نقدی که زندگی ست(7) از دلِ متن نه دلبخواهِ گوینده

نقدی که زندگی ست(7) از دلِ متن نه دلبخواهِ گوینده

منطق می گوید که حتی اگر خدا هم گوینده باشد و انسان را مخاطب قرار بدهد، ناچار است جوری حرف بزند و در متنی حرف بزند که مخاطب هایش بفهمند که چه دارد می گوید. بنابراین، آنچه که به جا می ماند آن متنی است که به نام خدا و از جانبِ او با مردم سخن می گوید. آن متن بایستی در چهارچوبی منطقی به گونه ای سخن بگوید که دست کم آن کسانی که آن را با معیاری مشخص منطقی یافته اند، آن را بفهمند. حتی کسانی که آن متن را به گونه ای دیگر می فهمند، بدون شک بر اساس منطقی که خود معیار قرار داده اند آن را می فهمند. حتی اگر آن متن را غیر منطقی بدانند، لازم است با معیاری که منطقی است بی منطقی اش را بسنجند.

یکی از آیه های بحث برانگیز قرآن مجید آیه ی هفت سوره ی آل عمران است که می گوید:

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُو الْأَلْبَابِ (7)

اوست کسی که این کتاب [قرآن] را بر تو فرو فرستاد پاره ای از آن آیات محکم [=صریح و روشن] است آنها اساس کتابند و [پاره ای] دیگر متشابهاتند [که تاویل پذیرند] اما کسانی که در دلهایشان انحراف است برای فتنه‌جویی و طلب تاویل آن [به دلخواه خود] از متشابه آن پیروی می‌کنند با آنکه تاویلش را جز خدا و ریشه داران در دانش کسی نمی‌داند [آنان که] می‌گویند ما بدان ایمان آوردیم همه [چه محکم و چه متشابه] از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان کسی متذکر نمی‌شود.(7)

دو گروه بخشی از این آیه را دو جور می فهمند. گروهی بر این باورند که تأویلِ آیاتِ متشابه را کسی جز خدا نمی داند. و گروه دوم که این ترجمه نتیجه ی برداشت آنان است می گویند که تأویلِ آیاتِ متشابهه را غیر از خدا آنان که اهل علم هستند نیز می دانند. گروه نخست می گویند که پس از عبارتِ « إِلَّا اللَّهُ» لازم است که خواننده وقف کند و از « وَ الرَّاسِخُونَ فِی العِلم» جمله ی بعدی را شروع کند. و گروه دوم بر اساس قواعدِ وقف و ابتدا بر این باورند که می توان پس از عبارتِ « وَ الرَّاسِخُونَ فِی العِلم» وقف را انجام داد، و برای ادامه، قرائت یا خوانش را با ابتدای از « وَ الرَّاسِخُونَ فِی العِلم» پی گرفت تا دامه ی جمله با آن معنی دارتر شود. چنین وقف و ابتداهایی در قرائتِ قرآن سابقه دارد.

بنده با آن مقدمه ای که در ابتدا عرض کردم، ادعای گروه دوم را منطقی می بینم، زیرا بر این باورم که گوینده هر که می خواهد باشد باشد، خدا هم اگر باشد، نمی تواند بگوید این حرفی را که به شما زده ام، معنی اش را فقط خودم می دانم و شماها به هیچ وجه نمی توانید به معنی و تفسیرش برسید. معنیِ مورد نظرِ آن گوینده بدون شک در متنی گذاشته شده است که هر چه را که در آن است می شود با حرف هایی که قبل و بعدش گفته شده است معنی و تفسیر کرد. این معنی ممکن است درست و مو به مو و معنیِ صد درصدیِ همانی که او در نظر داشته است نباشد، ولی بعید است که کاملاً ضدِّ آن باشد. آن معنی حتماً با توجه به تناسب های موجود در متن و مقتضیّاتِ آن چیزی نزدیک به معنی اصلی است. در موردِ کتابی همچون قرآن که احکامی دارد که قرار است مردم از آن ها پیروی کنند و امور زندگی شان را با آن ها بگردانند، عدم دستیابی به معانیِ نزدیک به هم موجبِ آشوب و بلوا می شود. ممکن است بگویید که چنین آشوب و بلواهایی واقعاً در بین گروه هایی که برداشت های متضادی از بخش هایی از این متن دارند وجود دارد، امّا، به یاد داشته باشید که ناهماهنگی های بحث برانگیز همگی ناشی از متن های دیگری غیر از متنِ قرآن است که با توجه به محتوای آن ها متن قرآن تفسیر شده است. اگر آن متن ها متضاد یکدیگر باشند، متنِ قرآن نیز از سوی هر کدام به گونه ای تفسیر می شود که مخالف یا متضاد تفسیر دیگری است. کسی که نمی داند «الم» دقیقاً یعنی چه، این را دقیقاً می داند که نمی تواند آن را جوری معنی کند که با بقیه ی قرآن همخوانی نداشته باشد. به عنوان مثال، نمی تواند آن را جوری معنی کند و از آن چیزی دربیاورد که مخالفِ توحید و نبوت و معادی باشد که متنِ قرآن در چهارچوب مشخصی آن ها را معرفی کرده است.

نقدی که زندگی ست(6) نقد یکپارچه و نقد پاره پاره

نقدی که زندگی ست(6) نقد یکپارچه و نقد پاره پاره

از ایرادهای نقدهایی که برای خودنمایی یا خودشیرینی عرضه می شود، و می توان گفت که مهم ترین ایرادش، در این است که فاقد فلسفه و چارچوب منطقیِ مناسبِ ادعای آقا یا خانمِ ناقد است. این نقص بیشتر از این واقعیت سرچشمه می گیرد که گاهی آدم ها ادای پذیرش عقیده ای و باور به آن را درمی آورند، بی آن که بتوانند با یکپارچگیِ حرف و همچنین یکدستیِ رفتارشان نشان بدهند که آن را بی کم و کاست در خود نهاده اند و دارند. نهادینه شدنِ یک باور نقطه ی مقابلِ ادا درآوردن است.

فیلسوف ها ادا درنمی آورند. اگر تناقضی هم در آثار و افکارشان باشد، یا از آن بی خبرند یا حتماً با توجه به ایده ها و اندیشه هایشان پاسخ و توجیهی برای آن دارند.

خیلی ها بی آن که بدانند ایدئولوژی چیست، با تبلیغاتی که بر ضدِّ آن شده است، «ایدئولوژی گریز» شده اند. همین ها وقتی که از دیگران ایراد می گیرند، و محض نمونه، در انتقاد از مذهبی هایشان می گویند که آن ها تنها ادای مذهبی بودن را در می آورند، در واقع، از ایده و ایدئولوژی نداشتن و عدم انسجام فکری و رفتاریِ آن ها ایراد می گیرند. البته، این منتقدها ممکن است چنین ایرادی را با توجه به معیاری مطرح کنند که خودشان برای مذهبِ آنان یا مذهبی که گمان می کنند بایستی از آن پیروی کنند گذاشته اند.

این که گفته می شود کسی در باره ی چیزی ایده ی خاصی ندارد، یک معنی اش این است که با شناختی که از او وجود دارد نمی شود حدس زد که او در برخورد با آن مورد چه واکنشی از خود نشان می دهد. این که گفته می شود فلانی حالی به حالی است، یعنی بعید نیست که او برای همرنگیِ با جماعتِ حاضر حرفی را بزند و در حضورِ جماعتی دیگر به گونه ای دیگر رفتار کند. البته ایدئولوژی داشتن به معنی دُگم بودن و عدم تغییرِ عقیده نیست، بلکه به این معنی است که هر کسی در هر زمانی براساسِ باورهای خود حرف بزند و رفتار کند. هر کسی در هنگام صحبت و پیش از انجامِ هر کاری بایستی ایده ای داشته باشد و همان را مبنای تصمیم گیری اش قرار دهد. اگر در آن زمان ایده ای نداشته باشد ناچار می شود با توجه به جهتِ باد حرکت کند. بسیاری از مردمی که بدون مطالعه و آگاهی و بدون گرایش های فرقه ای و حزبی در انتخابات شرکت می کنند، جهتِ وزشِ بادِ موافق یا مخالف را در نظر می گیرند.

نه تنها مردمِ عادی اغلب عاری از ایده و فلسفه ای مشخص حرف می زنند و رفتار می کنند و زود به زود نظرشان و رأی شان عوض می شود، بلکه منتقدان حرفه ای نیز گاهی بی هوا حرف می زنند و بلاتکلیف جا به جا می شوند.

پس از رسیدن به پایانِ کتابِ THINGS I’VE BEEN SILENT ABOUT(memories of a prodigal daughter) نوشته ی دکتر آذر نفیسی متوجه شدم که متن اش از جمله ای که با آن آغاز شده است پشتیبانیِ سفت و سختی نمی کند. نخستین جمله ی این اثر این است:

MOST MEN CHEAT ON THEIR WIVES to have mistresses.

شاید این اثر به این خاطر با این جمله آن هم با این حروفِ بزرگ و خودنما آغاز شده است که چنین جمله هایی باب میل و دلِ فمنیست هاست. در واقع، جمله ی دوم می بایست آن جمله ای می بود که این خاطرات با آن شروع می شد:

My father cheated on my mother to have a happy family life.

اگر این متن دارای ایده و فلسفه ای مشخص بود، حتماً در ادامه به نمونه های دیگری از این مردانی یا درست ترش این است که بگوییم از این «شوهرانی» که اکثریت شان زنان شان را فریب می دهند تا با معشوقه هایشان باشند اشاره می کرد. امّا، این جمله ی رها شده در ابتدای این خاطره نویسی، نه تنها در ادامه جملاتِ پشتیبانی ندارد، بلکه با حمایت و تعاریفی که نویسنده از پدرش می کند و در انتقادهای شدیدی که او از شخصیّتِ مادرش می کند، بیشتر معشوقه بازیِ پدرش را موجه جلوه می دهد. با این روال، بدون شک، این اثر نمی تواند خواسته ی فمنیست ها را برآورده کند. اگر در این اثر پاراگراف هایی یا حتی تک جمله هایی بود که نشان می داد رفتارهای این مادر برآمده از فرهنگی است که او را این چنین آموزش داده و پرورانده است، برای بیان نظرش در مورد مردها چارچوب و بیانِ منطقی تری می داشت و می شد گفت که ایده و فلسفه ی خاصی را دنبال می کند، امّا، واقعاً در این اثر از این خبرها نیست. مادری که تحصیلکرده است و با کسانی نشست و برخاست دارد که به اصطلاح روشنفکرند و، از همه مهم تر، پا به پای مردها فعالیت سیاسی-اجتماعی دارد و نماینده ی مجلس شورای ملی نیز می شود، نمی تواند نمونه ی مناسبی برای معرفی زنانی باشد که فرهنگِ مذهبی یا مردسالارانه ی آن زمانه آنها را آن گونه که در این خاطرات معرفی شده بارآورده باشد. در حرف ها و رفتارهای زن های دیگرِی که در موردشان صحبت می شود، از جمله خودِ نویسنده، چیزی را نمی توان دید که بتواند نمونه و نشانه ی برجسته ای از تقابلِ زن ها با مردها دید. جالب اینجاست که زن ها اغلب برای جذب و تصاحب و نگه داشتن مردها با یکدیگر در رقابت و مبارزه اند. این از آن کارهایی نیست که فمنیست های دوره دیده و سازمان یافته بپسندند. شاید همدستی شان برای فریب دادنِ شوهرانِ فریبکار تشکیلِ شبکه ی مخفی زنان را بهتر توجیه می کند.

متأسفانه، با این که آثاری که مبلّغ ایدئولوژی های سیاسی اند بازار تبلیغی خودشان را دارند، آثاری که به ظاهر ادبی و هنری اند نیز بازارگرمی و بار تجاری شان می تواند بر بارِ هنری شان بچربد. این بارِ تجاری اغلب با گرایشِ تبلیغی ای تأمین می شود که با جهت گیری های سیاسیِ باب روز هماهنگی و همخوانی دارد. این که اثری نمی تواند در کلیَّت اش از فلسفه و گرایشی خاص پشتیبانی کند و فقط با جملات دهن پرکنی در حمایت از آن پُر می شود، نشان دهنده ی این است که جنبه ی تبلیغی-تجاری اش قوی تر است.

می خواهم در اثباتِ این که چنین اثری برای بازاری ویژه نوشته می شود، به نکته ی دیگری درباره اش اشاره کنم. با این که خود نویسنده فارس زبان است، این اثر به زبان انگلیسی نوشته شده است. از یک سو، بیان آن بخش از خاطراتی که به زندگی اش در ایران مربوط می شود، چه در کنار خانواده و چه با دیگران، اگر به زبان فارسی بود می توانست، احساساتِ هر یک از شخصیّت ها را درست تر و مناسب تر منتقل کند. این اثر دستِ کم می توانست دوزبانه باشد، امّا، تجربه نشان داده است که انگلیسی اش نه تنها از نظر تجاری، بلکه از نظر تبلیغی و سیاسی نیز بازارِ گرم تری داشته است. استفاده از زبان فارسی موجبِ کاهشِ خواننده های این اثر می شد. از سوی دیگر، به زبان فارسی بودنِ این اثر از نظر هنری نیز موجه تر بود. نویسنده ای که در سراسرِ این اثر از علاقه ی خود و پدرش به شاهنامه می نویسد، نه تنها کلِّ اثر، بلکه ابیات شاهنامه را نیز از ترجمه ی انگلیسی اش به متن اش افزوده است. اگر فردوسی برای زنده نگهداشتنِ زبان پارسی سی سال رنج برد، نویسنده نیز برای همراهی با او می توانست ضررِ تبلیغی و تجاری را تحمل کند و با افزایشِ بار منطقیِ اثرش به سودی معنوی و هنرمندانه از آن برسد.

متأسفانه، شکلِ بعضی از حرف ها و کارهای مان جوری است که به نظر می رسد ظاهرِ نمایشی وجنبه ی ادابازی شان با محتوا و معنی شان همراهی نمی کند. مهم ترین دلیل اش این است که از باورهای واقعیِ ما و باورهای حقیقیِ آن کسانی که قبول شان داریم و بلندگوی تبلیغاتی شان شده ایم درنمی آید. این که شخصی ابیاتی از شاهنامه را به جای خواندنِ تلقینِ مذهبی سرِ قبر میِّت بخواند، نخست این پرسش را پیش می کشد که آیا خودِ مرحومِ حکیم ابوالقاسمِ فردوسی هم برای مراسمِ تشییعِ خودش همین را وصیّت کرده بود یا نه؟ مرده را بدون تلقین هم می شود به خاک سپرد، ولی، همان طور که تلقینِ مذهبی، بدون باورِ میّت و اطرافیانش به آن، نشان می دهد که گاهی آدم ها به ناچار ادای مذهبی بودن را درمی آورند، باز کردنِ پای فردوسی و شاهنامه اش به گورستان و مراسم خاکسپاری نشان می دهد که گاهی آدم ها چنان احساساتی رفتار می کنند که نتیجه اش تظاهرِ به میهن پرستی می شود به جای میهن دوستی. بعید نیست از این پس، افراد دیگری برای این که در برابر این تلقین خوان های پست مدرن کم نیاورند، در مراسم های تدفین شان از شاهنامه یا آثار ادبی دیگر استفاده کنند. آیا اگر مردم عادت کنند که به جای تلقینِ مذهبی، همیشه مرده هایشان را با شاهنامه خوانی در گور تکان بدهند، حقِّ فردوسی و شاهنامه و ایران و زبان فارسی را ادا کرده اند؟ بعضی از رفتارهای اجتماعی و سیاسی ای که جنبه ی تبلیغی دارد اگر عادتِ همگانی شود، کم کم نتیجه ی وارونه خواهد داد. از اشتباهاتِ افرادی که پیرو ایدئولوژی مشخصی اند این است که فکر می کنند همه ی زیر و بمِ اصول و قواعدش را بایستی در همه جا و در هر شرایط و در هر مقام و موقعیتی اجرا کنند. افراط و تفریطی که در کارهایشان دیده می شود، آن ها را انگشت نما می کند. به تفاوتِ موجود بین مارکس و لنین توجه کنید. مارکس فیلسوفی بود با باورهای تاریخی و اجتماعی و سیاسی ای که اندیشه اش چارچوب مشخصی داشت. او سعی می کرد پاسخِ پرسش ها و اشکالاتی را که مطرح می شد، جوری جعل می کرد که یا از باورهایش دربیاید یا در دلِ آن ها بگنجد. فکرِ همه جا و همه چیزش را کرده بود اِلّا عملی کردنِ زورکیِ پیشگویی هایش را. بر عکس او، لنین و استالین، سیاستمدارانی بودند که خیال می کردند به زور می توانند حرف های مارکس را به کرسیِ عمل بنشانند. بدون شک، مارکس در دفاع از اندیشه هایش در برابرِ منتقدانِ عملکردهای مقلدان و پیروانی همچون لنین و استالین حتماً می گفت که انتقال از جامعه ی فئودالی به سرمایه داری و پس از آن به جامعه ی اشتراکی بایستی بر طبق اندیشه هایش روند تاریخی خودش را طی می کرد. این نمونه را به میان آوردم تا بگویم که وجودِ انسجام در یک اندیشه ی سازمان یافته ضروری است، هر چند که در عمل ممکن است ضعف ها و خللی در انجامِ آن دیده شود که ربطی به آن اندیشه نداشته باشد. تفاوتِ کارِ یک رمان نویس یا یک فیلسوف با یک خاطره نویس در این است که کار و اندیشه ی آن دو دارای انسجامی است که تا این خاطره نویس اثرش را به قالبِ یک رمان در نیاورد یا دارای اندیشه ای فلسفی نباشد، نمی تواند از تناقض گویی پرهیز کند و نمی تواند به آن انسجام و یکدستیِ درست و مناسب دست یابد. معمولاً منتقدان فیلسوف و اندیشمندی مانندِ مارکس برای ردّ آرا و اندیشه هایش دنبالِ وجودِ تناقضاتی در میان آن ها می گردند.

نقدی که زندگی ست(5) نقدِ بدون تعارف و نقدِ بدون معرفت

نقدی که زندگی ست(5) نقدِ بدون تعارف و نقدِ بدون معرفت

ما عادت داریم که نسبت به هر رویدادی که یک سرش یا حتی یک پرش به ما می گیرد و گاهی هم اصلاً کاری به ما ندارد و آرام یا با شتاب دارد از کنارمان می گذرد واکنش نشان بدهیم. درست مانند همین کاری که من حالا دارم انجام می دهم.

بسیاری از واکنش های فوری، مخصوصاً آن هایی که سرچشمه شان عاطفه و احساسات است، بدون تعارفِ لازم و بدون معرفتِ کافی انجام می شود. واکنشِ خانم شریفی مقدم به نتایجِ ضعیف تیم پرسپولیس و واکنشِ آقای فیروز کریمی به اظهار نظر این خانم، واکنشِ همسرِ این خانم به این ماجرا و واکنشِ مجری اسبق با بیان خاطره ای درباره ی عواقبِ بگومگوهایی از این دست؛ واکنشِ آقای امیرحسین قیاسی به نقدِ آقای ایرج طهماسب درباره ی برنامه های اینترنتی اش؛ واکنشِ آقای محسن تنابنده به انتقادِ آقای رحیم پور ازغدی در یکی از سخنرانی هایش؛ واکنشِ آقای اردشیر رستمی به بخشی از حرف های آقای بیژن عبدالکریمی در مناظره ای که با آقای زیدآبادی داشته و ... همگی نمونه هایی از نقدهایی اند که آن جنابان واجب دیده اند که در پاسخ به پدیده ها و رویدادهای موجود و انتقادهای این حضرات در فضای مجازی منتشر کنند. امّا، چرا؟ شاید بشود گفت که همگی کم و بیش حس کرده اند که آن حرف ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم به خودشان یا کارشان یا زندگی مردمی که اینان خودشان را مدعی العموم شان می دانند مربوط می شود. نقدهای فوری مانند این ها را می شود «نقدهای ضربتی» نامید. آتش بیارِ این معرکه ها نیز ضرب المثلی است که می گوید: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!

«حاضرجوابی» از نشانه های «اجتناب ناپذیر بودنِ واکنشِ نقادانه» است. در «حاضرجوابی» و «واکنشِ آنی» احساسات بر تفکر می چربد. حکمِ قاطعانه جای تجزیه و تحلیلِ علمی را می گیرد. هوچیگریِ یک جانبه بر مناظره ی منطقی با در نظر گرفتن همه ی جوانب موضوعِ مورد بحث ترجیح داده می شود. نمی خواهم بگویم که در نقدِ حرفه ای همیشه حرفی زده می شود که از زمین تا آسمان با برداشت های حاضرجوابانِ عجول و منتقدانِ مکتب نرفته فرق می کند. بعید نیست آقای کریمی در انتهای تجزیه و تحلیلِ کارشناسانه اش به همان نتیجه ای برسد که خانم شریفی مقدم بدون تعارف بیان کرده است. ایشان با نقدِ طنزآمیز و بدون تعارفِ خود به آن خانم این نکته را تذکر می دهد که هر کسی نمی تواند بدون معرفت و بدون بررسیِ کارشناسانه، آن هم پا برهنه، نه تنها وسط چنین بحث هایی بپرد و داوری کند، بلکه حکم هم صادر کند. دعوای اصلی بر تخصص و در پیِ آن مجوزی است که ناقد برای اظهار نظر دارد. ممکن است گاهی نتیجه ی هر دو نقد یکی باشد، ولی باور کنید قصد و طرز بیانِ در این دو نوع نقد، نقدِ روش مند و نقدِ یلخی، یکی نیست. به نمونه ای که در پی می آید توجه کنید.

فکر می کنم در ابتدای قسمت شانزدهم از مجموعه ی «از یاد رفته»ی برزو نیک نژاد است که شهاب و پریسا، دو دلداده ی جوان، در خانه ی ویلایی بزرگی تنها هستند و در هنگامِ تمیز کردنِ آنجا کارشان به بازیگوشی و آب بازی می کشد. نخستین واکنشِ آدم های جا اُفتاده و سرد و گرمِ روزگار چشیده، مانند پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها، این است که بگویند که یک جفت دختر و پسر نامحرم که عاشق و دلباخته ی یکدیگرند، در خانه ی به این بزرگی، تک و تنها، مثلِ پنبه و آتش با هم چه ها که می توانند بکنند! واکنشِ جوان های طرفدارِ شهاب و پریسا و همراهی ها و تنهایی هایشان این است که بگویند که ذهنِ بعضی از این هایی که می خواهند با این گونه برداشت ها بزرگتری بکنند خراب است. با این که راست می گویند و نگاه و نظرِ نقادانه آن بزرگترها خیلی سطحی است، اما با نقدِ روانشناختی ای که بر اساسِ فرضیه های زیگموند فروید انجام می شود، بینِ نتیجه ی برداشت ها فرق چندانی نیست. اگر زیگموند فروید بود، با تجزیه و تحلیلِ صحنه های مربوط به این دختر و پسر، حرفِ همان آدم های به اصطلاح شکّاک را با آب و تابِ علمی جور دیگری می گفت. او برخلافِ بینندگانِ معمولی، غیر از این دختر و پسر و غیر از آن خانه ی خلوت، جزئیاتی را می بیند که نشان می دهد تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. در جزئیاتی که او به عنوان یک منتقدِ حرفه ای می بیند، نشانه هایی در تآیید حکم کلّیِ آن نق زنندگانِ معمولی دیده می شود.

شهاب دارد با شلنگ به گل ها و درختان آب می دهد و پریسا هم دارد شیشه های پنجره ها را لته می کشد. در هنگام کار، بازیگوشی و شیطنت شان گل می کند و شهاب سعی می کند که با گرفتن شلنگ آب به سمت پریسا او را خیس کند. آن دختر ابتدا پنجره را می بندد و نمی گذارد که خیس شود. بعد با چتر قرمزی به حیاط خانه می آید و مثلاً می خواهد نشان بدهد که با چترش نمی گذارد که شهاب او را خیس کند. امّا، سرانجام چتر قرمز کنار می رود و او خیس می شود. این که در این صحنه، چتر قرمز به چتری به رنگ دیگر ترجیح داده شده است، به احتمالِ بسیار زیاد عمدی بوده است. البته، زیگموند فروید با تجزیه و تحلیل نمادها نمی خواست به نویسنده ها و کارگردان ها یاد بدهد که از نمادها به طور تصنعی برای نمایشِ تمایلاتِ جنسی در آثارشان استفاده کنند، بلکه بر این باور بود که آدم ها اغلب در رؤیاهایشان خواست ها وغرایز سرکوب شده شان را در چیزهایی می بینند که نماد و جانشینِ آن ها می شود. به عنوان مثال، فردی مانند پریسا، در خواب و بدون اختیار و انتخابِ آگاهانه، می بیند که در این آب بازی سعی می کند با چتر قرمزی از خیس شدن فرار کند.

این نمونه را از داستانِ «از یاد رفته» در اینجا آورده ام تا نشان بدهم که گاهی، مانند این مورد، تفاوتِ برداشت ها و نقدهای ناشیانه ی آن پدربزرگ ها و مادربزرگ ها با آن نقدهایی که کارشناسانی انجام می دهند که با روشِ نقدِ فروید و یونگ و امثالهم آشنا هستند، در نتیجه ی برداشت هایشان نیست، بلکه در نحوه ی بیان و اعتبارِ به اصطلاح علمیِ این دومی هاست.

امّا، عالم ها یا دانایان تنها با آن پدربزرگ ها و مادربزرگ ها که گاهی عرض اندام می کنند و خودی نشان می دهند تا بگویند که هنوز دود از کُنده بلند می شود درگیر نیستند. طرف یا رقیبِ اصلیِ این دانایان آن کسانی اند که بر این باورند که هر گونه واکنشی که نسبت به هر کسی و هر پدیده و رویدادی نشان بدهند دیگر مانندِ پا دراز کردن پیش بزرگترها بی ادبی نیست و حالا دیگر رفتاری آزادیخواهانه است. اختلافِ بزرگترهایی که بزرگی شان از علم و تخصص شان است نه چیزهای دیگر با این کوچک ترها در پا دراز کردن شان نیست، بلکه در زبان درازی شان است. اگر زبان با استدلال و منطق و موقعیت شناسی دراز و آزاد و رها شده باشد، اشکالی ندارد. امّا در فضای مجازی، زبانِ خیلی ها با چیزهای دیگری تقویت و دراز شده است.

یک زمانی، حرف و نظرِ صاحبانِ قدرت و ثروت بُرو داشت و به جای حرفِ دارندگانِ دانش پیش می رفت و سر کرسی می نشست. حالا، «شهرت» هم به آن دو تای دیگر افزوده شده است و دانایی تنهاتر و ضعیف تر از پیش شده است. حرف های شخصیّت های مشهور، در هر موردی که باشد، برای افرادِ حقیر سکّه و سند است. خیلی از به اصطلاح «سلبریتی ها» با سوادِ اندک یا با تحصیلاتِ بی ربط، به اعتبار شهرت شان، درباره ی هر چیزی نظر می دهند و به قول امروزی ها درجا پُست می گذارند. نقد و نقادی را در نازل ترینِ شکل ها می توان در نوشته ها و نظراتِ افرادی دید که تنها به اعتبار شهرت شان فکر می کنند بایستی در هر موردی از خود واکنشی نشان بدهند و خودی بنمایانند. اگر نقدهایشان حساب شده باشد، حتی بدون توجه به نام شان به دل می نشیند، ولی این نقدهای ساده لوحانه و عامه پسندانه ی آمیخته با تعصب های فرقه ای و صنفی است که اغلب روی مخِ منتقدانِ دقیق و حرفه ای است. یادآوری چند نمونه بد نیست:

ببینید، خانمِ مجری در برنامه ای تلویزیونی قاطعانه می گوید که جای فلان مربی فوتبال در فلان تیم نیست. در پاسخ به او، آقای کارشناس فوتبال طنازانه می گوید که آن خانم بایستی برود آشپزی اش را بکند، زیرا شوهرش مدّتی است که غذای گرم نخورده است. بزرگترین ایرادِ واکنشِ آن خانم در این است که حکمی که می دهد فاقدِ بررسیِ کارشناسانه و بیشتر شبیه به شعار «حیا کن و رها کنِ» تماشاگرانِ متعصب و نتیجه گرا در ورزشگاه است. و بزرگترین ایرادِ پاسخِ آقای کارشناس در این است که اظهار نظرش فقط به دردِ مجلات طنز و فکاهی و کاریکاتور می خورد. بعد از اظهار نظر آقای کارشناس، شوهر خانم مجری فکر می کند که نبایستی آن جمله طنز را بی پاسخ بگذارد. همچنین، همکارِ آن خانم با بیان خاطره ای می خواهد به آن خانم هشدار بدهد که با آن آقا درنیفتد. بنابراین، به او می گوید که از آن آقای کارشناس و نفوذش بترسد. خودِ آقای مربی که اصل حرف ها به او و کارش در آن تیم محبوب و نتایجِ بحث انگیزش برمی گردد، نمی تواند واکنشِ آشکاری که همه بتوانند ببینند و بخوانند از خود نشان ندهد. این ها واکنش های آشکارِ این افراد بوده است، حرف های خوشایند و ناخوشایندِ هر کدام شان در خلوت و بدون انعکاس در میان مردم حتماً بیشتر و شدیدتر و با لحنِ متفاوت تری بوده است.

واکنشِ آنی یا پاسخِ فوری یا نقدِ بی تعارف یا سیلیِ نقد یا هر نامی که شما برایش می پسندید، نوعی دفاع از خود است به ظاهر با زبان و بیان، ولی در واقع با چنگ و دندان. صنف گرایی و گروه گرایی و فرقه گرایی و حزب گرایی و از این ها بدتر،خودبینی جای عقل و منطق و استدلال را می گیرد. فردی که فکر می کند موردِ حمله قرار گرفته است، بدون این که به موضوع و محتوای نقدی که شده است بیندیشد، می خواهد با طعنه یا تمسخر و با پاسخی هر چند بی ربط به اصلِ موضوع، فقط و فقط تلافی کند و به قولِ خودش جوابی دندان شکن بدهد و دستِ طرفِ مقابل را از پرداختن به اموری که به او و امثالِ او مربوط می شود کوتاه یا اگر که شد چه بهتر، کاملاً قطع کند. بنابراین، بدتان نیاید اگر که می گویم که این گونه حمله ها و دفاع ها گاهی با چنگ و دندان است. نمونه های برخوردهای این چنینی کم نیست.

استاد دانشگاهی در سخنرانی اش حرفی می زند که آقای کارگردانی به خودش می گیرد و می خواهد با توییت یا همان جیک جیکی درجا تلافی کند. فیلسوفی در مناظره ای چیزی می گوید و آقای بازیگری با ژستی فیلسوف مآبانه با بیانِ چیزکی بدون تأمل و تحمل به صدا درمی آید. هر اتفاقی که بیفتد و هر حرفی که پیش بیاید، آقا یا خانم سلبریتی که شهرتش به چیزی غیر از آن اتفاق و آن حرف مربوط می شود، درجا از خودش واکنشی به نرخِ روز نشان می دهد و افراد زیادی را به دنبالِ خود به هر جا که دلش می خواهد می کشاند. این واکنش ها و دنباله روی ها و هوچیگری های روزمره همه نقدهایی اند که بازارشان شلوغ تر و داغ تر از نقدهای تخصصی و کارشناسانه است.