بررسی شعر «نماز» مهدی اخوان ثالث- م. اُمید

بررسی شعر «نماز» مهدی اخوان ثالث- م. اُمید

 

نماز

 

باغ بود و درّه، چشم­اندازِ پر مهتاب.

ذات­ها با سایه­های خود هم­اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب،

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک­ها،

پاسداران حریم خفتگان باغ،

و صدای حیرت بیدار من(من مست بودم، مست)

 

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می­آمد

آب!

یا نه، چه می­رفت، هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو.

با گروهی شرم و بی­خویشی وضو کردم.

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، امّا لحظه­ی پاک و عزیزی بود.

 

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک؛

و نگاهم رفته تا بس دور،

شبنم­آجین سبزفرشِ باغ هم گسترده سجّاده.

قبله، گو هر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت و گو شوریده­ی مستی:

_مستم و دانم که هستم؛

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

 

نخستین پرسشی که برای درک معنی این شعر و منظور شاعر(البته از نظر من!) مطرح می­کنم این است:

آیا همه این شعر را باید «نماز شاعر» تلقی کرد یا بخشی از آن را؟

پرسش بعدی این است:

 اگر همه شعر نماز شاعر در پرستش آن هستی­بخش به حساب نمی­آید، پس کدام بخش از آن را باید جملاتِ او در نماز یا عرض نیاز و پرستش یا پرسش از آن هستی­بخش دانست؟

بدون تردید، این «نماز» آن جملاتِ پایانی شعر است که با آن شاعر پرسش­گونه به وجود «هستی­بخش» اعتراف می­کند، و جوری او را پرستش می­کند که جای پرسش دارد! می­پرسید: «چرا جای پرسش دارد؟»

عرض می­کنم:

 شاعر می­گوید و می­پرسد:

_مستم و دانم که هستم؛

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

معنی پرسشِ شاعر میزان برگشت و توجه­اش را به سوی خدا یا آفریننده­ی هستی نشان می­دهد. بخشی از پاسخ این پرسش را خودِ شاعر می­داند و این نمازش هم برای همان بخش است. می­پرسید: کدام بخش؟

می­گویم:

آن بخشی که نشان می­دهد «هستی» به «هستی­بخش» نیاز دارد. شاعر با نگاهی ساده و معمولی به این نتیجه رسیده­است.

او در حال و هوایی است که همه چیز در آن پاک و مثبت است. باغ خوب است و درّه جوری کنار آن قرار گرفته که مانند پرتگاه وحشتناک نیست. جای دنج و آرامی برای نماز است. حتی درّه و شاعر که در سایه و محاصره­ی کوهها قرار دارند از مهتاب محروم نشده­اند.

باغ بود و درّه، چشم­انداز پر مهتاب.

انگار همه چیز در ابتدای خلقت است و شاعر با آن فطرت نخستین آنها را می­بیند و می­سنجد و می­گوید:

ذات­ها با سایه­های خود هم­اندازه.

سایه می­تواند کنایه از ظاهر اشیا و اشخاص باشد.  هنگامی ذات با سایه برابر می­شود که هر کسی و هر چیزی همانی باشد که باید باشد. نه کمتر و نه بیشتر. مهم­تر از همه این است که انسان دارای ذاتی باشد که با سایه­­اش یکی است. انسانِ بی شیله و پیله هر چیزی را همانی می­بیند و می­خواهد که هست. شاعر در وجودش به این تساوی رسیده­است. او به نگاه پاکی رسیده­ که خالی از پیشداوری­های انسان­های مغرض است. نگاهش همان حیرت و خیرگی انسان­های نخستین را دارد:

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

انسان از روی غرض و یا مرض است که از شب می­ترسد. (حتی نوزادان از شب نمی­ترسند. بزرگترها برای راحتی خودشان ترس از شب را به دل بچّه­ها می­ریزند.) شب اسراری دارد، قدرتمند و در عین حال دوست­داشتنی. «عزیز» هر دو معنی را در اینجا القا می­کند. شب همه چیز دارد، ولی هیچ چیزِ آن با چشم­های از ترس بسته و یا چشم­های از بی­اعتنایی خوابیده دیده نمی­شود. امّا، امشب، برخلاف آن عالَمی که در خواب است، شاعر به آن اصالت لازم برای اینکه بیدار بنشیند رسیده­است. «خیره در آفاق شب» می­خواهد همه چیز آن را تا آنجا که می­تواند ببیند. نمی­خواهد فقط پیش پایش را ببیند که نیفتد؛ می­خواهد تا ته شب را ببیند که چیزی از اسرارش را بفهمد. می­خواهد هر صدایی را بشنود چون در هر صدایی چیزی از راز شب نهفته­است. می­گوید:

نه صدایی جز صدای رازهای شب،

متناقض­نمایی که در این گفته­اش است قابل توجیه است. در توجیه و توضیح آن می­توان گفت که صدایی از آن گونه که در روز و در شلوغی زندگی شنیده می­شود در شب شنیده نمی­شود. در عوض، آن صداهایی که در روز پشت صداهای عادّی گم شده­است در سکوت شب شنیده می­شود. راز شب در صداهای ناشنیده­ی روز است.(اگر کسی گوش­هایش برای شنیدن این صداها نیز باشد در روز هم آنها را می­شنود. شب برای این شب نیست که تاریک است. هر کس که در تاریکی و نابینایی و ناشنوایی بسر می­برد در شب است. کسی که بیدار است و می­بیند و می­شنود شبش هم مانند روز است. می­تواند تا تهِ آفاق شب را ببیند.)

شاعر بیدار صدای آب و نسیم و جیرجیرک­ها را می­شنود. صدای «پاسداران حریم خفتگان باغ» را می­شنود. شاید بتوان هر کسی را که بیدار است و صدایی از او درمی­آید یک جوری «پاسدار حریم خفتگان باغ» به حساب آورد، ولی در اینجا «آب» و «نسیم» و «جیرجیرک­ها» پاسداران حریم باغ هستند. نه برای اینکه دزد به باغ نزند، بلکه برای اینکه باغ باغ بماند و در تاریکی و سکوت وجودش انکار نشود. مشکل اخوان همان «بودن یا نبودن» است. شعرش را با پرسشی در همین مورد با تعلیق و پرسش تمام می­کند. (البته اگر کسی بگوید منظور شاعر شاید صدای پارس کردن سگ­های باغ باشد من حرفی برای گفتن ندارم.)  به هر حال، در فضا و وضعیتی که شاعر توصیف می­کند مشخص است آنهایی که در باغ خفته­اند نمی­توانند از حریم خود و باغ محافظت کنند، این کار به عهده­ی بیدارهای پر سر و صداست. هر صدایی از هر موجودی گونه­ای نماز در دلِ اسرارآمیز شب است. گویا شاعر نیز برای هم­صدایی است که از جا بر­می­خیزد:

 

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می­آمد

آب!

یا نه، چه می­رفت، هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو.

با گروهی شرم و بی­خویشی وضو کردم.

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، امّا لحظه­ی پاک و عزیزی بود.

 

درست است که برای وضو گرفتن آب لازم است، ولی شاعر نمی­خواهد با آب خود را برای نماز پاک کند، می­خواهد آب را برای نماز پاک کند! یعنی چه؟ یعنی زمان را و عمرش را از این به بعد پاک کند. شرمش برای گذشته است و «بی­خویشی»اش برای از این به بعد.(بی­نمازهای زیادی هستند که با وجود اعتقاد به خدا و نماز از خجالت دیگران نماز نمی­خوانند؛ امّا، شرم شاعر برای چیزی مخالف این است. او شرمگین است که چرا پیش از این این کار را انجام نداده­است.) حالا، این زمان و لحظه و عمر و زندگی­اش است که پاک و عزیز شده­ و تصمیم گرفته که نماز بخواند. حسرت عمر رفته آن گونه که حافظ نیز تأکید می­کند در گذراندن عمر به نادانی است. برای رسیدن به دانایی حقیقی و خودشناسی باید آدم مست باشد. این مستی باعث می­شود آدم عقلِ عاقبت­اندیش را کنار بگذارد و «سرنشناس» بشود؛ و به مصلحت و سلامت و سود نیندیشد و «پانشناس» باشد؛ جوری که نداند چه می­کند و به کجا می­رود. شاعر در این لحظه­ی پاک چنین حالی دارد. مستِ شراب جلو پایش را به زحمت می­بیند، در حالی که این شاعر مست تا ته آفاق شب و تا دوردورها را می­بیند، البته نه در عالم هپروت و بی­اندیشه، بلکه بااندیشه­ای که ریشه در فطرت هر انسانی دارد:

 

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک؛

و نگاهم رفته تا بس دور،

شبنم­آجین سبزفرشِ باغ هم گسترده سجّاده.

قبله، گو هر سو که خواهی باش.

برگ و یا به گفته­ی شاعر «برگک» آیه و نشانه­ی به ظاهر کوچکی برای رسیدن به اندیشه­ای بزرگ و اندیشیدن درباره­ی «آن بزرگ» است. شاعر به برگی که در دست دارد نگاه می­کند ولی با آن نگاه، وسعت بی­کرانه­ای پیش چشم­هایش می­آید. وسعت سجاده­اش متناسب با وسعت نگاهش است، و سمت و سوی قبله نیز به همین گستردگی است. قبله، دورتادورش است؛ همه جا. آدم برای دیدن و یافتن این ناشناخته­ی نشناختنی که وجودش حس می­شود دور خودش می­گردد. این نگاه مذهبی به شیوه­ی ابتدایی­اش است. انگار انسان اوّلیّه در همان ابتدای خلقت با اندیشه­ای ساده وجود هستی­بخشی را در پیرامون خود حس می­کند. منتها این اندیشه­ی ساده در شاعر ما با نگاهی فیلسوفانه ترکیب شده است که به نمازی با مفهوم خاص رسیده­است. ایمان شاعر به وجود هستی­بخش مرا به یاد اعتقاد ارسطو به چهار عامل یا علت اصلی هستی و ارتباط بین آنها می­اندازد. او معتقد بود هستی نیازمند «علّت اوّلیّه یا فاعلی»، «علّت مادّی»»، «علّت صوری» و «علّت غایی» است. ارسطو معتقد بود که چون علّت فاعلی یا آفریننده­ی هستی از آن ابتدا می­داند که باید غایت هستی چه باشد پس به نوعی باید این دو را یکی دانست، و یا به این نتیجه رسید که «هستی­بخش» پس از آفریدن هستی چون غایت آن را نیز با آن آفریده و در آن تعبیه کرده است دیگر باید بیکار باشد. همین ایده خیلی­ها را به جان او انداخت. حالا، من می­خواهم چیزی را بگویم که خیلی­ها را به جان اخوان، و یا دوستداران اخوان را به جان من خواهد انداخت. اخوان می­گوید:

با تو دارد گفت و گو شوریده­ی مستی:

_مستم و دانم که هستم؛

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

این نماز گرچه به ظاهراعتراف به وجود «هستی­بخش» است، اعتراف به وجود «هستی­بخش آگاه و دانا» نیست. حتی می­توان حس کرد اخوان مشکوک است نکند این «هستی­بخش» از جنس همین مادّه­ی بی­جان و از خودبی­خبر باشد.  آن هستی­بخشی که از وجود خود آگاه نیست چه چیزی جز مادّه و، یا در بهترین حالت، آن علّت فاعلی ارسطو می­تواند باشد که حالا بیکار است و آگاهی و ناآگاهی­اش هیچ فرقی ندارد؟

اخوان در حقیقت دارد می­گوید: «چون مستم، پس می­دانم، و چون می­دانم، پس هستم.» حالا، معمای این «هستی بخش» که اخوان او را با «ای همه هستی زتو» مورد خطاب قرار می­دهد و بعد هستی­اش را با پرسش متناقض­نمایی  مورد تردید قرار می­دهد اینطور قابل حلّ است که، «هستی بخش» اگر مست نیست و به دانایی نرسیده است و از وجود خودش خبردار نیست چیزی مانند مادّه است که از وجود خودش خبردار نیست، و بنابراین وجود ندارد؛ چون برای خودش بود و نبودش فرقی نمی­کند. هر چه و هر که مست نیست و شوریده نمی­شود و تغییر در او به اختیار خود نیست و یا نسبت به دگرگونیِ خود و دیگران بی­اختیار و ناآگاه است، پس نیست؛ اگر هم هست دیگر آن خدایی که شاعر توقع دارد که «مست باشد و بداند که هست» نیست.

بررسی شعر «سبز» مهدی اخوان ثالث- م. اُمید

بررسی شعر «سبز» مهدی اخوان ثالث- م. اُمید

 

بد نیست که در ابتدای این بررسی این را اضافه کنم که بعدها پس از گذاشتنِ این مطلب، تحلیلِ دکتر شمیسا را در کتاب راهنمای ادبیات معاصر خواندم و دیدم که ایشان در صفحه 527 در پاورقی نوشته اند که در سال های نخست بازگشایی دانشگاه ناچار شده اند در کلاس به دلیل وجود «چند قیافه ی عجیب و غریب» این شعر را در «باب معشوق» معنی کند و به قول خودشان «و شعر هم راه داد». منظور ایشان از «معشوق» همان معشوقِ عرفانی است وگرنه قیافه های عادی نیز در آن زمان با شنیدنِ حرفی درباره ی عشق یکّه می خوردند. نمی خواهم بگویم کار یا توجیه ایشان درست بود و به خاطر یکی دو نفر بی نماز باید در مسجد را بست، ولی اصرار دارم که بگویم وقتی که متن را با داشته های خودش معنی می کنیم، همانی اصل است که شعر راه می دهد. من تعجب می کنم که چرا بعضی ها اصرار دارند که فقط این شعر را به حشیش ربط بدهند. هیچ فکر نمی کنند که با این معنیِ محدود، اخوان ثالث بیشتر شبیه معتادی می شود که پیشِ حاج آقایی دارد از عوالمِ مصرفِ مواد خود طوری حرف می زند که او را به اشتباه بیندازد تا دور و بری هایش بخندند. درست مثلِ همان کاری که آن معتاد در فیلم اخراجی های ده نمکی می کند. چنین لحنی به شعر دادن و خود را محدود به آن کردن، ماجرا را مضحک می کند و مانند نمایشی می کند که پُر از اشاراتی است که گوینده درباره ی چیزی می گوید و مخاطب او به معنایی دیگر می گیرد و تماشاچی بی اختیار می خندد.  

پیش از این که این بررسی را بخوانید باید عرض کنم که دوستانی پس از خواندن این متن یادآور شده اند که این شعر اخوان درباره ی «حشیش» است. خوب است خوانندگان محترم این شعر بگویند که از خودِ شعر آنها چه طور به این نتیجه می رسند که این شعر درباره ی «حشیش» است؟ چه حرف و تصویری در این شعر نشان می دهد که  مصرفِ حشیش راوی یا شاعر را دچار این حالات کرده است؟ حتی با آگاهی از اینکه اخوان ثالث شعر «نماز»، و شاید بعد از آن شعر «سبز»، را بر اساس تجربه ی شخصی یکی از دوستانش به نام مسعود شادبهر  گفته است، شعر اخوان مستقل از این ماجراهای بیرونی و حاشیه ای معنی و تأثیر خودش را دارد. هنگامی که اخوان از «بی خویشی» می گوید نشان می دهد که از حالات و احساساتی پرده برمی دارد که مهار آن ها به دستِ خودش نیست. شعر اخوان بستر مناسبی را برای بررسی افکار کارل گوستاو یونگ و مطالعه ی برخی از کهن الگوها فراهم می کند. خواننده ای که با «سبز» به «حشیش» می رسد  خواننده ی «خودارضا» و «زودارضا»یی است. اخوان برای بیان احساس و اندیشه اش از تصاویری کمک گرفته است که نه تنها در طول زندگی اش با وجودش سرشته شده بود، بلکه باید گفت که بسیاری از این تصاویر در نهاد بشر بوده است و لازم نبود اخوان با این شعر و زبان آن ها را نشان بدهد. پیش از او دیگران به زبان خود چنین کاری را کرده اند و بعدها نیز این حالات و احساسات به زبان ها و شیوه ها دیگر بیان خواهد شد. «حشیش»، «شراب»، «زن»، «دریا» و «ماه» و مانند این ها مهم نیست، مهم آن ناشناخته ای ست که این ها بهانه ای برای شناخت و معرفی اش شده اند. اخوان در شعر «سبز» این  ها را نگفته است تا به حشیشی که دم دست دارد برسد،  می خواهد به آن چیزی برسد که دم دست ندارد و  به آسانی دست یافتنی نیست. شاعر با معتاد فرق می کند، حتی شاعری که معتاد است، شاعری اش با اعتیادش فرق دارد، اگر فرق نمی کرد که هر معتادی شاعری می بود با شاهکاری مثل «سبز» با اسامی متفاوتی مانندِ «قهوه ای»، «سیاه»، «سفید»!

سبز

با تو ديشب تا كجا رفتم
تا خدا، وانسوي صحراي خدا رفتم.
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند،
من نمي گويم كه باران طلا آمد؛
با تو ليك اي عطر سبز سايه پرورده،
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا، رفتم.
پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش،
_همچنان كز خويش و بي خويشي_
در ركاب تو كه مي رفتي،
هم عنان با نور،
در مجلل هودج سرّ و سرود و هوش و حيراني،
سوي اقصا مرزهاي دور؛
-تو قصيل اسب بي آرام من، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامي­تر تعلق،‌ زمردين زنجير زهر مهربان من-
پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم.

غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود.
شكرها بود و شكايتها،
رازها بود و تأمل بود.
با همه سنگيني بودن،
و سبكبالي بخشودن،
تا ترازويي كه يك سان بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.
چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم.

 
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه ات آباد، اي ويراني سبز عزيز من،

اي زبرجد گون نگينِ خاتمت بازيچه ي هر باد،
تا كجا بردي مرا ديشب؟
با تو ديشب تا كجا رفتم؟!

 

گاهی آدم ­«بااختیار» مذهبی می ­شود، و گاهی «بی ­اختیار».  مذهب، مسیر رفتن است و با رفتن سر و کار دارد؛ پس آدم گاهی به اختیار می ­رود و گاهی بی ­اختیار. جمله ­ی پرسشیِ «با تو دیشب تا کجا رفتم» به ظاهر نشان می­ دهد که گوینده در این رفتن اختیارش با خودش بوده ­است، ولی به آخر شعر که می ­رسیم متوجه می ­شویم که پرسش او به این سبب است که می ­داند همان قدر اختیارش با خودش بوده که اختیار آدم مست به دست و عقل خودش است. گوینده در آخر شعر پرسش­ اش را دو جور مطرح می­ کند که نشان می­ دهد اگر در ابتدای حرکت اختیاری از خودش داشت در ادامه­ ی راه و در انتخاب مقصد اختیارش به دست و اندیشه­ ی مخاطب­ اش بوده­ است.

تا كجا بردي مرا ديشب؟
با تو ديشب تا كجا رفتم؟!

این کجا یک «ناکجا»ی دیگر باید باشد. اگر روی زمین بود این همه شوق و ذوق و گفتن نداشت.

هنگامی که اخوان می­ گوید:

با تو ديشب تا كجا رفتم

این «با تو» و حتی در ادامه که می­ گوید «پا به پای تو» به معنی «همراه تو» آن طور که معمولاً فهمیده می­شود نیست. این «پا» پای جسم نیست، پای خیال است. «با تو» یعنی «با خیال تو و برای رسیدن به تو». انگار می­ خواهد بگوید چون تو مقصد من بودی مقصد تو مقصد من شد، مذهب تو مذهب من شد.

تا خدا، وانسوي صحراي خدا رفتم.
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند،
من نمي گويم كه باران طلا آمد؛

تصویر شفاف­ تر  آنچه که اخوان می­ گوید شبیه تصویر معراج است، ولی خودِ او درجا اعتراف می­ کند که این سفر از جنس معراج پیامبر نبود. نه فرشته­ ای مانند جبرئیل همراهش بود، و نه زیر بارش باران طلا(نور) سفر می­ کرد. حتی اخوان حرفی می­ زند که نشان می­ دهد این سفر به ظاهر روحی و روحانی ربطی به خدا ندارد. درست است که در ابتدا می­ گوید «تا خدا رفتم» ولی بعد با گفتن «وانسوی صحرای خدا رفتم» نشان می­ دهد که منظورش از خدا آن خدایی که عوام وصف می­ کنند نیست. به تدریج معلوم می­ شود او حالتی را که دچارش شده ابتدا می­ خواهد به مفهومی مانند خدا نسبت دهد، بعد می­ بیند این حالت خیلی وصف­نشدنی­ تر از آن حالاتی است که برخی در ارتباط­ با خدا از آن حرف می­ زنند. اشتباه نکنید! منظورم این نیست که خدا قابل وصف تر است. منظورم این است که مردم جوری از خدا صحبت می­ کنند که ناخواسته او را به صفاتی با مصادیق شناخته شده­ ای وصف و وصل می­ کنند. اخوان می­ خواهد بگوید که از این حدّی که مردم خدا را در چهارچوب آن می­ شناسند فراتر رفته و به مفهومی تجریدی­ تر از آن رسیده است. این حالت یا سفر روحی آن قدر تجریدی است که جزئیات­ اش به چشم نمی­ آید. خودش که می­ گوید:

پا به پای تو

تا تجرد تا رها رفتم.

اخوان طوری صحبت می­ کند انگار این «تو»، این منبع الهامش، موجودی زمینی است که هستی و اوصافش فراتر از زمینی­ های دیگر است. او را تا خدا بالا می­ برد و از آن هم بالاتر. از او الگویی می­ سازد که بسیار خداگونه است.  

این «تو» جلوه­ ای از آن «او» و آن «مجرد»ی است که خود و جایگاهش قابل وصف نیست، گرچه اخوان سعی می­کند با زبان شعر نشان بدهد که قابل حس است. می­ گوید:

با تو ليك اي عطر سبز سايه پرورده،
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشمم آشنا، رفتم.

جالب است که این ««تو» با اوصاف مکان­­هایی که در آن است و یا از آنها عبور می­ کند شناخته و خواستنی می­ شود. آن «تو»یی که آدم را به بیابان تاریک و برهوت ببرد و برساند خواستنی نیست. «عطر سبز سایه پرورده» کنایه از چیزی است که در باغ پرورش یافته و ساکن است. می­توان گفت خودش برای خودش یک باغ کامل است؛ دست کم از دید شاعر.

شاعر او را «پری» خطاب می­ کند، نه برای اینکه واقعاً پری است، بلکه برای اینکه خیلی با انسان­هایی که تاکنون دیده­ است فرق دارد. «پری» نه فرشته است و نه انسان، ولی چون «جنّ» است به انسان نزدیک­تر است؛ و چون از خوب­هایش است به انسان­های خوب نزدیک­تر است. این «پری» انگار دارد به سرعت باد از دیگران فاصله می­ گیرد و دور می­ شود، به جاهایی می­رسد که سبزتر است. کم کم پشت پرده­ هایی از گل و سبزه پنهان می­ شود تا اینکه سرآخر به جایی می­ رسد که «سایه ­های سبز» است. «سایه­ های سبز» کنایه از جنگلی است که انبوه درختان نمی­ گذارد نور به زمین برسد. این همان تعریفی است که در توصیف «جنّت» در کتب مذهبی آمده­ است. «جنّ» و «جنّت» از یک ریشه­ اند. «جنّ» پنهان است و دیده نمی ­شود، و «جنت» همه چیز را زیر برگهای سبز درختان خود پنهان می­ کند.

این «سایه­ های سبز» نه تنها بهاری برای درختان است، بلکه بهاری برای تولد مجدد شاعر است. برایش زندگی دوباره را می­ ماند.  به همین دلیل با وجود «غریبی هاش» به چشمش آشناست. شاعر یکباره نماینده­ ی «انسان» می­ شود. این آشنایی همان حسّ فطری بازگشت به بهشتِ از دست رفته است. همین امر باعث می­ شود که حس کند هم خودش هست و هم خودش نیست. هم هوشیار است و هم نیست. تنها با آگاهی­ اش نیست که زندگی می­ کند؛ چیزی نیز از ضمیر ناخودآگاهش او را پیش می­ برد. می­ گوید:

پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش،
_همچنان كز خويش و بي خويشي_
در ركاب تو كه مي رفتي،
هم عنان با نور،
در مجلل هودج سرّ و سرود و هوش و حيراني،
سوي اقصا مرزهاي دور؛

«تو» آن «بی­ خویشی» همین «خویش» است. اگر اختیارش دست «خویش» بود این سفر برایش عادّی بود. چون این «بی­ خویشی»اش است که او را راه می­ برد اینقدر هیجانزده است. او اختیارش به دست این «تو» است و خودِ «تو» اختیارش به دست نور. هر چه در رکاب او و «هم عنان با نور» پیش می­ رود از تاریکی­ های ذهن خود فاصله می­ گیرد. همه چیز در نور از جنس نور می­ شود، «تو»، «مرکب»، «رکاب»، «سوار»، و «هودجِ مجلل»، همگی ماهیتی چون نور دارند. این نور است که سرّ و سرود و هوش و حیرانی را در خود جمع می­کند.  «سرّ» و «سرود» با وجود شباهت در هم­آوایی ضدّ همند. از سرّ صدایی درنمی­ آید که حرفش معلوم شود، در حالی که سرود حرفش را داد می­ زند. «هوش» و «حیرانی» هم همین شباهت و تفاوت را دارند. «هوش» آدم را به جای مشخصی که می­ شناسد می­ برد. «حیرانی» حالتی است که در آن آدم نمی­ داند کجا می­ رود یا برود. دنباله­ ی نور را گرفتن و رفتن بی آنکه آدم بدان دبه کجا می­ رود این هوشیاری و حیرانی را با خود دارد. تنها مشخصه­­ ی این مکان و مقصد روشن و ناشناخته «سوی اقصا مرزهای دور» بودن­ اش است. در این حرکتی که همه­ اش از «خویش» نیست و عنانش دست «بی­ خویشی» است این تنها انسان نیست که گرفتار است؛ می­ گوید:

  -تو قصيل اسب بي آرام من، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامي­تر تعلق،‌ زمردين زنجير زهر مهربان من-

پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم.

پس، تنها اخوان نیست که در پی این «تو» است، ولی این «تو» برای دیگران و موجودات دیگر شکل و وصف دیگری دارد. برای اسب مانند مرغوب­ترین و سبزترین دانه­های جو است و برای طاووس ماده طاووس نری با زیباترین چتر و هوس­انگیزترین حالت. این «تعلق» برای شاعر گرامی است چون از جنس و رنگ موجودات این آسمان و زمین نیست؛ وگرنه اخوان بدش نمی­آید همت  آن کسی را داشته باشد که حافظ در حق­اش گفته­است:

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

این «گرامی­تر تعلق» مانند زنجیر زمردینی  است که بانویی سخت به آن دل بسته، و این دلبستگی مانند زنجیری او را اسیر کرده و  مانند زهر او را کشته­است و حالا دیگر خودش نیست و همه­ی وجودش جواهر است! خویشی و بی­خویشی اینطور در وجود آدم جمع می­شود تا جایی که زهر زمرد می­شود و چشاننده­ی زهر مهربان. پس، این «سبزِ» مانند زنجیری است که زمرد زینتی دارد، و در عین حال، زنجیر اسارتی است که به زهر می­ماند. به همین دلیل، اصل آن یگانه را باید خیلی «مجرد» دانست؛ آنچنان مجرد که هر موجودی بسته به استعداد و درک و ظنّ خود یک جور آن را حسّ و توصیف می­کند و از ظنّ خود یارش می­شود و به خیّال خود یاریش می­کند.

مسیر رسیدن به «تو» وصف­پذیرتر از خودِ «تو» است، به همین خاطر گاهی مسیر درست مساوی می­شود با خود مقصد. بودن در «صراط مستقیم» به گونه­ای رسیدن به «الله» است. شاعر تعریف می­کند که در خیّال و خاطرش در چگونه مسیری داشت پیش می­رفت:

غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود.

«چشمکِ نور» دعوتِ نور است، نوازش به شکل نور است. چشمک و نوازش هر دو وسوسه­­انگیز است. با وجود مشکلاتِ راه، این نگاه مثبت شاعر سالک است که موجها را پل می­بیند.


شكرها بود و شكايتها،
رازها بود و تأمل بود.

برای اخوان جای شکر هم دارد چون سفرش مانند حافظ در «شب تاریک و بیم موج و گردابی» چنان هایل  نیست. چشمک­ها و نوازش­ها چنان او را هیپنوتیزم کرده­است که موج را پُل می­بیند و درویش­وار و مرتاض­وار از آن می­گذرد. شکرش به خاطر این چشمک­های هدایت کننده و نوازش­های تشویق­کننده است، شکایت­اش برای این است که تا رسیدن خیلی راه است و حفظ «اُمید» خیلی سخت. رازها هنگامی آشکار می­شوند که به هدف رسیده باشد، فعلاً  تأمل و تحمل باید کرد. شکر و تأمل با شکایت و رازها به طور ضربدری ارتباط دارد. سالکِ پُرتوقع شاکی است که چرا برای درک رازها قابل اطمینان نیست و شایسته دانسته نشده­است.


با همه سنگيني بودن،
و سبكبالي بخشودن،
تا ترازويي كه يك سان بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم.

آنچه که سنگین است زندگی است، و آنچه که راحت به دست می­آید رحمت خداست. دیگر اینکه، آنچه سنگین است گناه است، و آنچه به راحتی به دست می­آید بخشش است. اخوان برای نشان دادن ترازویی که همه را یکسان و بدون تبعیض می­سنجد «عین» ها را خوب با همدیگر هم­آوا و ردیف کرده­است: عدل، عزت، عزل، عزا. از این چهار تا، دو تای نخستین­اش از آن خداست. عدالت و عزت. خدا با عدالت، عزتِ خود را به آدم بخشید و از او خواست به عدالت برسد. آدم فریب شیطان را خورد و نتوانست به عدل و اعتدال رفتار کند، عزتش را از دست داد، و عزل و تبعید شد و با از دست دادن زندگی جاوید در بهشت همیشه سبز به عزا نشست. عزت و عزل و عزا در آفاق عدل خدا یکسان است، چون همه آدم­ها ابتدا و انتهای زندگی­شان مانند هم است. این که چگونه مسیر آغاز تا پایان را طی می کنند فرق دارد و مهم است.


چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم.

تا هنگامی که آدم اسیر چند و چون است به سوی سودی که آن را پاسخ پرسش زندگی­اش کرده­است می­رود. برای رفتن با «تو» به سوی «او» باید بی­چند و چون و بی­چرا رفت. همین بی­سودی آدم را به ظاهر خانه خراب می­کند. امّا شاعر به اُمید رسیدن به سبزی و آبادی این ویرانی را می­پذیرد و گویا تا این ویرانی رخ ندهد آن سبزی و آبادانی پیش­نمی­آید. آباد کردن خانه­ی «تو» و «او»، آباد کردن خانه­ی خود است، وگرنه خدا خانه نمی­خواهد.

 
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه­ات آباد، اي ويراني سبز عزيز من،

اي زبرجد گون نگينِ خاتمت بازيچه ي هر باد،
تا كجا بردي مرا ديشب؟
با تو ديشب تا كجا رفتم؟!

این «تو»، این «ویرانی سبز»، حالا به زبرجد یا زمرد که جواهر سبز رنگ و باارزشی است تشبیه شده­است. جواهر نیز خانه­خراب­کن است. رنگ و ارزش­اش آدم را می­کشاند، از همه چیزش برای به دست آوردن آن می­گذرد تا آن «جواهر» همه چیزش بشود. چنین چیزی می­تواند «ویرانی سبز عزیز» باشد.

بازیچه­ ی باد بودن کنایه از بی­ اختیار بودن است. «باد» محرکی است که وقتی با حادثه ترکیب شد می­ شود چیزی به نام سرنوشت که خودش جمع ضدّین جبر و اختیار است. این را این طور گفته­ ام برای اینکه به معنی و حاصل­جمع دو جمله­ ی آخر نزدیک شوم. درست است که «تو» شاعر را برده­ است، ولی شاعر خودش این­ را خواسته و پذیرفته­ است.   

 

تسلیت و وداع! بررسی قصیده ی «تسلی وسلام» از مهدی اخوان ثالث(م-امید)

 

تسلیت و وداع! بررسی قصیده ی «تسلی وسلام» از مهدی اخوان ثالث(م-امید)

محمدرضا نوشمند

 

دیدی دلا که یار نیامد                   گرد آمد و سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای     و آن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را                 و آن ضیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را               غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت             و آن کرده ها بکار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیبت           ای باغبان، بهار نیامد

بشکفت بس شکوفه و پژمرد         امّا گلی به بار نیامد

خوشید چشم  چشمه و دیگر        آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر            کز بندت ایچ عار نیامد

سودت حصار و پیک نجاتی             سوی تو و آن حصار نیامد

زی تشنه کشتگاه نجیبت              جز ابر زهر بار نیامد

یکّی از آن قوافل پر با                    ران گهر نثار نیامد

ای نادر نوادر ایّام                          کت فرّ و بخت یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری         در صفّ کارزار نیامد

افسوس کان سفاین حرّی             زی ساحل قرار نیامد

و آن رنج بی حساب تو، درداک        چون هیچ در شمار نیامد

وز سفله یاوران تو در جنگ              کاری بجز فرار نیامد

من دانم و دلت که غمان چند          آمد ور آشکار نیامد

چندانکه غم به جان تو بارید            باران به کوهسار نیامد

تهران- فروردین 1335

 

مشهور است که اخوان این قصیده را در وصفِ حال و روز دکتر محمد مصدق نوشت، اما  چون روزگار مجال چنین گستاخی و مداحی را به شاعری که باید در مقابله ی شاه و وزیر، طرف شاه را می گرفت به او نمی داد، بالای قصیده اش نوشت: «برای پیر محمد احمدآبادی»

«احمدآباد» تبعیدگاهِ «پیرمحمد مصدق» بود.

این ها به کنار!

می خواهم بدون توجه به این حاشیه نویسی، وارد متن این قصیده شوم تا آن حرف مهم تر را از این را از آن بیرون بکشم. حرفی که باعث شد اخوان در دستور زبان و ادبیات قصیده نویسی دست ببرد تا این قصیده فقط کار دستش نباشد، دلش هم با آن باشد.

در بیت دوازدهم این قصیده، اخوان مصرع نخست را جایی تمام می کند که هنوز کلمه اش کامل نشده، و مصرع دوم را با ادامه ی ناقص آن کلمه شروع می کند تا تمام بیت این طور تبدیل به یک جمله شود:

«یکّی از آن قوافل پر باران ِ گهر نثار نیامد.»

اخوان شاعرتر از آن بود که نتواند واژه ای پیدا کند که با وزن و موضوع شعرش جور باشد. او می خواست حرفش جورتر از شعرش باشد. پس، این قصیده کندوکاوی ورای روخوانی سطحی اش را می خواهد:

عنوان شعر، عبارتِ «تسلی و سلام»، به ما می فهماند که حادثه ی غمناکی رخ داده است، و شاعر این قصیده را، به اصطلاح، برای سرسلامتی گفتن به کسی سروده که بیش ترین ضربه را از این مصیبت خورده است. این شخص «پیر محمد احمدآبادی» است. چون عبارتِ «برای پیرمحمد احمدآبادی» پس از عنوان قصیده می آید باید آن را بخشی از تمام متن به حساب بیاوریم تا متن شعر معنی دارتر شود. بنابراین، ناچاریم به نکاتی که مستقیم یا غیرمستقیم از آن قابل فهم است نیز بپردازیم. واژه ی «پیر» گرچه اوّل از همه اشاره ای است به سنّ فردِ مورد نظر، در متنی مانند این که به مدح آن فرد می پردازد بیش تر او را «مراد» و «مرشد» معرفی می کند. چون «محمد» و «احمد»، هر دو، اسامی مقدس و محترم رسول اکرم(ص) است ناخودآگاه ذهن هر خواننده ی مسلمانی به سمت وجهه ی مذهبی این «پیر» کشانده می شود، حتا اگر خودِ شاعر چنین برداشتی را مد نظر نداشته باشد. در دو کلمه ی «محمد» و «احمد» صنعت ادبی «جناس اشتقاق» وجود دارد. «محمد» یعنی «ستوده» و «احمد» یعنی «ستوده تر». هر دو نام، عمدی و غیر عمد، منعکس کننده ی مدح و ستایشی است که شاعر در حق این «پیر» دارد انجام می دهد. این ستایش هنگامی پُرمایه تر می شود که حس کنیم «احمدآباد» از وجود این «محمد» آباد است، و بقیه ی نقاط این وطن هم می توانست «احمدآباد» باشد اگر او را می داشت. می دانم به این فکر می کنید که، یک عبارتِ یک بندِ انگشتی مگر می تواند این همه معنی داشته باشد. می گویم : «ای کاش می توانست! آن وقت مجبور نبودم همه ی ابیات این شعر را برای اینکه بگویم حرفِ دل شاعر چیست معنی کنم.» ولی، ناچارم، بیت به بیت این قصیده را معنی کنم تا به معنی همان عبارت برسم:

 

دیدی دلا که یار نیامد         گرد آمد و سوار نیامد

در این بیت آغازین،اخوان با طعنه و سرزنش به دلش می گوید که الکی خوش بود و خیال می کرد از پس این گرد و خاکی که بپاشده یاری سوار بر اسب ظاهر می شود. گرد و خاکِ خالی بود!  آیا انتظار اخوان، انتظار بی جایی بود؟ به نظر من این بیت ناگفته می گوید که این ایراد از او و دلش و سوارش نبود، بلکه از گردی بود که بپاشده بود. شنیده اید که گاهی در باره ی افرادی می گویند که الکی گرد و خاک بپا کرده اند و حرف شان ادعای خالی است؟ عامل این گرد و خاکی که نوید آمدن و موفقیت آن سوار را می داد چنین افرادی اند. اخوان در ادامه ی شعر آنها را «یاوران سفله»ی فراری از جنگ می نامد. پس،  منظورش از «گرد» می تواند آنهایی باشد که با هارت و پورت و رجزخوانی و شعار جوری وانمود می کردند که یارند و حرف شان نیز نوید و ضمانت رسیدن یار؛ ولی پیداست که بی خود این قدر گرد و خاک بپا کرده بودند. اخوان، شعارها و کارهای بی ثمر این کارزار را به گردی تشبیه می کند که سواری از پس آن ظاهر نمی شود.

 

 چون صحبت از جنگ شد بگذارید بگویم این «گرد» می تواند کنایه از چه چیز دیگری باشد. این «گَرد» می تواند کنایه از شلوغی کارزار باشد. اخوان انتظار داشت گرد و غبار کارزار که فرونشست، سوارش فاتح از جنگ برگردد. امّا، «سوار» انگار در آن شلوغی گم شده بود. سربه نیست شده بود. و حالا، اثری از او نیست. شاید بگویید که واژه های «کارزار» و «جنگ» را از کجا برای بررسی این بیت آورده ام. می گویم از ابیاتِ آخر شعر. با این حساب، صحبت از سوار صحبت از مسافری نیست که باید از جاده بیاید، حرف از مبارزی است که امید است پیروز از کارزار برگردد، ولی برگشتی در کار نیست. حرف از مبارزه که پیش می آید، صحبت از سوار دیگر صحبت از یک فرد نیست. اخوان در ادامه ی شعر ثابت می کند که به چیزی فراتر از فرد فکر می کند. این فرد، این «یار»، نمادِ آن چیزی است که باید بیاید و بشود و باشد، ولی نمی آید و نمی شود و نیست. آن فرد «پیرمحمد» است.

حرفی را که می خواهم بزنم شاید خیلی ها قبول نداشته باشند، ولی برای من از نظر منطق و ریاضی وار درست است. می خواهم بگویم چون اخوان آنچه را که می گوید تا حدودی حرف های ناگفته ی دلِ «پیرمحمد» است، پس، از این نظر، «دلا» خطاب به «پیرمحمد» نیز هست. او نیز مانند اخوان و حتا خیلی پیش تر و بیش تر از اومنتظر بود از پس آن گرد و غبار پیروزی نمایان شود. در حقیقت، این «یار» یک فرد نیست، بلکه شرایط و حال و هوایی است که باید بیاید تا آنچه که «پیرمحمد» و اخوان می خواهند و منتظرش بوده اند بشود. اخوان در ادامه ی شعر نماد «بهار» را برای معرفی این شرایط و فضای مطلوب انتخاب می کند.

بگداخت شمع و سوخت سراپای     و آن صبح زرنگار نیامد

اخوان پس از این که در بیت نخست روی سخن اش با خودش و «پیرمحمد» است، در بیت دوم نگاهش را از بیرون به خودش و او برمی گرداند. البته اخوان فقط او را می بیند، ولی ما باید جوری نگاه کنیم که هر دو را این چنین ببینیم: «شمع سوخته!»

اخوان «پیرمحمد» را به شمعی تشبیه می کند که در شب تاریک به این اُمید سوخت که سرانجام شب به صبح متصل شود، و نشد. شمع سراپا سوخت و بدون آن، تاریکی بیش تر از پیش شد. این بار او آن «یار»- آن شرایط و هوای مطلوب- را به صبح زرنگار تشبیه کرده است که روشنایی اش ارزش زر را دارد.

آراستیم خانه و خوان را              و آن ضیف نامدار نیامد

در این بیت، اخوان، فراتر از فرد، از زبان جمع سخن می گوید. منظورش خودش و «پیرمحمد» و اهالی خانه است. «پیرمحمد» هم از اهالی خانه است و هم همراه میهمان. وجود میهمان و او با هم در خانه معنی پیدا می کند. در هر صورت، جمعی همه ی مقدمات را فراهم کرده بودند تا آن میهمان را با جان و دل بپذیرند. این خواسته، خواسته ی یکی دو نفر نبود. امّا، آن میهمان نامدار نیامد. نامدار بودن میهمان از این جهت قابل ذکر و تأکید است تا همه بدانند، خیلی ها آرزویشان است که در به روی چنین میهمانی بگشایند. امّا، اینجا چه شد؟

دل را و شوق را و توان را          غم خورد و غمگسار نیامد

در این بیت ضمیر مبهم است، ولی مرجع و معنی اش روشن است. اخوان دوباره به وصف «پیرمحمد» می پردازد. می گوید که از ته دل، با شوق زیاد و با همه ی توانش غم خورد و تلاش کرد تا او بیاید و با آمدنش غمی نماند، ولی نیامد. هنوز اخوان نگفته است که علت اصلی نیامدن این «یار» چه بود. حتا بر این باور است که همه ی مقدمات برای استقبال از او فراهم شده بود:

آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت         و آن کرده ها بکار نیامد

اگر واقعاً کاخ ها از «پایه» فروریخته بود، کسی مجذوب یا اجیر و یا اسیر هیچ کاخ نشینی باقی نمی ماند، و راه خانه ای که برای پذیرایی از این میهمان نامدار آراسته شده بود باید بازِ باز می بود. ولی، همه ی آن کارها بکار نیامد. گویا کاخ های امیال فردی خیلی از آن «یاوران سفله» باید پیش از آن کاخ ها ویران می شد که نشد. باید اتفاقی ورای آنچه که در ظاهر بود رخ می داد.

سوزد دلم به رنج و شکیبت          ای باغبان، بهار نیامد

در این بیت، اخوان- «پیرمحمد» را با لقب باغبان مورد خطاب قرار می دهد. او، حالا، با تشبیهی نهفته در کلامش بعضی از آن کارهای بکار نیامده را مشخص می کند. باغبان، نهال ها را می کارد و زمین و زمینه راآماده می کند. ساقه ها جوانه می زند و شکوفه می دهد. باید بهار بیاید تا شکوفه ها باز شود و گل شود؛ ولی بهار نمی آید و شکوفه ها پژمرده می شود. اخوان خوب «پیرمحمد» را با آن «یار»، «سوار»، «صبح زرنگار»، «ضیف نامدار» و «بهار» یکی کرده است.

بشکفت بس شکوفه و پژمرد         امّا گلی به بار نیامد

شکوفه های پژمرده همان کرده های به کار نیامده است. بی بهار گل نمی شود؛ با یک گل مانند «پیرمحمد» هم که «بهار» نمی شود.

خوشید چشم  چشمه و دیگر          آبی به جویبار نیامد

شاید استفاده از «خوشید» به جای «خُشکید» به دلیل خشونت وشدّتی باشد که در صدای /او/ هست و در صدای /اُ/ نیست.  شاید مسئله ی اصلی ظاهر کلمه باشد که نشان می دهد آدم به چیزی «خوش» است که سرانجامی «ناخوش» دارد. جالب است که کاخ ها از پایه فرو می ریزد ولی آنچه باید به سود کوخ نشینان بشود نمی شود. از سوی دیگر، با همه ی امیدی که «اُمید» دارد، چشمه ای که باید باغ را سیراب کند از سرچشمه خشک می شود. این دو متناقض نمای تو در تو گره عجیبی در کار آمدن یار و بهار انداخته است. انگار آنهایی که کاخ ها را ویران کردند تا زمین شان را باغ کنند گرفتار بی آبی اند. تا آب نباشد، بهار فقط یک اسم توخالی است. همان طور که «میهمان نامدار» تا وقتی وارد خانه نشود نامش زینت خانه نمی شود، با بهار بهار گفتن هم باغ سبز نمی شود.

ای شیر پیر بسته به زنجیر           کز بندت ایچ عار نیامد

اخوان، این بار با زبان مدح و ستایش، «پیرمحمد» را شیر پیری معرفی می کند که در بند است. با این استعاره، او تا حدودی علت نیامدن یار و صبح زرنگار و بی ثمری تلاش باغبان را مشخص می کند. یار و همراهِ آن «سوار»- آن «صبح زرنگار»، آن «بهار»-، این شیر پیر، در بند است.

سودت حصار و پیک نجاتی         سوی تو و آن حصار نیامد

«حصار» چه نام زندان خاصی باشد؛ و چه نباشد، فرقی نمی کند، ادامه ی بیت نشان می دهد که تنها دیوارها و زندانبان های آن نیستند که او را به بند کشیده اند. آنهایی هم که از جانب شان پیک نجاتی به سوی زندانی روانه نشده است بخشی از گرفتاری اویند.

زی تشنه کشتگاه نجیبت              جز ابر زهر بار نیامد

اخوان دوباره به تصویر «پیرمحمد» به عنوان یک باغبان برمی گردد. دوباره یادآوری می کند که باغی که برایش زحمت کشیده بی آب افتاده است. با استفاده از واژه ی «نجیب» برای این باغ و کشتگاه به آن شخصیت می دهد. در واقع، این نجابتِ باغبان است که به باغش تعمیم داده شده است. به عبارت دیگر، این طرز نگاه و رفتار اوست که به این باغ نجابت داده است.(در شعر واژه یا عبارتی نیامده است تا به طور مستقیم نشان بدهد منظور از خانه و باغ و کشتگاه، وطن به آن مفهومی است که شاعر و یا «پیرمحمد» در نظر دارند. ولی می توان فهمید که در این نوع نگاه به باغ نوعی نجابت وجود دارد که در ادعای وطن دوستی وطن فروشان نیست.) آنها که باید این تلاش نجیب را پشتیبانی می کردند کارشان سمپاشی شد. به جای اینکه آب زلال را روانه ی این کشتگاه کنند، آب شوری را که به زودتر خشک شدن اش کمک کرد به سرتاپای آن باریدند. حتا اشکی که به ظاهر برای بی آبی و بی باغبانی باغ در آن ریخته می شود برایش باران زهر است.

یکّی از آن قوافل پر با               ران ِ گهر نثار نیامد

اخوان با این بیت علّت اصلی دوری یار و دربند بودن یاران او را می گوید. او از بی وفایی قافله هایی می گوید که وحدت و پیوندشان را با یار گسستند. این گسستگی را با شکاف نامناسبی که در جمله اش و بین دو مصرع وجود دارد نشان می دهد. واژه ی «یکی» تشدید ندارد، ولی او با تشدید گذاشتن روی آن با تأکید می خواهد بگوید: «حتا یکی!» حتا یک قافله از آنهایی که می توانستند به جای «باران ِزهر» «باران ِگُهربار» نثار این کشتگاه کنند از راه نرسید.

ای نادر نوادر ایّام                    کت فرّ و بخت یار نیامد

اخوان میزان افسوس اش از دوری این یار را با «نادر نوادر ایّام» خواندنش نشان می دهد. اگر قرار بود همچون او برای این باغ زیاد باشد می شد فقدانش را تا اندازه ای جبران کرد؛ ولی، نه با همه ی بزرگی اش بختِ این یار با او یار بود، و نه با همه ی اُمیدش، اُمید اخوان با اخوان. حالا دیگر «پیرمحمد» و «یار» با هم یکی شده اند. آمدن «یار» مستلزم آزادی و بودن ِ «پیرمحمد» است.

دیری گذشت و چون تو دلیری               در صفّ کارزار نیامد

«نادر نوادر» بودن ِ «پیرمحمد» در دلیری اش است. اخوان می گوید پس از اینکه او به کارزار رفت و جنگید و پس از نشستن غبار جنگ برنگشت، سوار دیگری جای او را نگرفت. دیگر صحبت از شکوفه و گل و باغ و باغبان و نثار باران نیست.  حرف از سربازی و نثار جان است.

افسوس کان سفاین حرّی             زی ساحل قرار نیامد

کشتی آزادی و آزادگان هرگز به ساحل امن نرسید. در یک کلام، این ساحل، پس از آنکه شیرپیرش اسیر شد رنگ آزادی به خودش ندید. انگار او ناخدای ناوگان آزادی بود.

و آن رنج بی حساب تو، درداک     چون هیچ در شمار نیامد

می گویند که وقتی شیرپیر می شود موش با دُمش بازی می کند، حالا حکایت این شیر پیر است. «درداک!» بهترین واژه برای بیان احساس آدم با دیدن این مبارز پیر در چنین حال و روزی است. پس از آنکه به بند افتاد، هر چه خوبی کرده بود و رنج کشیده بود انگار نه انگار. به چشم دشمنان که هیچ، حتا آن خوبی ها و رنج ها را یاورانش از یاد بردند و به حساب نیاوردند. کدام یاوران؟

وز سفله یاوران تو در جنگ         کاری بجز فرار نیامد

آن یاوران پستی که مرد جنگ نبودند، و حالا مرد بند نیستند.

من دانم و دلت که غمان چند         آمد ور آشکار نیامد

اخوان می گوید با اینکه این یار بی یاور دلش بسیار غمگین می شد و به روی خودش نمی آورد، او از چند و چون غمش بی خبر نبوده است:

چندانکه غم به جان تو بارید         باران به کوهسار نیامد

در استعاره ی اخوان اغراق وجود دارد، ولی لغو و غلو در آن نیست. بارش غم به جان او  بیش از بارش باران به کوهسار بوده است. چون دو سوی تشبیه با یکدیگر سنخیت ندارند باورش برایمان مشکل است؛ وگرنه، اگر واحد سنجش غم بر جان آدم در زمان و مقاومتش در برابر آن، همان میزان فرسایش کوه در مدّت زمان بارش باران بر آن بود، در این مورد خاص، مقایسه ی بی چند و چونی بود.  پس، صبر و توان «پیرمحمد» در برابر غم همچون و حتی بیش از استقامت کوه در هجوم باران بوده است. تسلی و سلام گفتن اخوان به همین خاطر است، و تسلیت و وداع نهفته در شعرش نیز به همین خاطر.