نگاهی به متنِ «عشق عمومی» از احمد شاملو

نگاهی به متنِ «عشق عمومی» از احمد شاملو

 

«عشق عمومی» بیشتر با عبارتِ «درد مشترک» جااُفتاده که از دلِ این شعر و از جمله ی «من درد مشترکم/ مرا فریاد کن» گرفته شده است.

اگر فراموش کنیم یا اصلاً ندانیم که این شعر را چه کسی و در چه سالی و به چه مناسبتی نوشته است، تکلیف مان با آن چیست؟

اگر کسی پاسخِ آن پرسش ها را تقدیم مان کند، آن وقت تکلیف مان با خودمان و خوانشِ مان چیست؟

 

محمد قراگزلو در کتابِ تاریخ تلخ به روایت احمد شاملو خیلی ساده و نُقلی به این پرسش ها پاسخ داده و نوشته است:

...به غیر از شعرهائی که در ستایش یا نوستالژی مرتضا کیوان سروده شده شعر "عشق عمومی" نیز به همین مناسبت یعنی اعدام اعضای سازمان نظامی حزب توده شکل بسته است. تاریخ این شعر یک سال پس از آن سلسله اعدام های دسته جمعی است.(تاریخ تلخ، ص306)

 

با این که پاسخ های محمد قراگزلو درست می نماید، ولی من به عنوانِ خواننده تکلیف ام را با خودم پس از دریافتِ این اطلاعاتِ مهم و درست چیز دیگری می دانم. اگر بخواهم با اطلاعاتِ محمد قراگزلو این شعر را بخوانم و بفهمم، حتماً اوّل از همه سراغِ عنوانِ شعر، یعنی «عشق عمومی»، می روم و با نزدیک بودنِ واژه ی «عمومی» یعنی «عمومِ مردم» و «توده»، درجا این حرف را در بوق و کرنا می کنم که این «عشقِ عمومی» در واقع همان «عشقِ توده» و لابد عشق به «حزب توده» است. بعد، می روم سراغِ عبارتِ «درد مشترک» و ادعا می کنم که در کاربردِ آگاهانه یا حتی ناخودآگاهِ واژه ی «مشترک»، نشانی از آن جامعه ی اشتراکی و کمونیستیِ مد نظرِ «حزب توده» را می توان دید. با کمی شکّ و تخفیف، شاید کوتاه بیایم و بگویم که این عشق یقیناً عشق به بعضی از اعضای حزب توده، به ویژه آنهایی که اعدام شده اند است.

اما، بنده با این که از این نوع نقدِ سنتی که با توجه به شرح حالِ شاعر و زندگی شخصی و خصوصی و وقایعِ تاریخی زمانه اش نوشته می شود لذّت می برم، بیشتر مایلم با نمایشِ نمونه ای از روشِ خوانش ام یک راهی پیش پای خواننده ای که فقط خودِ متن را در دست دارد بگذارم تا ببیند که چگونه می شود امثالِ این شعر را با خوانشی ساده و بدون اضافات و مخلفاتِ دیگران فهمید.

اتکای خواننده در این خوانشِ اوّلیه اش که شاید هنگامِ انتظار در مطبِ دکتری انجام شود، فقط به داشته های خودِ متن و دانش شخصی اش از زبان و فرهنگ و اطلاعاتِ عمومی و معمولی خواهد بود. در این خوانش، او فرصتِ کافی برای رجوع به منابعِ مفیدِ فضای مجازی را ندارد، هر چند که تلفن همراه اش را که هوشمند نیز هست و حتماً اطلاعات اش بیشتر از اطلاعات خودِ خواننده است با خود دارد. فعلاً در این موقعیت و وضعیت، دقت خواننده در متن خوانی مهم تر از دسترسی اش به منابع دیگر است. او باید «عشق عمومی» را جوری بخواند که مدام از جزئیاتِ آن چیزی برای درکِ کُلِّ آن و از کُلِّ آن نکاتی را برای فهمِ جزء به جزءِ آن، از واژه و عبارت و جمله و تصویر و استعاره و کنایه گرفته تا شخصیت ها  و عناصر درگیرِ دیگر، استفاده کند. بنابراین، لازم است یک بار شعر را با دقتی معمولی بخواند و برای درکِ نکاتی که برای او پس از گذشتن از خطِّ پایانِ شعر همچنان مجهول مانده اند، آن را دوباره و این بار با دقت و وسواسِ بیشتر بخواند. نمونه ی چنین خوانشی را با نتیجه اش بنده در اینجا تقدیم تان می کنم. شاید خوانش و دقت و نتیجه ی تجزیه و تحلیل شما بهتر از این باشد:

 

شعری از احمد شاملو

عشق عمومی

 

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست


اشک آن شب لبخند عشقم بود.

 

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی


من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

 

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم


نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.


در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بوده اند.

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید


زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

                               1334

 

در این متن هیچ اثری از اعدام و اعدامی و جوخه ی آتش دیده نمی شود. نه صحبت از ظلم است، نه صحبت از جنگ است. نه پرولتاریا، نه بورژوا. نه سوسیالیسم، نه لیبرالیسم. شاید خواننده ای با اطلاعاتِ بیرونی اش بخواهد چیزهایی را، چه برگرفته از جایی یا با گرایش شخصی اش، به این متن نسبت بدهد، ولی باید بتواند از درونِ خودِ متن نیز برای ادعاهای اش دلیل و مدرکی فراهم کند. حتی اگر حق با او باشد و خودِ شاعر در خانه ای یا قهوه خانه ای هنگامِ شعرخوانی در جمع دوستان اش گفته باشد که این شعر را به چه مناسبتی گفته است، باز باید به او ایراد گرفت که چرا هیچ نشان آشکاری از آن مناسبتِ موردِ ادعای اش در خودِ شعر نیست.   

فعلاً تنها چیزهایی که از آن اطلاعاتِ جمع و جورِ محمد قراگزلو در خود این متن دیده می شود، نامِ شاعر در سر و تاریخِ تکمیلِ شعر در پای آن است. این دو را هم چون می بینیم و می خوانیم، می توانیم جزئی از متنِ پیش روی مان به حساب بیاوریم. خیلی از همین ایرانی های فارس زبانِ ما نمی دانند که احمد شاملو که بود و سال 1334 چه اهمیتی در تاریخ ایران و جهان یا زندگیِ خودِ احمد شاملو داشته است. اگر مجله ای که این خواننده آن را از روی میزِ اتاق انتظارِ آژانس مسافرتی برداشته و در حالِ خواندن اش است تا نوبت اش برسد، با غلطی تایپی نامِ شاعر را «احد شامل» و تاریخِ پای شعر را به اشتباه 1934 نوشته باشد، برای او که فعلاً سر و کارش با خودِ متنِ شعر است توفیری نمی کند. برای خودِ بنده هم، چون زیاد دیده و شنیده ام که گاهی خودِ شاعر زیر و بالای شعر و حتی متنِ شعرش را تغییر داده است، عجالتاً در این شیوه از خوانشِ «عشق عمومی» فرقی نمی کند که چه کسی در چه تاریخی این شعر را گفته است. با داشته های خودِ متن و دانشِ ذهن و حافظه ام این شعر را می خوانم، و پس از خوانشِ اوّلیه آن را با توجه به جزئیات و کلِّ متنی که خوانده ام مجدداً بازخوانی و بررسی می کنم. در خوانشِ تحلیلی ترِ دوم، نخست می روم سراغِ عنوانِ شعر:

  

عشق عمومی

 

عنوانِ عجیبی است: نیمی عاشقانه و نیمی عامیانه که روی هم شده است شاعرانه. «عشق» خاص تر است و «عمومی» عام تر! رابطه شان رابطه ی اخص و اعم است. عشق با دانایی جور درمی آید و ثمره ی شناخت و آشنایی است، در صورتی که «عمومی» شدن نتیجه ی خود را به نادانی زدن و نادیده گرفتنِ ویژگیِ خاص هر چیزی و هر شخصی است برای این که بتواند در مجموعه ی واحدی با هم نوع های خودش قرار بگیرد. در واقع، فقط شباهتِ عام و مشترک شان در نظر گرفته می شود تا «عمومی» شوند. ناگفته نماند که عشق نیز بایستی  از خیلی خاص بودن اش دربیاید تا «عمومی» شود. عشق به «آیدا» خاص است. عشق به انسان عمومی و کلّی تر است.  این ها را از خودم نمی گویم. ضمنِ بررسیِ این شعر به شما نشان می دهم که خودِ شاعر روی همه ی این نکاتِ ظریف کار کرده تا به «عشق عمومی» رسیده است.

این شعر به هیچ وجه جنبه ی سیاسیِ آشکاری ندارد. آن جنبه ی پنهان اش هم آن قدر ضعیف است که نه هوادارانِ حزبی را تهییج و تحریک می کند و نه مسئولینِ حکومتی را دستپاچه و نگران. همین دو کلمه ی «عشق» و «عمومی» این شعر را از سیاست بیرون کشیده است. اصلاً نشانی از دولتی ها و حکومتی ها و اثری از جنبشِ ضدِّ دولت و ضدِّ حکومت در آن نیست. «عشق»ی که متنِ این شعر معرفی می کند چنان «عام» است که همه ی «خواص» را، حتی اگر از طبقه ی حاکم و اشراف و «دولتی» باشند، در برمی گیرد. نسبتِ هر فرد و دسته و گروه خاصی به این «عموم»ی که شاعر در نظر دارد، نسبت جزء به کُل، درست مثلِ نسبتِ «درخت به جنگل» است. رابطه ی بین این دو رابطه ی زیرمجموعه یا عضوی از مجموعه با مجموعه اش است.

اگر مردم را از صفت هایی که آن ها را از هم جدا کرده است عاری کنیم، همه «عامی» می شوند. واژه ی «عامی» از «عمی» به معنیِ «نابینا» گرفته شده است و در واقع، به کسی گفته می شود که نابینایی اش از بی سوادی و نادانی اش است، اما چون در کاربردِ این واژه برای عوام، یا به اصطلاح عمومِ مردم، وجه مشترک شان واقعاً بی سوادی شان نیست، باید در پیِ چیزِ دیگری باشیم که بین شان مشترک است، مثلِ همان «درد»ی که شاعر مطرح کرده است. حالا دیگر ساده بودنِ مردم از بی سوادی شان نیست، زیرا خیلی های شان بی سواد نیستند. حتی سادگی شان از فقرشان نیست، زیرا در بین شان افرادِ غنی نیز وجود دارد. سادگی شان از کارمند دولت یا نظامی نبودن شان نیست، زیرا بعضی های شان کارمندِ دولت و بعضی های شان نظامی اند. حرفِ اصلیِ این شعر اصلاً سیاسی نیست. وقتی که می گویم از همین مردم افرادی کارمند و نظامی و حتی ساواکی اند، پس می خواهم به چیزی برسم که بینِ همه ی مردم، در هر شغل و مقام و موقعیتی، کارگر و کارفرما، زندانی و زندانبان، فراری و ساواکی، ... حتی شاه و گدا، مشترک است. معطل تان نمی کنم و می گویم که این وجهِ مشترک «انسان بودن» شان است. این «انسان بودن» به ساده ترین صورت و معنی اش مدِ نظر است. اصلاً با شعارهایی مثلِ «انسانیت چنین است و چنان است» خودتان را مشغول نکنید. «انسان» یعنی همین موجودی که به نان و مسکن و آسایش، با هر تعریفِ ساده ای که همه را در بربگیرد، نیاز دارد تا زندگی اش را تا دمِ مرگ خیلی طبیعی بگذراند. مرگِ دارا متفاوت تر از مرگِ ندار نیست، بنابراین، زندگی شان نیز مانند انسان بودن و هم سرنوشت بودن شان باید یکی و مثلِ هم باشد. سادگی عمومِ مردم به برهنه به دنیا آمدن و برهنه از دنیا رفتن شان است. سادگی شان به خالص ترین شکلِ انسان بودن شان برمی گردد. بنابراین، این «عشق عمومی» عشق به آن چیزی است که در عموم انسان ها ریشه دارد و وجه مشترک شان است. این عشق، عشق به همه ی انسان ها و عشق به انسانیّت است.     

 

شاعر برای این که این «عشق عمومی» را به مخاطب اش معرفی کند می گوید:

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست


اشک آن شب لبخند عشقم بود.

 

او می توانست به همان ترکیبِ اوّل یک جمله ی دیگر هم اضافه کند و بگوید: شب رازی است، و این لف و نشرش را تکمیل کند. اما این کار را نکرد. چرا؟ دلیل اصلی اش این است که «اشک» و «لبخند» و «عشق» از ویژگی های جسمی و روحی انسان است. «شب» به عنوانِ پدیده ای طبیعی هیچ سنخیتی ندارد با انسان و رازش ندارد. البته شاعر از «آن شب»، یعنی شبی خاص، حرف می زند که مجهول بودن اش هم باز رازی است برای انسان و ربطی به خودِ «آن شب» ندارد. از این حرف های شاعر فعلاً نمی شود فهمید که «آن شب» چه شبی بود و چه چیز آن را خاص کرد. او در ادامه می گوید:

 

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی

خواننده با همان جمله ی نخست از این بندْ کنجکاو می شود که بفهمد گوینده ی این جمله ها واقعاً  چه کسی است و منظورش از این حرف ها چیست. «قصه» و «نغمه»، چه شادی آور و چه غم انگیز، در هر صورت سرگرم کننده اند، در صورتی که «صدا» و «چیزِ دیدنی» و «چیزِ دانستنی» صرفاً به هستیِ مادیِ عادیِ قابل مشاهده و تجربه برمی گردد. اما گوینده با لحنی مرموز، انگار که دارد چیستانی را مطرح می کند، می گوید که هیچ کدام از این ها نیست. پس چیست؟ او خیلی زود به این پرسش پاسخ می دهد و می گوید:

من درد مشترکم
مرا فریاد کن.

ایرادی ندارد اگر خواننده ی این جمله تصور کند که خودش مخاطبِ شاعر است و باید به خواسته اش عمل کند و او را فریاد کند، به شرط این که فهمیده باشد منظورِ او از «مرا فریاد کن» چیست. البته ادامه ی شعر ثابت می کند که مخاطبِ گوینده «تو»یی است که در حدّ و اندازه ی خواننده ی این متن باقی نمی ماند. حقیقت اش را بخواهید، خودِ من از جمله ی «من درد مشترکم»، بدونِ حرف های قبلی و بعدی اش، متوجه نشده بودم که او چه کسی یا چه چیزی یا به قولِ خودش چه دردی است. این جمله با آن چند جمله ی پیش از خود روی هم رفته فقط نشان می دهد که او با این که هست، دیده و شنیده و دانسته نمی شود. او را باید جور دیگری حس کرد و یافت و نشان داد تا دیده شود. چه جوری؟ مثلِ «درد»ی که در وجودِ «تو» است و تا از درد فریاد نزنی، هیچ کس متوجه نمی شود که «تو» درد داری. بنابراین، این «او» مانندِ دردی در درونِ «تو» است. «او»  برای این که خودش را بهتر معرفی کند، دست به دامنِ درسِ تناسب که در ریاضیاتِ ابتدایی خوانده است می شود و می گوید:

درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم

 

از نسبتِ «درخت» به «جنگل»، «علف» به «صحرا» و «ستاره» به «کهکشان»، یعنی تقریباً از نسبت جزء به کُل، می شود نسبت «من» به «تو» را به طور دقیق تری تعریف کرد و پاسخِ این دو مجهول، یعنی «من» یا x و «تو» یا y را پیدا کرد. چون پیش از این واژه ی «عمومی» را داشتیم، پس مشخص می شود که نسبتِ «من» به «تو» چیزی مثلِ نسبتِ «من» به «عموم» یا «فرد» به «جمع» است. البته خودِ این گوینده در ادامه به مخاطب اش می گوید: نامت را به من بگو، طوری که انگار هنوز طرف اش را نشناخته است. این جهل اش با آن آگاهی ای که با آن نسبت ها بروز داده است جور درنمی آید. جالب اینجاست که نامِ خودِ او نیز هنوز برای آن مخاطب اش، یعنی «تو»، و مخاطب های دیگر مثل ما خوانندگان این شعر، همچنان مجهول است. با این حال، او به آن «تو» می گوید:  


نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،

 

«دستت را به من بده» یعنی بگذار یاری ات کنم، و «قلبت را به من بده» یعنی با من دوست باش! با این که می دانم «دست ام را بگیر» یعنی به من کمک کن، و «قلب ام را بگیر» به زبان مجازی یعنی دوستی ام را بپذیر، باز می خواهم این پرسش را مطرح کنم که به نظر شما، اگر این «تو»، طبقِ این سفارش ها یا خواهش ها، نام خود را به «او» بگوید و دست اش را به «او» بدهد و حرف اش را به «او» بگوید و قلب اش را به «او» بدهد، نتیجه اش به سودِ کدام شان است؟ ظاهراً، با توجه به آن خواهشِ قبلی، یعنی «من درد مشترکم، مرا فریاد کن»، بایستی همه ی این ها به نفعِ گوینده باشد نه مخاطب اش، ولی او در ادامه چیزهایی می گوید که با آن واژه ی «مشترک» کاملاً جور درمی آید و نشان می دهد که «او» خود را به هیچ وجه از این «تو» جدا نمی بیند. یعنی این بده بستان ها به سودِ هر دو سو است. او می گوید:


من ریشه های تو را دریافته ام

 بنابراین، «او» با «تو» همریشه شده است. البته بنده باز یادآوری می کنم که  درخواستِ «نامت را به من بگو» با این ادعاها سازگار نیست و چیزی در متن و حول و حوش آن نیست که وجودش را توجیه کند. ظاهراً فقط جنبه ی معماسازی دارد.


با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.

یعنی من حرف های «تو» و حرف های همه را بیان کرده ام. آشنایی دست ها با این که می تواند به دلیلِ شباهت های ظاهری شان باشد، بیشتر به دلیل همکاری شان است. همان طور که لب ها به جای هم می توانند سخن بگویند، دست ها نیز به جای یکدیگر می توانند یاری رسان باشند. این آشنایی ها با آن بی خبری از نامِ مخاطب جور درنمی آید. در ضمن، ادعای این که «با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام» با آن تقاضای «من درد مشترکم، مرا فریاد کن» سازگار نیست. او همه ی این ها را از کسی می خواهد که نامش را نمی داند. این نکته ی ظریف ثابت می کند که این «تو» حسّی عجیب و ناشناخته در درونِ خودش است. یعنی باید از درونِ خودش این «تو» از «درد» چنان فریاد بزند که لب های او هم بتواند آن را آشکار کند.

 
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بوده اند.

 

با توجه به نکته ای که پیش از این بند عرض کردم، معلوم می شود که «با تو گریسته ام» و «با تو خوانده ام» یعنی «با حسِّ تو یا حسّی که تو به من می دادی گریسته ام و خوانده ام».

در حقیقت، این «مردگان» زندگیِ طبیعیِ همان «زندگان» را داشته اند و آن «زندگان» نیز به گونه ای سرنوشتِ طبیعیِ این «مردگان» را خواهند داشت. اما شاعر با استفاده از صفت های «زیباترین» و «عاشق ترین» و مشخصه ی «این سال» برای گروهی دیگر از «مردگان»، به طور برجسته ای حساب آنها را از بقیه جدا کرده است. چرا شاعر از عبارتِ «مردگانِ آن شب» استفاده نکرد؟ با توجه به جمله ی «اشک آن شب لبخندِ عشقم بود»، منطقی تر این بود که به جای «این سال» از «آن شب» استفاده می کرد. «این سال» با توجه به منطقِ درونی این شعر خیلی بیرونی و ضایع است.

خودِ متن در موردِ مرام و مسلکِ این «مردگان» و علّت و چگونگی مرگ شان چیزی نمی گوید. حتی بنده باید آن واژه ی «گروه» را که در موردشان به کار برده ام پس بگیرم، زیرا در خودِ متن نشانی از مرگِ دسته جمعی شان نیست. شاید «مردگان این سال» جدا جدا و هر کدام به علّتی و به صورتی متفاوت مرده باشند. البته اگر به جای «این سال» از «آن شب» استفاده می کرد، می شد حدس زد که مرگِ شان در همان شب اتفاق افتاده است، یا اگر به جای «عاشق ترین زندگان» به عنوان «عاشق ترین مردگان» معرفی می شدند  شاید می شد به بهانه ی عاشقانه مردن شان، علّت و زمان مرگ شان را یکی دانست. عشق باعث شد زندگی و مرگِ آنها با هم یکی شود. عشق می تواند کاری کند که همه ی انسان ها با هم یکی و برابر شوند.

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

 این حرف های قشنگ با همان فرمولِ تناسب بیان شده و در واقع تکرارِ همان موارد قبلی است به استثنای یک مورد که حذف شده و می توانست به صورتِ «به سانِ ستاره با کهکشان» تکرار شود. معلوم نیست که شاعر چرا این یک مورد را تکرار نکرده است. یا باید گفت که در آن بندِ قبلی وجودش زیادی بود، یا باید نبودش را در اینجا نشانه ی نقصِ صوریِ این شعر دانست. چون شاعر با مواردِ دیگر و با افزودنِ مواردِ جدید در این بند دارد همان حرف را می زند، نبودن اش نقصی در معنیِ متن ایجاد نکرده است.

از این تشبیه های پشت سرِ هم که بگذریم به دو جمله می رسیم که جملاتِ پیروِ جمله ی پیش از خود اند. آن جمله «ای دیریافته با تو سخن می گویم» است که با حذفِ آن تشبیه ها به صورت زیر به ادامه اش افزوده می شود:

ای دیریافته با تو سخن می گویم
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

 

این حرف ها نیز همه تکراری اند، زیرا پیش از این نیز یک بار گفته بود که «ریشه های تو را دریافته ام». پیش از این از «آشنایی دست ها با دست ها» گفته بود و حالا به آشنایی اش با «تو» از طریق شباهتِ صدا ها اشاره می کند و با این حرف آن ادعای «با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام» را تکرار می کند. او این «دیریافته» را سرانجام یافته است و حالا از او می خواهد که فریادی بکشد تا خودش بتواند صدای او باشد و فریادِ «درد» را به گوشِ همه برساند. این «درد مشترک» همان «عدم توجه به انسان» است. آن «تو»یی که باید این درد را فریاد بزند، همان «انسانیّت»ی است که در درونِ همه ی انسان ها ریشه دارد. عشق به همنوع می تواند کاری کند که همه آن را بیابند و پیش از هر چیزِ دیگری همان را فریاد بزنند. همه باید انسان را رعایت کنند.    

تصاویر متحرک در شعر، با نگاهی به شعرِ «در پایان» از نادر نادرپور و شعرِ «ماهی» از احمد شاملو

تصاویر متحرک در شعر، با نگاهی به شعرِ «در پایان» از نادر نادرپور و شعرِ «ماهی» از احمد شاملو

 

دکتر ضیاء موحد در سعدی، چاپ انتشارات نیلوفر، در فصلِ «تأملاتی در سبک آثار سعدی» ، مبحثی را به «شعر تصویری و شعر گفتاری» اختصاص داده و، در ضمنِ بحث، تعریفِ آندره برتون از «تصویر» را جامع تر از تعاریفِ دیگر دانسته و آن را این طور نوشته است:

«از کنار هم قرار گرفتن دو کلمه، دو عبارت یا دو جمله ی مختلف هرگاه امر سومی حادث شود، آن را تصویر می نامیم.»

در ادامه، ایشان برای شرحِ بیشترِ مهارت شاعر در «ایجادِ تصویر»، بخشی از شعرِ «در پایان»ِ نادر نادرپور را با بخشی از شعر «ماهی»ِ احمد شاملو مقایسه کرده و نوشته است:

 

«ممکن است بیت هایی انباشته از تشبیه و استعاره و مجاز، شعر تصویری نباشند، مانند این بیت ها:

با ماهیِ سرخ رنگِ لب هایش

در آبِ پریده رنگِ سیمایش

آهسته و بی صدا شنا کردم

در این بیت ها کلمه ها قدرت تأثیر بر یکدیگر را ندارند. «ماهی سرخ رنگ» و «آب پریده رنگ» سرد و ساکت در برابر هم ساکن مانده اند. اما در این شعر:

آمد شبی برهنه ام از در

چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

«_ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»

«آینه»، «یقین»، «ماهی»، «روح آب» و «برهنه» چنان در تقابل قرار گرفته اند که التهاب فضا خود به خود احساس می شود. اگر در شعر قبلی شاعر حتی از نزدیک نمی تواند هیجانی ایجاد کند، در این شعر تنها نگاه دور فضا را در صدا و نور و حرکت غرق می کند. در شعر قبلی «ماهی سرخ رنگ» چنان در «آب پریده رنگ» بر جای خشکیده که شاعر مجبور شده است این سکون را با مصراع «آهسته و بی صدا شنا کردم» به حرکت تشویق کند که باز هم نشده است. (ص178-177)

 

 

چرا دکتر ضیاء موحد خیال یا حس کرده که نادرپور مجبور شده است با مصراعِ «آهسته و بی صدا شنا کردم» «ماهی سرخ رنگ» و «آب پریده رنگ» را تشویق به حرکت کند؟ آیا این حسّی است که با خوانشِ این شعر به هر خواننده ای دست می دهد؟ بدون شک، هر خواننده ای با پیش فرض های خودش به برداشت هایی می رسد که با برداشت های دیگران، اگر پیش فرض هایشان متفاوت باشد، فرق خواهد کرد. به عنوان مثال، برای دکتر موحد بیت ذیل از سعدی عاری از تصویر است و شعری گفتاری است:

 

من اگر نظر گناه است بسی گناه دارم

چه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم

 

ایشان نوشته است:

دو جمله ی «نظر گناه است» و «من بسی گناه دارم» به تنهایی هیچ احساس شاعرانه ای را القا نمی کنند، اولی حکمی است ناخوشایند و دومی اقراری است عادی و پیش پاافتاده. اما سعدی با کنار هم نهادن این دو و تشدید آن با مصرع بعدی ناگزیری خود را از نظربازی به اندیشه ای شاعرانه تبدیل می کند:

من اگر نظر گناه است بسی گناه دارم

چه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم

 

اما، من، با پیش فرضی درست یا نادرست، فکر می کنم سعدی چندان گفتاریِ گفتاری و عاری از صنایع ادبی به «نظربازی» نپرداخته است. پیش فرض من به من می گوید که سعدی با «نظر» غیر از «نگاه»، «علمِ کلام» را نیز که «علمِ نظر» هم خوانده می شد و برخی حرام می دانستند، در نظر داشته است. در شعر حافظ نیز گاهی مقصود از «نظر» همین «علم نظر» است، چنان چه گفته است:

سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان

هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

دفتر دانش ما جمله بشویید به می

که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حُسن شناسی ای دل

کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

....

با کمی دقت می شود متوجه شد که موضوعِ سعدی نیز در غزلش آن معشوقه ای که برخی خواننده ها فرض گرفته اند نیست؛ ملاحظه بفرمایید:

 

من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم

چه کنم نمي توانم که نظر نگاه دارم

ستم از کسی ست بر من که ضرورت است بردن

نه قرار زخم خوردن نه مجال آه دارم

نه فراغت نشستن نه شکيب رخت بستن

نه مقام ايستادن نه گريزگاه دارم

نه اگر همی نشينم نظری کند به رحمت

نه اگر همی گريزم دگری پناه دارم

بسم از قبول عامی و صلاح نيک نامی

چو به ترک سر بگفتم چه غم از کلاه دارم

تن من فدای جانت سر بنده و آستانت

چه مرا به از گدايی چو تو پادشاه دارم

چو تو را بدين شگرفی قدم صلاح باشد

نه مروت است اگر من نظر تباه دارم

چه شب است يا رب امشب که ستاره ای برآمد

که دگر نه عشق خورشيد و نه مهر ماه دارم

مکنيد دردمندان گله از شب جدایی

که من اين صباح روشن ز شب سياه دارم

که نه روی خوب ديدن گنه است پيش سعدی

تو گمان نيک بردی که من اين گناه دارم

 

جالب است که در این «نظربازی» اصلاً صحبت از چشم و ابرو و ظاهر یار نیست. حتی «نظرِ تباه» داشتن را به «گمراهی» بیشتر می شود تعبیر کرد تا به بدچشمی. با این همه، هنر سعدی در این است که از معنیِ معمولیِ «نظر» برای بیان اندیشه اش در موردِ معنیِ مذهبی آن با مهارت استفاده کرده است.

توجه بیشتر به آن بیت ِ سعدی برای این بود که نشان بدهم، برداشتِ همه از یک بیت و یک غزل یکسان نیست. پس، بعید نیست که در شعر «در پایان»، خواننده ای چیزی را حس کند که خواننده ای دیگر حتی منکرظِ مقدماتِ وجود چنان حسّی باشد. به نظر من در این شعر، بی تحرکی و سکون، آن طور که دکتر ضیاء موحد ادعا و در موردش اغراق می کنند، وجود ندارد، ولی از این نظر حق با ایشان است که این تحرک سرعتی ندارد. اما، مگر باید داشته باشد؟ اتفاقاً، اگر شعرِ نادرپور را مانندِ فیلمی از نظر بگذرانیم متوجه می شویم که این شعر، با توجه به موضوع و فضایش، درست به همین سرعتی که با سرعت گیرهای مناسب کُند شده است نیاز دارد. یک بار این شعر را کامل بخوانید و آن را در ذهن تان مانندِ یک فیلم تماشا کنید:

«در پایان»

با ماهیِ سرخ رنگِ لبهایش

در آبِ پریده رنگِ سیمایش

آهسته و بی صدا شنا کردم

از طارمی سیاه و مژگانش

ره سوی درِ دو چشم او بردم

آن را به هزار حیله وا کردم

در نقب گلوی تشنه اش جستم

سرداب سیاه سینه ی او را

دل را، دلِ خفته را، صدا کردم

دل ماهیِ آب های گلگون بود

سرداب سیاه سینه، پرخون بود

وان نقب که ره به سینه ی او داشت

چون راه نهان گنج قارون بود

پس، سیل سرشک را رها کردم

 

شما در این شعر چه می بینید؟ گرچه پس از بررسیِ شعر «بت تراش» با رویکردی فرویدی خیلی از هوادارانِ نادر نادرپور از کوره در رفتند و به این وبلاگِ کوچک تاختند و گفتند که مرحومِ نادرپور شاعر بسیار محجوبی بود و اصلا و ابدا به فکر این چیزهای مبتذل نبود، ناچارم دوباره، با یادآوری این نکته که لزومی ندارد که منِ درون شعر را، که هنوز زنده است، خودِ شاعر بگیریم و واقعه ای را که می نمایاند صد در صد واقعی بدانیم، ناچارم اعتراف کنم که بنده در«در پایان»، مردی را می بینم که دارد دختری خجالتی و زیبا را با هوس، اما دزدکی و پنهان از توجه دیگران، تماشا می کند. قرار نیست این تماشا خیلی فاحش و نیز کنش و واکنشِ بین این دو پر تحرک و واضح باشد که همه خبردار شوند. وقتی راویْ سیمای آن دختر را به «آب پریده رنگ» تشبیه می کند، می خواهد نشان بدهد که دخترک با قرار گرفتن در این شرایط از خجالت رنگ از رخسارش پریده است. راوی که مشخص است با شهوت به صورتِ دخترک زل زده است، در خیال دارد با او نظربازی، و به حرفِ خودش دارد با ماهی سرخ رنگ لب های او، شنا می کند. نمی خواهد او را برماند. آهستگی و بی صدایی اش حاکی از نوعی سرکوبِ میلْ توأمِ با نوعی اضطراب و محافظه کاری در رفتارش است. با شکیبایی و نیز سماجت می خواهد توجه او را به خودش جلب کند. میلِ او را هم می خواهد به سمتِ خودش بکشاند. سرانجام، کاری می کند که دخترک که از روی حجب و حیا چشم هایش را بسته است، آنها را باز می کند. به قولِ خودش با هزار حیله، از طارمی یا نرده ی سیاه مژگانِ او راهی به چشم های او باز می کند. کاری می کند که هم خودش بتواند چشم های او را ببیند و هم آن دختر نگاهی به او بیندازد. ظاهراً، مرد، کم کم، پرروتر شده است و نگاهش از چشم ها و لب های دختر به سمت گلو و از آنجا همین طور به پایین می رود، امّا ادامه ی حرف و غصه اش گویای این است که او نتوانسته راهی به دلِ آن دختر پیدا کند. نتوانسته است او را به خودش علاقه مند و عاشق کند؛ بنابراین، حالا دیگر حس می کند، مثلِ ماهیِ سردرگمی است که در سردابِ سیاه سینه ی او افتاده است. گویا دیگر چندان پیِ هوس اش نیست. مثل عاشقی ناکامی است که نتوانسته راهی به دل و سینه ی آن دختر پیدا کند و امیدی هم ندارد که موفق بشود، زیرا دلِ او را مانندِ گنجِ قارون دست نیافتنی می بیند، و «در پایان» از حسرت اشک می ریزد.

بدون شک، اگر این شعر را یک روانکاو با رویکردی فرویدی بررسی کند، حرف های بیش تری برای گفتن خواهد داشت، هم در موردِ شخصیتی که نادرپور به تصویر کشیده و هم در موردِ خودِ نادرپور. من با این شرحِ مختصر فقط خواسته ام که نشان بدهم، نادرپور بسیار هوشیارانه از واژه ها و تصاویرش استفاده کرده و به آنها همان میزان حرکتی را داده است که شخصیت ها و فضای شعرش می طلبیدند. این آن حرکتی نیست که شاملو در شعر «ماهی» در پی اش است. شعرِ شاملو را نیز در ذهن تان مثل ویدیوکلیپی تماشا کنید و ببینید چه می گوید:  

 

«ماهی»

من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من

                      این گونه

                                گرم و سرخ:

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه ی خورشید

                                  در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

                            ناگهان 

می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آبگیر صافی ام، اینک به سحر عشق؛

از برکه های آینه راهی به من بجو!

***

من فکر می کنم

هرگز نبوده

               دست من

                         این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم

در چشم من

               به آبشرِ اشک سرخ گون

خورشیدِ بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم

در هر رگم

              به هر تپش قلب من

                                     کنون

بیدارباشِ قافله ای می زند جرس.

***

آمد شبی برهنه ام از در

                           چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ برکشیدم از آستان یأس:

«_ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»

 

درباره ی این شعرِ شاملو پیش از این در «یک شعر و یک نکته(49)» چیزهایی نوشته ام. حالا می خواهم نکات دیگری را به آن یک نکته اضافه کنم.

در شعرِ «ماهی»، مردی دیده می شود که در گوشه ی اتاقی کز کرده و به فکر فرو رفته است. او در دریای اندیشه اش، و در اعماقِ قلب اش در پیِ یقین است. با قلبی، در نهایتِ گرمی و سرخی، یعنی کمالِ میل و اشتیاق، امیدوار است که آن را بیابد. این یقین به چه دردش می خورد؟ اصلاً، این یقین، یقین به چه چیزی است؟ به نظر می رسد او می خواهد یقین به این پیدا کند که راهی برای رهایی از «این شام مرگ زا» و «این شوره زار یأس» وجود دارد. شاملو، برخلافِ نادرپور که محسوس را به محسوس تشبیه کرده است، ناچار است برای این که اندیشه اش ملموس تر شود، «یقین» را که نامحسوس است، به چیزهایی که محسوس اند تشبیه کند. او گاهی خیال می کند که اگر در این شام مرگ زا به یقین برسد «هزار چشمه ی جوشان» در دلش خواهد جوشید. گاهی  هم خیال می کند که با یقین در این شوره زار یأس می تواند شاهد رویشِ «چندین هزار جنگل شاداب» باشد. این ها همه خیالاتی است که در سرِ این آدمی دارد می گذرد که گوشه ی اتاقش نشسته است. پیداست که در اندیشه اش تحرکِ بیش تری است تا در خودش. با وجود این، تصاویرِ متحرکِ درون خیالش مانند سکانس های یک ثانیه ای زودگذر است. «جوششِ هزاران چشمه» و «رویشِ هزاران جنگل» در لحظه اتفاق می افتد و تصاویرش تداوم ندارد. چون اغراق آمیز است اگر کِش پیدا کند، اثرش را از دست می دهد.

بعد،  این جستجوگرِ یقین فکر می کند که یقین مانندِ ماهی ای است که از دست لغزیده و در برکه های آینه، «تو در تو»، در گردش است. «تو در تو» می تواند «تُو در تُو» را هم به ذهن تداعی کند. این ماهی در برکه های تو در توی خود مثلِ بانوی مغروری است که دلبستگی اش به خودش و آینه اش مانعِ توجه اش به دیگران و برکه هایشان می شود. او فکر می کند می تواند با دستی بزرگ و شاد این ماهی را صید کند. با این که در استعاره ی اصلی شاملو، یقین به شکل ماهی لغزانی به تصویر کشیده شده است که از دستِ اندیشه ی انسان در می رود، استعاره های دیگری یکباره به طور لحظه ای و مانندِ سرعت گیرهایی سر راه چشمِ ذهنِ خواننده ظاهر می شوند- شاید برای این که او را به فکر وادارند. تصویری که مخاطب در ادامه می بیند این است: در چشمِ خیالِ راوی، یقین مثلِ سرودی است بی غروب. این سرود آن چنان روشن و درخشان است که سرودِ هیچ اندیشه ی دیگری نمی تواند او را دچار شک کند و جای این سرودِ یقینی را بگیرد. با تأمل بیشتر، بعضی از حرف های این آدمِ تنهای مأیوسِ بی یقین برای مخاطب معنی دارتر می شود. پس، باید روی هر تصویری به اندازه مکث و تأمل کرد. تصویر بعدی هم با مکثی طوری به تصاویر قبلی افزوده می شود انگار که این ها همه رؤیاهای تو در توی آدمی است که در خواب هم دارد خواب می بیند. دچار رؤیایی شیرین است. اصلاً خواب در رگ هایش جاری است. با هر تپشِ قلب اش تصویر جدیدی از حضورِ یقین را می بیند. این بار، خوابِ قافله ی یقین را می بیند که از راه رسیده و بانگ بیدارباش می زند.

 در بند پایانیِ شعر، خیالِ ماهی با خیالِ بانویی برهنه ادغام می شود. البته می توانیم این بانوی برهنه را چند خط بالاتر ببریم و تصویرش را جای تصویر ماهی بگذاریم. بعد،  یقین را بانویی ببینیم که آن قدر غرق نگاهِ خودش در آینه است که التفاتی به او نمی کند و از برکه های آینه راهی به سوی او نمی جوید. حالا هم این خیال اوست که از در درآمده و هنوز آینه در دست اش است، یعنی هنوز جز خو ش هیچ کس را نمی خواهد ببیند.  سینه هایش نیز همچون ماهی است و به دست نمی آید و اگر هم بیاید خیلی زود از دست می لغزد و می رود. فریادی هم که به او می گوید: «آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!» از آستانِ یقین نیست؛ هنوز از آستانِ یأس است. احتمالاً این تنها جمله ای است که این آدمِ گوشه نشینِ خیالاتی که ناگهان از جایش کمی تکان خورده، با هوشیاری و هیجان و در بیداری به زبان آورده است. البته، ادامه اش مشخص است: او با ناامیدی متوجه شده که همه اش جز خواب و خیال چیز دیگری نبوده است.  همان طور که حضور و دسترسی به بانوی برهنه و سینه ی ماهی و گیسوی خزه همه اش خیالی است، حضور و بقای تضمینیِ چیزی به اسم یقین نیز خیالی است.           

بدون شک، برداشتِ دکتر ضیاء موحد، با تمرکز روی بخش های برگزیده اش از اشعار نادرپور و شاملو، درست است، ولی با نگاه به کلِّ هر دو شعر به راحتی می توان متوجه تفاوت ها و ظرافت ها و موفقیت های هر کدام در به تصویر کشیدنِ موضوع و درونمایه شان شد. شاید، بتوان گفت که دغدغه ی شاملو فلسفی تر و شخصی تر  است، ولی باید پذیرفت که نادرپور در پیِ به تصویر کشیدنِ احساس و غریزه ای است که اجتماعی تر و عام تر است. بحث بر سر این که کدام شاعرانه تر و بهتر و متعالی تر است، تنها منجر به خروج از فضا و حال و هوایی می شود که این دو شاعر با این اشعارشان ایجاد کرده اند. بیرون از شعر حرف برای گفتن بسیار است.

 

 

داستانِ «مواظب باشین کسی بو نبره»  از عزیز نسین  با ترجمه­ ی مشترکِ احمد شاملو و ثمین باغچه بان

مواظب باشین کسی بو نبره

از عزیز نسین

با ترجمه­ ی مشترکِ احمد شاملو و ثمین باغچه بان

 

اگه دل­ تون می­ خواد، بگین این­ جاس...

اگه دل­ تون می­ خواد، بگین اون­ جاس...

هر چی که دل­ تون می­ خواد، بگین...

در هر حال... نه خونه­ ی شماس نه خونه­ ی ما؛ اما همه­ مون کم و بیش تو اون خونه زنده ­گی می­کنیم !

 

-اتفاقی که تو خونه می­ افته هر چی باشه نباید بیرونا درز کنه. نباید به گوش احدالناسی برسه.

پسر کوچکه، سرش را پایین انداخته­ بود و به حرف های پدرش گوش می­ داد.

-حالیت شد یا نه؟

پسر کوچکه با صدای خفه ­یی جواب داد: -بله پدر!

 

درست یک هفته پس از این سفارش، از دفتر دبستان نامه ی محرمانه یی برای پدر بچه فرستادند که پسر کوچکه دزدی می کند و ... از این حرف ها! – آن وقت بود که پدر خانواده، دخترش، پسر بزرگه ش، زنش و مادرزنش همه را جمع کرد و گفت:

-مبادا، مبادا به گوش کسی برسه، که جلو کس و ناکس حیثیت و آبرو برامون باقی نمی مونه...

تا آن تاریخ هیچ کدام از دله دزدی هایی که پسر کوچکه تو خانه می کرد به گوش کسی نرسیده بود: برای خاطر حیثیت خانواده گی – که می بایست محفوظ بماند- روی تمام آن ها سرپوش گذاشته بودند.

هر وقت مهمانی به خانه شان می آمد، وقت رفتن مقداری از محتویاتِ جیب پالتوش معلوم نبود چی شده... پدره سخت پابند حیثیت و آبروی خانواده گی بود، باز دوباره همه را دور خودش جمع می کرد و -:

-آی بپایین، بپایین به گوش کسی نرسه!

و احتمالاً «اگر برایش امکان داشت» حاضر بود دو برابر قیمت چیزهایی را که آقازاده از جیب پالتو مهمان کش رفته بود، تاوان بدهد.

با خانم مهمانی که گوشواره هایش را روی دسته مبل گذاشت و وقت بلند شدن دید جا تر است و بچه نیست، اول کسی که صحبت کرد خود پدره بود:

-آها! لابد از گوش تون افتاده، متوجه نشدین!

بعد از رفتن مهمان هم، وقتی مادره هُردودکشان جلو پرید یک جفت کشیده ی آبدار بخوابونه تو گوش پسر کوچکه که «ای حروم لقمه ی چموش!» باز هم پدره بود که سراسیمه پرید و پنجره ها را بست و با لحن پر از عجز و الحاحی گفت:

-یواش، خانم جون! یواش... آخه ما که پاک پیش در و همسایه آبرمون رفت...

🕳

🕳

🕳

پدر که در مقابل اعتیاد پسر بزرگه به سیگار، متانت قابل تحسینی از خودش نشان داده بود وقتی از معتاد شدن پسره به حشیش خبردار شد، فوراً جلسه ی خانواده گی تشکیل داد:

-فقط مواظب باشین از این موضوع چیزی به کسی گفته نشه...

اسرار خونواده گی هیچ وقت نباید از چاردیواری خونه به خارج درز کنه...

🕳

🕳

🕳

اول بار پسر بزرگه شروع کرد شب ها به خانه نیامدن. و بعدش هم پسر کوچکه...

پیش از آن گاهی که شب ها دیروقت به خانه می آمدند اگر مادره شروع به سرزنش آن ها می کرد پدره فوری خودش را می انداخت وسط و خانم را ساکت می کرد:

-ای وای! چه خبره خانوم، چه خبره! چرا فکر نمی کنی اگه صدات به گوش کسی برسه چه آبرویی ازِمون می ره؟ و بعد هم که پسرها پیشروی کردند و دیگر شب ها یک قلم به خانه نیامدند، پدره فوری به تک تکِ اهل خانه دستور داد که:

-خیلی مواظب باشین ها! این خبر به هیچ وجه نباید جایی درز کنه!

🕳

🕳

🕳

مدت زیادی از این جریان نگذشته بود که پسر بزرگه به جرم فروش تریاک افتاد زندان، پدره هم فوری جلسه ی محرمانه ی خانواده را تشکیل داد:

-باید خیلی مواظب باشین ها... مبادا کسی این جریان را بفهمه که آبرومون پاک در خطره!

-خب. اما آخه اگه یکی پرسید کجاس، چی بگیم؟

-رفته مسافرت و... وس سلام!

از این قضیه هم چیز زیادی نگذشته بود که پسر کوچکه هم به جرم دزدی افتاد تو زندان.

پدره مثل عقاب نر، اعضای خانواده را از ریز و درشت زیر بال خودش جمع کرد و به شان گفت:

-مردم نباید از داخله ی زنده گیِ ما چیزی بفهمن. جلو دهناتونو سفت بگیرین؛ اگرم کسی ازَتون پرسید پسره کجاس، بگین به­­ش مأموریت دادن رفته یک شهر دیگه... خوب فهمیدین؟

و به این ترتیب، از آن به بعد، پسر بزرگه مدام در این شهر و آن شهر سیر آفاق و انفس می کرد؛ و پسر کوچکه هم با مأموریت های مهم دولتی دور کشور می گشت!

🕳

🕳

🕳

وقتی شکم دختره شروع کرد به بالا آمدن، پدره همه­ ی افراد خانواده را به گوشه­ یی کشید و گفت:

-به حریم خونواده احترام بذارین؛ حریم خونواده، حریم مقدسیه... هر چی که تو داخله­ ی خونه اتفاق می افته، باید همون­جا، تو داخله خونه هم بمونه... مواظب باشین کسی از این موضوعا بو نبره!

خلاصه- با یک عمل ساده، باد شکم دختر خانم خوابید. و بعد از این­که این عمل ساده چندین بار تکرار شد، دختر خانم هم شروع کرد به این­که بعض شب­ها دیر به خانه بیاید و بعدش هم دیگر بعض شب­ها اصلاً به خانه نیاید!

یک روز دو نفر آمدند در خانه را زدند و گفتند:

-دخترتون بابت قمار دیشب سه هزار لیره مقروضه.

-آقاجان! ما خونواده ی آبرومندی هستیم. دستم به دامن­ تان. یک امروز را صبر کنید، فردا تشیف بیارین خودم خدمت­ تون تقدیم می کنم.

تا فردا، با فروش چند تکه اثاث و لوازم خانه، کم و کسر سه هزار لیره روبه ­راه شد.

پدره بدون این­که منتظر آمدن طلب­کارها بشود خودش برد سه هزار لیره را داد و در جلسه ی خانواده­گی گفت:

-بع­له! گربه هم رو کثافت خودش خاک می ریزه. هیچ کدوم از اسرار خونواده ­گی نباید از چاردیواری خونه بیرون بره... آدم تو این دنیا دوستم داره، دشمنم داره... تو خونه هزار جور اتفاق ممکنه بیفته -، نه فقط تو خونه ی ما، تو هر خونه ­یی همین جوره.- چیزی که هس، هر کسی، بایس اسرار خونه­ ی خودشو پیش خودش نگه­داره...

🕳

🕳

🕳

چندی نگذشته بود که پدره مجبور شد یکی از خانه ­هایش را بفروشد و هر جوری شده دو هزار لیره فراهم کند. چون که پسربزرگه که کلاه­برداری گنده ­یی کرده بود؛ و جماعتی، قیل و قال­ کنان آمده بودند درِ خانه را زده بودند هزار جور خط و نشان کشیده بودند.

بعد از آن هم پلیس آمد دم در، سراغ پدره را گرفت و خبر داد که مادرِ خانم در یک خانه­ ی فساد که ناگهان مورد حمله­ ی پلیس قرار گرفته، به دام افتاده است!

پدر اول کاری که کرد، مأمورها را آورد تو که کسی آن­ها را دم در خانه نبیند. و بعد هم ازشان خواهش کرده بود که مواظب باشند، خیلی مواظب باشند که کسی از قضیه بو نبرد.

روز بعد قضیه در روزنامه ها منعکس شده بود، منتها، بزرگواری کرده بودند و اسم کسی را نبرده بودند. همین قدر نوشته بودند که:

یک بانوی پنجاه و چهار ساله، منسوب به یکی از خانواده های سرشناس و محترم شهر...

🕳

🕳

🕳

هنوز مدت زیادی پشت این حادثه باد نخورده بود که خانم متعلقه، در یک قمارخانه­ ی بی جواز به چنگ پلیس افتاد. دختر خانم هم در... در یک جای دیگر!

پدر، در حالی که برای نجات آن­ها به این در و آن در می زد و تلاش می کرد، همه اش با خود خوری فراوان اصرار داشت که:

مواظب باشین... تو رو خدا مواظب باشین که قضیه به گوش این و اون نرسه...

و به خصوص سعی می کرد به هر قیمتی شده به چنگ خبرنگارهای سمج جراید نیفتد. و هر جور که هست قضیه را ماست مالی کند و سروته آن را هم بیاورد.

🕳

🕳

🕳

بالاخره یک روز، پدر همه­ ی افراد خانواده را دور میزی جمع کرد، اجتماع مقدس خانواده­ گی را تشکیل داد، رشته ­ی سخن را به دست گرفت و گفت:

-همه­ تون گوشاتونو خوب واکنین ببینین چی می­گم: ما خونواده­ ی شرافتمندی هستیم و تو این شهر حیثیت و آبرو داریم. الاهی خداوند تبارک و تعالی خودش جزاتونو بده!... هر غلطی که می کنین بکنین؛ فقط شمارو به اون وحدانیت خدا، شمارو به اون وجدان نداشته ­تون قسم می­دم، مواظب باشین به گوش کسی نرسه... اسرار خونواده، باید توی خود خونواده محفوظ بمونه؛ زبونم مو درآورد از بس اینو به­تون گفتم، الاهی خیر از عمرتون نبینین! اسرار خونواده باید تو خود خونواده بمونه، تو خود خونواده دفن بشه... مردم بی­کارن آقاجون؛ مردم بی­کارن، دهن­شونم چفت و بست نداره... یک کلاغو چهل کلاغ می کنن. یک کاه رو یک کوه می­ کنن. می­رن این­ ور و اون­ ور می­ شینن پشت سر آدم حرف درمیارن، پشت سر آدم هزار جور حرف مفت می­ زنن... مواظب باشین کثافت­ کاری­ هاتون به گوش کسی نرسه، مواظب باشین کسی سر از کارتون درنیاره... به خداوندی خدا که جلو این و اون خوبیت نداره... حالا اگه تو خودمون باشه باز آدم می­ گه به جهنم! اما آخه، جلوِ در و همسایه...

مادره گفته بود:

-راس می­ گی، آره. حق با توئه جونی... اما آخه این خونه، تصدیق بکن که خیلی کوچیکه... همچین گنجایشی نداره که تموم اسرار خونواده توش بمونه... هر چه قدرم که آدم سعی بکنه باز بالاخره یه جوری به بیرون درز می­ کنه...

 

یک عمارت چهار طبقه اجاره کردند.

در طبقه ­ی زیر، پسر بزرگه معاملات مواد مخدر به راه انداخت...

در طبقه­ی اول، پسر کوچکه، به چاپ اسکناس تقلبی مشغول شد...

در طبقه­ی دوم، مادرزن نجیب­خانه دایر کرد...

در طبقه­ ی سوم، خانم قمارخانه ترتیب داد...

در طبقه­ ی چهارم، دخترخانم فروش­گاه اجناس قاچاق واکرد و به قاچاق ارز پرداخت...

پدره با گردن شق و سینه­ ی جلو داده در تمام این طبقات به آمد و رفت مشغول شد؛ و دلش خوش بود که سرانجام توانسته است حیثیت و شرف و ناموس و آبروی خانواده را پیش در و همسایه محفوظ نگه­ دارد.

اگر از طبقه­ ی زیر صدایی بلند می­ شد، فوری خودش را به آن­ جا می­رساند و:

-آی هیس! آی هیس! مواظب باشین کسی نشنوه. جلو این و اون خوبیت نداره!

اگر در قمارخانه قیل و قالی راه می ­افتاد، فوری خودش را به آن­جا می­ رساند و :

-آی یواش! آی تو رو خدا یواش! بپایین کسی نفهمه... از قدیم ندیما گفته ­ن: عبادت هم پنهون، قباحت هم پنهون.

اگر در عشرتکده­ ی مادرزن جنجالی به پا می­ شد، فوری خودش را به آن­جا می­ رساند و:

-آی بابا دخیلِ­ تونم! دیوار موش داره...

🕳

🕳

🕳

اما...

با همه­ ی این احوال، دیشب پلیس بی­ خبر خانه را محاصره کرد.

تمام اهل محل خبر شدند و ... پیش از هر کار دیگر، تعجب کردند!

موقعی که مأمورها مثل مور و ملخ از در و دیوار و پنجره می ریختند تو، پسرها و دختره و خانم و مادر خانم شروع کردند به عجز و التماس کردن:

-آی! تو رو خدا یواش! آقا خوابه... فقط مواظب باشین آقا نشنوه...

اما آقا از خواب پرید و دید که اهل و عیالش را جلو چشم همه­ ی اهل محل سینه کرده ­اند و می­ ریزند توی کامیون ­ها...

همان­طور با پیژامه دوید دم در، داد زد:

-زکی! فهمیدن که فهمیدن. جهنم!... زیاد خیالات نکنین. یه خونه­ ی دیگه می­ گیرم. این خونه، باز هم کوچیک شده­ بود؛ یه خونه ­ی بزرگ ­تر می­ گیریم...