش مهم ترین انگیزه برای حرکت و ادامه ی راه است. گویا ابر گلوی کسی به ما می گوید: به راه باید رفت.
ادامه ی این بررسی برای آنهایی که راه برایشان ادامه دارد.