اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (60) آوار آفتاب: نیایش-3
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (60) آوار آفتاب: نیایش-3
سهراب خیلی شاعرانه به حکمِ «ما هیچ، ما نگاه» رسید. اگر گفته بود: «من هیچ، من نگاه» می گفتم که آرمانی داشت که شاید عارفانه می بود، ولی هرگز با هیچ منطق و فلسفه ای که بتواند در واقعیت نمودی داشته باشد سازگار نبوده است.
«ما هیچ، ما نگاه» که می خواهد بگوید که از ما، یعنی انسان، چیزی جز «نگاه» برنمی آید، درست نیست، به این دلیل که همیشه چیزی هست که ما بی اختیار روی هر نگاه مان داریم. روی آن هست، حتی اگر ما نخواهیم. به هر چیزی که نگاه می کنیم، درجا آن را با چیز دیگری مقایسه می کنیم، حتی اگر آن چیز در خلاء یا خودِ خلاء باشد، آن را با خودِ خلاء، مثلاً هستی اش را با نیستی اش، مقایسه می کنیم. گاهی چیزی یا عضوی از همان چیز را با کلِّ خودش یا بخشی از خودش مقایسه می کنیم. فکرهایی سراغ مان می آید. فکرهایی به سرمان می زند. پس، نگاهِ هیچ کسی، از جمله خود سهراب، هرگز نمی تواند به حکم او رفتار کند و در حدِّ نگاه خالصِ بی معنی و بی تفسیر و بی فلسفه باقی بماند. سهراب که می گوید: «گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد»، به گلِ شبدر دارد جوری نگاه می کند که تصویری و تفسیری از لاله ی قرمز همراه آن است. سهراب حتی نتوانسته است ارزش گذاری را برای یک لحظه کنار بگذارد. درست است که گلِ شبدر از دید بعضی ها کم ارزش است، ولی سهراب جوری به آن نگاه می کند که گلِ شبدر نیز ارزش دارد. این «نیز»، که «کم داشتن» و «زیاد داشتنِ» چیزی نسبت به چیزی دیگر را می سنجد، باعث می شود که معصومانه ترین نگاه نیز آلوده به تفسیر و تعبیری سوگرایانه باشد. گاهی تمام ارزش یک چیز یا یک شخص در «کم داشتن» است. این را قابیل نمی دانست که وقتی هابیل را کُشت و در پی چاره ای بود که جسدش را مخفی کند، با مشاهده ی کلاغی که چیزی را در زمین پنهان می کرد گفت مگر من از این کلاغ چه کم دارم که نتوانم چنین کاری انجام بدهم.
فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ ۚ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءَةَ أَخِي ۖ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ [٥:٣١]
سپس خداوند زاغى را برانگيخت كه زمين را [به جستجو] مىكاويد، تا به او نشان دهد كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند. [قابيل] گفت: واى بر من! آيا عاجز بودم از اين كه مثل اين زاغ باشم تا جسد برادرم را پنهان كنم؟! آنگاه از پشيمانان گشت
آدم برای این که آدم باشد بایستی از کلاغ کم داشته باشد. چه چیز را؟_ خودِ کلاغ بودن و کلاغ شدن و کلاغی رفتار کردن را باید از کلاغ کم داشته باشد. گاهی ارزش در خودِ بی ارزشی است. این رفتاری که برای کسی یا چیزی ارزشمند است، بی ارزش شمردنِ آن و پرهیز از انجامش برای دیگری باارزش می شود.
نکته ای که بایستی حتماً به یاد داشته باشیم این است که «نگاه» در این تعریفِ استعاری از هستیِ انسان در عبارتِ «ما هیچ، ما نگاه» تنها به حسِّ بینایی محدود نمی شود. حسّ های دیگر نیز مانند حسِّ بینایی همواره درگیر تفسیرهای کاهنده و افزاینده ی «ما» به ماجراها و ماوقع ها هستند. سهراب که می گفت که در کودکی بی فلسفه توت می چید، دروغی شاعرانه گفته است. او آن فلسفه ای را که باعث می شد که آن توت را بچیند از یاد برده است یا همان زمان هم کارایی اش را می دید، اما وجودش را درک نمی کرد و پاسخی برای آن نداشت. در حقیقت، «ما هیچ، ما نگاه» یعنی « ما پُر از پرسش های بی پاسخ». «نگاه» نمی تواند از پرسش هایی که در آن است به پاسخ های مطمئن برسد. سهراب با این ادعا که «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ/کار ما این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم» می خواهد بگوید که ما بایستی به همین تماشای گلِ سرخ بسنده کنیم. پرسش های ما درباره ی ماهیت و حقیقتِ گل سرخ، که نماد تمام هستی می تواند باشد، به هیچ وجه به هیچ پاسخی نمی رسد. اما، نکته ای که بر اساس اندیشه ی کارل پُوپر در حدس ها و ابطال ها می شود روی آن دست گذاشت این است که هر پرسشی از دلِ گمان و اندیشه و برداشتی بیرون می آید. بی گمان هیچ نگاهی خالی از حدس و گمانی که اندیشه ی نخستینِ بیننده را در موردش شکل و معنی می دهد خالی نیست. «منِ» بیننده، با همه ی داشته های پنهان و آشکارش، چه بخواهد و چه نخواهد به چیزی که دارد می بیند افزوده می شود.
بنابراین، نگاه کردن به هیچ چیزی بدون کاستن و افزودن به آن ممکن نیست. هر تصویری بناچار به کلام تبدیل می شود. اندیشه ی ما گرفتار زبانِ ما است. ما بدون به کارگیریِ زبان نمی توانیم بیندیشیم. حتی در آن هنگامی که ادعا می کنیم که نمی توانیم در باره ی تصویری حرفی بزنیم، در واقع، با روی هم گذاشتنِ همه ی واژه ها و عباراتی که در ذهن مان اندیشیده ایم به چنین تفسیری از آن تصویر رسیده ایم. اگر کسی با پافشاری به ما بگوید: "حالا یک چیزی، هر چه که شده درباره اش بگویید." سرانجام یک چیزی، تقریباً همان چه که از نظر ما شده را درباره اش می گوییم.
ادامه دارد