تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-7

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-7

در کشوری که آزادی بیان بیش از حدِّ نیاز برای نوشتن در بعضی از سبک ها و درباره ی بعضی از موضوعات محدود است، نقد آزادانه نیز به اندازه ای محدود است که نمی تواند حقِّ هر سبک و هر موضوعی را به اندازه ی لازم ادا کند. نظر هر کسی در هر موردی به اندازه ی میزان آزادی ای است که دارد. اضافه بر آن که بنویسد. ناپرهیزی کرده است.

معمولاً در جاهایی که آزادی نیست، بعضی ها ادای نویسندگی در سبک هایی مانند ناتورآلیسم و سورئالیسم و مدرنیسم و پُست مدرنیسم و ایسم های مشابه این ها را درمی آورند. متأسفانه، در چنین جاهایی خیلی از منتقدها نیز ناچار می شوند که ادای نقدنویسی را دربیاورند. آزادیِ ذهن برای متفاوت دیدن و متفاوت خواندن در همه جا منجر به نقدِ متفاوت و متفاوت نوشتن نمی شود. بخشی از سانسورها را حاکمِ قدرتمند یا جوّ و قدرت حاکم به مؤلف تحمیل می کند و بخش دیگرش از خودسانسوری ها یا خودشیرینی های خودِ منتقد است. منتقدِ مؤلف نیز مانند منتقدِ مقلد کم و بیش گرفتارِ هم این است و هم آن. این که دولت های گوناگون طبق قانون شان یا برخلاف قانون شان برای قلم ها رسم الخط تعیین می کنند حرفی است که گفتن ندارد، ولی این که منتقدها برای کسب اعتبار و جلب اعتماد و حفظ امنیت و دریافت گرین کارد با زبان و لحنی سوگیرانه به تحلیلِ متن ها بپردازند، کار غریبی است. جبهه گیریِ آشکارِ تحلیلگرهای سیاسیِ شبکه های خبری وابسته به قدرت های کوچک و بزرگِ داخلی و خارجی ثابت می کند که منتقد هم می تواند با پررویی ادعا کند که از متنِ پیش روی اش چیزی را درآورده است که فقط چشم هایی که به آن شبکه ارادت دارند می توانند ببینند. از کجا می شود فهمید که یک منتقد سیاسی یا ادبی با سوگیری دارد نظر می دهد؟ معمولاً چنین منتقدانی هم معیارهای عمومی تحلیل را کنار می گذارند و هم اصول اصلی رشته های علمی و تخصص شان را. مردم عادی که با شناختی ناقص از تخصص های آنها به حرف هایشان گوش می کنند، از بی توجهی شان به معیارهای عمومی تحلیل متوجه می شوند که حرف هایشان خالی از غرض ورزی نیست، و هم رشته های آنها از بی توجهی شان به هر دو معیار عمومی و تخصصی به سوگیری شان پی می برند. کم نیستند ادبیاتی هایی که در هنگام تحلیلِ متن یا رویدادی ادبی بعضی از درس های نخستین ادبیات مانند پرهیز از نمادجویی و درونمایه ی کلی و بی مایه نویسی را برای این که حرفِ خود و پسرخاله شان را به کرسی بنشانند، پشت گوش می اندازند. تعداد پسرخاله های اهل سیاست بیش از کُلِّ فک و فامیل های اهل ادبیات است. آنها هم در هنگام صحبت از متن یا رویدادی سیاسی با اشاره به نزدیکی شان به پسرخاله هایی بانفوذ ادعا می کنند که چیزهایی را می دانند که افرادِ منحرفی که آن متن یا رویداد را ناقص و بد فهمیده اند نمی دانند. امان از دست این آشنایی ها، که هر چه کرد با متن، آشنا کرد!

«پسرخاله بازی» در هنگام خوانشِ متن و در جریانِ نقدِ «پیش از» و«در میانه» و «پس از» خواندنِ متن منجر به اِعمالِ شناختِ حاشیه ایِ خواننده از مؤلف و زندگی و روزگارش می شود. همه ی خواننده ها کم و بیش مرتکب اشتباهی می شوند که شاید بشود آن را familiarity fallacy یا «مغالطه ی آشنایی» نامید. این آشنایی با کشف و پیگیریِ «نیّت مؤلف» یکی نیست، زیرا، آشنایی با مؤلف فقط یکی از آن آشنایی های گوناگونِ ممکن است.

آشنایی با رشته ای خاص، آشنایی با شهر و قومی مشخص، آشنایی با زبان یا لهجه ای ویژه و... چندین و چند آشنایی دیگر می تواند مقدمات و ابزاری را برای ورودِ منتقد به متن فراهم کند که برای کَند و کاو در آن متنی که با منطقِ خاص و کم و بیش متفاوتِ خودش ساخته شده است مناسب نیست. به عنوان مثال، خیلی از پزشکان هنگام تماشای فیلمی که بعضی از صحنه هایش به جرّاحی و معالجه و درمانِ بیماریِ یکی از شخصیّت های داستان مربوط می شود، بدون توجه به موضوع اصلی فیلم، درجا به حرف می آیند که این یا آن نکته ی پزشکی مطرح شده در داستان به هیچ وجه از نظر علمی درست نیست یا ایراد دارد. در واقع آشناییِ این دسته از مخاطبان با تخصصی خاص باعث می شود که داستان را با منطقی خارج از منطقِ خودِ آن نقد کنند. کم نیستند افرادی که به لهجه های شخصیّت های داستان ایراد می گیرند چرا که خودشان به همان زبان و لهجه به طور اصیل سخن می گویند.

اگر به نوع و میزان توجهِ بدون حاشیه یا کم حاشیه ای کودکانِ خردسال در هنگام مشاهده ی فیلم ها و کارتون های شان توجه کنید، درمی یابید که هر چه سنّ شان بالاتر می رود و آشنایی شان با بعضی چیزها بیشتر می شود، ایرادگیری شان بیشتر می شود. بدون تردید، بعضی از حوادثِ هر داستانِ کودکانه ای می تواند برایشان سؤال برانگیز باشد، اما این گونه سؤال های ابتدایی شان اغلب به آشنایی و تجربه های پیش پا افتاده و روزمره شان برمی گردد. ایرادهای آنها به مسائل پزشکی و مکانیکی و فیزیکی و مانند این ها مربوط نمی شود و بیشتر ناشی از کنجکاوی های کودکانه شان است، اما همان ایرادهای کودکانه شان ثابت می کند که آنان نیز گرفتار «مغالطه ی آشنایی»اند. بنابراین، از خیلی کوچک تر ها گرفته تا خیلی بزرگترها، چه خود کوچک بین ها و چه خود بزرگ بین ها، همگی مرتکب قاطی کردنِ نابجای آشنایی شان با اموری می شوند که در بیرون از منطقِ متن دارای محدوده ی منطقیِ دور یا نزدیکِ دیگری نسبت به آن متن است. متأسفانه این محدوده در مورد بسیاری از متون قابل سنجش نیست یا به نظر می رسد که نباشد. شاید هیچ دو منتقدی نتوانند هرگز در موردِ تعیین مرزهای ورود و خروج به یک متن با هم به توافق برسند. سعی می کنم با مثالی این نکته را روشن کنم:

حافظ در بیتی از غزلی با مطلعِ «زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست/ در حقِ ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست» می گوید:

تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند

عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

استاد بهاءالدین خرمشاهی در شرح این بیت نوشته اند:

مصرع دوم محتمل چند معنا است:

1.شطرنج رندان بدون شاه است از بس که رندان تاب تحمل شاه، حتی شاه شطرنج را ندارند.

2.شطرنج رندان، شاه دارد، ولی رندان عرصه/مجال را بر او تنگ کرده اند.

3.شاه در سروکار با رندان، بی اراده و بی عمل، به اصطلاح شطرنج کیش-مات است و مجال هر حرکت و عمل از او سلب شده است.(می باقی، ص356)

با این که این استاد محدوده ی بحث را از یک بیت به یک مصرع کاهش داده است و دیگر لازم نیست که به مصرع قبلی و حتی ابیاتِ دیگر آن غزلی که این بیت از آن جدا شده است مراجعه کنیم تا در ارتباط با آن ها معنی و معانی اش را شرح دهیم، ولی آگاهی از ابزار و عناصر عام یا خاصی باعث می شود که هر تحلیلگری به نکته ای اشاره کند که دیگری آن را نادیده گرفته یا به صورتی دیگر بیان کرده است. به عنوان مثال، از خودِ موردِ نخست از سه موردی که استاد خرمشاهی معرفی کرده است، چند معنی بیرون می زند که با هم برابر نیستند. ناگفته نماند که تفاوت معنایی ِ موارد دوم و سوم از یک زاویه کم و از زاویه ای دیگر زیاد است. با آگاهی از این که خودِ استاد فرموده اند: مصرع دوم محتمل چند معناست، و معانی آن را محدود به همان سه معنی نکرده اند، فکر می کنم بد نباشد به چند معنی دیگر نیز که از دلِ همان سه معنی بیرون می آیند اشاره ای بشود:

در شطرنج دو نفر با هم بازی می کنند. قاعدتاً هر دو طرف بایستی شاه داشته باشند. اگر یک سوی این بازی «رند» و حریفِ او از «غیر» باشد، هر کدام می تواند اختیارِ مهره های خودش را داشته باشد، مثلاً «غیر» می تواند مهره ی شاه را بی مهابادبه حرکت درآورد و «رند» می تواند وجودِ چنین مهره ای را نادیده بگیرد. یعنی خودِ بازی برایش مهم تر از نتیجه ی بازی است. «رند» در حقیقت خودش جای شاه و همه ی مهره های سمتِ خودش را گرفته است و در به حرکت درآوردن شان بی پرواست. شاید از نظر کسی که با سوگیریِ سیاسی اش نسبت به «شاه» نظرِ بد دارد، فقط شاهِ طرف مقابل است که در این بازی یا جای وجود یا مجال حرکت ندارد، در صورتی که شاهِ طرفِ رند نیز جایگاه و وضعیتِ بهتری ندارد. از رندی های رند یکی همین است که شاهِ خودش را هم نادیده می گیرد حتی اگر «پادشه خوبان» باشد.

در صورتی که مصرع نخستِ این بیت نیز به کار گرفته می شد، معنیِ مصرع دوم محدودتر و در ضمن مشخص تر می شد، البته فضای چند معنایی در متون ادبی به این سادگی ها تا مرزِ تک معنایی شدن عقب نشینی نمی کند. وقتی که شاعر از زبانِ «رند» می گوید: تا چه بازی رُخ نماید، بیدقی خواهیم راند، مشخص می کند که رخِ حریف هر حرکتی که بکند، او سربازِ خود را به حرکت درمی آورد و به پیش می برد. یعنی زیباییِ رُخِ او باعث می شود که او سربازوار حرکت کند بی آن که امنیت و سلامتِ شاهِ خود و بُرد و باخت اش را در نظر بگیرد. او طوری بازی می کند انگار که اصلاً شاه ندارد. اختیار شاه داشتن و نداشتنِ خودش دست خودش است، ولی اختیارِ شاهِ حریف به دستِ خودِ حریف است. آیا از همین تک بیت می شود فهمید که این حریفْ دوست است یا دشمن؟ خیر، بخشی از این چندمعنایی های در گام نخست ناشی از وابستگیِ خواننده به محدوده ی بسته ی این تک بیت است.

اگر این بیت را درونِ غزل اش معنی کنیم، بدون شک معنی اش محدودتر هم خواهد شد. همان معنی هم با توجه به آشنایی های هر خواننده ای با خیلی چیزهای دور و برِ متن دچارِ انحراف هایی به سمت و سوهایی بیش از جهاتِ اربعه می شود.

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (59) آوار آفتاب: برتر از پرواز

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (59) آوار آفتاب: برتر از پرواز

برتر از پرواز

دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است.

اما، بال از جنبش رسته است.

وسوسه ی چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است.

در چشم پرنده قطره ی بینایی است:

ساقه به بالا می رود. میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است.

نور، آلودگی است. نوسان آلودگی است. رفتن، آلودگی.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتو میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.

سرشاری اش قفس را می لرزاند.

نسیم، هوا را می شکند: دریچه ی قفس بی تاب است.

واژه ی «برتر» در عنوانِ «برتر از پرواز»، بدون در نظر گرفتنِ متنِ شعر، می تواند بیانگر امتیازی جسمانی یا فضیلتی آرمانی، معنوی و اخلاقی باشد. با این که متنِ این شعر نشان می دهد که این «برتری» از نظر فیزیکی، مثلاً برای بلندپروازی، نیست، به هیچ وجه مشخص نمی کند برای چه چیزی است و به «بودن» یا «نبودن» چه ارزشی را می افزاید. سهرابِ جوان مشخص نمی کند که آن سوی این نبودنی که برتر از پرواز است چه چیزی است که آن را «برتر» کرده است. حتی با دقت در فقط یک بیت از آن غزل مشهور حضرت مولانا با مطلعِ «روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل از احوال دل خویشتنم»، می توان از اوّل تا آخرِ بود و نبودی را که برتر از پرواز است دریافت. کدام بیت؟ او می گوید:

مرغ باغ ملکوتم نِیَم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

اگر ابیاتِ دیگر این غزل را هم نخوانیم، با همین تک بیت هم درمی یابیم که جای این مرغ پس از پروازش از قفسِ تن همان باغِ ملکوتی است که آز آن آمده است. او می گوید که سرانجام به جایگاهِ نخستِ خود برمی گردد و از نو مرغِ بی قفس بودن و روح بی جسم بودن را تجربه می کند.

مولوی در مثنوی معنوی نیز در پایانِ حکایت «طوطی و بازرگان»، پس از آن که طوطی اش با رمزگشاییِ پیام طوطی ای که در وطن شان، هندوستان، خودش را به مردن زده بود، راه آزادی اش از قفس را یاد می گیرد، قصد اصلی اش از این حکایتِ تمثیلی را چنین بیان می کند:

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی تو را زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گُل نمایی رنگ رنگ

سال ها تو سنگ بودی دل خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

با این که اشاره ی نخستِ مولوی به مرگِ واقعی است که باعث می شود روح از جسم جدا شود و به آزادی و باغِ ملکوت برگردد، از مرگِ مجازی نیز که آزادی از غرور و دنیاطلبی است نیز سخن می گوید. اما، سهرابِ جوان معلوم نیست که از چه چیزی حرف می زند با این که گمان می رود با انتخابِ صفت تفضیلیِ «برتر» از همان عنوانِ شعر انتخاب خودش را کرده باشد. ظاهراً او می خواهد تجربه و وضعیتی را به مخاطب بشناساند که از «پرواز» برتر است. سوگیری اش با همین واژه ی «برتر» در همان اوّل بسم الله باعث شده است که هنر دیگر برای هنر نباشد و برای صحبت و دفاع از چیزی باشد که «برتر» است، اما چه چیز؟ شاید برای علاقه مندان به شعارِ «آزادی» این طور به نظر برسد که سهراب می خواهد از «آزادی از قفس» و از برتریِ این آزادی نسبت به هر گونه پروازی که در حبس نیز ممکن و میسر است بگوید، ولی متنِ این شعر چنین حرفی نمی زند. سهراب جوان می گوید:

دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است.

اما، بال از جنبش رسته است.

«سرانگیز بودن» در این موقعیت و وضعیت و حالت بیشتر «تعجب برانگیز بودن» را نشان می دهد. برای پرنده ای که بال هایش از جنبش افتاده است، باز بودنِ دریچه ی قفس فایده ای ندارد. بدون شک چنین پرنده ای نمی تواند از این تازگی باغ ها بهره ای ببرد. «رسته است» می تواند اشاره ی نیمه روشنی به «رستگاری» داشته باشد، کم، اما به اندازه ای که دیدِ شاعر را نسبت به این «بی جنبشی» مثبت می کند. مصرع بعدی نتیجه ی این بی جنبشی را این گونه بیان می کند:

وسوسه ی چمن ها بیهوده است.

چمن ها نمی توانند پرنده ای را که نای پرواز ندارد وسوسه کنند تا از قفس بیرون بیاید. در سرسبزی این چمن ها هیچ گونه وسوسه ای به هیچ بهشتی نیست، زیرا هر وسوسه ای ریشه در وسواسی دارد که در خودِ شخصی است که هوای چیزی به سرش می زند.

مصرع بعدی همان حرف قبلی را در موردِ بی جنبشی بالِ پرنده تکرار کرده است:

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است.

پرنده پرواز کردن را فراموش کرده است. در واقع، بال و پرِاو، حتی اگر خودش بخواهد بپرد، نمی توانند یاری و همراهی اش کنند. گویا این پرنده بیمار و در بستر احتضار است. او به مرگ نزدیک شده است نه به آزادی.

در چشم پرنده قطره ی بینایی است:

ساقه به بالا می رود. میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است.

«قطره ی بینایی» شاید اشاره ای به حدّی از باقیمانده ی بینایی پرنده باشد. چیزهایی که از چشم او و به این اندازه دیده می شود، امیدوار کننده نیست و او را غمگین می کند. دست کم از دید شاعر این طور به نظر می رسد. عاملِ این اندوه «دگرگونی» است. درست است که «ساقه به بالا می رود»، ولی «میوه فرو می افتد». سرانجامِ هستیِ درخت و ساقه و میوه همینی خواهد بود که چند لحظه ی دیگر نصیبِ این پرنده خواهد شد. خودِ شاعر با چشمانی قطره بین دارد به این پرنده نگاه می کند و با زبانی و بیانی ناامیدکننده درباره اش حرف می زند. اگر قطره اشکی در چشم این پرنده ببیند، در حقیقت، آن قطره ی اشک در چشمان خودش است، درست مانند آن غمی که در دگرگونی نیست و در احساس و اندیشه ی کسی است که از دگرگونی دلخور است. شاعر اندوهگین به جای این که در پیش روی خود و آن پرنده وجود دریایی را حس کند، به آخرین قطره ی هستی اش در این دنیای دگرگون شونده می اندیشد. گویا اگر این هستی دچار دگرگونی ها نمی شد و همه چیز مانند تصاویر یک نقاشی ثابت باقی می ماند برایش بهتر بود. او همه چیزِ این هستی را «بد» و «آلوده» می بیند:

نور، آلودگی است. نوسان آلودگی است. رفتن، آلودگی.

او در برابرِ این «بد» که «پرواز» را هم دربرمی گیرد، می خواهد چیزی را برگزیند که از آن «برتر» است. آن برگزیده ی برتر به نظر نمی رسد چیزی جز «مرگ» باشد.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

«خواب بال و پر» با «فراموشی بال و پر» و نیز با «بی جنبشیِ بال» برابر است و همه اش به نزدیکی مرگ اشاره می کند. حتی این «تنهاییِ پرنده» متفاوت از تنهایی اش در قفس است. مصرعِ بعدی نشان می دهد که این پرنده از هر میوه ای که بایستی به طور طبیعی به چشمانِ هر پرنده ای دلپسند بیاید دلزده است:

چشمانش پرتو میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.

اسرودِ این پرنده بیشتر شبیه به «غزل آخر» است و پیشی گرفتن اش از «زیر و بم شاخه ها» که همان سرود و و موسیقی شان است به دلیل رسیدن اش به خطِّ آخرِ غزلِ خودش است.

سرشاری اش قفس را می لرزاند.

ای «سرشاری» به خودش و به سرودش، هر دو، برمی گردد. شاید خودش از این زندگی ای که دارد، ظاهراً غمناک و آلوده، چنان سرشار شده است که دیگر جایی برای ادامه اش ندارد. شاید هم این سرودِ آخرش را چنان در اوج اجرا کرده که قفس به لرزه درآمده است.

نسیم، هوا را می شکند: دریچه ی قفس بی تاب است.

در واقع، «نسیم» همان کاری را می کند که سرود دارد می کند. نسیم با سرود در پخش نوایش دارد همراهی می کند. بی تابیِ دریچه ی قفس برای بیرون دان آواز آخر است نه آزادیِ پرنده. این «دریچه ی بی تاب» همان دریچه ای است که از ابتدای شعر معلوم بود که باز است، ولی این «باز بودن» برای این پرنده ی بی جان بیهوده بوده است. به نظر می رسد که «مرگ» برای این پرنده از پرواز «برتر» است. چرا؟

- بی هیچ دلیلی. متن در این مورد حرفی نمی زند. از اینجا به بعد، یعنی از کند و کاو در معنی سطحی و ظاهریِ متن، هر کس هر حرفی که در موردِ این شعر دارد می تواند آن را روی ستون هایی که متن برای حفظ معنی اش بنا کرده است بگذارد و ببیند آیا آن برداشت های بعدی توانایی ایستادن و ماندن و حفظ تعادل روی آن ستون ها را دارند یا نه. البته داربست هایی که دیگران برای نگهداری معنای رویی و روبنایی این اثر برپا می کنند ممکن است کم و بیش با ستون های فرضی این تحلیلگر یکی نباشد، ولی هر چه که باشد، کاربرد هر رویکردی برای کشف معانیِ عمیق تر در صورتی ممکن است که حقِّ این ستون ها رعایت شود تا آن چهارچوبی که ماجرای اصلی را در خود نگه داشته است از هم نپاشاند و شکل و محتوایش با هم فرونریزد. از شرح حال نویس هایی که این «پرنده» را خودِ سهراب جوان می گیرند و از زندگی اش برای تفسیر متن استفاده می کنند تا میرزابنویس هایی که به طور غیرمستقیم به پروازِ جنسی و سرکوب هوس ها یا سقوط و سرخوردگی سیاسی و اجتماعی شاعر می پردازند یا به طور مستقیم با بحث در مورد کهن الگوها و ساختارشکنی ها و چندین «ها»ی دیگرِ متن خودشان و دیگران را سرگرم می کنند، همگی ناچارند نخست تکلیف شان را با همین معنیِ سطحی متن روشن کنند.

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-6

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-6

متأسفانه، در دنیای ادبیات نیز هستند کسانی که نقشِ فقیهِ «آیتُ الادبیات»ی را بازی می کنند که برای توجیهِ شرحِ هر شعر و داستانی نقل را بر عقل، و علم الرجال را بر منطقِ درونیِ خودِ متن ترجیح می دهند. اینان از کم حرفی متن سوء استفاده می کنند و جاهای خالیِ آن را به جای این که با ظرفیت ها و قابلیت های خودِ متن پُر کنند، با قرض و قول هایشان از فلانی ها و بهمانی ها پُر می کنند. این هم برای خودش یک جور خوانش است. از دیدِ عوام هر کسی اختیارِ خوانشِ خودش را دارد! چه ایرادی دارد؟ شاید هیچ ایرادی، البته تا وقتی که خواننده ای نخواهد خوانش و دریافت ها و برداشت های خودش را وحیِ منزل بگیرد و به دیگران تحمیل کند.

هر خواننده ای به زعمِ خودش می خواهد از متنی که دوست دارد و فکر می کند به اندیشه یا ایدئولوژی اش می خورد دفاع کند. مسئله ای که نبایستی از آن غافل شد این است که دفاعیه ی هیچ خواننده ای دفاع از آن متنی نیست که برایش رگِ گردن کلفت و سینه سپر کرده است، بلکه دفاع از خوانشِ خودش از آن متن است. هر متنی، مقدس یا نامقدس، برآمده از خیال یا از واقعیت، شعر، داستان، یا سند مالکیت یا قباله ی ازدواج، یا هر چه ...، خودش بایستی با داشته های زیر و روی درونش بتواند از خودش در قبالِ هر پرسشی که می شود، البته مربوط نه نامربوط، با پاسخ های مناسب دفاع کند. برای اثباتِ حرف های متن نمی توان به آن شاهدی که از غیب می رسد اعتماد کرد. شاهد بایستی از صحنه ی خودِ متن فراخوانده شود. پشتِ پرده ی هر کسی در هر جایی، حتی خودِ مؤلف و در همین جا در چند قدمیِ خواننده، هر چه باشد، خواننده سر و کارش فقط با این سو و آن سوی پرده ای است که در خودِ متن است. او بایستی شعبده بازی هایش را روی همین صحنه انجام بدهد. خرگوشی را که همین جا می گشت و غیب شد، از کلاهی که همین جا حاضر است بیرون بکشد. سندها و مدرک ها و شواهد و شاهدهایی را رو و احضار کند که در درون همین متن یافته است، نه از زوایای پنهانِ زندگی مؤلف یا از ورق پاره ها و نوشته های تاریخی ای که خودشان مرموزانه مظنون به نادرستی یا نقصِ شواهدند.

متأسفانه گاهی بعضی از این اطلاعاتِ برون متنی چنان در درونِ بعضی از خواننده ها جا خوش می کند که نمی توانند چیزی غیر از داشته های خود را در متن ببینند. در حقیقت، خیلی ها متن را همان جوری می خوانند که دیگران می خواهند. آن را همان جوری می خوانند که دیگران خوانده اند. اصولاً چیزی به اسم « با هم خواندن» یا «با هم شنیدن» معنی ندارد. حتی اگر متنی در جمعی از جانب کسی به گوش همه یا توسط تک تکِ آنان با دل و هوش و حواسِ خودشان خوانده شود، هر کسی فقط همانی را معنی و تفسیر می کند که خودش خوانده یا شنیده است. در یکی از صحنه های فیلم Beau Chunks (با عنوانِ دو سرباز در نسخه ی دوبله شده) نکته ی جالبی در موردِ «خوانش و دریافتِ خواننده» به تصویر کشیده شده است که شنیدنی است.

نامه ای از سوی معشوقه ی هاردی آمده است و چون عینکِ خودش دمِ دست نیست، آن را به لورل می دهد که بخواند. لورل متن نامه را می خواند. هر جای نامه که هاردی با شنیدنِ جمله و عبارتی که در وصفِ خودش و عشق اش است احساساتی می شود، لورل هم از خودش شوق و ذوقی نشان می دهد انگار فهمیده است که موضوع از چه قرار است. در انتهای نامه، معشوقه ی هاردی اعتراف می کند که حالا شخص دیگری را دوست دارد و هر چه بین او و هاردی بوده تمام شده است. هاردی خیلی ناراحت روی مبلی می نشیند و آهِ حسرت می کشد.

لورل که او را به این حال می بیند می پرسد: مگه چی شده؟

هاردی به او می گوید: مگه خودت این نامه رو نخوندی؟

لورل می گوید: بله، ولی به آن گوش نمی کردم.

فکر می کنید که آن شوق و ذوق های لورل که خوانده ی خودش را هم خوب نشنیده و نفهمیده بود برای چه بود؟

شاید برای این که وانمود کند که مطلب را گرفته است. شاید برای همراهی با احساسِی که مخاطبِ دیگر متن از خود نشان داده است.

گاهی در کلاس های رسمی یا نشست های غیررسمیِ ادبیات بعضی از دانشجویان و مخاطبانِ دیگر برای خودشیرینی چنین ذوقی را از خود در برابر انتخابِ متنی که استاد یا سخنرانِ گرامی انتخاب کرده و خوانده است از خود نشان می دهند، البته بیشتر برای چاپلوسی نه از روی فهم.

خیلی ها مانند لورل به متن هایی که خودشان دارند می خوانند یا اصلاً گوش نمی کنند یا خوب گوش نمی کنند. آنها با این خوانشِ ناخوانایشان که ناشی از بی حواسی یا کم حواسی است، در متن ها با کم و زیاد کردن شان دست می برند. بعید نیست در هنگام واگویی اش، متنِ دیگری را به جای متن اصلی جا بزنند. لورل، بی خبر از محتوا و معنیِ نامه، با مشاهده ی واکنش های احساساتیِ هاردی نسبت به جملاتِ آغازینِ نامه، برای همراهی با او از خودش شوق و ذوق نشان می داد. واکنش های صوری و جعلی خیلی از متن خوان ها، در واقع، نمایشِ تقلیدیِ واکنش های کسانی است که نظراتشان مهم و درست تلقی می شود، و در نتیجه، تقلید و تکرارِ همان واکنش ها و نظرات باعث افتخار و نشان روشنفکری شمرده می شود. خیلی ها سنگ متن هایی را به سینه می زنند که نخوانده اند یا مثلِ لورل یا کمی بهتر از او آن ها را خوانده اند. این دسته از افراد در حقیقت دارند از خوانش و حاصلِ خوانشِ دیگران دفاع می کنند.

در نشست هایی که عدّه ای با هم می خواهند شعر یا داستانی را بخوانند، آنچه حقیقتاً اتفاق می افتد این است که هر کدام چیزی را می شنود متفاوت از دیگران. چیزی به اسم «همخوانی» وجود ندارد. نه شدنی است و نه ساختنی. خوانشِ هر کسی آلوده به حال و روز و احساس و اندیشه و تجربه های گوناگونِ خودش است. حقیقت این است که برای خواندنِ هیچ متنی نمی شود از هفت سامورايی دعوت کرد که بیایید با هم این متن را بخوانیم و با هم به یک نتیجه برسیم. اما، واقعیت این است که دسته های این چنینی واقعاً تشکیل شده است و وجود دارد. ایدئولوژی های گوناگون از درونِ سوگیری هایی این چنینی سرچشمه می گیرند. اصلاً، هر سوگیری ای برابر با ایدئولوژی ای نامی، بی نام یا بدنام است. خیلی ها با خودِ ایدئولوژی داشتنِ این و آن مشکلی ندارند. واقعیت این است که همین مشکل نداشتن شان با ایدئولوژی های دیگران برآمده از ایدئولوژی است که خودشان دارند. مشکل اصلی ایشان با کسانی است که می خواهند با ایدئولوژی شان بر جمعیت عظیمی که ایدئولوژی های گوناگون دارند حکومت کنند. تمام تلاشِ آرمانیِ این افراد برای این است که با ایدئولوژی خودشان به حکومت برسند تا اجازه بدهند که دیگران با آزادی بتوانند ایدئولوژی خودشان را بشناسانند و از آن ها دفاع کنند و اجازه بدهند که بخش های قابل قبول و منطقیِ ایده های دیگران نیز در مملکت داری استفاده شود.

از گذشته های دور، متن هایی در انواع ادبی گوناگون نوشته شده است که در خدمتِ ایدئولوژی غالبی بوده اند که قدرت و ثروت و حکومت را در اختیار داشته است. به عنوان مثال، مادر ماکسیم گورکی برای پشتیبانی از ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم و حکومتی نوشته شده است که آن ایدئولوژی را به مردم تحمیل می کند. این حرف درموردِ آثار ادبیِ متعهد پیشینه ای دور و درازی دارد که حالا در همه جای دنیا خیلی نزدیک و بی فاصله دیده و فهمیده می شود. اما چیزی که نو و نوبر است این است که حالا نقدهای متن ها گاهی به صورتی انجام می شود که در خدمتِ اندیشه ها و ایدئولوژی های مردم پسند یا حکومت پسند است. حالا دیگر عملکرد ماکسیم گورکیانه، برای پشتیبانی از یک اندیشه یا شیوه ی حکومتیِ خاص در برابر یک اندیشه یا یا ایدئولوژی و سیاستِ حکومتی دیگر، در هنگامِ نقدِ آثاری ادبی انجام می شود، آن هم آثار ادبی ای که نه از نظر موضوع و نه از نظر مضمون به هیچ وجه سر و کارشان با سیاست و دولت و نحوه ی اداره ی مملکت نیست. شاید موضوع بعضی از این آثار اصلاً ربطی به فرهنگ و امور اجتماعی مردم نداشته باشد. اگر منتقدی در هنگام تحلیل رمان لولیتا بگوید که رفتار «هامبرت» که با مشکلات ذهنی و روانی شخصی اش گرایشِ خاصی نسبت به دخترانِ نوجوانِ نُه تا چهارده ساله دارد و با این بیماری از «لولیتا» سوء استفاده جنسی می کند مانند رژیمی است که بر مردم جوری حکومت می کند که نمی گذارد مطابقِ گرایش ها و خواسته های خودشان زندگی کنند، تحلیلی سیاسی و تبلیغاتی را به متنی که اصلاً سیاسی و حتی اجتماعی هم نیست تحمیل کرده است. آیا این نوع خوانشِ متن با هیچ منطقی سازگار است؟ شاید از نگاهی بسیار عام، با زاویه ی دیدی باز برای برآورده کردن نیازهای خاصِ گروه های گوناگون، درست و منطقی به نظر برسد. نمونه اش پندی است که با همه ی درستی اش به برداشت های گوناگونی که خیلی هایشان نادرست اند دامن زده است.

پندی است مشهور از گذشتگان در موردِ خوانشِ قرآن که بسیار امروزی می نماید و هر کس هر فیلسوف و عارفی را که خودش دوست داشته است، این جمله را با کمی تغییر در واژگان و جمله بندی به او نسبت داده است. خیلی ها به نقلِ این قولِ دهن شیرین کن افتخار می کنند، زیرا از بس که درست است فرقی نمی کند که چه کس آن را در چه قرنی گفته و چه کسی حالا دارد آن را بازگو می کند. آن قدر درست است که اسامی قدیمی نمی توانند از تازگی اش بکاهند. گفته شده است و این گفته را مکرر کرده اند که:

قرآن را چنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است.

با کمی تفاوت در ظاهر، و البته تفاوت بسیار زیاد در معنی، از زبان شهاب الدین سهروردی آن را چنین بازگو کرده اند که:

قرآن را چنان بخوان که گویی تنها در شأن تو نازل شده است.

مشکل این گفته ها در این نکته است که معلوم نیست که این «تو» پیش از شروع به خواندنِ قرآن تا چه اندازه از غیرِ تو و غیرِ قرآن پر شده است. بدون شک از کوزه ی خواننده در هنگامِ خواندنِ متنْ همان برون تراود که در خودِ اوست. اگر متن را هم کوزه ای به حساب بیاوریم، حتماً خودش هم چیزی در خود دارد که خواننده نتواند فقط داشته های کوزه ی خودش را در آن بریزد، منتها مشکل اینجاست که داشته های کوزه ی متن یا همان چیزی را که متن به درونِ خواننده ریخته است با داشته های خواننده که به متن افزوده است، درهم آمیخته و سرانجام چیزی شده است که باب میل و سلیقه و باورِ خودِ خواننده است. خوانش یا ظرفِ خواننده با چیزی که در خود داشت، رنگ و بوی متن را که از ظرفی دیگر با رنگ و بویی متفاوت به آن ریخته شده بود، گاهی کم و گاهی زیاد، تغییر داده است. به عنوان مثال، شیعه ی متعصب با خواندنِ آیه ی آخرِ سو ه ی «نبأ» که می گوید:

إِنَّا أَنذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا [٧٨:٤٠]

همانا ما از عذابى نزديك بيمتان داديم، روزى كه شخص به آنچه پيش فرستاده بنگرد و كافر گويد: كاش خاك بودمى.

به این نتیجه می رسد که حرف اوّل و آخرِ قرآن این است که همه بایستی «علوی» و پیرو و شیعه ی علی(ع) باشند، زیرا «تراب» از القاب ایشان بوده است.

خواننده ی به ظاهر بی طرف که متن قرآن را به گمانِ خودش دارد بدون اعمالِ داشته ها و اندیشه ی شخصی اش می سنجد و اولویت را به داشته های خودِ متن می دهد، با رجوع به بخش دیگری از متن به این نتیجه می رسد که کافران در آیه ی چهل از سوره ی «نبأ» پس از مشاهده ی عذاب جهنم نمی گویند: ای کاش ما «علوی» بودیم. حرف و منظور اصلی شان این است که ای کاش پس از مرگ همان «تراب» یا خاک باقی مانده بودیم و دوباره زنده و برانگیخته نمی شدیم. او برای پشتیبانی متنِ قرآن از برداشتِ خود دیگران را به دقت در آیات ذیل از سوره ی «مؤمنون» فرامی خواند که می گوید:

وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَاسِرُونَ [٢٣:٣٤]

و اگر از بشرى مثل خودتان اطاعت كنيد، البته در آن صورت زيانكاريد

أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَكُنتُمْ تُرَابًا وَعِظَامًا أَنَّكُم مُّخْرَجُونَ [٢٣:٣٥]

آيا به شما وعده مى‌دهد كه وقتى مرديد و خاك و استخوان شديد باز شما [از گور، زنده‌] بيرون آورده مى‌شويد.

شاید این خواننده ی دوم تا اینجای بحث توانسته باشد ثابت کند که با خوانشی عاری از سوگیری و با تکیه به خودِ متن می توان آن را ساده تر و عام تر معنی کرد جوری که «رحمة للعالمین»تر باشد و اجازه ی ورودِ افراد بیشتری را به بهشت بدهد، اما بعید نیست که آن خواننده ی علوی برای اثباتِ ادعای خودش از خودِ متن آیه و شاهدی را رو بکند که به اندیشه ی خودش می خورد.

ادامه دارد