نگاهی به متنِ «عشق عمومی» از احمد شاملو
نگاهی به متنِ «عشق عمومی» از احمد شاملو
«عشق عمومی» بیشتر با عبارتِ «درد مشترک» جااُفتاده که از دلِ این شعر و از جمله ی «من درد مشترکم/ مرا فریاد کن» گرفته شده است.
اگر فراموش کنیم یا اصلاً ندانیم که این شعر را چه کسی و در چه سالی و به چه مناسبتی نوشته است، تکلیف مان با آن چیست؟
اگر کسی پاسخِ آن پرسش ها را تقدیم مان کند، آن وقت تکلیف مان با خودمان و خوانشِ مان چیست؟
محمد قراگزلو در کتابِ تاریخ تلخ به روایت احمد شاملو خیلی ساده و نُقلی به این پرسش ها پاسخ داده و نوشته است:
...به غیر از شعرهائی که در ستایش یا نوستالژی مرتضا کیوان سروده شده شعر "عشق عمومی" نیز به همین مناسبت یعنی اعدام اعضای سازمان نظامی حزب توده شکل بسته است. تاریخ این شعر یک سال پس از آن سلسله اعدام های دسته جمعی است.(تاریخ تلخ، ص306)
با این که پاسخ های محمد قراگزلو درست می نماید، ولی من به عنوانِ خواننده تکلیف ام را با خودم پس از دریافتِ این اطلاعاتِ مهم و درست چیز دیگری می دانم. اگر بخواهم با اطلاعاتِ محمد قراگزلو این شعر را بخوانم و بفهمم، حتماً اوّل از همه سراغِ عنوانِ شعر، یعنی «عشق عمومی»، می روم و با نزدیک بودنِ واژه ی «عمومی» یعنی «عمومِ مردم» و «توده»، درجا این حرف را در بوق و کرنا می کنم که این «عشقِ عمومی» در واقع همان «عشقِ توده» و لابد عشق به «حزب توده» است. بعد، می روم سراغِ عبارتِ «درد مشترک» و ادعا می کنم که در کاربردِ آگاهانه یا حتی ناخودآگاهِ واژه ی «مشترک»، نشانی از آن جامعه ی اشتراکی و کمونیستیِ مد نظرِ «حزب توده» را می توان دید. با کمی شکّ و تخفیف، شاید کوتاه بیایم و بگویم که این عشق یقیناً عشق به بعضی از اعضای حزب توده، به ویژه آنهایی که اعدام شده اند است.
اما، بنده با این که از این نوع نقدِ سنتی که با توجه به شرح حالِ شاعر و زندگی شخصی و خصوصی و وقایعِ تاریخی زمانه اش نوشته می شود لذّت می برم، بیشتر مایلم با نمایشِ نمونه ای از روشِ خوانش ام یک راهی پیش پای خواننده ای که فقط خودِ متن را در دست دارد بگذارم تا ببیند که چگونه می شود امثالِ این شعر را با خوانشی ساده و بدون اضافات و مخلفاتِ دیگران فهمید.
اتکای خواننده در این خوانشِ اوّلیه اش که شاید هنگامِ انتظار در مطبِ دکتری انجام شود، فقط به داشته های خودِ متن و دانش شخصی اش از زبان و فرهنگ و اطلاعاتِ عمومی و معمولی خواهد بود. در این خوانش، او فرصتِ کافی برای رجوع به منابعِ مفیدِ فضای مجازی را ندارد، هر چند که تلفن همراه اش را که هوشمند نیز هست و حتماً اطلاعات اش بیشتر از اطلاعات خودِ خواننده است با خود دارد. فعلاً در این موقعیت و وضعیت، دقت خواننده در متن خوانی مهم تر از دسترسی اش به منابع دیگر است. او باید «عشق عمومی» را جوری بخواند که مدام از جزئیاتِ آن چیزی برای درکِ کُلِّ آن و از کُلِّ آن نکاتی را برای فهمِ جزء به جزءِ آن، از واژه و عبارت و جمله و تصویر و استعاره و کنایه گرفته تا شخصیت ها و عناصر درگیرِ دیگر، استفاده کند. بنابراین، لازم است یک بار شعر را با دقتی معمولی بخواند و برای درکِ نکاتی که برای او پس از گذشتن از خطِّ پایانِ شعر همچنان مجهول مانده اند، آن را دوباره و این بار با دقت و وسواسِ بیشتر بخواند. نمونه ی چنین خوانشی را با نتیجه اش بنده در اینجا تقدیم تان می کنم. شاید خوانش و دقت و نتیجه ی تجزیه و تحلیل شما بهتر از این باشد:
شعری از احمد شاملو
عشق عمومی
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی …
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
1334
در این متن هیچ اثری از اعدام و اعدامی و جوخه ی آتش دیده نمی شود. نه صحبت از ظلم است، نه صحبت از جنگ است. نه پرولتاریا، نه بورژوا. نه سوسیالیسم، نه لیبرالیسم. شاید خواننده ای با اطلاعاتِ بیرونی اش بخواهد چیزهایی را، چه برگرفته از جایی یا با گرایش شخصی اش، به این متن نسبت بدهد، ولی باید بتواند از درونِ خودِ متن نیز برای ادعاهای اش دلیل و مدرکی فراهم کند. حتی اگر حق با او باشد و خودِ شاعر در خانه ای یا قهوه خانه ای هنگامِ شعرخوانی در جمع دوستان اش گفته باشد که این شعر را به چه مناسبتی گفته است، باز باید به او ایراد گرفت که چرا هیچ نشان آشکاری از آن مناسبتِ موردِ ادعای اش در خودِ شعر نیست.
فعلاً تنها چیزهایی که از آن اطلاعاتِ جمع و جورِ محمد قراگزلو در خود این متن دیده می شود، نامِ شاعر در سر و تاریخِ تکمیلِ شعر در پای آن است. این دو را هم چون می بینیم و می خوانیم، می توانیم جزئی از متنِ پیش روی مان به حساب بیاوریم. خیلی از همین ایرانی های فارس زبانِ ما نمی دانند که احمد شاملو که بود و سال 1334 چه اهمیتی در تاریخ ایران و جهان یا زندگیِ خودِ احمد شاملو داشته است. اگر مجله ای که این خواننده آن را از روی میزِ اتاق انتظارِ آژانس مسافرتی برداشته و در حالِ خواندن اش است تا نوبت اش برسد، با غلطی تایپی نامِ شاعر را «احد شامل» و تاریخِ پای شعر را به اشتباه 1934 نوشته باشد، برای او که فعلاً سر و کارش با خودِ متنِ شعر است توفیری نمی کند. برای خودِ بنده هم، چون زیاد دیده و شنیده ام که گاهی خودِ شاعر زیر و بالای شعر و حتی متنِ شعرش را تغییر داده است، عجالتاً در این شیوه از خوانشِ «عشق عمومی» فرقی نمی کند که چه کسی در چه تاریخی این شعر را گفته است. با داشته های خودِ متن و دانشِ ذهن و حافظه ام این شعر را می خوانم، و پس از خوانشِ اوّلیه آن را با توجه به جزئیات و کلِّ متنی که خوانده ام مجدداً بازخوانی و بررسی می کنم. در خوانشِ تحلیلی ترِ دوم، نخست می روم سراغِ عنوانِ شعر:
عشق عمومی
عنوانِ عجیبی است: نیمی عاشقانه و نیمی عامیانه که روی هم شده است شاعرانه. «عشق» خاص تر است و «عمومی» عام تر! رابطه شان رابطه ی اخص و اعم است. عشق با دانایی جور درمی آید و ثمره ی شناخت و آشنایی است، در صورتی که «عمومی» شدن نتیجه ی خود را به نادانی زدن و نادیده گرفتنِ ویژگیِ خاص هر چیزی و هر شخصی است برای این که بتواند در مجموعه ی واحدی با هم نوع های خودش قرار بگیرد. در واقع، فقط شباهتِ عام و مشترک شان در نظر گرفته می شود تا «عمومی» شوند. ناگفته نماند که عشق نیز بایستی از خیلی خاص بودن اش دربیاید تا «عمومی» شود. عشق به «آیدا» خاص است. عشق به انسان عمومی و کلّی تر است. این ها را از خودم نمی گویم. ضمنِ بررسیِ این شعر به شما نشان می دهم که خودِ شاعر روی همه ی این نکاتِ ظریف کار کرده تا به «عشق عمومی» رسیده است.
این شعر به هیچ وجه جنبه ی سیاسیِ آشکاری ندارد. آن جنبه ی پنهان اش هم آن قدر ضعیف است که نه هوادارانِ حزبی را تهییج و تحریک می کند و نه مسئولینِ حکومتی را دستپاچه و نگران. همین دو کلمه ی «عشق» و «عمومی» این شعر را از سیاست بیرون کشیده است. اصلاً نشانی از دولتی ها و حکومتی ها و اثری از جنبشِ ضدِّ دولت و ضدِّ حکومت در آن نیست. «عشق»ی که متنِ این شعر معرفی می کند چنان «عام» است که همه ی «خواص» را، حتی اگر از طبقه ی حاکم و اشراف و «دولتی» باشند، در برمی گیرد. نسبتِ هر فرد و دسته و گروه خاصی به این «عموم»ی که شاعر در نظر دارد، نسبت جزء به کُل، درست مثلِ نسبتِ «درخت به جنگل» است. رابطه ی بین این دو رابطه ی زیرمجموعه یا عضوی از مجموعه با مجموعه اش است.
اگر مردم را از صفت هایی که آن ها را از هم جدا کرده است عاری کنیم، همه «عامی» می شوند. واژه ی «عامی» از «عمی» به معنیِ «نابینا» گرفته شده است و در واقع، به کسی گفته می شود که نابینایی اش از بی سوادی و نادانی اش است، اما چون در کاربردِ این واژه برای عوام، یا به اصطلاح عمومِ مردم، وجه مشترک شان واقعاً بی سوادی شان نیست، باید در پیِ چیزِ دیگری باشیم که بین شان مشترک است، مثلِ همان «درد»ی که شاعر مطرح کرده است. حالا دیگر ساده بودنِ مردم از بی سوادی شان نیست، زیرا خیلی های شان بی سواد نیستند. حتی سادگی شان از فقرشان نیست، زیرا در بین شان افرادِ غنی نیز وجود دارد. سادگی شان از کارمند دولت یا نظامی نبودن شان نیست، زیرا بعضی های شان کارمندِ دولت و بعضی های شان نظامی اند. حرفِ اصلیِ این شعر اصلاً سیاسی نیست. وقتی که می گویم از همین مردم افرادی کارمند و نظامی و حتی ساواکی اند، پس می خواهم به چیزی برسم که بینِ همه ی مردم، در هر شغل و مقام و موقعیتی، کارگر و کارفرما، زندانی و زندانبان، فراری و ساواکی، ... حتی شاه و گدا، مشترک است. معطل تان نمی کنم و می گویم که این وجهِ مشترک «انسان بودن» شان است. این «انسان بودن» به ساده ترین صورت و معنی اش مدِ نظر است. اصلاً با شعارهایی مثلِ «انسانیت چنین است و چنان است» خودتان را مشغول نکنید. «انسان» یعنی همین موجودی که به نان و مسکن و آسایش، با هر تعریفِ ساده ای که همه را در بربگیرد، نیاز دارد تا زندگی اش را تا دمِ مرگ خیلی طبیعی بگذراند. مرگِ دارا متفاوت تر از مرگِ ندار نیست، بنابراین، زندگی شان نیز مانند انسان بودن و هم سرنوشت بودن شان باید یکی و مثلِ هم باشد. سادگی عمومِ مردم به برهنه به دنیا آمدن و برهنه از دنیا رفتن شان است. سادگی شان به خالص ترین شکلِ انسان بودن شان برمی گردد. بنابراین، این «عشق عمومی» عشق به آن چیزی است که در عموم انسان ها ریشه دارد و وجه مشترک شان است. این عشق، عشق به همه ی انسان ها و عشق به انسانیّت است.
شاعر برای این که این «عشق عمومی» را به مخاطب اش معرفی کند می گوید:
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
او می توانست به همان ترکیبِ اوّل یک جمله ی دیگر هم اضافه کند و بگوید: شب رازی است، و این لف و نشرش را تکمیل کند. اما این کار را نکرد. چرا؟ دلیل اصلی اش این است که «اشک» و «لبخند» و «عشق» از ویژگی های جسمی و روحی انسان است. «شب» به عنوانِ پدیده ای طبیعی هیچ سنخیتی ندارد با انسان و رازش ندارد. البته شاعر از «آن شب»، یعنی شبی خاص، حرف می زند که مجهول بودن اش هم باز رازی است برای انسان و ربطی به خودِ «آن شب» ندارد. از این حرف های شاعر فعلاً نمی شود فهمید که «آن شب» چه شبی بود و چه چیز آن را خاص کرد. او در ادامه می گوید:
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی …
خواننده با همان جمله ی نخست از این بندْ کنجکاو می شود که بفهمد گوینده ی این جمله ها واقعاً چه کسی است و منظورش از این حرف ها چیست. «قصه» و «نغمه»، چه شادی آور و چه غم انگیز، در هر صورت سرگرم کننده اند، در صورتی که «صدا» و «چیزِ دیدنی» و «چیزِ دانستنی» صرفاً به هستیِ مادیِ عادیِ قابل مشاهده و تجربه برمی گردد. اما گوینده با لحنی مرموز، انگار که دارد چیستانی را مطرح می کند، می گوید که هیچ کدام از این ها نیست. پس چیست؟ او خیلی زود به این پرسش پاسخ می دهد و می گوید:
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
ایرادی ندارد اگر خواننده ی این جمله تصور کند که خودش مخاطبِ شاعر است و باید به خواسته اش عمل کند و او را فریاد کند، به شرط این که فهمیده باشد منظورِ او از «مرا فریاد کن» چیست. البته ادامه ی شعر ثابت می کند که مخاطبِ گوینده «تو»یی است که در حدّ و اندازه ی خواننده ی این متن باقی نمی ماند. حقیقت اش را بخواهید، خودِ من از جمله ی «من درد مشترکم»، بدونِ حرف های قبلی و بعدی اش، متوجه نشده بودم که او چه کسی یا چه چیزی یا به قولِ خودش چه دردی است. این جمله با آن چند جمله ی پیش از خود روی هم رفته فقط نشان می دهد که او با این که هست، دیده و شنیده و دانسته نمی شود. او را باید جور دیگری حس کرد و یافت و نشان داد تا دیده شود. چه جوری؟ مثلِ «درد»ی که در وجودِ «تو» است و تا از درد فریاد نزنی، هیچ کس متوجه نمی شود که «تو» درد داری. بنابراین، این «او» مانندِ دردی در درونِ «تو» است. «او» برای این که خودش را بهتر معرفی کند، دست به دامنِ درسِ تناسب که در ریاضیاتِ ابتدایی خوانده است می شود و می گوید:
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
از نسبتِ «درخت» به «جنگل»، «علف» به «صحرا» و «ستاره» به «کهکشان»، یعنی تقریباً از نسبت جزء به کُل، می شود نسبت «من» به «تو» را به طور دقیق تری تعریف کرد و پاسخِ این دو مجهول، یعنی «من» یا x و «تو» یا y را پیدا کرد. چون پیش از این واژه ی «عمومی» را داشتیم، پس مشخص می شود که نسبتِ «من» به «تو» چیزی مثلِ نسبتِ «من» به «عموم» یا «فرد» به «جمع» است. البته خودِ این گوینده در ادامه به مخاطب اش می گوید: نامت را به من بگو، طوری که انگار هنوز طرف اش را نشناخته است. این جهل اش با آن آگاهی ای که با آن نسبت ها بروز داده است جور درنمی آید. جالب اینجاست که نامِ خودِ او نیز هنوز برای آن مخاطب اش، یعنی «تو»، و مخاطب های دیگر مثل ما خوانندگان این شعر، همچنان مجهول است. با این حال، او به آن «تو» می گوید:
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
«دستت را به من بده» یعنی بگذار یاری ات کنم، و «قلبت را به من بده» یعنی با من دوست باش! با این که می دانم «دست ام را بگیر» یعنی به من کمک کن، و «قلب ام را بگیر» به زبان مجازی یعنی دوستی ام را بپذیر، باز می خواهم این پرسش را مطرح کنم که به نظر شما، اگر این «تو»، طبقِ این سفارش ها یا خواهش ها، نام خود را به «او» بگوید و دست اش را به «او» بدهد و حرف اش را به «او» بگوید و قلب اش را به «او» بدهد، نتیجه اش به سودِ کدام شان است؟ ظاهراً، با توجه به آن خواهشِ قبلی، یعنی «من درد مشترکم، مرا فریاد کن»، بایستی همه ی این ها به نفعِ گوینده باشد نه مخاطب اش، ولی او در ادامه چیزهایی می گوید که با آن واژه ی «مشترک» کاملاً جور درمی آید و نشان می دهد که «او» خود را به هیچ وجه از این «تو» جدا نمی بیند. یعنی این بده بستان ها به سودِ هر دو سو است. او می گوید:
من ریشه های تو را دریافته ام
بنابراین، «او» با «تو» همریشه شده است. البته بنده باز یادآوری می کنم که درخواستِ «نامت را به من بگو» با این ادعاها سازگار نیست و چیزی در متن و حول و حوش آن نیست که وجودش را توجیه کند. ظاهراً فقط جنبه ی معماسازی دارد.
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست.
یعنی من حرف های «تو» و حرف های همه را بیان کرده ام. آشنایی دست ها با این که می تواند به دلیلِ شباهت های ظاهری شان باشد، بیشتر به دلیل همکاری شان است. همان طور که لب ها به جای هم می توانند سخن بگویند، دست ها نیز به جای یکدیگر می توانند یاری رسان باشند. این آشنایی ها با آن بی خبری از نامِ مخاطب جور درنمی آید. در ضمن، ادعای این که «با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام» با آن تقاضای «من درد مشترکم، مرا فریاد کن» سازگار نیست. او همه ی این ها را از کسی می خواهد که نامش را نمی داند. این نکته ی ظریف ثابت می کند که این «تو» حسّی عجیب و ناشناخته در درونِ خودش است. یعنی باید از درونِ خودش این «تو» از «درد» چنان فریاد بزند که لب های او هم بتواند آن را آشکار کند.
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سا ل
عاشق ترین زندگان بوده اند.
با توجه به نکته ای که پیش از این بند عرض کردم، معلوم می شود که «با تو گریسته ام» و «با تو خوانده ام» یعنی «با حسِّ تو یا حسّی که تو به من می دادی گریسته ام و خوانده ام».
در حقیقت، این «مردگان» زندگیِ طبیعیِ همان «زندگان» را داشته اند و آن «زندگان» نیز به گونه ای سرنوشتِ طبیعیِ این «مردگان» را خواهند داشت. اما شاعر با استفاده از صفت های «زیباترین» و «عاشق ترین» و مشخصه ی «این سال» برای گروهی دیگر از «مردگان»، به طور برجسته ای حساب آنها را از بقیه جدا کرده است. چرا شاعر از عبارتِ «مردگانِ آن شب» استفاده نکرد؟ با توجه به جمله ی «اشک آن شب لبخندِ عشقم بود»، منطقی تر این بود که به جای «این سال» از «آن شب» استفاده می کرد. «این سال» با توجه به منطقِ درونی این شعر خیلی بیرونی و ضایع است.
خودِ متن در موردِ مرام و مسلکِ این «مردگان» و علّت و چگونگی مرگ شان چیزی نمی گوید. حتی بنده باید آن واژه ی «گروه» را که در موردشان به کار برده ام پس بگیرم، زیرا در خودِ متن نشانی از مرگِ دسته جمعی شان نیست. شاید «مردگان این سال» جدا جدا و هر کدام به علّتی و به صورتی متفاوت مرده باشند. البته اگر به جای «این سال» از «آن شب» استفاده می کرد، می شد حدس زد که مرگِ شان در همان شب اتفاق افتاده است، یا اگر به جای «عاشق ترین زندگان» به عنوان «عاشق ترین مردگان» معرفی می شدند شاید می شد به بهانه ی عاشقانه مردن شان، علّت و زمان مرگ شان را یکی دانست. عشق باعث شد زندگی و مرگِ آنها با هم یکی شود. عشق می تواند کاری کند که همه ی انسان ها با هم یکی و برابر شوند.
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
این حرف های قشنگ با همان فرمولِ تناسب بیان شده و در واقع تکرارِ همان موارد قبلی است به استثنای یک مورد که حذف شده و می توانست به صورتِ «به سانِ ستاره با کهکشان» تکرار شود. معلوم نیست که شاعر چرا این یک مورد را تکرار نکرده است. یا باید گفت که در آن بندِ قبلی وجودش زیادی بود، یا باید نبودش را در اینجا نشانه ی نقصِ صوریِ این شعر دانست. چون شاعر با مواردِ دیگر و با افزودنِ مواردِ جدید در این بند دارد همان حرف را می زند، نبودن اش نقصی در معنیِ متن ایجاد نکرده است.
از این تشبیه های پشت سرِ هم که بگذریم به دو جمله می رسیم که جملاتِ پیروِ جمله ی پیش از خود اند. آن جمله «ای دیریافته با تو سخن می گویم» است که با حذفِ آن تشبیه ها به صورت زیر به ادامه اش افزوده می شود:
ای دیریافته با تو سخن می گویم
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
این حرف ها نیز همه تکراری اند، زیرا پیش از این نیز یک بار گفته بود که «ریشه های تو را دریافته ام». پیش از این از «آشنایی دست ها با دست ها» گفته بود و حالا به آشنایی اش با «تو» از طریق شباهتِ صدا ها اشاره می کند و با این حرف آن ادعای «با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام» را تکرار می کند. او این «دیریافته» را سرانجام یافته است و حالا از او می خواهد که فریادی بکشد تا خودش بتواند صدای او باشد و فریادِ «درد» را به گوشِ همه برساند. این «درد مشترک» همان «عدم توجه به انسان» است. آن «تو»یی که باید این درد را فریاد بزند، همان «انسانیّت»ی است که در درونِ همه ی انسان ها ریشه دارد. عشق به همنوع می تواند کاری کند که همه آن را بیابند و پیش از هر چیزِ دیگری همان را فریاد بزنند. همه باید انسان را رعایت کنند.