یک شعر و یک نکته(71)

یک شعر و یک نکته(71)

 

«عارف»ی در باره ی نکته ی بنده در «یک شعر و یک نکته(27)» چنین اظهار نظر کرده است:

نویسنده:عارف سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ ساعت: ۲۰:۴۰

سلام متاسفانه شما حافظ رو با یک شخص فاسد بدبخت اشتباه گرفتید ، شما فقط همین یک بیت رو می بینید ؟ باید بقیه شعر ها رو هم دید تا چنین معنایی رو برداشت نکنید ، معشوق حافظ خداست برید توبه کنید چطور می تونید همچین چیزایی بهش نسبت بدید ، نوشتید اینکه میگه بند قبا بگشا تا سر زیر پایت بگذارم یعنی سجده گاه حافظ عوض شده و می خواد گناه کنه ؟!!! با این برداشت پس همه شعر های حافظ نشانه گناه و فساد هست پس دیگه چرا می فرمایید در این بیت سجده گاه و مسجودش عوض شده ؟!! دیگه عوض شدنی نیست با این دید شما کلا حافظ مسجودش همین موارد بوده!!!!

 

یک شعر و یک نکته (27)

 

محضِ یادآوری عرض کنم که نکته ی 27 درباره ی «دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم» بود. با توجه به این که قرآن مجید مؤمنان را بارها و بارها به صبر توصیه کرده و در حقیقت وجودِ صبر را نشانه ی ایمان دانسته است، مسلمانی که نمی تواند در برابر ناملایمات صبور باشد، به یقین دچارِ ضعف ایمان و مرتکب گناهی بزرگ شده است. حافظ بدونِ ریا تصویرِ چنین آدمی را از خود به نمایش گذاشته است.

و اما، امر به بنده برای «توبه کردن» از جانب این «عارف»، آن هم برای نوشتن مطلبی درباره ی حافظ، از آن حرف ها و کارهایی است که نشان می دهد که یک، این آقا یا خانم نمی داند که با چنین امری دارد درست همان کاری را می کند که آن محتسبی می کرده است که حافظ دلِ خوشی از او نداشت. بنابراین، جنابِ «عارف» باید بداند که «حافظ»ها بیشتر به امثالِ بنده که سازِ مخالف می زنند شبیه اند تا به او. دوم این که، امر به توبه آن هم توسط کسی که دادگاه تفتیش عقاید ندارد، نشان می دهد که خودِ مردم بدشان نمی آید که همیشه چنان دادگاهی و محتسبی بالای سرشان باشد و با شلاق حساب شان را برسد.

واقعیت این است که ما بی اندازه مستعد و خواهانِ این هستیم که آدم هایی همچون حافظ و حتی کوچک تر از او را  به عرش ببریم و جای خدا بنشانیم و بپرستیمشان. این ها همه سرجمع ثابت می کند که ما برای شنیدن هر گونه نقد و انتقادی از آدم هایی که بُت شده اند کم ظرفیت هستیم. همان شرکِ زیاد و همین ظرفیتِ کم است که باعث می شود بعضی ها بی محابا بالای منبر بروند و ادعا کنند که پیامبران و ائمه خلقت شان از نطفه و از آمیزش طبیعی نبود و حتی مدفوع شان بوی گُل و گُلاب می داده است. کجای کتابِ خدا این ادعاهای عجیب را تأیید می کند؟ در چندین جای قرآن تأکید شده است که حضرت محمد(ص) به همگان بگوید که او فرقی با دیگران ندارد و برجسته ترین تفاوتِ او در رسالتی است که به دوشِ او گذاشته شده است:

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ ۗ وَوَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ [٤١:٦]

بگو: من تنها بشرى چون شمايم، [جز اين كه‌] به من وحى مى‌شود كه خداى شما خداى يگانه است. پس مستقيما به او توجه كنيد و از او آمرزش بخواهيد، و واى بر مشركان.

 

از انتهای آیه می توان فهمید که اگر کسی غیر از این ادعایی داشته باشد، از مشرکان است.

 

با این که خدا در قرآن به روشنی بیان می کند:

إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ [٣٩:٣٠]

قطعا تو خواهى مرد، و آنها [نيز] خواهند مرد.

 

هنوز عدّه ای مانند عمر ابن خطاب اند که پس از ارتحال پیامبر(ص) شمشیر کشیده بود و می گفت که هر کس بگوید که محمد(ص) مرده است، از دمِ تیغ او را می گذراند.

عباس در اعتراض به عمر گفت: تو از خود چه می‌گویی؟! مگر قرآن نیست‌ که‌ مـی‌فرماید:( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ؛ محمد جز فرستاده‌ای‌ که‌ پیش از او هم پیامبرانی(آمده و)گذشتند، نـیست. آیـا اگـر او بمیرد یا کشته شود از عقیده خود(بـه شـیوه ‌جاهلیت) بـر می‌گردید! هـرکس از عـقیده‌ خـود‌ بازگردد هرگز هیچ زیانی ‌به‌ خدا‌ نمی‌رساند و به زودی خداوند سپاسگزاران را پاداش می‌دهد.

سرانجام، این ابوبکر بود که آمد و عمر را با خواندن آیاتی از قرآن مجید آرام کرد و سپس به مردم گفت:

ای مردم! هرکس محمد را می پرستد، بداند او از دنیا رفته است و هرکس خدای محمد را می پرستد، بداند که خدای او نخواهد مرد. بعد این آیه را تلاوت کرد: «وَ ما مُحَمَّدٌ اِلّا رَسوُلٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِه الرُّسُلُ».

 

ناچاریم اعتراف کنیم که خیلی از ماها روی پاشنه ی باورهایمان چرخیده و برگشته ایم و به همان «شرک» دچاریم، منتها با بُت هایی جدیدتر و به ظاهر موجه تر .

 

البته شعر و نکته ی هفتاد و یکم ارتباطِ مستقیمی با این حرف ها ندارد، ولی این حرف ها می تواند مقدمه ی خوبی برای آن باشد.

جنابِ حافظ دو بار عبارتِ «کیمیای سعادت» را به کار برده است: در غزلی به مطلعِ «مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق/ گرت مدام میسر شود زهی توفیق»، و در غزل دیگری به مطلعِ «سلامی چو بوی خوش آشنایی/ بدان مردم دیده ی روشنایی».

با این که می دانیم امام محمد غزالی( 505-450 هجری قمری) مؤلفِ کیمیای سعادت تقریباً سه سده پیش از حافظ (792-727 هجری قمری) می زیست، نمی توانیم به یقین بگوییم که حافظ در این غزل ها با صحبت از «کیمیای سعادت» حتماً اشاره ای نیز به این اثر مشهور داشته است. اما با در نظر گرفتنِ این که کیمیای سعادت کاربردی همچون رساله ی عملیه برای انجام فرائض و مستحبات داشته است، بعید است که حافظ آن را نخوانده باشد یا از مضمونِ آن بی خبر بوده باشد. مهم تر از این دو مورد، مخالفتِ آشکارِ حافظ با ادعای وجودِ آن «کیمیای سعادت»ی است که با اندیشه و باورِ او جور در نمی آمده است. کیمیای سعادت از نظر امام محمد غزالی در دقت و وسواس در انجام واجبات و مستحبات و پرهیز از هر گونه فکر و حرف و عملِ مشکوک و مشرکانه است. برخلافِ رساله های رایج، به ویژه رساله های مجتهدانِ شیعه، این اثرِ غزالی به اموری فراتر از انجام فرائض و مستحبات می پردازد تا راهِ سعادت را به مخاطبانش نشان بدهد؛ به عنوان مثال، حتی در انتخاب «رفیق» نیز دخالت می کند.

حافظ که به گواهی غزل هایش واجباتی چون «امر به معروف و نهی از منکر» را برای پرهیز از ریاکاری جدّی نمی گیرد، صد در صد مشخص است که آن اموری را که از واجبات نیست ولی نشان دهنده ی خلوص در انجامِ آنهاست به چیزی نمی گیرد.(البته لازم است که این نکته را درون پرانتز عرض کنم که با نامِ «حافظ» منظورِ امثالِ بنده شخصیتِ آن «حافظ»ی است که در غزل های حافظ آمده است. از اندیشه ها و کارهای آن حافظِ تاریخی که ثانیه ثانیه زندگی کرده است نه غزل غزل، هیچ موجودی جز خدا خبر دقیق ندارد. ما از آن «حافظ»ی حرف می زنیم که به قولِ استاد خرمشاهی با غزل های او آفریده شده و شخصیت یافته است.)

از ایرادهای حافظ که به فتوای امام محمد غزالی خلافِ آیین مسلمانی است، یکی همین رفت و آمدِ او به دربارِ امیران و سلاطین است. برای غزالی که در بیانِ اهمیتِ حِسْبَت می گوید: 

عایشه(رض) روایت می کند که «رسول(ص) گفت: خدایْ اهل شهری را جمله عذاب فرستاد که در وی هژده هزار مرد بود که عملِ ایشان همچون عملِ پیامبران بود. گفتند: چرا یا رسول الله؟ گفت: برای آنکه بر دیگران برای خدایِ تعالی خشم نگرفتند و حِسْبَت نکردند.»

بله، برای غزالی هرگز پذیرفته نیست که کسی همچون حافظ بر ضدِّ حِسْبَت و محتسب چیزی بگوید، هر چند که عملِ خودش مانندِ عملِ پیامبران بوده باشد. در همین باب است که غزالی در موردِ حسبت کردنِ سلطان می گوید اگر کسی نمی تواند سلطان را پند بدهد و او را از خدای تعالی بترساند، یا نمی تواند به او بگوید که تو فاسق و ظالم یا احمقی، یا نمی تواند او را تهدید کند یا با دست او را از عملِ زشت مانند شرابخواری منع کند و مثلاً بزند و جام او را بشکند، یا نمی تواند او را شلاق بزند و مجازات کند، حداقل می تواند که از او دوری کند و سر سفره اش ننشیند. علم و ورع و حُسن خُلق را غزالی سه خصلتِ ویژه ی محتسب می داند، در حالی که حافظ یا این ها را قبول ندارد یا هر کدام شان را جور دیگری می خواهد و می پسندد.

غزل های حافظ دفاعیه ی او در برابر انتقادهایی است که طبقِ کیمیای سعادت بر او وارد است. او برای توجیه حضورش در کنار رفیقی که بابِ دلِ امام نیست چاره ای جز این ندارد که بگوید:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق

گرت مدام میسر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است

هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

 

حافظ اعتراف می کند که خیلی دیر متوجه شد که از آن سه واجبِ بیتِ نخست، یعنی مقامِ امن و میِ بی غش و رفیق شفیق، وجودِ این رفیقِ شفیق از همه واجب تر است، زیرا با وجودِ او آن دو تای دیگر نیز حتماً فراهم می شود. حافظ جوری صحبت نمی کند که به مخاطب اش بفهماند که منظورش از آن رفیقِ شفیق حتماً و حتماً خودِ خدا و در نتیجه منظورش از «مقامِ امن» همان ایمان و «می بی غش» همان اخلاصِ بی شرک است. او درویش هم اگر باشد از آن هایی نیست که توفیق شان در رفیقیِ با درویشان باشد. ظاهرِ حرفِ او و هم نشینی اش با شاهان و درباریان نشان می دهد که او به کیسه ی آنان بیش از کسوت اینان نظر دارد و می خواهد این یک دم عمر را غنیمت شِمُرَد. دستِ کم شعرِ او این را نشان می دهد. اما شرح حالِ او که موضوع اصلی این نکته نیست، برای غزالی ها که در انتخاب کیمیای سعادت وسواس بیشتری دارند چندان بهتر از حدیث شعرش نیست. غزالی «اندر حقِ مسلمانان و همسایگان و خویشاوندان و بندگان» به «نشست و خاست و دوستی با درویشان» سفارش می کند و از مجالست با توانگران نهی می کند و می گوید:

رسول(ص) گفت: «با مردگان منشینید.»

گفتند: «اینان کیانند؟»

گفت: «توانگران.»

 

غزالی حکایت می کند:

یکی از امیرانْ حاتِم اصمّ را گفت: «حاجتی هست؟»

گفت: «هست.»

گفت: «بخواه.»

گفت: «آنکه نه تو مرا بینی و نه من تو را.»

 

خودِ حافظ که متوجه بود که هر روایت و هر حکایتِ کیمیای سعادت غیرمستقیم طعنه ای به او و رفتارش است، بدش نمی آمد که چیزی بگوید که طعنه ای به ریاکاری پیروانِ امام محمد غزالی باشد.

چرا امثالِ این «عارف» تا این حد سنگ حافظ را به سینه شان می زنند، با این که خودِ واقعی و تاریخیِ او را واقعاً نمی شناسند؟ با شناختی هم که با این همه مطالعه و تحقیق در موردِ حافظ به دست آمده. تاکنون هیچ کسی ادعا نکرده که او قدیس بوده است. جالب است که ما در زمانه ی خودمان افرادی همچون آیت الله بهجت را عارف می نامیم زیرا خوب می دانیم که به رسول خدا(ص) و اهل بیت(علیهم السلام) ارادت داشت و به این بیت و آن بیت سر نمی زد و در ابراز نظر در امور سیاسی و حکومتی وسواس داشت. اما برعکس، در موردِ عرفانِ حافظ فقط به جنبه ای از معانیِ اشعارش توجه می کنیم و همین را کافی می دانیم. یک سؤال فقط محض تلنگری کوچک: چرا کسی ادعا نمی کند که محمد حسین شهریار نیز عارف بوده است با این که مضامین عرفانی در اشعارش کم نیستند؟ جواب: چون شهریار خیلی به ما نزدیک است و شرح حال اش، اگر مثل روز برای ما روشن نباشد، مثلِ غروب خورشید هنوز کور سویی دارد که به چشم مان برای شناخت و شناساندن اش کمک بکند.

در موردِ حافظ با وجودِ دوری اش از ما و شناختِ مختصری که از او داریم. این خودِ ماییم که بدون توجه به طریقه ی امرار معاشِ او و نزدیکی اش به خزانه ی شاهان تا خزینه ی مردم با اصرار می خواهیم ثابت کنیم که او خرما را می نگرد ولی خدا را می خواهد و هدفِ اصلی اش از این کنایه ها و استعاره ها این است که بگوید حیف است اگر دقیقه دقیقه ی عمرش را غنیمت نشمارد و سجاده پهن نکند و به عبادت مشغول نشود. تفسیر عرفانیِ «مقام امن و میِ بی غش و رفیق شفیق» در همین چند کلمه ای که عجالتاً و الساعه عرض کردم خلاصه می شود، در صورتی که حرف و ادعای حافظ مفصل تر از این خرده فرمایش هاست. می گویید نه! بقیه این غزل را بخوانید: 

به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت

که در کمینگه عمرند قاطعان طریق

بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میان ات به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق

اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق

 

حافظ از رفاقت با درویشان چیزی نمی گوید. او هر چه گفته است از رفاقتِ درویش با توانگر و توانگر با درویش است. از نظرِ او درویش با درویش رفاقت بکند که چه بشود! حافظ در غزلی می گوید:

روضه ی خلد برین خلوت درویشان است

مایه ی محتشمی خدمتِ درویشان است

 

فکر می کنید که این چه کسی است که در پیِ «مایه ی محتشمی» است؟ کاملاً مشخص است که حافظ با طعنه دارد این را خطاب به آن آدمی می گوید که فکر می کند که «محتشم» است. به او می خواهد بفهماند که محتشمی اش را با خدمت به درویشان می تواند بنمایاند و ثابت کند. جالب اینجاست که حافظ در این غزل نیز از کیمیایی می گوید که خودش بدان باور دارد:

آنچه زر می شود از پرتو آن قلب سیاه

کیمیایی است که در صحبت درویشان است

 

حافظ چه طبقه ای را برای هم صحبتی و هم نشینی با درویشان ترجیح می دهد؟ درویش اگر با درویش بنشیند چه چیز عایدش می شود؟ -هیچ! همان درویشی! هر چند در درویشی گونه ای «محتشمی» هست که هر کسی نمی بیند. حافظ هم فعلاً به این نمونه از محتشمی کاری ندارد. حافظ به هر بهانه ای که شده می خواهد به شاه و وزیر برساند که تا این درویش را از خودشان راضی نکنند، اصلاً خیر نمی بینند. به همین دلیل است که می گوید:

آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

کبریاییست که در حشمت درویشان است

دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

بی تکلف بشنو دولت درویشان است

خسروان قبله حاجات جهانند ولی

سببش بندگی حضرت درویشان است

روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

مظهرش آینه طلعت درویشان است

 

جناب حافظ حتی غیرمستقیم تهدید به نفرین هم می کند:

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

سر و زر در کنف همت درویشان است

گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

 

همه ی درویشان را حافظ ردیف کرده است تا با قافیه هایش به جناب آصف بفهماند که:

 

حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

منبعش خاک در خلوت درویشان است

من غلام نظر آصف عهدم کو را

صورت خواجگی و سیرت درویشان است

 

 اگر از «خواجگی» این آصف چیزی به این غلام نرسد، حتماً به این نتیجه خواهد رسید که او فاقدِ «سیرت درویشان» است.

 

باور کنید که حافظ تا به همین اندازه و گاهی خیلی بیشتر از این ها دمدمی مزاج است. خیلی راحت از هر رفیقی می تواند بِبُرد و بگوید:

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

صُراحی میِ ناب و سفینه ی غزل است

 

این حرف را از لجِ کسی می گوید که به هیچ وجه امیدی به وصلِ رویِ او ندارد:

 

دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت

ولی اجل به ره عمر رهزن امل است

 

یعنی عمر من کفافِ رسیدن به وصلِ تو را نمی دهد. این آرزو را به گور خواهم برد. آخرش هم برمی گردد سرِ بیتِ اوّل اش و می گوید:

 

به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است

 

ماجرای «رفیق بازی»های حافظ را می شود از ظاهر غزل هایش خواند، از باطن او فقط خدا خبر دارد و می داند که او واقعاً دنبالِ چه جور رفیقی بوده است.

 

در کلام خدا واژه ی «رفیق» فقط یک بار به کار رفته است:

وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولَٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ ۚ وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا [٤:٦٩]

و هر كه اطاعت خدا و رسول كند، آنها با كسانى خواهند بود كه خدا موهبتشان داده [كه عبارتند] از: پيامبران و راستى پيشگان و شاهدان و صالحان، و آنان نيكو همدمانى هستند.

گفته شده است این آیه در شأن ثوبان خادم پیامبر (ص) نازل شده است؛ زیرا روزی به خدمت پیامبر (ص) رسید در حالی که پریشان و مریض بود. پیامبر (ص) به او فرمودند چه شده است؟ گفت: بیمار نیستم ولی در این فکرم که فردای قیامت، اگر وارد جهنم شوم، هرگز شما را نمی بینم و اگر وارد بهشت شوم، مقام و منزلتی بسیار پایین تر از شما خواهم داشت که نمی توانم به حضورتان برسم، همین موضوع است که مرا اندوهناک کرده است. در این هنگام بود که این آیه نازل شد و پیامبر به او فرمود: به خدا قسم! ایمان هیچ مسلمانی کامل نمی شود تا این که مرا از خودش و پدر و مادرش و همسر و فرزندانش و از همه مردم بیشتر دوست داشته باشد.

 

حافظ در آن اشاره ی دیگرش به کیمیای سعادت باز هم از رفیق و هم نشین گفته است، منتها از آن گونه ی بَدَش. می شود حدس زد که او خیلی دیر به بدیِ این جور رفیقان پی می برد. او حاصلِ تجربه اش را در ادامه ی این غزل چنین بیان کرده است:

 

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبودَه ست خودْ آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفْسِ طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزَمت کسمیای سعادت

ز هم صحبتِ بد جدایی، جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده. کار خدایی

 

آن «حافظ»ی که خیال می کرد اگر پادشاه به او روی خوش نشان بدهد، همیشه تأمین است، خیلی دیر متوجه شد که اگر نفسِ طامع اش را کنار بگذارد، با همان یک لا قبای گدایی هم می تواند پادشایی کند. متأسفانه تشخیص و تمییزِ رفیق از نارفیق اغلبِ اوقات آن وقتی انجام می شود که کار از کار گذشته و کیمیای سعادت از دست رفته است. حافظ در جست و جوی «بوی خوش آشنایی» از چیزی معادلِ کیمیای سعادت حرف می زند: مفتاح مشکل گشایی

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش سوم

 

بیتِ بعدی که مَثَلی شده است وردِ زبانِ همگان و هر کسی به مناسبتی واغلب به طعنه آن را به کارمی برد، معنی اش بیشتر در گروِ برداشتِ گوینده از «بزرگی» است. حافظ می گوید:

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

 

کاملاً روشن است که این «بزرگان» را فقط می شود با «اسباب بزرگی»شان شناسایی کرد. بدونِ آن اسباب این ها هم مثلِ دیگران کوچک اند. نخست از خودِ غزل می توان به این نتیجه رسید که «بزرگ» آن آدمی است که «طلب روزی ننهاده» نمی کند و «از غم آزاده» است. چون می داند که  در پیِ این زندگی مرگی هست و دنیا ارزش این همه حرص خوردن را ندارد، به فکر این است که سبویِ گِلیِ وجودش را از باده ای باارزش پُر کند تا زندگی و مرگ اش به خاک سیاه و به گِل ننشیند. اگر هم با شیطان مراوده و نشست و برخاست نداشته باشد، «بزرگی» و عاقبتِ بزرگی اش تضمین شده است. این ها را می توان تعدادی از همان «اسباب بزرگی» که «بزرگان» فراهم کرده اند برشمرد. اما، از همه ی این اسباب مهم تر آن سببِ اولویت دار است! کدام؟ همان «روزیِ نهاده» که آدمی که آن را برایش ننهاده اند بیهوده آن را طلب می کند. قرآن تأکید می کند که این روزی را، هر چه که باشد، خدا بایستی برای او گذاشته باشد:

 

مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ ... [٣٥:١٠]

هر كس عزت مى‌خواهد، عزت يكسره از آن خداست....

 

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ...[٣:٢٦]

بگو: بار الها! [اى‌] صاحب فرمانروايى! به هر كه خواهى حكومت مى‌دهى و از هر كه خواهى باز مى‌ستانى، و هر كه را خواهى عزّت مى‌بخشى و هر كه را خواهى خوار مى‌كنى، [سر رشته‌] همه خيرات به دست توست ....

وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ قَالُوا أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ [٢:٢٤٧]

و پيامبرشان به آنها گفت: همانا خدا طالوت را به اميرى شما برگماشت. گفتند: از كجا او بر ما حكومت داشته باشد، حال آن كه ما براى اين امر شايسته‌تريم و او از مال دنيا چيزى ندارد؟ گفت: خدا وى را بر شما برگزيده و او را در دانش و جسم فزونى داده است، و خدا فرمانروایی خود را به هر که خواهدمیدهد که خدا وسعت بخشِ داناست.

 

اهمیت این آیه ها اوّل از همه برای این است که تأکید می کند روی این که تا خدا این عزت و بزرگی را برای کسی ننهد او از جای دیگری نمی تواند آن را به دست بیاورد، و در وهله ی دوم در این است که ما را به بیتِ بعدی که به مال و مُلک و حکومتِ خسرو پرویز مربوط می شود نزدیک می کند: حافظ خطاب به ممدوحِ خود می گوید:

 

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

 

مشخص است که حافظ خودش و امثالِ خودش را که بی روزی مانده اند، همچون «فرهاد»ی می بیند که به جای او این خسرو است صاحبِ روزیِ شیرین اش شده است. این روزی به شکلِ مال و حکومت برای او نهاده شده و زندگی اش را شیرین کرده است؛ منتها، پندِ حافظ به او. یعنی خسرو، این است که اگر می خواهد که دنیا و آخرت اش شیرین تر شود، بایستی سبب یا وسیله ی خیر شود و این روزی اش را به اندازه ای که تقدیر و حقَّ فرهاد است به او ببخشد. بدونِ شک توقعِ فرهاد از خسرو برای این که به او نظرِ لطف داشته باشد، مانندِ «طلبِ روزی ننهاده» و توقعِی بیجا است، اما چون خودِ خسرو نیز در طلبِ اجر دنیوی و اخروی است، ناچار است برای این که ثابت کند که «اجرها» واقعاً روزی و حقِّ اوست، باید دلِ افتاده ی فرهاد را بردارد و به دست اش بدهد. مسلماً اگر این کار را نکند، طلبِ اجر برای او می شود درست مثلِ طلبِ شیرین برای فرهاد، یعنی می شود همان «طلبِ روزی ننهاده» که حافظ این بیت ها را در توصیف اش ردیف کرده است.     

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

 

این نقش پراکنده که حافظ می گوید، باز هم به همان «روزی ننهاده» برمی گردد که خودش به خیلی چیز ها، از جمله مال و جاه و نان و نشان، برمی گردد. آیه ی زیر همین را می گوید با اشاره به برخی از نمونه ها و مصداق ها:

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ [٣:١٤]

دوست داشتن خواستنى‌ها از زنان و اولاد و اموال فراوان از زر و سيم و اسبان نشاندار و دام‌ها و كشتزاران در چشم مردم آراسته شده است، ولى اينها متاع زود گذر زندگانى دنياست و سر انجام نيكو [و زندگى عالى‌تر] نزد خداست.

 این خداست که بایستی با «رقمِ فیض»اش این «زندگی عالی تر» را به حافظ و امثالِ او برساند. بنابراین، او چاره ای جز این ندارد که کارِ خود را به کرمِ این کریم بازگذارد:

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

 

بیتِ پایانی را، که گفته می شود به قصد مدح و برای دریافتِ حق مداحی افزوده شده است، اگر با نظر مثبت و قرآنی بخواهیم معنی کنیم و بندگیِ چاکرانه و مشرکانه اش را به بندگیِ خودِ خدا تعبیر کنیم، باز هم به همان صدایی می رسیم که مذهبی و مکتبیِ محض است. چاره ای هم جز این نداریم. برای کسی که می پندارد که خلافتِ خلیفه و حکومت اش، حتی اگر به حق نباشد و ظالم باشد، پیروی از خلافت الله و حکومت الله و کتاب الله و پرهیز از تضعیفِ حاکمِ مسلمان و حکومتِ اسلامی است، گفتن یا شنیدنِ این نوع مداحی ها خیلی هم ولایت مدارانه تلقی می شود. حافظ به خیالِ خودش با گفتنِ بیتِ زیر در پیِ «طلبِ روزیِ ننهاده» نیست و طلبی را که حقِّ خودش است می خواهد وصول کند. همین که از کیسه ی خلیفه و از دستِ وزیرش و از بیت المالِ مردم آن را گرفت، به این نتیجه می رسد که حتماً خدا روزی اش را برای او همان جا نهاده بود.

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش دوم

«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش دوم

 

در بخشِ نخست عرض کردم که برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند از حافظ چند صدا در می آید، تنها صدایی که از او درمی آید همان است که خودش برگزیده است و تبلیغ می کند. گوناگونی استعاره ها و کنایه ها و تصویرها به هیچ وجه نمی تواند نشانِ وجود گوناگونی صداها باشد که لازمه اش اثبات وجود و وقوعِ مباحثه و مجادله بینِ افرادی با جهان بینی هایی است که هر کدام هستی را به گونه ای می بیند و برای انسان تعریف و بودن و شدنِ دیگری قائل است. حافظ مثلِ بعضی از منبری های مجالسِ ختم هر حرفی که بزند، سرآخر باید برگردد سرِ حرف اوّل و کارِ خودش تا خدا و خرما را یکجا از دست ندهد. منظورم آن واعظ هایی است که برای این که مردم را به سمت خود بکشانند، گاهی خودشان را برای کودک و پیر و جوان جوری لوس می کنند و جوری وانمود می کنند یعنی این که خیلی آزاداندیش تشریف دارند. از هر دری صحبت می کنند و گاهی به نعل می زنند و گاهی به میخ و سرآخر با گرفتنِ صلواتی از مردم و «التماس دعا»یی از صاحب مسجد و پاکتی از صاحب عزا، دل تو دل شان نیست که جای خلوتی پیدا بکنند و ببینند رقمِ درونِ پاکت ارزش بالا رفتن از پله های منبر را داشت یا نه. رقم آن هر چه که باشد به پای «رقمِ فیض»ی که حافظ از خدا طلب دارد نمی رسد. حافظ می گوید:

 

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

 

با توجه به نکته ی اصلی و پندهای دنباله اش مشخص است که می خواهد بگوید اگر دنبال مال و منال و جام و جاهی باشی که ورقِ اعمالِ تو را با نقش های جورواجور شلوغ می کند، دیگر جایی برای این که آن رقم فیض روی ورق ات نوشته شود باقی نمی ماند. آن رقمِ فیض نیز درست مثلِ همین رقمِ درونِ پاکت در بی سر و سامانی های زندگی ات گم می شود. جناب حافظ در ادامه با وعظ درخشانِ دیگری به خودش و همچنین به مخاطب اش می فرماید که باید چه کند تا رقمِ فیض اش با وعده های قرآن جور دربیاید و صفرهایِ «بغیر حسابِ» اضافه داشته باشد تا عیش اش هرگز منغص نشود. او می گوید:

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

 

جناب حافظ ظاهراً می خواهد نه چک بزند و نه چانه، و همین طور بی کار بنشیند تا عروس خودش بیاید به خانه. به جای آن «طلبِ روزی ننهاده» که آدم را بنده ی «غم» می کند، او به خودش تشر می زند که اگر به جای کار کردن، کار خود را به عهده ی کریم بگذاری، حتماً از کرم او بساط عیشِ تو جوری جور می شود که می توانی بروی و با بختِ خداداده ات خوش باشی.  این «کریم» برای کسی که از شرک پرهیز می کند، نباید کسی جز خدا باشد. برای حافظ چه؟ حافظ می گوید:

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

 

این «صبا» هم باید به خودِ جنابِ حافظ برگردد. او اگر بنده ی خواجه جلال الدین باشد و به او خدمت بکند، حتماً از کرمِ او نصیبی می برد و  با حاصلِ همان کَرَم، کاری می کند که جهان از سمن ها و سوسن های آزاده پُر شود. اگر «آزاده»ی بیت آخر را به همان «آزاده»ی مطلع غزل ربط بدهیم، به این نتیجه می رسیم که از این مالِ مفتی که عایدِ او شده است، او می تواند به خیلی های دیگر، مانند سمن ها و سوسن ها، سهمی بدهد تا الکی غصه ی روزی ننهاده را نخورند. همین روزی که او برای آن ها می نهد برای عیش و نوش شان کافی است.

لازم نیست که از غزل بیرون بیاییم و برویم سراغِ این خواجه جلال الدین و ببینیم که او کیست و کیسه اش تا چه اندازه پُر است که به حافظ و صبا به اندازه ای می بخشد که برای هفت پشت شان بس است، ولی از همین اغراقی که در گفته اش است می توانیم به آن «بختِ خداداده» برگردیم و بگوییم که منظور اصلیِ خواجه حافظ از آن «خواجه جلال الدین» خودِ خدا بایستی باشد که جلالِ مطلق است. بنابراین، همه ی این صداهایی را که از حافظ در می آید اگر جمع و جور کنیم، متوجه می شویم که به هیچ وجه استریو نیست و فقط از یک باند پخش می شود و فقط یک حرف را تکرار می کند: همان حرفی را که از دولتِ قرآن نصیب اش شده است. پس می توانیم به بیتِ اوّل برگردیم و این بار سعی کنیم که این غزل و نکته اش را با نگاهی قرآنی معنی کنیم.

 

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

 

در قرآن خطاب به پیامبر(ص) آمده است:

لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ [١٥:٨٨]

چشمان خود را به امكاناتى كه به گروه‌هايى از آنها داده‌ايم خيره مكن، و براى ايشان اندوه مخور، و بال محبت خود را بر مؤمنان بگستر.

 

وقتی که خدا خطاب به پیامبرش می فرماید که نبایستی غصّه ی چیزهایی را بخورد که دیگران دارند، تکلیفِ پیروانِ آن حضرت دیگر مشخص است.

  

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد

حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

این بیتِ دوم را چون در آن حرف از «گِل» و «کوزه» است، بعضی ها به نگاهِ خیّام گونه به هستی ربط داده اند و منظورشان از این ادعا چیزی جز اشاره به پوچی هستی و در نتیجه غنیمت شمردن عمر و لذّت بردن از آن نیست. اما، این بیت برخلاف ظاهرش با آن قرائتِ حافظ که قرآن را به چهارده روایت تجزیه و تحلیل و از بر کرده است، سازگار نیست. از حافظ هم مانندِ رادیو قران فقط صدای قرآن را با روایت های گوناگون می توان شنید. در خودِ قرآن نیز به بازگشت یا تبدیلِ انسان به خاک پس از مرگ اشاره شده است. منتها، یک چیزی هم برای او و آخر و عاقبت اش در نظر گرفته شده است:

إِنَّا أَنذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا [٧٨:٤٠]

همانا ما از عذابى نزديك بيمتان داديم، روزى كه شخص به آنچه پيش فرستاده بنگرد و كافر گويد: كاش خاك بودمى.

 

خدا به بنده اش توصیه می کند که کاری نکند که دچار حسرت شود و از آنچه که پس از بازگشت اش به خاک روی می دهد غافل باشد. آیا شما فکر می کنید که حافظ دارد غیرِ این را توصیه می کند؟ با کمی دقت می توان فهمید که او هم دارد همین را به زبانِ اهالی میخانه ها به آن ها می گوید. او می گوید که شما که می دانید از خاک همین بدنِ شما قرار است کوزه درست کنند، لااقل کاری کنید که این وجودِ شما مانندِ سبویی منبع برکت باشد و باده ای داشته باشد تا پس از شما لبِ دیگران را تر کند. همان طوری که پیش از این نیز گفته ام، حافظ اصلاً اشاره ی مستقیمی به این که آن سبو را کسی فقط برای خودش پُر کند و خودش از آن بنوشد نکرده است. بار مذهبیِ بیتِ سوم خیلی بیش از بیت های دیگر است. او می گوید:

گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است

عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی

 

ناگفته معلوم است که شرط قبلی این بود که اگر به وجود خدا و بهشت باور نداری، کاری بکن که برای دیگران یا دست کم برای خودت ختم به آن خیری شود که خودت می شناسی. این شرط با نمادِ سبو و باده و تعابیرِ گوناگونِ برآمده از آن دو خیلی شلوغ تر و متنوع تر از یکی دو معنیِ ظاهری اش می تواند باشد. به عنوانِ مثال، یکی مثلِ صادق هدایت خیرِ خودش را در خودکشی و خلاصی آنی اش از بود و نبود می بیند و یکی مانندِ خسرو گلسرخی بدونِ توجه به آخرت، حاضر است برای عاقبتِ مردم خودش را فدا کند. یکی هم مثلِ ژان پل سارتر فکر می کند که همین که هست و وجود دارد، باید یک کاری بکند که سبوی شخصیت اش طوری پُر شود که معلوم باشد و به چشم بیاید که واقعاً بوده است. حافظ برای شرط های دیگران جوری شرط می گذارد که به نکته و خواسته ی خودش برگردد که از همان مطلعِ غزل می خواست همه همان را بشنوند. اومی گوید: اگر می خواهی به بهشت برسی، نبایستی با شیطان ها همنشین بشوی. این توصیه اش نیز قرآنی است. ملاحظه بفرمایید:

وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ [٤٣:٣٦]

و هر كه از ياد [خداى‌] رحمان دل بگرداند، شيطانى بر او مى‌گماريم كه همدم او گردد.

 

آدمی که از یادِ خدا غافل شود و خیالِ خود را به قولِ حافظ با نقش های دیگر پُر کند، همدمِ او شیطانی خواهد بود که باعث می شود از بهشت نصیبی نبرد. چنین آدمی مدام درگیرِ کسبِ روزی است و به روزیِ مطلوب اش نیز نمی رسد. قرآن وضعِ چنین آدمی را در آیه ای دیگر این چننین بیان می کند:

وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ [٢٠:١٢٤]

و هر كه از ياد من روى بگرداند، بى‌ترديد زندگى سختى خواهد داشت و روز رستاخيز نابينا محشورش مى‌كنيم.

 

حافظ این «به یادِ خدا بودن» را که موجب پرهیز از «زندگیِ سخت» و «غمِ» ناشی از «طلبِ روزی ننهاده» می شود، در ادامه ی غزل با توصیه به واگذاریِ کار خود به خدا و بختِ خداداده تکرار کرده است.

 

ادامه دارد