تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-10

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-10

از آشنایی هایی که موجب پیشرویِ منتقد به خارج از محدوده ی متن می شود، آشنایی اش با مؤلف رایج تر و بدتر از همه است. البته این آشنایی می تواند در صورتی که واقعاً در خودِ اثر نیز ردِّ قابل پیگیری ای از خود به جا گذاشته باشد، به اندازه ی خودش خیلی هم بجا و سودمند باشد. به عنوان مثال، در تفسیر «آیدا، درخت و خنجر و خاطره» اشاره به این که «آیدا» همسر احمد شاملو بوده است، هیچ ایرادی ندارد در صورتی که وصفِ او در متن نیز همین را بگوید و از حدِّ خودِ متن تجاوز نکند. به عنوان مثال، هنگامی که متنِ شاعر می گوید که «آیدا» عشق او بوده است، صحبت از این که «آیدا» همسرش بود و عقدشان در فلان دفترخانه ثبت شده است، حرفِ مسخره ای است که «آیدا» را برخلافِ تلاش شاعرْ کوچک می کند. همچنین، اگر یکی از آشنایانِ نزدیکِ احمد شاملو بیاید و خاطره ای را تعریف کند که «آیدا»ی دیگری از آن بیرون بیاید، شخصیّتِ «آیدا»ی درونِ شعر نبایستی با آن شخصِ بیرونی مقایسه وسنجیده شود.

بگذارید اعتراف کنم که عبارت یا اندیشه ی «پسرخاله بازی در نقد» زمانی به ذهنم خطور کرد که رمانِ وضعیت بی عاری نوشته ی حامد جلالی را می خواندم. این کتاب در سال 1398 برنده ی جایزه ی جلال آل احمد در بخش داستان بلند و رمان شد، و حامد جلالی پسرخاله ی بنده است. بنده هنگام نقد چنین اثری ممکن است مرتکب دست کم دو فقره پسرخاله بازی بشوم. نخست، با آگاهی از این واقعیت که این اثر جایزه ی ادبیِ معتبری را برده است با ملاحظه کاری به نقد آن بپردازم و نقص هایش را نبینم. دوم، با آگاهی از این که می دانم بعضی از رویدادها و شخصیت های این رُمان، مانند «عشق بین رام و حلیمه» و «آشیخ ابوالقاسم»، به احتمال زیاد و نزدیک به یقین به چه رویدادها و اشخاصی برمی گردد، طوری نقدِ متن را با چیزهایی که در آن نیست آلوده کنم که نه تنها مؤلفِ این رمان به کارم بخندد که خودم هم از چنین نقدی خجالت بکشم. بدون شک هیچ نقدی بی ایراد نیست، اما ایرادهای موجود در صورتی خجالت آور است که از بیخ و بن بی ربط باشد.

غیر از رمانِ این پسرخاله ام، کتاب Trapped in Iran، نوشته ی سامیه هزاری را که می خواندم، به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم به راوی این خاطره نویسی به عنوانِ «دختر دایی ام» و به بعضی از اشخاصی که در زندگی اش نقش های جدّی و مؤثری داشته اند به عنوان آشنایان و خویشاوندانم نگاه و بعد درباره ی این اثر نقد و داروی کنم، پیشداوری های ذهنی ام مرا از داشته های خودِ متن بیرون خواهد انداخت. بدون شک، جدّی گرفتنِ حاشیه های بیرونی نسبت به داشته های خود متن، خیانت به متن و نادیده گرفتنِ هنری است که مؤلف در آفرینش اش به کار برده است. راستی، گناه آن خواننده ای که چیزی اضافه تر از خودِ متن درباره ی شخصیت ها و رویدادهای موجود در آن نمی داند چیست؟ آیا می شود به او فخر فروخت که من چیزهایی را در موردِ این نویسنده و زندگی اش می دانم که تو نمی دانی؟ من ترجیح می دهم به جای چنین حرف و چنین کاری، مانندِ میلیون ها خواننده ی دیگر از این محفل قوم و خویش بازی بیرون بیایم و برای درک خاطراتِ سامیه هزاری در متن نوشته اش بمانم تا جایی که گزارشِ او از ماجراهای خانوادگی و اجتماعی و سیاسی و تاریخی ای را که درباره شان نوشته است، خاصِ متنِ او ببینم نه دقیقاً همان چیزهایی که واقعاً اتفاق افتاده است، حتی با آگاهی از این که بعضی هایشان واقعاً همان طوری که او نوشته است اتفاق افتاده است.

مهم تر از این دو اثر، کتابِ Reading Lolita in Tehran نوشته ی دکتر آذر نفیسی است. با این که بنده از دانشجویان ایشان در دوره ی کارشناسی و کارشناسی ارشد بوده ام و برخی از شخصیت های دانشگاهیِ موردِ اشاره ی ایشان را با این که نامی ازشان برده نشده است می شناسم، توصیه ی مؤلف در آغاز این کتاب را می پذیرم و می گویم که حق با ایشان است و جست و جو برای کشفِ نامِ واقعی دانشجویانی که در جلساتِ خصوصی «لولیتا خوانی» همراهشان و در خانه شان بوده اند نه تنها بی فایده است که صد درصد بیهوده است. چه دلیلی مهم تر از این که حتی آن «آذر»ی را که شخصیتی در این روایت است، نمی توان با آن «دکتر آذر نفیسی»ای که همکاران و دانشجویان و حتی خویشاوندانش با او در دانشگاه و در اجتماعِ و در خانواده سر و کار داشته اند یکی گرفت. «آذر» را در متن «لولیتاخوانی در تهران»، از زبان خودش و به اندازه ای که در مورد خودش حرف زده است و با توجه به حوادثِ برگزیده ای که از گوشه ی چشم خودش دیده و با لحنِ سیاسیِ خودش شرح داده است می شود شناخت. بنابراین، اگر کسی بخواهد این کتاب را با تجربه های واقعی و داشته ها و دانسته های خودش درباره ی اشخاص و رویدادهای به ظاهر آشنا بفهمد، لزومی ندارد برای اثبات برداشته های شخصی اش به پسرخاله بازی و آشنابازی متوسل بشود و بگوید که بنده خودم با ایشان در آن زمان و در آنجا بودم و می دانم که فلان حرف درست بود و آن یکی نادرست و بعضی هایشان یک جورهای دیگری بود. متنی را که پُر است از خاطرات خانوادگی و شغلی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و خیلی چیزهای دیگر، نمی شود با ادعای آگاهی و آشنایی با بعضی از شخصیّت ها و رویدادهای مطرح شده در آن بررسی کرد. شاید اگر چنین متنی را به دست مأمور تفتیش عقاید بدهند به چیزهای دیگری هم که نه در این متن است و نه به آن ربطی دارد بپردازد، ولی خواننده و منتقدی که خودِ متن را پایه و اساس درکِ آن قرار می دهد، نمی تواند اطلاعات جنبی و بیرونی را وارد خوانش اش کند و این اثر و معنی اش را با آن ها بسنجد. هنگام خواندنِ Reading Lolita in Tehran که به چندین زبان برگردانده شده است، همیشه به این فکر می کردم که افرادی که این اثر را با حداقلِ آگاهی از جنبه های خاصِ واقعی یا تاریخی اش می خوانند، به ویژه کسانی که از ملّت ها یا زبان های دیگر و ناآشنا با رویدادهای تاریخی و مسائل فرهنگی و اجتماعی و سیاسی مطرح شده در آنند، آن را بی شیله و پیله تر از امثالِ بنده می خوانند و از خوانش شان لذّت بیشتری می برند، زیرا به اندازه من خودشان و این متن را به چیزهایی که به آن ربطی ندارد آلوده نمی کنند. هر شناختِ بیرونی ای آلوده به مقدماتی است که متن را به چیزی آغشته می کند و از آن برداشتی را بیرون می کشد که در آن نیست. به همین دلیل است که خیلی از منتقدها در هنگام تحلیل متن در مورد چیزی که نسبت به آن مطمئن نیستند و مدرکی هم از خودِ متن برای تأیید حدس هایشان ندارند، دست به عصا راه می روند.

آقای فرزاد اقبال در مورد نکته ای که برایشان در موردِ «پسرخاله بازی با نیچه و اندیشه ی بی خدایی یا خدا مرده استِ او» مطرح کرده بودم برایم نوشته است:

در خصوص نیچه. یادمه در خصوص شعر «عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد: وسیع باش و تنها و سر بلند و سخت» در ایمیلی از داریوش اشوری که مترجم «چنین گفت زرتشت» بود پرسیدم که ایا ممکنه این عبارت یاداورده شاعر فلان جمله ی این کتاب نیچه باشه؟ و با اینکه من عین جمله کتاب و جمله شعر رو با هم همخوان کردم باز ایشون که البته باید بیشتر از من و شما با نیچه دمخور و پسرخاله باشه ، جواب روشنی نداد و ابراز تردید کرد که بین فکر سپهری و نیچه همخوانی ای باشه !!!! (توجه کن که من از همفکری نپرسیده بودم، از صرف یک تلمیح ادبی پرسیدم). اینجور بود که من به ترجمه قدیمی تر از کتاب که سپهری هم ممکن بود بهش دسترسی داشته باشه رجوع کردم که از این تطبیق واژگانی از پس فیلتر‌ها ترجمه مطمین بشم.

از این نوشته می توان نتیجه گرفت که آقای آشوری مترجم «چنین گفت زرتشت»، با این که به قول آقای فرزاد اقبال بیشتر از من و او با نیچه دمخور و پسرخاله بوده است، در هنگام تحلیل آن جمله ی سهراب سپهری که از دید ایشان یک تلمیح ادبی بود از پسرخاله بازی پرهیز کرده است. بنابراین، برخورد و وسواسِ آقای داریوش آشوری با متن به روشی که بنده برای نقد معرفی کرده ام نزدیک تر است. بنده بر این باورم که اگر متن کامل و خودبسنده باشد، تلمیح های آشکارتر از این را که دارای اسامی خاص اند می شود به جای توسل به متن های بیرونی با داشته های خودِ آن معنی کرد. چنین متنی را اسامی خاص و تلمیح های خاص اش معنی نمی کنند، بلکه همه این ها را پیش از این که متن ها و منابعِ کمکیِ بیرونی معنی کنند، خودِ متن به اندازه ای که لازم و کافی باشد به سلیقه ی خودش معنی می کند. ناصرالدّین شاهِ مجموعه ی «جیران» را بایستی با خودش و به اندازه ی همین مجموعه معنی کرد. دانشِ تاریخیِ خواننده از زندگیِ ناصرالدّین شاه واقعی هیچ کمکی به شناختِ این ناصرالدّین شاه و ماجراهایی که در این مجموعه اتفاق می افتد نمی کند. چنین خواننده ای با گریز زدن به مطالبِ بیرونی از متنِ این مجموعه منحرف می شود، درست مانندِ دست اندر کارانِ این مجموعه که تاریخ گریزی و انحراف شان از مسائل سیاسی و پرداخت شان به ماجراهای عاشقانه و گاه جنسی را در پشت نامِ چند شخصیت تاریخی خاص و اشاره ی گذرا به چند رویداد تاریخی پنهان کرده اند. دانشجوی رشته ی تاریخ اگر بخواهد از روی مجموعه ی «جیران» تقلب کند و پروژه اش را در مورد دوران ناصری بنویسد، حتماً استادش را از خنده روده بر می کند. از ماجرای «هزار و یک شبِ سارای گُرجی» و «شب های ناصری» و «عشق جیران و سیاوش» تاریخی که به درد دانشجوی رشته ی تاریخ بخورد در نمی آید.

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (62) آوار آفتاب: ... -1

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (62) آوار آفتاب: ... -1

این شعر سهراب، با آن سه نقطه ای که به جای نام یا به عنوان نام در آغازش گذاشته است، مثلاً بی نام است! اما این بی نامی آن چنان معنی دار نیست که به پای «شعرِ بی نام» خسرو گلسرخی برسد. بی نامیِ شعر گلسرخی به معنی شعرش افزوده است، در صورتی که این ابهامی که در نامِ شعرِ سهراب هست کاری کرده است که شعرش بی معنی تر به نظر برسد. نه برای این که نمی شود معنی اش را حدس زد یا پیدا کرد، بلکه به این دلیل که اگر خودِ سهراب را به جایی یا چیزی رسانده باشد، خواننده ی شعرش را نمی تواند به چیزی شبیه به همان چیز یا به جایی دست کم نزدیک همانجا برساند.

خسرو گلسرخی در شعری که عنوانش «شعر بی نام» است از کسی سخن می گوید که در راه عقیده و مردم و کشورش تیرباران شده است. این شخصِ بی نام همان شعرِ مجسمی است که نامی ندارد و در پایان از او با نامِ «پرچم ایران» و با نامِ هر چه که در ایران مانند «خزر» پس از فداکاریِ او زنده مانده است یاد می شود. گلسرخی در وصفِ او، طوری که گویا خودِ او را با نامِ «شعر بی نام» مورد خطاب قرار داده است، می گوید:

شعر بی نام

برسینه ات نشست

زخم عمیق و کاری دشمن

امّا

ای سرو ایستاده نیفتادی

این رسم توست که ایستاده بمیری...

در تو ترانه های خنجر و خون،

در تو پرندگان مهاجر

در تو سرود فتح

این گونه

چشم های تو روشن

هرگز نبوده است...

با خون تو

میدان توپخانه

در خشم خلق

بیدار می شود...

مردم

زان سوی توپخانه،

بدین سوی سرریز می کنند

نان و گرسنگی

به تساوی تقسیم می شود

ای سرو ایستاده

این مرگ توست که می سازد...

دشمن دیوار می کشد

این عابران خوب و ستم بَر

نام تو را

این عابران ژنده نمی دانند

و این دریغ هست اما

روزی که خلق بداند

هر قطره قطره ی خون تو

محراب می شود...

این خلق

نام بزرگ تو را

در هر سرود میهنی اش

آواز می دهد

نام تو، پرچم ایران،

خزر

به نام تو زنده است...

این شخصی که گلسرخی در موردش این شعر را نوشته است، ظاهراً شعری بی نام است زیرا نامِ او را این خلق، این عابران خوبِ ستم بر، این عابران ژنده، نمی دانند. اما، حتی اگر مردم نامِ او را بدانند و قدرش را ندانند، باز هم مهم نیست، زیرا قرار این است که ثمره ی خونِش رفع ستم و آزادی مردم و برقراری میهن باشد. در «شعر بی نام» حتی سه نقطه های خسرو گلسرخی معنیِ مشخص و هدایت شده ای دارد.

اما، این سه نقطه ی سهرابِ جوان! متأسفانه او زیادی در بندِ «هنر برای هنر» بوده است. پای این شعرِ گلسرخی را به این نقد باز کردم تا خیال نکنید که بنده هم در بندِ «نقد برای نقد» هستم. تَهِ «نقد برای نقد» مانند «هنر برای هنر» به فضل فروشی می رسد. خیلی تزئینی و تجملی و تفضلی! حتی اگر شاعر و نویسنده ای متنی را برای سرگرمی یا خوشآمدِ این و آن یا دریافت دستخوش نوشته باشد، منتقد نبایستی هنرِ نقد را برای سرگرمی یا خوشآیندِ دوستدارانِ این یا آن و یا کسب نان انجام بدهد.

اصولاً، نقدِ ادبی و نقدِ هر متنی در صورتی باارزش است که آن متن مخاطب هایی داشته باشد که روی سخنِ متن با آن ها باشد. نقدِ متنی که واقعاً مخاطبی ندارد و فقط آه و ناله های شاعر و نویسنده اش را بیرون می ریزد فقط به درد آموزشِ مقدمات نقد و تمرین تجزیه و تحلیل متن می خورد. سهرابِ جوان در این شعر چیزی نمی گوید که بشود آن را به عنوان تجربه ی مفیدی که او می خواهد به دیگران منتقل کند باارزش شمرد. می شود خیلی سریع از کنارش گذشت. محرابی مانند آنچه را که سهراب در شعر «نزدیک آی» با گفتنِ «بِدرآ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو،» ساخته بود، بر خلافِ محرابی که در «شعرِ بی نامِ» خسرو گلسرخی به پا شده است، هیچ کسی جز خودِ سهراب را به سپاس و ستایش و رکوع و سجود نمی کشاند. سهرابِ جوان بیشتر با خودش و برای خودش حرف می زند که می گوید:

...

رؤیازدگی شکست: پهنه به سایه فرو بود.

زمان پرپر می شد.

از باغ دیرین، عطری به چشم تو می نشست.

کنار مکان بودیم. شبنم دیگر سپیده همی بارید.

کاسه ی فضا شکست. در سایه ـــ باران گریستم، و از چشمه ی غم برآمدم.

آلایش روانم رفته بود. جهان دیگر شده بود.

در شادی لرزیدم، و آن سو را به درودی لرزاندم.

لبخند در سایه روان بود. آتش سایه ها در من گرفت: گرداب آتش شدم.

فرجامی خوش بود: اندیشه نبود.

خورشید را ریشه کن دیدم.

و دروگر نور را، در تبی شیرین، با لبی فروبسته ستودم.

دوریِ بیشترِ مردم از خوانش دقیق و نقد حساب شده باعث شده است که قضاوت هایشان در امور فرهنگی و سیاسی و دینی و اقتصادی و اجتماعی و خانوادگی و خلاصه در هر موردی شتابزده و سوگیرانه باشد. خیلی ها در فضای مجازی یا از رسانه های حقیقی از همین بی دقتیِِ مخاطب ها استفاده می کنند و فکر خودشان را در ذهنِ آن ها، و از این طریق، حرف خودشان را در دهان شان می گذارند.

بیشترِ مردم بیشترِ چیزها را اغلب از دید خودشان و با داشته های ذهنی خودشان می سنجند و می فهمند. برداشت هایشان اغلب آمیخته به سوگیری هایی است که البته اصلاح پذیر است. بد نیست نمونه ای از این گونه برخوردهای شدیدِ سوگیرانه را در اینجا پیش بکشم.

بیش از پنج دهه است که دکتر علی شریعتی پس از انتشار متن سخنرانی اش با عنوان «پدر، مادر، ما متهمیم» موضوع نفرت و مورد حمله ی افراد متعصبی است که بعضی هایشان برای حفظ باورها و عادت های سنتی شان او را کوبیده اند و بعضی دیگر بی آن که متن سخنانش را دقیق بخوانند او راقضاوت کرده اند. دکتر در ابتدای سخنرانی اش گفته بود:

خواهش می کنم اگر در سخن تندِ من، در انتقادهای زننده و تیز صریحِ من، تلخی وجود دارد، این تلخی را بر من ببخشید، اگر معتقدید که در آن حقیقتی هست.

مشکل اینجاست که خیلی سخت می شود به کسانی که فکر می کنند تمامِ حقیقت نزد خودشان است حالی کرد که شاید بخشی از حقیقت نزدِ دیگران و حتی نزد مخالف هایشان باشد. دکتر در ادامه می گوید که:

[آمده ام] به مادرها بگویم که برای چه دختر شما نمی تواند با شما حرف بزند وشما هم نمی توانید با دخترتان حرف بزنید.

و به پدرها بگویم که فرزند شما نه به عنوان یک فساد اخلاقی، بلکه با «دلایل و علل فکری و اعتقادی» از شما فرار کرده و با شما بیگانه شده است.

من آمده ام که اتهامات گروهی را که پسر شما و دختر شما است (به عنوان نماینده ی آن ها) به خود شما بگویم. و این نمایندگی را از من بپذیرید. برای این که من نه با آن ها هم فکر هستم که به نفع آن ها و طبق عقاید آن ها صحبت کنم، و نه هم در گروه شما و در این طبقه شما وابستگی دارم تا به مصلحتِ شما و اوضاع احوال اینجا صحبت کنم.

با این که دکتر می گوید که می خواهد از زاویه ی دیدِ یکی از همین پسرها و دخترهایی که رو در روی پدرها و مادرهایشان ایستاده اند به رفتارهای دینی و فرهنگی و اجتماعی شان نگاه کند و درباره شان صحبت کند، و با این که تأکید می کند که هم فکر آن ها نیست، هنوز آماج حمله ی افرادی است که هیچ گونه نقدی را در مورد افکار و رفتارهای به ظاهر مذهبی شان برنمی تابند. جالب اینجاست که دکتر علی شریعتی برای این که کاری کند که پدرها و مادرها به پوچیِ بعضی از عادت هایشان بیندیشند از زبانی استعاری و کنایی استفاده می کند که نمونه ی قرآنی اش آیه ی سی و پنج از سوره ی انفال است:

وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِندَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً ۚ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنتُمْ تَكْفُرُونَ [٨:٣٥]

و نماز ايشان در كنار خانه خدا جز سوت كشيدن و كف زدن نبود پس به سزاى انكارتان عذاب را بچشيد.

در این آیه، نوع و نحوه ی عبادتِ مشرکان در مسجدالحرام و به دور خانه ی کعبه به «سوت کشیدن و کف زدن» تشبیه شده است. مسلماً از دیدِ خودِ این مشرکان نه تنها هیچ ایرادی در عبادت شان وجود نداشته است، بلکه جدّی تر از آن بوده است که به کسی اجازه بدهند که آن ها را با چنین استعاره ها و کنایه هایی مسخره کند. آن عبادتی که از نظر رسول اکرم(ص) و پیروانش با استناد به آیات و دلایل قرآنی اش چیزی جز سوت کشیدن و کف زدن نبوده است، از نظر خود مشرکان که برای حفظ و دفاع از آن حاضر بودند از جان و مال شان بگذرند، هیچ ایرادی نداشت. بدون شکّ، آن مشرکانی که چنان به آیین و سنت های پدران شان پایبند بودند که پسران شان را در برابر بت هایشان قربانی و دختران شان را زنده به گور می کردند، از مسلمانانی که فسق و فجور فرزندان شان را می بینند و باز به آن ها دل می بندند به باورهای شان مؤمن ترند. خودِ قرآن با استدلال و توجیهِ آن ها آشناست که می گوید:

أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ ۚ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَىٰ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِي مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ كَاذِبٌ كَفَّارٌ [٣٩:٣]

آگاه باش كه عبادت و دين خالص براى خداست، و كسانى كه جز خدا سرپرستانى گرفته‌اند [مى‌گويند:] ما آنها را عبادت نمى‌كنيم جز براى اين كه ما را به خدا نزديك كنند. به يقين خداوند در باره‌ى آنچه اختلاف مى‌كنند ميانشان داورى خواهد كرد. بى‌ترديد خدا آن كسى را که دروغ پردازِ کفرپیشه است هدایت نمی کند.

دکتر علی شریعتی نیز می دانست که آن پدران و مادرانی که ازشان دارد انتقاد می کند، چنین می پندارند که با این رفتارهای عجیب شان به خدا نزدیک تر می شوند، با وجود این، او به عنوان یکی از خودِ همین والدین ولی از زبان فرزندان شان با لحنی تند به آن ها می گفت:

ای پدر من، ای مادر من!

دین تو، مذهب تو و همه اعمالی که به نام دین و مذهب انجام می دهی و همه عقایدی که به نام دین و مذهب داری، همه اش بیهوده و زیان آور است.

این ادعای دکتر ریشه ی قرآنی دارد. به عنوان مثال، این آیات از سوره ی کهف را به دقت بخوانید:

أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَوْلِيَاءَ ۚ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلًا [١٨:١٠٢]

آيا كسانى كه كافر شدند پنداشته‌اند كه مى‌توانند به جاى من بندگانم را سرپرست بگيرند؟ ما جهنم را براى پذيرايى كافران آماده كرده‌ايم.

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا [١٨:١٠٣]

بگو: آيا شما را از آنها كه در كردار زيانكارترند آگاه سازيم.

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا [١٨:١٠٤]

كسانى هستند كه سعيشان در زندگى دنيا هدر رفته و با اين حال مى‌پندارند كه كار نيك انجام مى‌دهند.

عبادتی که عبادت کننده را از بندگی خدا به سوی بندگی دیگران سوق می دهد و جامعه اش را از احسان و قسط یا برابری و عدالت محروم می کند حتماً ناقص و منحرف کننده است. دکتر ایراد کار این گونه والدین مذهبی را این طور به آن ها گوشزد می کند:

تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوند و تو احساس گرما هم نمی کنی!این دین فقط باید تو را نجات بدهد، من دنبال دینی می گردم که بشریت را نجات بدهد و حتی خود من هم فدایش بشوم. دینی که برای نجات جامعه بکوشد و «من» را قربانی «ما» کند.

دکتر در ادامه ی سخنرانی اش استعاره ای را به کار می گیرد که نمونه اش همان «تشبیهِ عبادتِ مشرکان به سوت کشیدن و کف زدن» در قرآن است:

تو با آن [یعنی قرآن] «استخاره» می کنی و به جای «انتخاب»، «تصمیم»، «عمل» و «قضاوت» و «فهمیدن» و «اندیشیدن» و ...(که کار انسان و ارزش امتیاز انسان است)، با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی می کنی و لاتاری و بخت آزمایی می کنی. من (فرزند تو) با این که به آن عقیده ندارم، حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم، به هر حال این یک «کتاب» است، با آن بازی نمی کنم. به عقل هم اهانت نمی کنم.

بنابراین، با نقد درست و حساب شده، به جای سوگیری و حمله به دکتر شریعتی، به این نتیجه می رسیم که: یک، متنِ «پدر، مارد، ما متهمیم» دارد مستقل از مؤلف اش حرف می زند. درستی و نادرستی، کمال یا نقصِ آن و حق یا باطل بودنِ جزء یا کُلِّ آن ربطی به شخصیّتِ مؤلف اش ندارد. متن برای خودش شخصیّتِی دارد که با تهمت هایی مانند این که دکتر با ساواک همکاری می کرد یا دروغگو بود آلوده نمی شود. دو، در این متن گوینده با ایفای نقشی غیر از نقشِ اصلی اش دارد حرف هایی می زند که نبایستی آن ها را حرف و عقیده ی خودش دانست. حتی اگر دکتر دارد دروغ می گوید و از پشت نقابی که انتخاب کرده است باز هم دارد با صدای خودش حرف می زند، باز هم بایستی به متن اعتماد بکنیم حتی اگر به مؤلف اش هیچ اعتمادی نداریم. گوینده ی این متن با گفتنِ «پدرو مادر ما متهمیم»، خود را نیز با ضمیر «ما» در کنارِ آن پدر و آن مادر متهم می داند. در واقع، او به عنوان یکی از این والدین، ولی به نمایندگیِ آن فرزندان، دارد صحبت می کند.

ذهنِ همه ی شخصیّت های مطرح شده در هر متنی را بایستی با باورهای خودشان بسنجیم نه با حدس و تصور و متنی که خودمان در ذهن مان از آن ها ساخته ایم. یعنی بایستی بدانیم که همان طور که «استخاره» از نظر آن پدر و مادر سنتی به هیچ وجه «بازی با قرآن» نیست، عبادتِ مشرکان در مسجدالحرام از دید خودشان به هیچ وجه «سوت کشیدن و کف زدن» نبوده است. آن مشرکان با مخالف هایشان، یعنی پیروان قرآن، با توسل به همان بهانه های سنتی مبارزه کرده اند که مخالف های دکتر با استفاده از آن ها او را تکفیر کرده اند. وارونه ی این نکته نیز قابل تأمل است. یعنی دکتر برای بیان حقیقت به همان اندازه حق داشته است از زبان مجازی استفاده کند که هر متن دیگری، حتی متون مقدس، برای بیان حقیقت در پرده ی مجاز استفاده کرده اند.البته همان طور که این آیه ی 35 سوره ی انفال نتوانست مشرکانِ کلّه شق را به تفکر و تجدید نظر و اصلاح ِ باورها و رفتارهای غلط و سنتی و موروثی شان بکشاند، متنِ «پدر، مادر، ما متهمیم» نیز نتوانست سنتی های متعصب و محافظه کار را به اندیشه وادارد تا دست کم به همان اندازه ای که گویای حقیقت است جویای اصلاح دین و زندگی خودشان باشند.

این بررسیِ کوتاه را روی بخش های کوتاهی از سخنرانی دکتر علی شریعتی و آیه ای از قرآن مجید و نیز رویدادهای سیاسی و مذهبی گذشته و چند دهه ی معاصر انجام داده ام تا نشان بدهم که نقد ادبی قرار نیست فقط به متن های ادبی محدود بشود و فقط جنبه ی سرگرمی داشته باشد. تا وقتی که توان نقد کردن نداشته باشیم و ظرفیت نقد شنیدن نداشته باشیم، مؤلفِ زندگی مان همان هایی می شوند که همیشه متن های خودشان را به دیگران دیکته می کنند.

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (61) آوار آفتاب: نزدیک آی-7

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (61) آوار آفتاب: نزدیک آی-7

دوست من، هستی ترس انگیز است.

راوی مخاطب خود را دوستِ خود می داند. پس، هستی را که از دیدِ او «ترس انگیز» است بایستی دشمن اش شمرد. او تفاوتِ دوستی و دشمنی را در ترس انگیز بودنِ هستی می داند.

چه چیزِ هستی او را ترسانده است؟ یقیناً او که سودایی مرگ است از مرگ یا از دست دادنِ هستی نمی ترسد. او از آن چیزِ ترس انگیز به مرگ پناه می برد. آن چیزی که «ترس انگیز» است لزوماً ترسناک نیست. خیال ها و اندیشه هایی ترس را به ذهن او می کشاند. او در ادامه به این دوستِ خود می گوید:

به صخره ی من ریز، مرا در خود بسای، که پوشیده از خزه ی نامم.

پیش از این، او این «صخره» را با عنوانِ «صخره ی برتر» معرفی کرده بود و از مخاطبش خواسته بود که او را به آن، آن موقعیت یا وضعیت یا حالت، برساند. حالا برعکس، از او می خواهد که خودش را به این صخره برساند و به تعبیر خودش خود را در آن بریزد. این کار را بکند که چه بشود؟ او می گوید: مرا در خود بسای. این «خود» می تواند «خودم» یا «خودت» باشد- «مرا در خودم بسای» یا «مرا در خودت بسای». آیا فرقی می کند؟ با توجه به این که مخاطبِ او انگار خود یا آن بُعدِ دیگرِ وجودِ خودش است، پس هیچ فرقی نمی کند که منظورش از «خود» «خودم» باشد یا «خودت». از این ساییدگی چه چیزی نصیبش می شود؟ از ادامه ی این مصرع معلوم می شود که این کار او را از نامی که همچون خزه او را پوشانده است جدا می کند. پس، می شود گفت که او در این هستی از خودش می ترسد. «نام» غیر از این که به معنی «اسم» است، به «نامی» و «نمو کننده بودن» اش نیز اشاره ی غیرمستقیمی می کند. این «نمو» را می توان در رویشِ خزه مانندِ این نام بر روی صخره ی وجودش دید. بنابراین، آن صخره ی برتری که پیش از آن در آرزوی رسیدن به آن بود، همین صخره ای است که از خزه ی نام پاک شده است. این دوست با چه شکل و حالتی بایستی روی این صخره بریزد و آن را بساید تا خزه ی نام را از روی اش بزداید؟ اگر آن را به با ران تشبیه کنیم که بیشتر باعثِ رویش اش می شود! آیا بایستی به صورت بارانِ سنگ روی آن ببارد؟ بیشتر به نظر می رسد که به صورتِ آفتاب تند باید روی آن بتابد و آن خزه را بسوزاند و جلو رویش اش را بگیرد. خودِ راوی حرف و نظرش در این مورد چیست؟ او می گوید:

بروی، که تری تو، چهره ی خواب اندود مرا خوش است.

او از مخاطبش می خواهد که بیاید و به جای آن «خزه ی نام» بِرویَد و جای آن را بگیرد. وقتی که می گوید «تری تو، چهره ی خواب اندود مرا خوش است» حرفی می زند که امکان دارد خواننده این «تو» را با «باران» یکی بگیرد. وقتی هم که از چهره ی خواب اندودش می گوید، ناخواسته کاری می کند که ذهن به یاد بیاورد که «نام» می تواند «نُوم» به معنی خواب را نیز تداعی کند. امّا، علیرغم این همه حرف و این چند مورد حدس، باز هم می شود این «تَری» را به تازگی و آن «رویش» را به طلوع خورشیدِ سپیده دم تعبیر کرد. او که چهره اش خواب اندود است و هنوز نخوابیده و در برابر خواب مقاومت کرده است تا شاهد غوغای ستارگان باشد، با طلوع این آفتابِ تر و تازه، خواب از سرش می پرد و می گوید:

غوغای چشم و ستاره فرونشست، بمان، تا شنوده ی آسمان ها شویم.

یعنی شب به پایان رسید و دیگر چشم ها نمی توانند انبوه یا غوغای ستاره ها در آسمان را ببینند. اگر خورشید و روز باقی بماند، وارونه ی این اتفاق می افتد: آنگاه این آسمان است که بایستی به غوغایی که در زمین برپاست گوش کند و همهمه اش را ببیند و بشنود. البته، هنوز این جا به جایی شب با روز روی نداده است. راوی با فعل امر، احتمالاً با لحنِ دعایی، از او می خواهد که «بِرویَد» و «به درآید» تا این پدیده روی بدهد:

بدرآ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو.

نزدیک آی، تا من سراسر «من» شوم.

«بی خدایی مرا بیاگن» را نباید حتماً به معنی «خدای من بشو» گرفت. نزدیکیِ او باعث نزدیک شدنِ راوی به «باورِ وجود خدا» می شود. او با روشنایی روز می تواند غوغای آیات زمینی را که نسبت به آیات آسمانی به او نزدیک ترند ببیند. «محراب شدنِ او» را نبایست به حساب خدایی اش گذاشت. او تنها دریچه و روزنه ای است برای قرار گرفتن در برابر خدا. این پدیده هایی که در روشنایی خود را می نمایانند، محرابی اند برای روبه رو شدن او با «خدا» و «خودش»! «محراب» در این مصرع واژه ای است که از بار فرهنگیِ اسلامی-عرفانی اش تخلیه شده است. نه عرصه ای است برای جهاد اصغر و نه بهانه یا نشانه ای است برای جهاد اکبر. تنها پنجره ای است برای دیدنِ «من»ی که وجودش همه ی هستی را می پوشاند تا دیگر «ترس انگیز» نباشد. آن منِ ترسو و کوچک بایستی از این «محراب بی آغاز» فراتر از خودش را ببیند و گسترده و بزرگ شود تا دیگر از کوچک تر از خودش نترسد. راوی منهای آن «او»یی که بایستی به او نزدیک شود و به او بپیوندد، هنوز آن «منِ کامل» نیست. او که بیاید، این من، سراسر «من» می شود.