تدبیر و سیاستِ سعدی(39)
این آخرین حکایت از باب «در سیرت پادشاهان» است، البته اصلِ حکایت همچنان باقی ست. انگیزه ی این نوع نگاه که در این «تدبیر و سیاستِ سعدی»ها دنبال کرده اید، بررسیِ نمونه ای از ادبیاتی بوده است که امثالِ دکتر علی شریعتی باور داشته اند که عامل توقفِ مسلمانان و کشاندن شان به وادی تصوف بوده است. تبلیغِ زندگی درویشانه و نصیحتِ ملوک به رعایتِ حالِ درویشان منتهای همتِ چنین ادبیاتی بوده است. هر چه را که به روز و روزگار انسان ها می آید از چشم خدا دیدن و «راضی ام به رضای خدا» را برای ساکت کردن شان به دهان شان تپاندن، اوجِ کاراییِ ایمانی است که چنین متن هایی معرفی می کنند. این حکایتِ سی و نهم هم در خودش کلی حکایت از این دست دارد.
حکایتی که در پی می آید مرا به این فکر انداخت که در هر دوره و زمانه ای ناموس فروشی و وطن فروشی و ولخرجی و حاتم بخشی به پیمان ها و با پیمانه های مرسومِ همان دوره و زمانه با ظاهری موجه و معقول انجام می شده است تا هیچ کسی نتواند به ماهیت و شخصیت خائن اصلی و خودِ اصل خیانت و حدّ و اندازه اش پی ببرد. بیایید گام به گام با خودِ حکایت پیش برویم و سعی کنیم خائن ها و نوع خیانت شان را بشناسیم و معادلِ امروزی شان را بیابیم:
یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند.
همین ابتدای حکایتِ شیخ ناچارم بیایم وسط و بگویم که این کنیزک را همین جوری در راه خدا و رایگان به آغوشِ مَلِک هُل نداده اند. از حرف های ملک در ادامه ی حکایت معلوم می شود که کنیزک را به قیمتی گزاف خریده است.
(مَلِک) خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد.
همین حالا هم در پیمان با بیگانگان و حتی خودی ها با این که هزینه ی مالی و فرهنگی و دینی اش را می پردازیم، هیچ کدامشان به این راحتی ها که ما خیال برمان داشته است به آغوش مان نمی خزند. مثل ماهی لیز می خورند و به هر کلکی که شده از خودِ قرارداد چیزی در می آورند تا زیر همه چیز را بزنند.
ملک در خشم رفت و مر او را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پرهٔ بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هیکلی که صَخرُ الجِنّ از طلعتش برمیدی و عَینُ القِطر از بغلش بگندیدی.
تو گویی تا قیامت زشترویی
بر او ختم است، و بر یوسف نکویی
چنان که ظریفان گفتهاند:
شخصی نه چنان کریه منظر
کز زشتی او خبر توان داد
آنگه بغلی نعوذ بالله
مردار به آفتاب مرداد
این که آن غلام تا چه اندازه زشت بود مهم نیست، مهم تر از آن میزانِ زشتیِ این کارِ ملک است. مثلاً اگر آن غلام چهره ی عاشق کُش و معشوق کِشی(!) مثلِ آلن دلون داشت این کارِ حضرت حاکم بی ایراد می شد؟ این که آن عالی مقام کنیزی اجنبی را آورده و ناموسِ خود کرده است باعث نمی شود که بی ناموسی اش نادیده گرفته شود. او در آن پیمانی که کنیز را از آنِ او کرده است نبایستی خیانت کند. در زمانه ی ما، دولت ها قراردادهایی مانند خودروسازی را با دولت های خارجی می بندند و بعد سرِ رشته را به بخش های خصوصی می بخشند تا حال و لذّتش را ببرند. درست مثلِ لذّتی که در این حکایت نصیبِ غلام سیاه شد:
آوردهاند که سیه را در آن مدت، نفس طالب بود و شهوت غالب؛ مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت.
هنوز هم هستند مسئولانی که از سرِ لج و لجبازی گوشت را جلو افرادی می گذارند که در بلعیدنش از گربه ها حریص ترند. گاهی افرادی را که بی عرضگی شان در انجام کار و مأموریتی ثابت شده است به مقامی می رسانند که نیازمند علم و توانایی و عُرضه و جربزه ی بیشتری است. به عنوان مثال، آدمی را که حتی مناسب نیست که از او برای خریدن یک سطل ماست نظرخواهی شود به عنوان مشاور در کارهای خطیر و مهم برمی گزینند. آدمی را که نمی داند مصلحتِ خودش در چیست، برای مصلحتِ خود و نه اموری که بزرگتر از قدِ علمی و قواره ی تجربیِ او است انتخاب می کنند. نتیجه اش مسلماً و مسلماناً(!) پشیمانی است. ملاحظه بفرمایید:
بامدادان که مَلِک کنیزک را جست و نیافت، حکایت بگفتند. خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق به قعر خندق در اندازند.
ملک همچنان نمی خواهد بپذیرد که هر چه که می کشد از مستیِ خودش است. کم نیستند مدیران و مسئولانی، با این عناوین یا با هر عنوانِ دیگری، که با این که مهم ترین مسئولیت یا تأثیرگذارترین مقام و موقعیت را در حکومت ها و دولت ها دارند، باز هم جوری با فرافکنی از تذکر به مسئولان و مدیرانِ زیردستِ خود صحبت می کنند انگار نه انگار که خودشان هم مسئولِ ماوقع و ماجراها و وضعیت موجود هستند. اگر شما «کنیز» را همان «دلارِ 4200 تومانی» و «غلام» را همان به اصطلاح و به ظاهر «واردکنندگانِ رانت خوار» در نظر بگیرید، متوجه می شوید که از مستی و غفلت برخی از مسئولان اینان چه سودی برده و چه حالی کرده اند. کوچک ترین نقشِ این گونه مسئولان را در نابسامانی ها و بی عدالتی های موجود و سوء استفاده ی نورچشمی ها و نگرانی مردم می توان در این نکته ای که امام علی(ع) به مالک اشتر گوشزد می کند خواند:
«سپس در امور كارمندانت بينديش، و پس از آزمايش به كارشان بگمار، و با ميل شخصى، و بدون مشورت با ديگران آنان را به كارهاى مختلف وادار نكن، زيرا نوعى ستمگرى و خيانت است. كارگزاران دولتى را از ميان مردمى با تجربه و با حيا، از خاندان هاى پاكيزه و با تقوى، كه در مسلمانى سابقه درخشانى دارند انتخاب كن، زيرا اخلاق آنان گرامى تر، و آبرويشان محفوظتر، و طمع و روزىشان كمتر، و آينده نگرى آنان بيشتر است. سپس روزى فراوان بر آنان ارزانى دار، كه با گرفتن حقوق كافى در اصلاح خود بيشتر مى كوشند، و با بىنيازى، دست به اموال بيت المال نمى زنند، و اتمام حجّتى است بر آنان اگر فرمانت را نپذيرند يا در امانت تو خيانت كنند. سپس رفتار كارگزاران را بررسى كن، و جاسوسانى راستگو، و وفا پيشه بر آنان بگمار، كه مراقبت و بازرسى پنهانى تو از كار آنان، سبب امانت دارى، و مهربانى با رعيّت خواهد بود. و از همكاران نزديكت سخت مراقبت كن، و اگر يكى از آنان دست به خيانت زد، و گزارش جاسوسان تو هم آن خيانت را تأييد كرد، به همين مقدار گواهى قناعت كرده او را با تازيانه كيفر كن، و آنچه از اموال كه در اختيار دارد از او باز پس گير، سپس او را خوار دار، و خيانتكار بشمار، و طوق بد نامى به گردنش بيفكن.»(از نامه ی ایرالمؤمنین علی(ع) به مالک اشتر)
برای حکمرانی که چنین پندها و درس هایی را پشت گوش می اندازد حتماً نتیجه ای جز پشیمانی مانندِ همین بلایی که بر سر ملِکِ این حکایت آمده است در پی نخواهد بود. وزیران و مشاورانِ ملک اگر بهتر از خودش بودند که کار به این جاها نمی کشید. امور جدّی مملکت نیز اغلب شوخی شوخی با راه حل هایی که نتیجه اش هیچ سودی برای مردم ندارد برای مسئولین ختم به خیر می شود!
یکی از وزرای نیکمحضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت: سیاه بیچاره را در این خطایی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران به نوازش خداوندی متعوّدند.
(مَلِک) گفت: اگر در مفاوضهٔ او شبی تأخیر کردی، چه شدی؟ که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی.
کنیز یا هم قیمتِ کنیز، برای مردم چه فرقی می کند. حاکم همچنان به حاتم بخشی از آبرو و مال مردم مشغول است. قاجار به این دلیل به وطن فروشی مشهور شدند که واقعاً خاکِ وطن را برای حفظِ تاج و شهوت رانی روی تخت شان فروختند. حالا هیچ جای دنیا و هیچ حکمرانی به شیوه ی قاجار وطن فروشی نمی کند که از دلِ آن چندین کشورِ مستقل دربیاید. حالا دیگر وطن فروشی شکل و شمایلِ مدرن وپُست مدرنی دارد که حاکم و وزیرِ وطن فروش نیز جز وطن دوستی چیزی در سراپای وجودِ مبارک خود نمی بینند. اگر ملک همان «خداوندِ روی زمین» باشد می تواند زمین یا هر چه را که روی زمین است طوری ببخشد یا بفروشد که خود را خدای کلِّ هستی جا بزند.
(آن وزیر) گفت: ای خداوند روی زمین! نشنیدهای:
تشنهٔ سوخته در چشمهٔ روشن چو رسید
تو مپندار که از پیل دمان اندیشد
ملحد گرسنه در خانهٔ خالی بر خوان
عقل باور نکند کز رمضان اندیشد
مَلِک را این لطیفه پسند آمد و گفت: اکنون سیاه تو را بخشیدم؛ کنیزک را چه کنم؟
گفت: کنیزک، سیاه را بخش که نیمخوردهٔ او، هم او را شاید.
هرگز آن را به دوستی مپسند
که رَوَد جای ناپسندیده
تشنه را دل نخواهد آب زلال
نیم خوردِ دهان گندیده
این گونه «کنیز بخشی»ها و «حال دادن»ها به اطرافیان، چه غلام و چه وزیر، صد در صد برای بقای تاج و تختِ خود است، زیرا این گونه حاکمان چندان ترسی از جنبش مردمی که با جنبه ی سرگرم کننده ی حکایت و زندگی حاکمان شان می خوابند ندارند. ترس اصلی شان از این است که غلامی یا وزیری روزی از پیش شان ناراضی بیرون برود و شبی از پشت به آنان خنجر بزند. رسیدن به همین ها برای حفظ حکومت واجب تر از رسیدگی به بیماری و نداریِ مردم است.