تدبیر و سیاستِ سعدی(39)

تدبیر و سیاستِ سعدی(39)

این آخرین حکایت از باب «در سیرت پادشاهان» است، البته اصلِ حکایت همچنان باقی ست. انگیزه ی این نوع نگاه که در این «تدبیر و سیاستِ سعدی»ها دنبال کرده اید، بررسیِ نمونه ای از ادبیاتی بوده است که امثالِ دکتر علی شریعتی باور داشته اند که عامل توقفِ مسلمانان و کشاندن شان به وادی تصوف بوده است. تبلیغِ زندگی درویشانه و نصیحتِ ملوک به رعایتِ حالِ درویشان منتهای همتِ چنین ادبیاتی بوده است. هر چه را که به روز و روزگار انسان ها می آید از چشم خدا دیدن و «راضی ام به رضای خدا» را برای ساکت کردن شان به دهان شان تپاندن، اوجِ کاراییِ ایمانی است که چنین متن هایی معرفی می کنند. این حکایتِ سی و نهم هم در خودش کلی حکایت از این دست دارد.

حکایتی که در پی می آید مرا به این فکر انداخت که در هر دوره و زمانه ای ناموس فروشی و وطن فروشی و ولخرجی و حاتم بخشی به پیمان ها و با پیمانه های مرسومِ همان دوره و زمانه با ظاهری موجه و معقول انجام می شده است تا  هیچ کسی نتواند به ماهیت و شخصیت خائن اصلی و خودِ اصل خیانت و حدّ و اندازه اش پی ببرد. بیایید گام به گام با خودِ حکایت پیش برویم و سعی کنیم خائن ها و نوع خیانت شان را بشناسیم و معادلِ امروزی شان را بیابیم:

یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند.  

همین ابتدای حکایتِ شیخ ناچارم بیایم وسط و بگویم که این کنیزک را همین جوری در راه خدا و رایگان به آغوشِ مَلِک هُل نداده اند. از حرف های ملک در ادامه ی حکایت معلوم می شود که کنیزک را به قیمتی گزاف خریده است.

(مَلِک) خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد.

همین حالا هم در پیمان با بیگانگان و حتی خودی ها با این که هزینه ی مالی و فرهنگی و دینی اش را می پردازیم، هیچ کدامشان به این راحتی ها که ما خیال برمان داشته است به آغوش مان نمی خزند. مثل ماهی لیز می خورند و به هر کلکی که شده از خودِ قرارداد چیزی در می آورند تا زیر همه چیز را بزنند.

ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پرهٔ بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هیکلی که صَخرُ الجِنّ از طلعتش برمیدی و عَینُ القِطر از بغلش بگندیدی.

 

تو گویی تا قیامت زشت‌رویی

بر او ختم است، و بر یوسف نکویی

 

 

چنان که ظریفان گفته‌اند:

 

شخصی نه چنان کریه منظر

کز زشتی او خبر توان داد

آنگه بغلی نعوذ بالله

مردار به آفتاب مرداد

این که آن غلام تا چه اندازه زشت بود مهم نیست، مهم تر از آن میزانِ زشتیِ این کارِ ملک است. مثلاً اگر آن غلام چهره ی عاشق کُش و معشوق کِشی(!) مثلِ آلن دلون داشت این کارِ حضرت حاکم بی ایراد می شد؟ این که آن عالی مقام کنیزی اجنبی را آورده و ناموسِ خود کرده است باعث نمی شود که بی ناموسی اش نادیده گرفته شود. او در آن پیمانی که کنیز را از آنِ او کرده است نبایستی خیانت کند. در زمانه ی ما، دولت ها قراردادهایی مانند خودروسازی را با دولت های خارجی می بندند و بعد سرِ رشته را به بخش های خصوصی می بخشند تا حال و لذّتش را ببرند. درست مثلِ لذّتی که در این حکایت نصیبِ غلام سیاه شد:

 

آورده‌اند که سیه را در آن مدت، نفس طالب بود و شهوت غالب؛ مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت.

هنوز هم هستند مسئولانی که از سرِ لج و لجبازی گوشت را جلو افرادی می گذارند که در بلعیدنش از گربه ها حریص ترند. گاهی افرادی را که بی عرضگی شان در انجام کار و مأموریتی ثابت شده است به مقامی می رسانند که نیازمند علم و توانایی و عُرضه و جربزه ی بیشتری است. به عنوان مثال، آدمی را که حتی مناسب نیست که از او برای خریدن یک سطل ماست نظرخواهی شود به عنوان مشاور در کارهای خطیر و مهم برمی گزینند. آدمی را که نمی داند مصلحتِ خودش در چیست، برای مصلحتِ خود و نه اموری که بزرگتر از قدِ علمی و قواره ی تجربیِ او است انتخاب می کنند. نتیجه اش مسلماً و مسلماناً(!) پشیمانی است. ملاحظه بفرمایید:

بامدادان که مَلِک کنیزک را جست و نیافت، حکایت بگفتند. خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق در اندازند.

ملک همچنان نمی خواهد بپذیرد که هر چه که می کشد از مستیِ خودش است. کم نیستند مدیران و مسئولانی، با این عناوین یا با هر عنوانِ دیگری، که با این که مهم ترین مسئولیت یا تأثیرگذارترین مقام و موقعیت را در حکومت ها و دولت ها دارند، باز هم جوری با فرافکنی از تذکر به مسئولان و مدیرانِ زیردستِ خود صحبت می کنند انگار نه انگار که خودشان هم مسئولِ ماوقع و ماجراها و وضعیت موجود هستند. اگر شما «کنیز» را همان «دلارِ 4200 تومانی» و «غلام» را همان به اصطلاح و به ظاهر «واردکنندگانِ رانت خوار» در نظر بگیرید، متوجه می شوید که از مستی و غفلت برخی از مسئولان اینان چه سودی برده و چه حالی کرده اند. کوچک ترین نقشِ این گونه مسئولان را در نابسامانی ها و بی عدالتی های موجود و سوء استفاده ی نورچشمی ها و نگرانی مردم می توان در این نکته ای که امام علی(ع) به مالک اشتر گوشزد می کند خواند:

«سپس در امور كارمندانت بينديش، و پس از آزمايش به كارشان بگمار، و با ميل شخصى، و بدون مشورت با ديگران آنان را به كارهاى مختلف وادار نكن، زيرا نوعى ستمگرى و خيانت است. كارگزاران دولتى را از ميان مردمى با تجربه و با حيا، از خاندان‏ هاى پاكيزه و با تقوى، كه در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب كن، زيرا اخلاق آنان گرامى ‏تر، و آبرويشان محفوظتر، و طمع و روزى‏شان كمتر، و آينده نگرى آنان بيشتر است. سپس روزى فراوان بر آنان ارزانى دار، كه با گرفتن حقوق كافى در اصلاح خود بيشتر مى ‏كوشند، و با بى‏نيازى، دست به اموال بيت المال نمى ‏زنند، و اتمام حجّتى است بر آنان اگر فرمانت را نپذيرند يا در امانت تو خيانت كنند. سپس رفتار كارگزاران را بررسى كن، و جاسوسانى راستگو، و وفا پيشه بر آنان بگمار، كه مراقبت و بازرسى پنهانى تو از كار آنان، سبب امانت دارى، و مهربانى با رعيّت خواهد بود. و از همكاران نزديكت سخت مراقبت كن، و اگر يكى از آنان دست به خيانت زد، و گزارش جاسوسان تو هم آن خيانت را تأييد كرد، به همين مقدار گواهى قناعت كرده او را با تازيانه كيفر كن، و آنچه از اموال كه در اختيار دارد از او باز پس گير، سپس او را خوار دار، و خيانتكار بشمار، و طوق بد نامى به گردنش بيفكن.»(از نامه ی ایرالمؤمنین علی(ع) به مالک اشتر)

برای حکمرانی که چنین پندها و درس هایی را پشت گوش می اندازد حتماً نتیجه ای جز پشیمانی مانندِ همین بلایی که بر سر ملِکِ این حکایت آمده است در پی نخواهد بود. وزیران و مشاورانِ ملک اگر بهتر از خودش بودند که کار به این جاها نمی کشید. امور جدّی مملکت نیز اغلب شوخی شوخی با راه حل هایی که نتیجه اش هیچ سودی برای مردم ندارد برای مسئولین ختم به خیر می شود!

یکی از وزرای نیک‌محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران به نوازش خداوندی متعوّدند.

(مَلِک) گفت: اگر در مفاوضهٔ او شبی تأخیر کردی، چه شدی؟ که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی.

 

کنیز یا هم قیمتِ کنیز، برای مردم چه فرقی می کند. حاکم همچنان به حاتم بخشی از آبرو و مال مردم مشغول است. قاجار به این دلیل به وطن فروشی مشهور شدند که واقعاً خاکِ وطن را برای حفظِ تاج و شهوت رانی روی تخت شان فروختند. حالا هیچ جای دنیا و هیچ حکمرانی به شیوه ی قاجار وطن فروشی نمی کند که از دلِ آن چندین کشورِ مستقل دربیاید. حالا دیگر وطن فروشی شکل و شمایلِ مدرن وپُست مدرنی دارد که حاکم و وزیرِ وطن فروش نیز جز وطن دوستی چیزی در سراپای وجودِ مبارک خود نمی بینند. اگر ملک همان «خداوندِ روی زمین» باشد می تواند زمین یا هر چه را که روی زمین است طوری ببخشد یا بفروشد که خود را خدای کلِّ هستی جا بزند.

(آن وزیر) گفت: ای خداوند روی زمین! نشنیده‌ای:

تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسید

تو مپندار که از پیل دمان اندیشد

ملحد گرسنه در خانهٔ خالی بر خوان

عقل باور نکند کز رمضان اندیشد

مَلِک را این لطیفه پسند آمد و گفت: اکنون سیاه تو را بخشیدم؛ کنیزک را چه کنم؟

گفت: کنیزک، سیاه را بخش که نیم‌خوردهٔ او، هم او را شاید.

 

هرگز آن را به دوستی مپسند

که رَوَد جای ناپسندیده

تشنه را دل نخواهد آب زلال

نیم خوردِ دهان گندیده

 

این گونه «کنیز بخشی»ها و «حال دادن»ها به اطرافیان، چه غلام و چه وزیر، صد در صد برای بقای تاج و تختِ خود است، زیرا این گونه حاکمان چندان ترسی از جنبش مردمی که با جنبه ی سرگرم کننده ی حکایت و زندگی حاکمان شان می خوابند ندارند. ترس اصلی شان از این است که غلامی یا وزیری روزی از پیش شان ناراضی بیرون برود و شبی از پشت به آنان خنجر بزند. رسیدن به همین ها برای حفظ حکومت واجب تر از رسیدگی به بیماری و نداریِ مردم است.

تدبیر و سیاستِ سعدی(39)

  

تدبیر و سیاستِ سعدی(39)

این حکایت سعدی به اوضاع و احوالِ امروزِ خوزستانِ تشنه و خیلی جاهای دیگرِ کشورمان که فعلاً تشنه نیستند ولی گُشنه اند می خورد، خیلی خوب هم می خورد:

هارون الرشید را چون مُلک دیار مصر مسلّم شد، گفت: به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترین بندگان.

سیاهی داشت نام او خُصَیب، در غایت جهل. مُلک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه‌ای حرّاث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

بینِ این حکایتِ سعدی و ابیاتی که در پی اش آورده است تناقضی هست که اگر خواننده ای بدونِ شرحِ بنده آن را دریابد، درجا متوجه می شود که تا نتیجه گیری هایمان از اوضاع این چنین است که شیخ به وزن و قافیه درآورده است، حقّ مان همین است و چیزی بیشتر و بهتر از این دست مان را نمی گیرد.

در دوران تدریس ام در دانشگاه های مختلف خیلی ها را دیده ام که با موج هایی که با انتخابات بالا می رفت، غافل از این که هیچ موجِ در حرکتی منجمد نمی شود تا آنها را همان بالا نگه دارد، سعی کرده اند موج سواری کنند و خودشان را بالا بکشند. اهلِ دانش که این چنین بوده اند، می شود حدس زد که در میانِ بی دانش ها وضع بدتر از این ها بوده است. خیلی ها را دیده ام که برای یک مدیر گروهیِ ناقابل به چه ترفندهایی به آب زده اند. بعضی هایشان برای گرفتنِ پُست های نان و آب دار به آتش هم زده اند. در سازمان ها و اداراتِ دیگر اوضاع بهتر از این نبوده است. این جور مقام طلب ها همیشه جوری برنامه ریزی کرده اند تا با فعالیت در ستادِ انتخابیِ نامزدهای نمایندگی شورا ها و مجلس و ریاست جمهوری راهی پیدا کنند که بخت شان باز شود. من استادِ چهار تیغه ی لائیکی را دیدم که پس از باز شدنِ بخت اش، یعنی انتخابِ کسی که او در ستادش فعالیت می کرد، موقعِ رونما گرفتن ناچار شد که صورت اش را بند نیندازد و ریش بگذارد تا به مدیر کلّیِ اداره ای منصوب شود، آن هم اداره ای که اموراتش نه به تخصصِ او می خورد و نه به هارت و پورت هایش. مهم عنوانِ مدیرکلی است! کجا و برای چه اش مهم نیست. همچنین، از مدیری که به مدیریتِ اداره ی کوچک تری گماشته شده بود شنیدم که گفت این جا بجایی اش برای این بود که رئیس ستادِ یکی از برگزیدگانِ انتخابات قولِ ریاستِ اداره ای را که او رئیس اش بود گرفته بود و وقتی به او گفتند که برای او جای دیگر و کوچک تری را در نظر گرفته اند، گفت چون پیش از این در میان اقوام و خویشان و آشنایان پخش کرده بود که رئیس این داره می شود، حالا برای او خوب نبود و کسر شأن بود اگر که به مدیریتِ اداره ی کوچک تری قناعت می کرد. آبروی اش می رفت! خلاصه، هوس های پیش از انتصاب و غصه های پس از برکناریِ خیلی را دیده ام، و می دانم شماها نیز که زیر همین آسمان بوده اید از این نمونه ها بسیار دیده اید.

این که جنابِ هارون الرشید به عمد کسی را به جایی می فرستد تا با مدیریتی که دارد آن جا را به گَند بکِشد، با این نوع انتصاب های زمانِ خودمان که شخصی را با برنامه ها و سیاست های دیگری به مقامی می رسانند چندان فرقی نمی کند. نتیجه اش یکی است. تجربه و تحصیلاتِ خیلی از مدیرها به نوعِ لباسی که حالا به تن کرده اند و پیش از این نمی پوشیده اند نمی خورد. به قولِ ورزشی ها خیلی هایشان هر شورت و مایویی را برای شیرجه زدن در استخر مختلط برزیل و ونزوئلا پوشیده اند، ولی اصلاً شورت ورزشی نپوشیده اند.  

جای تعجب است که در حکایت سعدی خلیفه ی مسلمین چنین نقشه ای می کشد و چنان حرفی می زند. مردمِ مصر چه گناهی کرده اند؟ جالب اینجاست که آن فرعون دعویِ خدایی می کرد، در صورتی که جنابِ خلیفه انگار دارد خدایی می کند. تا هنگامی که دعویِ خدایی کردنِ فرعون ها به سودِ مردم باشد، خودِ خدا کاری با آن ها ندارد. مولوی تعریف می کند که موسی(ع) با پافشاری از خدا می خواست که فرعون را که ادعای خدایی می کرد هر چه زودتر نابود کند و خدا فرعون را به حالِ خودش گذاشته بود. وقتی که اصرارِ موسی(ع) از حد گذشت، خدا برای او پیغام فرستاد که تا وقتی که فرعون برای اثباتِ خدا بودن اش سفره مردم را پُر و شکم شان را سیر می کند، بگذارهمچنان ادعای خدایی کند. مولوی تعریف می کند که آن روزی که فرعون غرق شد، در آشپزخانه اش فقط یک گوساله را برای طبخ ذبح کرده بودند- آن هم برای خودِ فرعون و نزدیکانش. با این حساب، بایستی گفت که هارون الرشید با آن تصمیم و این عملکردش از فرعون نیز با مردم فرعونی تر رفتار کرده است. نتیجه ی برنامه و کارِ خلیفه ی مسلمانان نبایستی فقر و فلاکت هیچ انسانی، مسلمان یا غیرمسلمان، باشد.

ابیاتِ سعدی صد در صد جانبِ حاکم و حکومت را گرفته است. سعدی به هیچ وجه متوجهِ ناسازگاریِ ابیات اش با حکایت و شخصیتِ اصلی آن نیست. او می سراید:

اگر روزی به دانش در فزودی

ز نادان تنگ روزی تر نبودی

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند

شیخ بی جهت پای خدا را به این حکایت و به این ماجرا و ندانم کاریِ هارون الرشید باز کرده است. او چنان غرق در جهالتِ آن گماشته ی خلیفه است که جهالتِ خودِ خلیفه را نمی تواند ببیند. شیخ فکر می کند که «روزی» فقط آن خوراکی است که خلیفه و مردم می خورند و می بلعند. او این مقامِ خلافتی را که نصیب خلیفه شده است در ردیفِ رزق ها و روزی ها قرار نمی دهد، وگرنه متوجه می شد که بی دانشیِ خلیفه باعث نشده است که خودِ او «تنگ روزی» شود. نتیجه ی غفلت و جهالت اش باعث شده است که مردم در تنگنا قرار بگیرند.

همیشه ی خدا چنین بوده است که با پُررویی می شد به جاهایی رسید که با دانش به سختی می شد به چند قدمی شان رسید. آن چیزی را که در ادامه جنابِ سعدی «تأیید آسمانی» می نامد، در واقع چیزی جز همین «پُر رویی و رابطه بازی و فامیل بازی و رانت خواری» که همیشه وجود داشته است نیست. شیخ می گوید:

بخت و دولت به کاردانی نیست

جز به تائید آسمانی نیست

سعدی از ترس یقه ی خلیفه را که حماقت اش باعث شده است که جاهلی به حکومت و نان و نوا برسد و مردمی از کار و زندگی بیفتند نمی گیرد. همه را، نوای بانوا و بی نانیِ بینوا را، از چشم خدا می بیند:

اوفتاده‌ست در جهان بسیار

بی تمیز ارجمند و عاقل خوار

 

سعدی متوجه نیست که این خلیفه ی بی تمیز که خوب و بد را در مملکت داری تشخیص نمی دهد باعث شده است که مدیری بی تمیز حاکمِ مُلک مصر شود. جالب اینجاست که آن به ظاهر عاقلی که با این حکایت خوار شده است در وهله ی نخست خودِ هارون الرشید، و پس از او متأسفانه خودِ سعدی است که چنین ابیاتی را برای توجیه نتیجه ی کار خلیفه سر هم کرده است. او در بیت پایانی اش می گوید:

کیمیاگر به غصه مرده و رنج

ابله اندر خرابه یافته گنج

حواسِ شیخ اصلاً به این نیست که آن ابلهی را که به گنجِ مُلک مصر رسیده است، ابلهِ دیگری که روی گنج بزرگتری نشسته است به آنجا رسانده است. ما امروز می دانیم که آن کیمیاگری که به غصه و رنج می میرد، آن متخصصی است که از وجود و علم و تجربه اش اصلاً استفاده یا به درستی استفاده نمی شود، ولی واقعاً معلوم نیست که منظورِ سعدی از «کیمیاگر» در حکومتی که خودِ خلیفه می بایست مهم ترین کیمیاشناسِ آن باشد چه جور آدمی است. متأسفانه در کاربردِ واژه ی «سیاه» و تأکیدِ نسبی روی آن تا حدودی حسّی از نژادگرایی به مخاطب القا می شود انگار که «سیاه بودن» ضدِّ «کیمیا بودن» است و هیچ سیاهی نمی تواند عاقل و کیمیاگر باشد.

تدبیر و سیاستِ سعدی(38)

تدبیر و سیاستِ سعدی(38)

 

این حکایتِ سعدی از ورود و دخالتِ حکما در سیاست و مملکت داری حکایت می کند:

گروهی حکما به حضرت کسری در، به مصلحتی سخن همی‌گفتند و بزرگمهر که مهتر ایشان بود خاموش.

گفتندش: چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟

گفت: وزیران بر مثال اطبّااند و طبیب دارو ندهد، جز سقیم را. پس چو بینم که رای شما بر صواب است، مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد.

کسری همان انوشیروان عادل است. از ثمراتِ «عادل بودن» یکی همین دعوت از حکما برای مشورت است. البته روشن است که با وجودِ حکما دیگر رأیِ شاه و وزیر نبایستی چندان تأثیری داشته باشد مگر این که آن دو نیز دستِ کم در همان موضوعِ موردِ بحث حکمایی در سطح آنان باشند. اگر جایی دیدید که رأیِ عاری از حکمتِ شاه یا وزیری بر رأی حکما ترجیح داده شد مطمئن باشید که شاه یا وزیر از حقِّ وتوی سیاسی شان استفاده کرده اند. حسابِ حکمت از سیاست با همین مرزبندی از یکدیگر جدا می شود.

به نظر شما در این دنیایی که مرز بین رشته ها تخصص بندی شده(!) یا به قول وسواسی ها، مرزِ بین تخصص ها به شدّت مرزبندی شده است، چند کسری و بزرگمهر می توان در میان حاکمان پیدا کرد که در جمعِ حکما ساکت بنشینند و سرانجام مطابقِ رأی حکیمانه ی آنان تصمیم بگیرند؟  

در زمانه ی ما که هر دولتی برای خودش سخنگویی دارد و در میان وزارتخانه ها نیز هر کدام مانندِ وزارت خارجه و وزارت بهداشت برای خود سخنگوی مجزایی دارند، خیلی ها که خود را نخود هر آشی می کنند بدون هماهنگی با بزرگترهایشان مدام از خودشان در این سایت و آن روزنامه یا در صفحاتِ شخصی شان نظر در می کنند. خیلی ها که کاسه های داغ تر از آش و کاتولیک تر از پاپ اند در فضای مجازی با تویت های شان جیک جیک های ناهماهنگی می کنند که دردسرساز است. جالب است که در مملکتِ خودمان خیلی ها با اعتقاد به ولایت مطلقه ی فقیه بدون اجازه ی ولی شان حرف هایی می زنند که با رأی مرجع شان همخوانیِ چندانی ندارد. حتی اگر آن واژه ی «مطلقه» اش را هم فاکتور گرفته باشند، باز هم باید هماهنگی سیاسی و فقهی لازم را برای اثبات اعتقادشان به آن دو واژه ی دیگر رعایت کنند. «ولایت فقیه» از آیه ای مانند این آیه از سوره ی نساء گرفته شده است:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا [٤:٥٩]

اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و كاردارانى كه از شما هستند فرمان بريد. پس هرگاه در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر به خدا و روز واپسين ايمان داريد، كه اين بهتر و نيكو فرجام‌تر است.

و «مطلقه» اش را احتمالاً از آیه ی زیر گرفته اند:

وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ۗ وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا [٣٣:٣٦]

و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و رسولش به كارى حكم دهند، براى آنها در كارشان اختيارى باشد. و هر كس خدا و رسولش را نافرمانى كند، قطعا دچار گمراهى آشكارى گرديده است.

فقیهِ عاقل و عادل اگر اهلِ زورگویی نباشد، حتماً مانند پیامبران و خلفا و ائمه اهل مشورت با حکما و استفاده از نظراتشان در امور متفاوت است. او حتی اگر خود را از کسری و بزرگمهر داناتر بداند،  بایستی با رعایت سکوت در برابرِ حرفِ حسابِ مشاورینِ حکیم و اندیشمندِ خود ثابت کند که مانند آنان عادل نیز هست.

سعدی از زبان بزرگمهر می گوید:

چو کاری بی فضول من بر آید

مرا در وی سخن گفتن نشاید

و گر بینم که نابینا و چاه است

اگر خاموش بنشینم، گناه است

 

حرّافی مشکل سازترین عادتِ سیاست بازان است. متأسفانه حتی آن دسته از اهل سیاست که به حکومت رسیده اند و قدرت دارند و می توانند با کارشان پاسخِ منتقدان و مخالفانشان را بدهند، فکر می کنند که با حرف می توانند امور مملکت شان را اداره کنند. حرّافی باعث می شود که مدام تلاش کنند که با حرف از دیگران ایراد بگیرند یا با حرف به انتقادهای دیگران پاسخ بدهند. اصلاً به فکر این نیستند که اگر حق با آنان است با خاموشی و تلاش بیشتر و با بهتر کردنِ کار خود و علنی کردنِ نتایجِ آن پاسخ مناسبی به مخالفانِ خود بدهند، و اگر ایرادِ منتقدان بر مدیریت شان وارد است، تلاش کنند به جای بهانه تراشی، با سکوت و تغییر رویه به اصلاح کارشان بپردازند.

آن مدیری که می خواهد همین دنیا را نیز برای خودش و دیگران به بهشت تبدیل کند حرفی نمی زند  إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَٰنُ وَقَالَ صَوَابًا [٧٨:٣٨] وقتی به اجازه ی خدا حرف بزند، همان حرفی را می زند که خدا پسندانه است و به سودِ مردم است. حرفی را می زند که «صواب» باشد. این آیه مرزِ بین سیاسی کاری، که به دروغگویی می انجامد و باعث می شود آقای مدیر مصلحتِ خودش را بر مصلحتِ مردم ترجیح بدهد، و کارِ خدایی و مردمی را مشخص می کند. «مصلحتِ نظام» عبارتی است که بیانگر مرامی است که صرفاً سیاسی است. سیاسی ها نخست مصلحتِ خود را در این می بینند که از فرصتِ مجانی و بی در و پیکرِ فضای مجازی استفاده کنند تا به هر حرف و انتقاد و اعتراضی  پاسخ بدهند. و در مرحله ی بعد، هنگامی که به بی اثریِ حرف هایشان پی بردند، سعی می کنند که دهانِ مخالفانِ خود را ببندند؛ در صورتی که، اگر واقعاً حرف دیگران «لغو» و «کذب» است، باید این مدیری که سیاست اش دیانت اش است و دیانت اش سیاست اش، همان کاری را که قرار است در بهشت انجام بدهد، در همین جا انجام بدهد تا دنیا را برای مردم جهنّم نکند. حُکمِ آیه ی  «لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّابًا» [٧٨:٣٥] فقط مالِ بهشتی های آن دنیا نیست. برای همین دنیا هم هست. یک معنی اش برای این دنیایی ها، مخصوصاً اهل سیاست، این است ک«ه می شنوند و خود را به نشنیدن می زنند» برای این که وقتِ خودشان و مردم شان را با پاسخ به حرف هایی که بیهوده یا دروغ است تلف نکنند. در عوض، با عملِ خود ثابت می کنند که ادعای دیگران دروغ است. هیچ تبلیغی مؤثرتر از کاری که مردم شاهدِ نتایجِ مثبت اش باشند نیست. خودِ مردم نیز از رهبران و مدیران شان یاد می گیرند که به جای حرف زدن وقت شان را صرف کارِ مثبت کنند.