یک شعر و یک نکته(74)

یک شعر و یک نکته(74)

 

مولوی در مثنوی می گوید:

 

گفت پیغمبر که با این سه گروه

رحم آرید ار ز سنگید و زِ کوه

آنکه او بعد از رئیسی، خوار شد

وان توانگر هم که بی دینار شد

وان سوم آن عالمی کاندر جهان

مبتلی گردد میانِ ابلهان

 

 بیشترِ مردمْ درست و دقیقاً نسبت به همین سه نفری که رسول خدا(ص) فرموده است به آنها رحم کنید، خوش استقبال و بد بدرقه اند: اوّلی، رئیسِ ورق برگشته؛ دومی، توانگرِ ورشکسته؛ و سومی، عالِمِ سرشکسته.

یک نظرِ چند دقیقه ایِ مناظره ای به ما نشان می دهد که نه تنها مردم بلکه خودِ کسانی که خود را رئیسِ بالقوه می دانند، با زبانِ تلخ و تند به همان رئیسِی لیچار می گویند که همین چند سالِ پیش با زبانِ خوش و چرب زبانی به او ریاست اش را تبریک می گفته اند.

مردم همگام با مسئولین و مسئولین همراه با مردم همان توانگرانی را که زمانی کارآفرین و تولید کننده ی برتر می نامیدند، حالا به جرمِ رانت خواری و مالِ مردم خوری و فراریِ مالیاتی به کنجِ زندانِ انفرادی سوق می دهند با چنان شدّت و ضربتی که انگار او به طور انفرادیِ انفرادی به مال رسیده بود که حالا باید تک و تنها مجازات و توبیخ شود.

عالمِ سرشکسته حال و روزش بدتر از آن رئیسِ بازنشسته و این تاجرِ چکْ برگشته است، زیرا او نه در کلاس و نه در بیرون از کلاس، نه در هنگامِ کار و نه در هنگامِ خانه نشینی و بیکاری اش، همچنان کما فی السّابق نمی تواند ابلهان را حرف حالی کند. خیلی ها پس از مشاهده ی ناکامی های موجود، همه را به گردنِ او و اندیشه و برنامه اش می اندازند و مسئولین به زبانی و مردم به زبانی دیگر به او می گویند: علم و دانش و برنامه ات بخورد توی سرت!

علم چیزی نیست که تجربه ی عملی اش وابسته به نقشِ یک نفر باشد. خیلی ها بایستی درست و هماهنگ با هم کار کنند تا برنامه ای عِلمی به درستی عَملی شود. این را خیلی سخت می شود به ابلهان حالی کرد.

مولوی در حکایتی دیگر از مثنوی معنوی به ماجرای فرارِ عیسی(ع) از ابلهان می پردازد. پیامبر خدا هنگامِ فرار می گوید که اسم اعظم را بَر آدمِ کور خواندم، بینا شد، بَر آدم کَر خواندم، شنوا شد، ولی روی هیچ ابلهی اثر نکرد و دانا نشد. مولوی این ماجرا را این چنین شیرین نقل می کند:

 

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت

شیر گویی خونِ او می‌خواست ریخت

آن یکی در پی دوید و گفت خَیْر

در پی ات کس نیست چه گریزی چو طیر

با شتابْ او آنچنان می‌تاخت جفت

کز شتابِ خود جوابِ او نگفت

یک دو میدان در پیِ عیسی براند

پس به جِدِّ جِدّ عیسی را بخواند

کز پیِ مرضاتِ حق یک لحظه بیست

که مرا اندر گریزت مشکلی ست

از که این سو می‌گریزی ای کریم

نه پی ات شیر و نه خصم و خوف و بیم

گفت از احمق گریزانم برو

می‌رهانم خویش را بندم مشو

گفت آخر آن مسیحا نه توی

که شود کور و کر از تو مستوی

گفت آری. گفت آن شه نیستی

که فسون غیب را مأویستی

چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای

برجهد چون شیرِ صید آورده‌ای

گفت آری آن منم گفتا که تو

نه ز گِل مرغان کنی ای خوب‌رو

گفت آری گفت پس ای روح پاک

هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک

با چنین برهان که باشد در جهان

که نباشد مر ترا از بندگان

گفت عیسی که به ذات پاک حق

مُبْدعِ تن خالق جان در سَبَق

حرمت ذات و صفات پاک او

که بود گردون گریبان‌چاک او

کان فسون و اسم اعظم را که من

بر کر و بر کور خواندم شد حَسَن

بر کُهِ سنگین بخواندم شد شکاف

خرقه را بدرید بر خود تا به ناف

برتن مُرده بخواندم گشت حَی

بر سر لاشَی بخواندم گشت شَی

خواندم آن را بر دل احمق به وُد

صد هزاران بار و درمانی نشُد

سنگِ خارا گشت و زان خُو بر نگشت

ریگ شد کز وی نرُوید هیچ کَشْت

گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق

سود کرد اینجا نبود آن را سَبَق

آن همان رنجست و این رنجی چرا

او نشد این را و آن را شد دوا

گفت رنجِ احمقی قهرِ خداست

رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست

ابتلا رنجی ست کآن رحم آورد

احمقی رنجیست کآن زخم آورد

آنچه داغ اوست مُهر او کرده است

چاره‌ای بر وی نیارد بُرد دست

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت

اندک اندک آب را دزدد هوا

دین چنین دزدد هم احمق از شما

گرمی ات را دزدد و سردی دهد

همچو آن کو زیر کون سنگی نهد

آن گریزِ عیسی نه از بیم بود

ایمن است او، آن پی تعلیم بود

زمهریر ار پُر کند آفاق را

چه غم آن خورشید با اشراق را

یک شعر و یک نکته(73)

یک شعر و یک نکته(73)

 

حافظ در وصفِ اوضاعِ شهر و زمانه ی خودش گفته است:

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

 

اگر با حال و حسّ و هوسِ خودمان و اوضاعِ زمانه مان بخواهیم این بیت را تطبیق بدهیم، به احتمال زیاد به این نتیجه می رسیم که این حرف و خواسته و شعارِ خواجه خیلی سیاسی است. و اگر این بیت را بنا بر بیت های قبل و بعدِ خودش در غزلِ مربوط به آن معنی بکنیم، به این نتیجه می رسیم که حرفِ او محلی از اعرابِ سیاسی ندارد. اگر هم با نگاهی مناسبِ زمانِ خودِ حافظ  و مطابقِ تعریفی برای «سیاست» که به همان حاکمان و مردمان بخورد به بررسیِ این غزل بپردازیم، حتماً آن را شعری با شعارهای سیاسی تلقی خواهیم کرد. اما، بنده به جنبه ی دیگری از نقشِ سیاسی و اجتماعی شعر ها وغزل های غیرسیاسی ای از این دست توجه کرده ام که خدمتتان عرض می کنم. ابتدا یک بارسراپای این غزلِ خوشبختانه زیبا و متأسفانه تأثیرگذار خوب برانداز کنید:

 

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگهِ دُرّ و گُهَر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیرِ نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام بازِ نظر را به تذروی پرواز

بازخوانَد مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

 

خیلی از ماها بخش مهم و ریشه ایِ عقیده و عادتِ فردگرایی مان، آن هم از نوعِ صد در صد خرافاتی اش را از ادبیات مان، مخصوصاً از اشعاری مانندِ این غزل به ارث برده ایم. شاید مهم ترین تفاوتِ بینِ «شعرِ از نیما به بعد»، البته نمونه هایی از آن که حرفی برای گفتن دارد، با «شعر سنتی»، مخصوصاً آن نوعی که وردِ زبانِ همگان است، در این باشد که جامعه گرایی نوین در آن جای فردگراییِ سنتی را گرفته و بر آن غلبه کرده است. در شعرِ مولوی و سعدی و حافظ و حتی فردوسی چیزی به اسم «مردم» با این معنا و نمودِ امروزی اش دیده نمی شود و اگر چیزکِ مشابهی هم در آن ها یافت شود، مانند همراهیِ کوتاه مدّتِ مردم با کاوه در مبارزه با ضحاک، حتماً نوبر است. در ادبیاتِ ما درست مثلِ زندگیِ واقعی مان، همیشه به نقشِ فرد بیش از نقش مردم اهمیت داده شده است.

همیشه نظام های حاکم و مقتدر و مسلط کوشش کرده اند تا آن جنبه هایی از هنر و ادبیات را که به ماندگاری شان کمک کرده است تبلیغ و تقویت کنند. فرهنگِ حاکم در هر جامعه ای با چنین اقداماتی از جانبِ حکومتِ سلطه گر شکل می گیرد. این فرهنگ مانند هوایی  است که مردم در آن نفس می کشند. اگر خوب باشد، ریه های مردم سالم می ماند و خوب کار می کند. و اگر بد باشد، حال و وضع همه شان خراب می شود بی آن که خیلی هایشان متوجه بشوند که ایراد اصلی از هوای موجود است. اگر هوا هوای «فردگرایی» باشد، از دم و بازدمِ مردم و شاعرشان چیزی درنمی آید که بوی «جامعه گرایی» از آن شنیده شود. مردم تقصیری ندارند و خیال می کنند که نفس کشیدنِ درست همین جوری است. همین تصور غلط را نیز همین هوا و فرهنگی به آنها تلقین می کند که ساخته و پرداخته و ویرایش شده، و در نتیجه، در خدمت قدرتِ حاکم است. بعضی ها فکر می کنند که با انداختنِ تقصیرها به گردنِ مردم، و گاهی توهینی زیرکانه و سیاستمدارانه به آنها (برای این که هوای خودشان را هم برای روز مبادا و کسب رأی مردم داشته باشند) دارند روشنفکری می کنند، در صورتی که تا آن علّتِ اصلی وعاملِ مهم تر را نشناسند و نشناسانند، کارشان جز ایجادِ مانعی برای رسیدن مردم به روشنایی نیست.

وقتی که از «مردم» دم می زنیم یا مدام «مردم» «مردم» می گوییم، منظور اصلی مان از «مردم» چیست؟ آنچه که در بیرون دیده می شود، فرهنگِ حاکم بر مناسبات و روابطِ بین افراد است نه مردم. ما عادت کرده ایم که عنوانِ «مردم» را، که به خودیِ خود هیچ نمودِ عینی ای ندارد، برای و به جای آن «فرهنگ حاکم»ی به کار ببریم که وجودش را در روابط و مناسباتِ موجود در جامعه حس می کنیم و می بینیم. این فرهنگ هم به طور سنتی با جریان های مذهبی و ادبی و هم به طور مدرن با قوانین و مقرراتِ حکومتی آبیاری می شود و رشد می کند. با این که گاهی فرد فردِ مردم در واکنش های جداگانه شان در جامعه چیزهایی از خود می نمایانند که به روشنی مخالفِ گوشه هایی و جنبه هایی از آن فرهنگی است که آن ها را می آزارد، ولی در مجموع اوضاع جوری پیش می رود انگار همگی از جزء و کلِّ آن راضی اند. گاهی به طور انفرادی از خیلی ها دهن کجی هایی نسبت به کار و بار و روابط و ضوابطِ حاکم بر زندگی شان دیده می شود که به هیچ وجه در همراهی شان با همدیگر در جایی که سایه ی فرهنگِ حاکم بر روی همه شان سنگینی می کند دیده نمی شود. این خود نشانه ی ساده ای است برای این که بفهمیم که مردمِ مظلوم ومحکوم و مستضعف آن مقصرِاصلیِ اصلی نیستند. اعتراض های فردی، با این که از افرادِ بی شماری دیده می شود، به هیچ وجه نمی تواند به هیچ کدام شان کمکی بکند، زیرا آن فرهنگی که بر زندگیِ مردم غالب است، از خودِ مردم «مردم تر» است. فرهنگ با قدرتی که خیلی مردمی می نماید، و با سیاستی که خیلی حکومتی و فوقِ اراده ی افراد است، مدیریت کلیه ی امور مردم را، حتی تا سفره ی خلوت شان، به دست می گیرد. خیلی از رفتارهای فرهنگیِ مردم در واقع همان واکنش های سیاسیِ مطلوبِ زمانه شان است. در هر کشوری، وقتی که خادمان و نگهبانانِ وضع موجود می گویند «مردمِ ما»، منظورشان در حقیقت از «مردم» همان فرهنگِ غالبِ نظامِ حکومتی شان است. در عوض، وقتی فرد فردِ مردم از خودشان به عنوانِ «ما مردم» حرف می زنند، از افرادِ جدا از همِ فاقدِ قدرتی حرف می زنند که هر فرهنگِ اصولیِ متفاوتی هم که داشته باشند، با همه ی اصلاحاتی هم که به آن تحمیل کرده باشند، حتی اگر بتوانند گوشه هایی از آن را از خود بروز بدهند، باز هم این فرهنگِ به ظاهر متفاوت شان در خدمتِ آن فرهنگی درخواهد آمد که به نظامِ حاکم کمک می کند. فرهنگِ حاکم اغلب از همین سازهای مخالف و تکنوازی ها جوری استفاده می کند که با آهنگی که خودش دارد می نوازد جور درمی آید. آن را با مهارت و سیاست به گونه ای به خدمتِ خودش درمی آورد انگار همان تکنوازی ها نیز برای همراهی با همنوازیِ آرام بخشِ گروه ارکستر و دستگاه و مقامِ اصلیِ آن نوشته شده است. با چنین نگاهی به ساختارِ فرهنگی و سیاسی و اقتصادی حاکم به سادگی می توان متوجه شد که بین ترامپ و بایدن هیچ فرقِ اساسی ای، نه تنها برای مردمِ کشورِ خودشان بلکه برای ملت های دیگر نیز وجود ندارد. تفاوتِ سیاست شان برای درکِ متفاوت شان از مصلحتِ نظام شان است، وگرنه هر دو هر کاری که می کنند به مصلحتِ آن نظامِ سرمایه داریِ حاکم بر خودشان و مجلس شان و ملت شان است. جالب است که حتی در کشورهای به اصطلاح دمکراتیک، با این که مردم به خیال خودشان شخص یا اشخاصی را برای خدمت به خودشان انتخاب می کنند، آن شخص یا نمایندگان برگزیده، بلافاصله پس از گرم شدنِ نشیمنگاه شان، پاک مردم را فراموش می کنند و خیلی محافظه کارانه به خدمتِ همان نظامِ سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ای درمی آیند که بر همگان حاکم است. این افراد با رندی شعارهای قبلیِ خود را جوری تفسیر می کنند که با رفتارها و سیاست های فعلیِ حاکمِ بر اوضاع منطبق باشد. اصلاً با تغییر و جا به جایی این افراد هیچ تغییرِ اساسی ای در مملکت رخ نمی دهد، فقط چیزهای جدیدتری به خدمتِ همان نظامِ قدیمی درمی آید. بنابراین، اگر در جامعه ای ناهنجاری هایی، مانند بی حیایی ها و بی پروایی های جورواجور دیده شود که ظاهراً نه با قانون جوردرمی آید و نه با شعارهای حاکمان، ولی خودشان عمداً کاری برای برخورد با آن ها انجام نمی دهند، بدانید که به این نتیجه رسیده اند که بایستی کاری بکنند و سیاستی به خرج بدهند که همان رفتارهای ناهنجار نیز با فرهنگِ موردِ نیازشان همراهی کند تا وضعِ موجود ماندگار و توانِ سلطه شان تقویت شود. با چنین سیاستی است که می شود از کنار پدیده هایی که یک زمانی از مصادیقِ بارزِ «تهاجم فرهنگی» شناخته می شدند به راحتی گذشت یا حتی به استقبال شان رفت. این تسلیم، با همه ی چون و چرای بعضی ها، نشان می دهد که هیچ فردی، حتی اگر به بالاترین مقامِ رسمی کشور برسد، در برابرِ نظام و ساختاری که برای همه تعیین تکلیف می کند از خود اختیاری ندارد. خیلی زود، مجموعه ی عواملی که در خدمتِ قدرتِ فرهنگی و سیاسیِ حاکم اند، به او می فهمانند که کجا و چه طور باید بنشیند. ما خیلی ساده ایم که فکر می کنیم در زندگی واقعی نیز مانندِ افسانه ها، فردِ قهرمان و پهلوانی، «آرش»ی می تواند زحمتِ همه را کم بکند و به جای همه، همه چیز را تغییر بدهد. این خیالِ ما نتیجه ی یکی از بدآموزی های ادبیاتِ سنتی مان است.

کنتورِ حافظ در همین یک فقره غزل نیز نشان می دهد که این ادبیات تا چه اندازه دچار و نیز مبلغِ فردگرایی ِ افراطی بوده است. با این که حرفِ شاعر ظاهراً از عشق و عاشقی است، ولی متأسفانه همین نمونه ی ادبیِ دمِ دستی نیز نشان می دهد که در ادبیاتِ ما، آدمِ عاشق نیز، چون اختیارش دستِ خودش نیست بایستی دل به دریا بزند و محافظه کاری را کنار بگذارد، بیشتر به لشِ بی جنب و جوشی می ماند که باید بخت با او یار باشد تا بتواند به معشوق برسد. ابر و باد و مه و خورشید و فلک باید کاری بکنند تا عاشقِ بی دست و پا بتواند سرانجام دستِ معشوق را به دست بگیرد. شاید دوستدارانِ متعصبِ حافظ زیاد از این برداشتِ بنده خوششان نیاید، ولی اگر کمی تعصب هنری شان را کنار بگذارند متوجه می شوند که بردنِ بیتی مانندِ بیت زیر به زندگی اجتماعی و سیاسی مردم چه به روزشان خواهد آورد:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

 

خیلی ها خیلی از امور زندگی شان را مانندِ عاشقی که حافظ از زبانِ او حرف می زند به برِ فلک می گذارند.

عاشق گاهی در ادبیاتِ ما آنقدر بی حال است که تا خودِ معشوق سراغی از او نگیرد، جرأت نمی کند به او نگاهی بیندازد. پهلوان های شاهنامه ی فردوسی وضع شان بهتر از عاشق های «مَکُش مرگ ما»ی غزل های عاشقانه نبوده است. در شاهنامه، این رودابه و تهمینه و خیلی از مؤنث های دیگر هستند که خودشان سراغِ جفت های به اصطلاح مذکرشان می روند. در شاهنامه، از زال و رستم هم برای بروز عشق بخاری بلند نمی شد. در داستانِ گشتاسپ می خوانیم که او از پدرش، شاه لهراسپ، برای نبخشیدنِ حکومت به او رنجیده خاطر شده و به روم رفته است. او در آنجا در مراسمِ خواستگاری دخترِ قیصر روم در گوشه ای بیرون از صفِ خواستگاران بی خیال بی تماشا ایستاده است که یکباره کتایون، دختر قیصر، او را می بیند و از او خوشش می آید و او را به همسری برمی گزیند. قیصر از این گزینشِ دخترش ناراضی است زیرا خلافِ رسم شان است. چرا؟ برای این که گشتاسپ به جای این که فقط تماشاچی باشد، بایستی خودش از خواستگاران می بود تا کتایون هم او را بخواهد. قیصر به این بهانه و نیز به بهانه ی ناشناس بودنِ گشتاسپ آن زوج را از قصر بیرون می راند. او برای خواستگارهای دو دخترِ دیگرش شرط های دیگری می گذارد. میرین، عاشق و خواستگار دختر دوم، بایستی گرگی وحشی را از بین ببرد تا به خواسته اش برسد، ولی چون توان و شهامتِ انجام این کار را ندارد، از گشتاسپ می خواهد که بدون این که دیگران بفهمند این کار را برایش انجام بدهد. این خواستگارِ عاشق با این برنامه بدون هیچ کوشش و زحمتی به خواسته اش می رسد. پس از او نوبتِ اهرن، عاشق و خواستگار دختر سوم قیصر، است که با گذشتن از خانی دشوار به معشوقه اش برسد. او بایستی برای رسیدن به دختر قیصر با اژدهایی مبارزه کند و او را از بین ببرد. او که عرضه ی انجام چنین کاری را ندارد، غافل از این که میرین خودش آن گرگ را نکشته است، از او می خواهد که این اژدها را بی آن که کسی بفهمد به جای او از بین ببرد. میرین به ناچار اعتراف می کند که گشتاسپ به جای او آن گرگ را کشته است تا او به مراد دلش برسد. سرانجام، گشتاسپ به جای اهرن با آن اژدها می جنگد و آن را از میان برمیدارد تا اهرن به دختر سوم قیصر برسد. بنابراین، تعجبی ندارد اگر حافظ می گوید:

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

او منتظرِ مردی دیگر است تا به جای او مردانگی اش را نشان بدهد.

فکر می کنید چرا حافظ چنین آرزویی دارد؟ تازه، اگر چنین مردی به قولِ حافظ از خویش برون بیاید و کاری بکند، حتماً کاری می کند که خودِ خویشتن اش عشق و حال کند. این چه سودی برای حافظ دارد؟ ناچارم باز تأکید کنم که امثالِ حافظ به عنوانِ فردی از مردمی که در هوای فرهنگی خاصی نفس می کشند، صد درصد مقصر نیست، هر چند که در تقویت و تبلیغ آن فرهنگ بی تقصیرِ بی تقصیر هم نیست. شاید یک پاسخ و درست ترین پاسخ به این پرسشِ ما این باشد که، کمترین سودش برای عاشق های فرصت طلب در این است که از شرایط و مقدماتی که آن مرد برایشان فراهم می کند سوءاستفاده کنند و در اوضاعِ بلبشوی عاشقی از خود و از دور چشمکی به سوی معشوقه شان بپرانند! البته منظورِ حافظ اصلاً چنین چیزی نیست. اگر او ذرّه ای هم به ایجاد فضای باز برای جماعتِ عاشقان می اندیشید، می شد کورسویی از جامعه گرایی، آن هم در حدَّ صنف گرایی را در کارش دید. حافظ حتی برای خودِ فرد، بدون پشتیبانیِ «طایر دولت»، یعنی بختِ بادآورده، هیچ نقش و اثری قائل نیست که می گوید:

 

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

 او همه چیز را به عهده ی بخت و فلک گذاشته است.

با این که حافظِ قرآن می داند که همه چیز را به برِ بخت گذاشتن با آیین مسلمانی جور درنمی آید، چنان تحت تأثیرِ فرهنگ اجتماعی حاکم و سنتِ ادبیِ غالب است که برای توجیهِ بی جنبشی اش به چنین خیالِ خامِ باقیمانده از دورانِ جاهلیت تن می دهد. اعرابِ دورانِ جاهلیت رسم داشتند برای تعیین تکلیفِ خود در انتخابِ یکی از گزینه های پیشِ رویشان پرنده ای را نشان کنند و بعد با خود می گفتند که اگر این پرنده به راست بپرد این گزینه را انتخاب می کنیم و اگر به چپ بپرد آن دیگری را. بعد، اگر انتخاب شان بد درمی آمد تقصیر را به گردنِ آن پرنده ی بی خبر از همه جا می انداختند و او را نحس می نامیدند. در سوره ی اعراف نمونه ای از این طرز فکر و برخوردشان چنین بیان شده است:

فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُوا لَنَا هَٰذِهِ ۖ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسَىٰ وَمَن مَّعَهُ ۗ أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِندَ اللَّهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَ [٧:١٣١]

و چون ناز و نعمت به آنها مى‌رسيد مى‌گفتند: اين حق ماست، و چون گزندى به ايشان مى‌رسيد، به موسى و پيروان او فال بد مى‌زدند. آگاه باش كه بخت بد آنها نزد خداست ولى اكثرشان نمى‌فهمند

 

واژه ی «طایر» و واژه های دیگرِهم خانواده با آن در قرآن برای ردّ این اندیشه و نقشِ تفأل چندین بار مانندِ موردِ زیر به کار رفته است:

قَالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنَا بِكُمْ ۖ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَيَمَسَّنَّكُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ [٣٦:١٨]

آنها(به رسولانِ خدا) گفتند: ما شما را به فال بد گرفته‌ايم. اگر دست برنداريد، حتما سنگسارتان مى‌كنيم و قطعا عذاب دردناكى از ما به شما خواهد رسيد

قَالُوا طَائِرُكُم مَّعَكُمْ ۚ أَئِن ذُكِّرْتُم ۚ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ [٣٦:١٩]

[رسولان‌] گفتند: شومى شما با خود شماست. آيا اگر پندتان دهند [به فال بد مى‌گيريد]؟ بلكه شما قومى افراط كار هستيد.

 

آیه ی زیر حکمِ کلیِ قرآن را در موردِ این باورِ غیر توحیدیِ دوران جاهلیت مشخص کرده است:

وَكُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ ۖ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ كِتَابًا يَلْقَاهُ مَنشُورًا [١٧:١٣]

و كارنامه هر انسانى را به گردنش آويخته‌ايم، و روز قيامت براى او نامه‌اى كه آن را گشوده مى‌بيند بيرون مى‌آوريم.

 

 چیزی که باعث شده است خواجه حافظ علیرغم آگاهی اش از این آیات همچنان از خود رفع تکلیف کند و منتظرِ «طایر دولت» باشد تا به عشق اش برسد، چربشِ سنت های ادبی به سنت های دینی و واقعیت های علمی است. با این که بخشی از زیباییِ شعر و هنر در بیان و نمایشِ چنین طرح ها و اندیشه های ادبی است، الگوبرداری از آن ها برای زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادیِ واقعی واقعاً زشت است. در شعرهای عاشقانه و کودکانه می شود مردی را قهرمان جا زد و طوری حکایت اش را پیش برد که او یکه و تنها می آید و پا به میدان مبارزه می گذارد و جمعی و جامعه ای را از فقر و ستم نجات می دهد، اما سخن از چنین نجات دهنده ای درواقعیت کاری بهتر از تزریق مُسکنِ خواب آور به مردم نیست. این داستان ها را پیش ترها سرِ شب برای بچّه های کوچک تر می خواندند تا خمار شوند و زود خوابشان ببرد. ایرادِ اصلی از شعرهای حافظ ها نیست. ما اشتباه می کنیم که شعارهای سیاسی و دینی مان را با بی فکری از درونِ شعرهایی بیرون می کشیم که نقشِ خودمان را در زندگی اجتماعی و سیاسی مان انکار می کنند. فرهنگ و ادبیاتی که مبلغِ فردگرایی و بخت گرایی است، جایی برای جامعه گرایی و مردم سالاری باقی نمی گذارد.

یک شعر و یک نکته(72)

یک شعر و یک نکته(72)

 

 بعضی شعرها خیلی خیلی سیاسی اند؛ البته آن دسته از اهل سیاست که اهل عبرت نیز هستند این را بهتر درک می کنند. در گذشته این فاصله گذاری های مرسوم بین ژانرها و موضوع های مناسب برای هر ژانر تا این اندازه که در زمانه ی ما تخصصی و دقیق شده است تعیین شده و تعریف شده نبود؛ بنابراین، یک شعر می توانست با حکایتی عاشقانه به نکته ای مذهبی نیز بپردازد و در کنار این دو با چپ رویِ ظریفی به حاکمِ وقت نیز گوشهْ کنایه ای بزند.

بعضی شعرها حتی برای کسی که حواسش به سیاست نیست، جوری سیاسیِ سیاسی اند که او با همه ی بی حواسی اش حس می کند که دارد خیلی چیزها را دقیق تر می بیند و واضح تر می شنود. این گونه شعرها می توانند غیر از چشم و گوش، حلق و بینیِ مردم را برای درک و بیانِ اصلی ترین نکاتِ دنیای سیاست باز کنند. یک نمونه از این شعرها را می توان حکایتِ ذیل از جنابِ مولانا در موردِ جنبه ای از حکومتِ حضرت سلیمان دانست. همان دو بیتِ آغازین اش نیز به تنهایی می تواند برای بی استعدادترینِ حاکمان درس عبرتی باشد، البته اگر گوش شان به حرفی غیر از دیکته ی خودشان بدهکار باشد. مولوی می گوید:     

باد بر تخت سلیمان رفت کژ

پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ

باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو

ور روی کژ از کژم خشمین مشو

 

با هیچ زبانی نمی شود ساده تر از این به یک حاکم حالی کرد که هر چه کجی هست از کجروی یا کج پنداریِ خودش است. مردم به دینِ ملوک شان اند. همچنین، با این که خیلی سخت می شود باور کرد که در این حکایت این «باد» می تواند نمادی برای «مردم» باشد، ولی معنی و معادلی ساده تر از این برای «باد» در این حکایتِ سیاسی نمی شود پیدا کرد. هر چه جلوتر برویم، این نماد معنیِ بازتری از خودش را به ما می نمایاند:

این ترازو بهر این بنهاد حق

تا رود انصاف ما را در سبق

از ترازو کم کنی من کم کنم

تا تو با من روشنی من روشنم

آیا واقعاً می شود از این ابیات برداشتِ دیگری داشت؟ کاملاً مشخص است که مولوی دارد می گوید که اگر حاکم کج برود، مردمِ او با او و حکومت اش بد تا می کنند و کج می روند. اگر ترازوی عدلِ او نامیزان باشد، ترازوی کسب و کارِ مردم نیز راست نمی ایستد. این تنها مردم نیستند که در پیِ کجروی حاکم این چنین عمل می کنند، در واقع پیش از مردم این کارگزارانِ حاکم اند که به پیروی از او با فرصت طلبی راهِ او را در پیش می گیرند و برای مردم هیچ راهی و الگویی برای شناختِ راه راست باقی نمی گذارند. مولوی می گوید:

هم‌چنین تاج سلیمان میل کرد

روز روشن را برو چون لیل کرد

یعنی تاجِ حضرتِ سلیمان نیز روی سرش کج شد. او اعتراض کرد و

گفت تاجا کژ مشو بر فرق من

آفتابا کم مشو از شرق من

راست می‌کرد او به دست آن تاج را

باز کژ می‌شد برو تاج ای فتی

هشت بارش راست کرد و گشت کژ

گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ

گفت اگر صد ره کنی تو راست من

کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن

شاید بشود گفت که «تاج» در این حکایت نمادِ همان کارگزاران و درباریان و وزیرانِ حاکم است. او هر چه سعی می کند که تاج را، و به تعبیری نزدیکان و اطرافیان و همکارانِ خود در حکومت را راست کند نمی تواند، زیرا تا خودش را راست نکند و به صراط مستقیم نکشاند، بعید است که موفق شود با حرفِ بی عملِ  هیچ احدی را درجه ای به راه راست متمایل کند. به گفته ی جناب مولوی، حضرت سلیمان متوجهِ ایرادِ کار خودش شد:

پس سلیمان اندرونه راست کرد

دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد

بعد از آن تاجش همان دم راست شد

آنچنان که تاج را می‌خواست شد

حضرت سلیمان متوجهِ عیب کار و حکومت اش شد و خودش راست شد و در پی او، باد و تاج و تخت اش نیز راست شد. بعد محضِ شوخی و سرگرمی و نیز آزمودنِ دیگران، با این که خودش راست کردار بود، تاج را روی سرش کج می گذاشت

بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد

تاج او می‌گشت تارک‌جو به قصد

هشت کرت کژ بکرد آن مهترش

راست می‌شد تاج بر فرق سرش

 

حتماً گوشی آمده است دست تان که مولوی قصد دارد نشان بدهد که اگر حاکمی ذاتاً راست باشد، اگر به شوخی بخواهد از خود ذرّه ای کجی نشان بدهد، یا حتی ناغافل و از روی سهو، اندکی انحراف از مسیر راست از او بروز کند، هیچ کس این کجی را از او جدّی نمی گیرد و می داند که نباید سوءاستفاده کند.

تاج ناطق گشت کای شه ناز کن

چون فشاندی پر ز گل پرواز کن

نیست دستوری کزین من بگذرم

پرده‌های غیب این برهم درم

بر دهانم نه تو دست خود ببند

مر دهانم را ز گفت ناپسند

پس ترا هر غم که پیش آید ز درد

بر کسی تهمت منه بر خویش گرد