«پر کن پیاله را» بررسی «جادوی بی اثر» از فریدون مشیری
محمدرضا نوشمند
جادوی بی اثر
اندیشه ی میان دو جام
پر کن پیاله را،
کاین آب آتشین،
دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
این جام ها- که در پی هم می شود تهی-
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
در این شعر، فریدون مشیری از زبان کسی حرف می زند که اسیر نوعی جبر است. از سر ناچاری چیزی را می خواهد که انگار نخواستن اش با خودش نیست. در عنوان شعر، پارادُکسی است که اوّل و آخر شعر با آن همخوانی ندارد. تناقض گویی اش در این است که جادو باید اثر داشته باشد وگرنه اسمش جادو نمی شود. ناهمخوانی اش با جمله ی آغاز و پایان شعر در این است که گوینده با اصرار می خواهد پیاله اش از این جادوی بی اثر پر شود، با اینکه می داند به حالش فرقی نمی کند. پس، حتماً منظور دیگری دارد؛ ولی چه منظوری؟
او در اندیشه ی بین دو جام به این می پردازد که چرا حالا چنین احساسی دارد. به زمانی فکر می کند که شراب برایش اثری جادویی داشت و تلاش می کند جایگزینی برای این جادوی بی اثر پیدا کند، ولی پس از بازاندیشی، باز دست به سوی جام می برد. با اینکه در ساختار ظاهری شعر، تمام اندیشه ی شاعر بین دو بار گفتنِ «پُرکن پیاله را،» جای گرفته است، در حقیقت، شاعرهر دو جمله را پس از اندیشه ای که گوینده را دوباره به سوی پیاله برمی گرداند می گوید. یعنی، شاعر هنگامی نخستین مصرع شعرش را می گوید که تکلیف گوینده با خودش و پیاله اش مشخص شده است. شکل ظاهری شعر فقط در ظاهر، دو دوره ی برخورد متفاوت او با پیاله را نشان می دهد. او پس از گفتن جمله ی اوّل، دلیل روی آوردن مجددش به پیاله ی شراب را شرح می دهد؛ و همین جمله ی امری را در آخر برای تأکید تکرار می کند. چرا این آدم دوباره دست به سوی جام برده است؟ چرا؟
پر کن پیاله را،
کاین آب آتشین،
دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
«آب آتشین» کنایه از «شراب» است، انگلیسی ها به چنین عبارت و استعاره ای kenning می گویند. گوینده با این که اعتراف می کند که مدتهاست این «آب آتشین» حال خراب او را خوب نمی کند، باز به همان متوسل می شود. او از نااُمیدی دست به دامان ساقی شده است. این نااُمیدی از چیست؟ این مخاطبِ مجهول- این ساقی- کیست؟ یا چیست؟
تصویر این نااُمیدی را در نامی که برای شراب برگزیده و در تناقضی که در آن گذاشته است می شود دید: «آب آتشین»! آب و آتش ضدّ همند. آب باید بتواند آتش را خاموش کند؛ و آتش باید بتواند آب را تبخیر کند و از میان بردارد. اگر آتش به جان و خان و مان آدم بیفتد، آب باید باشد تا آن را خاموش کند؛ و اگر آب و سیلاب همه جا را گرفته و راه را بسته باشد، آتشی خورشیدی باید باشد تا آب را بُخار کند و ببرد. گاهی آب که باید زندگی بخش باشد، جان آدم را می گیرد؛ و گاهی آتش که باید خانه برانداز باشد، کارش آبادانی است. حال، شاعر ما در لابه لای این کارکردهای ضد و نقیض آب و آتش، از شراب، این آب آتشین چه می خواهد؟
آدم مأیوس یک زمانی فکر می کند شراب می تواند آب زندگی اش باشد. زندگی به هر قیمتی! از سوی دیگر، می داند انتخاب این آب در این دنیا، انتخاب آتش است- هم برای این دنیا و هم برای آن دنیا. زندگی با چه قیمتی؟! این آدم با حالی که دارد چه کند؟
سؤال اصلی در حقیقت این است: آیا او واقعاً این آب آتشین را برای عشرت و بی خیالی و ادامه ی زندگی بدون عُسرت می خواهد؟ باید دید که این «آب آتشین» نماد چیست. باید همه ی حرف های شاعر را شنید و بعد قضاوت کرد.
این جام ها- که در پی هم می شود تهی-
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
از کلام گوینده بوی مرگ می آید. حالا دردش این نیست که آب به او زندگی نمی دهد، و یا آتش زندگی اش را گرم نمی کند. برعکس، با جام های تهی که مدام از زندگی اش می کاهد به سوی گردابی می رود که او را باید غرق کند، ولی انگار حتی مرگ هم از او روی برگردانده است. نه آب او را غرق می کند، نه آتش او را می سوزاند. این «شراب» پیش تر ها این قدر بی خاصیت نبود:
من، با سمند سرکش و جادوئی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،
تا شهر یادها ...
او فکر می کند که یک زمانی با این شراب می توانست با خاطرات خوبِ گذشته اش زندگی کند. آن را به اسب سرکش و جادویی تشبیه می کند. سرکشی این اسب نشان پیروی سوارش از افکار غریزی و دنباله روی آرزوهای محال است- تاخت و تاز با بی خیالی. کسی که فکرش را نتواند مهار کند بدون شک خیالش او را به جاهایی می برد که یا واقعیت تکرارنشدنی است و یا افسانه های باورنکردنی. «دشت پُر ستاره» تصویری از زندگی پر امید است. (شاعر واژه ی ستاره را در ادامه ی شعر نیز استفاده می کند و نشان می دهد که منظورش از آن همان بخت و اُمید است.) گوینده مدعی است یک زمانی می توانست با شراب از زمان حال و از خودش فرار کند. می توانست چنان غرق خیالات و خاطراتش شود که حس زمان را از دست بدهد. نداند که حال و آینده ای هم هست. «مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی» مرزی است که در آن آدم نه به فکر مرگ است و نه به فکر زندگی. کسی که به فکر زندگی است به زمان حال می اندیشد؛ کسی که به فکر مرگ است به آینده می اندیشد. پیش از اینها، به کمک شراب- این سمند سرکش- می توانست سریع به «کوچه باغ خاطرات گریزپا» و «شهر یادها» برود. اگر حالش و زمان حال برایش خراب بود، می توانست با آن به گذشته اش برگردد و همانجا با یادها و خاطراتش بماند. ولی حالا دیگر فایده ای ندارد:
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!
او مانند کسی حرف می زند که به تهِ نااُمیدی رسیده و از زندگی اش خسته و زده شده است. به نظر می رسد که این پیاله، پیمانه ی عمرش است. این مخاطبِ بی نام که در نگاه نخست تصور می شود که ساقی است و باید پیاله ی شرابش را پر کند، با نگاهی دیگر معلوم می شود که «زمان» است و باید پیمانه ی عمرش را پُر کند. هنگامی که نه بی خیالی، نه عشق، و نه فریب چاره ی درد مرد نیست، مرگ باید بیاید و رنجش را کم تر کند. شاید فکر کنید این جور برداشت یک جور زیاده روی است. امّا با کمی دقتِ بیش تر در ادعای شاعر که می گوید «دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمی برد،» پی می بریم اگر خاصیت شراب جز این چیز دیگری نیست چرا باز شراب می طلبد. خواب می خواهد، خواب؛ و پیاله ی پُر، یعنی خوابِ کامل و سنگین، و همیشگی. پُر کن پیاله را! با این عبارت او نمی خواهد به سوی زندگی برود. می خواهد گامی بزرگتر و پُر و پیمانه تر به سوی نیستی بردارد. این «آب آتشین» کار زهر را می کند. شاعر «شراب» را برای زندگی نمی خواهد. برای مرگ می خواهد. دیگر از شراب، به همان زندگی در خیال هم نمی رسد. گاهی آدم به گذشته و تاریخ برمی گردد تا با افتخارات گذشته زندگی کند. اگر آن را نیز از او بگیرند و یا خودش دیگر از تکرار قصه ی آن خسته شود، احساس می کند به آخر خط رسیده است. نه راه پس دارد و نه راه پیش. در چنین بحرانی است که شراب او را جز تا کنار بستر خواب نمی تواند ببرد. تا مرگ می برد و به مرگ نمی رساندش. او پیاله را پُرتر می خواهد تا از این حد پیش تر برود- تا خودِ مرگ. اگر چاره ی دیگری برایش مانده بود این را نمی خواست. شاعر در «اندیشه ی بین دو جام» لحظه ای به این فکر کرد که عشق می تواند زندگی آور باشد:
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!
اگر عقاب عشق در دشت غم انگیز عمر او بنشیند چه اتفاقی می افتد؟
غم را از او می گیرد و او را به زندگی امیدوار می کند.
ولی پیداست که نااُمیدی خیلی زودتر از عقاب عشق در دشت غم انگیز عمر او فرود آمده است که می گوید:
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
چرا؟
از توصیف اش از جایگاه عقاب عشق معلوم است: جایگاه عقاب عشق در «اوج قله های مه آلود دوردست» است. همین واژه های «اوج» و «مه آلود» و «دوردست» آن را افسانه ای و دست نیافتنی می کند. عشق با اینکه به عقاب تشبیه شده است و باید، با چشم های تیز بین، شکارچی خوبی باشد و سریع طعمه اش را بگیرد، این طعمه چشمش را نگرفته است. اگر عقاب عشق می توانست فکر و خیال او را به چنگ بگیرد و او را به جاهایی ببرد که شراب هم نمی برد می توانست جای شراب را در زندگی اش پر کند. امّا، پیداست که نتوانسته است. این از ناتوانی عقاب عشق نیست، همانطور که شراب همیشه این چنین در زندگی اش ناتوان نبوده است. شاعر معتقد است از اقبال بدش است که حتی عقاب هم او را با خود نمی برد. نکته ی جالب این است که این بار صحبت از عقاب است نه «عقاب عشق». گویا این عقاب، عقابِ مرگ است.
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب ... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
از بداقبالی اش است که با «تلاش و تمنا و تشنگی» که هم آوا و موزون میل به زندگی اش را می رساند نتوانسته است به زندگی برسد. او با این سه کلمه، تصویری از زندگی اش را نشان می دهد که ثابت می کند هر چه از شراب و پیاله و عشق گفته، همه، تمثیلی است از آنچه حقیقت به گوش اش خوانده است. با این سه کلمه، تازه معلوم می شود که او در ابتدای ناگفته ی زندگی اش «آب» می خواست، نه شراب. از بی آبی است که دست به سوی شراب می برد. از بی آبی است که چشم به بال عقاب دوخته است. شراب و عشق به چه دردی می خورد؟ شراب و عشق برای فریب خوب است. با فریب می توان مرگ را زندگی دید و زندگی را خوب. ولی او دیگر از آنهایی نیست که آسان فریب بخورد. حتی این دو جادوی فریب- شراب و عشق- دیگر او را با نشان دادن سراب به جای آب نمی تواند فریب بدهد. دیگر کار از این حرف ها گذشته است. او شراب را برای بی خیالی اش نمی خواهد. او شراب را نمی خواهد تا با آن بهانه ی زندگی پیدا کند. انگار آن را برای تعجیل به سوی مرگ می خواهد:
پر کن پیاله را.