اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-3
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-3
بخش پیشین نشد که سراغ سهراب و شعرش برویم و همه اش به نکاتی گذشت که دکتر کورش صفوی درباره ی بافت های زبان و تعبیر متن نوشته بود. او در کتاب تعبیر متن و پس از آن در کتاب آشنایی با نظریه های نقد ادبی با شرحی که پای متن ادبی را هم به میان می کشد به درستی می گوید که «نقد متن» بایستی در مرحله ی پس از «تعبیر متن» صورت بپذیرد. بنابراین، نقد ادبی که معمولاً همان کارهایی است که روی متن های به اصطلاح ادبی به نام های نقد رمانتیک و نقد روانکاوانه و ... مانند این ها انجام می شود بایستی پس از تعبیر این متن ها انجام شود. البته دکتر کورش صفوی «امّا و اگر»های بجایی را در مورد زبان ادبی و ادبیّت متن ها و تفاوت شان با متن های زبان خودکار مطرح کرده است که بهتر است برای آشنایی با باورهای این زبان شناسِ اندیشمند کتاب هایش را بخوانید.
معلوم است که «تعبیر متن» پیش از «نقد متن» انجام می شود؛ امّا، واقعاً حدّ پیشرویِ خواننده در نقد متن و به کارگیری رویکردهای نقد ادبی برای تفسیر آن معلوم نیست.
خیلی ها بررسیِ نکاتی را که به دریافت معنی یا تعبیر متن شعرهای سهراب می انجامد نمی پسندند و دوست دارند چیزهایی را درباره شان بخوانند که آن قدر رو و پیدا نیستند که خودشان بتوانند ببینند و بفهمند. به عنوان مثال، اگر یکی بیاید و بگوید که «باغ دیرین» در شعر «موج نوازشی، ای گرداب» همان «بهشت برین» است و بعد چند صفحه ای نیز درباره ی آدم و حوا و هبوط شان از بهشت بنویسد ذوق می کنند. اگر یکی ساز مخالف بزند و بگوید بعضی از تصاویر یا جملات این شعر برای بیان چنان نقدی ناکارآمد است ترش می کنند و حرف هایی را بالا می آورند که گفتنی نیست.
خیلی ها پیش از خواندنِ دقیقِ اشعار سهراب، وقت شان را گذاشته اند روی مجموعه ای از کتاب هایی که در مورد بودایی ها و آیین های شرقی نوشته شده است تا چیزهایی پیدا کنند که بتوانند به شعرهایی که از سهراب می خوانند ربط بدهند. این ها اوّل تحلیل شعرها را پیدا می کنند، بعد خودشان را می خوانند، و با تعبیرشان هم کاری ندارند. در واقع، تعبیر این شعرها برایشان همانی است که به عنوان نقدِ ادبی، مثلاً با نگاه به کهن الگوها در فلان شعر سهراب، نوشته شده است. این ها معنی دیگری برای آن شعر جز همان حرف هایی که به خوردشان داده می شود سراغ ندارند. بزرگترین اشکال این وابستگی شان به برداشت های دیگران این است که اگر آن به اصطلاح نقد ادبی نتواند از دلِ خودِ متن و یکی از تعبیرهای پیدای آن بیرون بیاید، از حرف اصلی آن شعر خیلی منحرف می شوند.
تعصب روی سهراب، و نه لزوماً روی شعرش، خیلی زیاد است، مخصوصاً از سوی کسانی که حوصله ندارند خودشان شعرهایش را جوری بخوانند که تعبیرِ خودشان را هم از آن داشته باشند. بیایید به طور موقت از این شعر سهراب بیرون بیاییم و دوباره برویم سراغ «قصیده آبی، خاکستری، سیاه»، سروده ی حمید مصدق، که دکتر کورش صفوی با ادعای آگاهی درست و مسلم از عاشقانه بودن اش، تصور دیگران را که خیال می کنند که جمله ی «من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه برمی خیزند» شعاری انقلابی است، باطل و نشانی از قدرت فردیِ آن گروه های سیاسی ای می داند که تلاش کرده اند این شعر عاشقانه را با این تعبیرْ سیاسی جا بزنند. بد نیست این شعر را کمی ریزتر از خوانش های سَرسَری بخوانیم و ببینیم که بدونِ پادرمیانیِ دکتر صفوی آیا خودمان هم می توانیم طرفِ عاشقانه ی این قصیده ی نو را سنگین تر ببینیم.
دفتر شعرِ آبی، خاکستری، سیاه، چاپ اوّل 1343، با «درآمد»ی آغاز می شود که حتی از آن جمله ی شعارگونه ی «من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی...» مشهورتر است. این «درآمد» را در اینجا می آورم، زیرا بر این باورم که جدا از آن نیست:
درآمد
به: مصطفی رحیمی
رضا شجاع لشکری
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سال ها هست که در گوش من آرام،
آرام
خش خشِ گام تو تکرارکنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
خرداد 1343
پس از این «درآمد» و پیش از شعر «آبی، خاکستری، سیاه» این جمله آمده است:
من قامتِ بلندِ تو را در قصیده ای با نقشِ قلبِ سنگِ تو، تصویر می کنم
«تو» در این جمله می تواند خواننده را به اینجا برساند که مخاطبِ راوی در این قصیده را با آن کسی که در شعر «درآمد» او را رها کرده و رفته است یکی بگیرد. بنابراین، پیش از اوّلِ بسم اللهِ «قصیده آبی، خاکستری، سیاه» ما می دانیم که زمانی یکی در زندگیِ این راوی بوده است که حالا نیست. با این ذهنیّتِ گرگ و میش(!) خوانش اش را شروع می کنیم و این کار را چندین بار تکرار می کنیم تا به تعبیری برسیم که با منطقِ خودِ متن بخواند.
راوی این قصه یا قصیده ی «آبی، خاکستری، سیاه» را سر هم کرده است؟
شاید قصدِ راوی را از گفتن این شعر بتوان از جملات زیر خواند:
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
البته این حرف ها با آن جمله ای که می گفت: من قامتِ بلندِ تو را در قصیده ای با نقشِ قلبِ سنگ تو تصویر می کنم، چندان جور در نمی آید، ولی خوشبختانه توجیه چرایی اش را می شود از زبان خودش شنید که می گوید:
در من این سبزی هذیان از توست
خیلی از حرف های این قصیده ی بلند نمونه های خوبی برای اثبات هذیان گویی راوی است. سازگاری این حرف ها با هم کم است، امّا زیبایی شان چنان زیاد است که خواننده را می فریبد. به عنوان مثال، از یکی از این مخاطبانی که شیفته ی وزن این کلام و مفتونِ حرف های عاشقانه اش شده اند بخواهید که مصرعِ «عابد چشم سخنگوی تواَم» را در ارتباط با مصرع های دیگر و نیز کلِّ این شعر تجزیه و تحلیل کند. اگر این کار را خوب انجام بدهد، کم کم همراه با افزایش دقت اش در خواندن، از میزان فریفتگی خالی از اندیشه اش کاسته خواهد شد.
به نظر شما سخنگوییِ این چشم سخنگو در چه چیزش است و چه سخنی گفته است؟
اگر این چشم فقط دارد می گوید که زیباست، این حرف را که خودِ راوی دارد با شعرش می گوید. این تعریفِ تعارفی هیچ دردی از او را دوا نمی کند. جاهایی از شعر به ما می گوید که اگر هم این چشم ها سخنی گفته باشند، آن حرفی را که به سودِ راوی باشد نزده اند. به عنوان مثال، راوی به او می گوید:
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
از این حرف ها می شود فهمید که چرا راوی مرگ یا همان ناکامی ناشی از جدایی اش را از او می داند، ولی نمی شود از حرف های دیگرش فهمید که زندگی اش با چه حساب و کتابی و چه علم و منطقی از اوست، وقتی که با تأکید باز هم می گوید:
سیل سیّالِ نگاهِ سبزت،
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛
من در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم.
اگر از او بپذیریم که راست می گوید و چشمانِ خیال انگیزِ آن طرف غیر از تباهی اش به او زندگی هم داده است، این واژه ی «عاقبت» را در این جمله ی آخری کجای دل مان بگذاریم؟ واژه هایی که خودشان را به شاعر تحمیل کرده اند، کاری کرده اند که خیلی لز حرف های راوی فقط جنبه ی تعارف داشته باشد. محض نمونه، او چرا باید عابدِ چنین چشمی باشد؟
می شود حدس زد که سخنگویی این چشمِ تباهی آور از سویی به خیال انگیزی اش ربط دارد، زیرا راوی می گوید:
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
این چشم ها با این «شور عشق و مستی» در صورتی می توانستند به او زندگی ببخشند که کارش به اینجا نمی کشید که دوباره بگوید:
من چه می دانستم
دل، هر کس دل نیست
قلب ها ز آهن و سنگ
قلب ها، بی خبر از عاطفه اند
احتمالاً مهم ترین حرفی را که این چشم ها به او زده اند، همانی است که راوی از زبانِ باد به خودش گفته است:
«چه تهیدستی، مَرد!»
این تقریباً همان حرفی است که در «درآمد» از گام های او با واژه هایی دیگر شنیده بود:
و تو رفتی و هنوز،
سال ها هست که در گوش من آرام،
آرام
خش خشِ گامِ تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا،
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
دقت کنید که برخلاف ادعای دکتر کورش صفوی که از بافت Cخود کمک گرفته است تا به ما بقبولاند که بافت A تعبیری عاشقانه و عاطفی دارد، حرف هایی از دلِ خودِ این بافت بیرون می ریزد که اجازه نمی دهد چنین تعبیر یا برداشتی را به ناف شان ببندیم. راوی حرف هایی می زند که به زبان اجتماعی هم تعبیر سیاسی و اقتصادی شان نیرومندتر است. او در لابه لای این پُر حرفی هایش در جایی، زمانه ای را که در آن زندگی می کند «دوره ی بیدادگری ها» می نامد. هنگامی که او را به عروسی عروسک های کودک خواهرش دعوت می کند می گوید:
من تو را خواهم برد؛
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خویش؛
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
این سادگی به عدم دخالتِ اوضاع مادی و طبقه ی اقتصادی و اجتماعیِ عروس ها و دامادها در پیوند بین شان برمی گردد. در واقع، صحبت از فاصله های آزارنده، طبق این متن، صحبت از فاصله های طبقاتی است. او می گوید:
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
راوی حواس اش هست که جوری حرف نزند که دیگران همه اش را به پای عقده ی سرکوب شده ی شخصی و کوتاهی دست اش از رسیدن به عشق اش بگذارند. او حرف عجیبی می زند؛ می گوید:
کودک خواهر من،
امپراتوری پُر وسعتِ خود را هر روز،
شوکتی می بخشد
واژه ی «امپراتوری» که بعید است از ذهن و زبانِ کودکی که عروسک بازی می کند بیرون آمده باشد چنان در میان واژه های دیگرِ خودِ راوی برجسته است که نشان می دهد درد او شخصی و فردی نیست. دردی گسترده است که درمانی گسترده می خواهد.
عجیب تر از آن حرفِ قبلی این حرف است که می گوید:
کودک خواهر من نام تو را می داند
نامِ تو را می خواند!
این در شرایطی است که خودِ من حتی با این ریزبینی و ریزخوانی ام هنوز نمی توانم با یقین بگویم که نامِ او واقعاً چیست، یا به عبارت دیگر، راوی دارد با چه کسی یا چه چیزی حرف می زند.
ادامه دارد