تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-9

پسرخاله بازی در نقد ادبی گاهی تخصصی تر از آن پیش می رود که به آسانی بشود آن را کنار گذاشت. گریز از متن و پا گذاشتن به خانه های پسرخاله های مؤلف برای تجزیه و تحلیل و تفسیر و تأویلِ متن از کارهای باکلاس است. متخصص هایی که پایی در این گونه گریزها و دستی در این نوع از نقد دارند، ذرّه ای از دریافت ها و برداشت های آن کسانی را که این کار را بلد نیستند اصلا و ابدا نمی پذیرند و گاهی آنها را درپرده یا آشکارا غیرمتخصص و حتی بیسواد معرفی می کنند. لیلا صادقی از آن منتقدان متخصصی است که هنگامِ بحث از بینامتنیت، نقدِ آنهایی را که از متنِ مورد مطالعه شان به متن پسرخاله هایشان خوب و کامل سرنمی زنند به چیزی نمی گیرد. او در جلد دوم از کتاب نقد ادبی با رویکرد شناختی در بحث از بینامتنیت در «بوف کور» صادق هدایت، نخست به معرفیِ متن هایی که پسرخاله و دختر خاله ی «بوف کور» شمرده شده اند پرداخته و نوشته است:

«بوف کور... با آثار مطرح بی شماری در گفت و گوست از جمله هملت(1602) اثر ویلیام شکسپیر، اورلئا(1855) اثر ژرار دو نروال، دفترهای مالده لائوریس بریگه(1910) اثر ماریا ریلکه، دانشجوی پراگ(1913) به کارگردانی اشتلان ریه و پل واگنر با الهام از داستان ادگار آلن پو، تار(1918) اثر ولدهام لوئیس، ملوزین(1920) اثر فرانتس هلنس، مطب دکتر کالیگاری(1920) اثر روبرت وینه، نوسفراتو(1922) به کارگردانی فردریش ویلهلم مورنائو، نادیا)1928) اثر آندره برتون، خشم و هیاهو(1929) اثر ویلیام فاکنر، خون یک شاعر(1930) به کارگردانی ژان کوکتو، موج ها(1931) اثر ویرجینیا ولف و بسیاری دیگر.(ص201-200)

سپس، هنگام بررسی بخشی از «بوف کور»، در مورد تفسیر محمود نیکبخت می نویسد:

«محمود نیکبخت که به دلیل فقدان دانش دایرةالمعارفی درباب پیش متن هدایت، تفسیر متفاوتی درباره ی علائم سجاوندی در بوف کور ارائه می دهد، به اشتباهْ راوی این اثر را فردی روان گسیخته می بیند و اثر را همانند بسیاری از محققان دیگر به اشتباه به دو قسمت تقسیم می کند که عبارتند از بخش زن اثیری و زن لکاته.»(ص206)

بنابراین، از دید لیلا صادقی خوانشِ بسیاری از محققان اشتباه بوده است. معلوم نیست آیا با این نوع کالبد شکافیِ «بوف کور» می توان به هیچ خوانشِ درستی از آن رسید یا نه. جالب است که ایشان در انتهای متنی که در آن از آثار شناخته شده ای نام برده اند که حق شکل و محتوا به گردنِ «بوف کور» دارند، عبارتِ «و بسیاری دیگر» را نیز افزوده اند که به آثار ناشناخته ای اشاره می کند که ممکن است اثر انگشت مؤلف هایشان در «بوف کور» باشد. پس می شود به این نتیجه رسید که اطلاعات دایرةالمعارفی نیز ناقص اند. پس، با چه حسابی می شود گفت:

«در نتیجه می توان گفت که گرچه مرز میان بینامتنیت و سرقت ادبی ممکن است در ظاهر مبهم و نامشخص تصور شود، اما بنا به ابزاری که مطالعات شناختی متن در اختیار محققان قرار می دهد، امکان ورود به جهان متن و شناخت آن به گونه ای فراهم می شود که مانع هر گونه سوء تفاهم، غرض ورزی یا سیاست ورزی هایی می شود که از فقدان دانش دایرة المعارفی کافی مخاطبان سوءاستفاده می کنند و این سوءتفاهم یا ناشی از کم سوادی و یا ناشی از هدف مندی محقق بی دغدغه است.»(ص222)

کالبدشکافیِ «بوف کور» برای کشف این که صادق هدایت سرقتِ ادبی کرده و متن حرام خورده است یک چیز است و برداشت های مخاطبان، بویژه مخاطبانِ محقق را اشتباه قلمداد کردن یک چیز دیگر. من نمی دانم اشاره ی درست و روشنِ لیلا صادقی از «هدف مندیِ محقق بی دغدغه» به چه هدف ها و به چه محقق هایی است، ولی این را می دانم که دغدغه ی اصلی مخاطبان «بوف کور» این است که بدون این که دل و روده و جگر و کلیه و مغزِ آن را بیرون بیاورند بتوانند چیزی از معنی و مقصودش سر دربیاورند. با این که خودِ راوی در بوف کور هیچ محلی به هیچ مخاطبی نمی گذارد و می گوید:

اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم. سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم، ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

برخلافِ این راوی، خودِ صادق هدایت، که این رمان را نوشت و چاپ و پخش کرد، می خواست از میان مخاطب هایش، یکی را که همچون سایه ی خودش و سایه ی این راوی بود پیدا کند، تا یکدیگر را به بهانه ی این حکایت ببینند و بشناسند. این شناخت با خوانشی بسیار ساده تر از آنچه که در داستان یک روح نوشته ی دکتر سیروس شمیسا می بینیم، و بسیار روان تر از آنچه که پس از کالبد شکافیِ لیلا صادقی باقی می ماند اتفاق می افتد. بدون شک، خواننده ای که بوف کور را به دست می گیرد و می خواند، مانند کسی که نارگیل می خرد، از پیش یاد گرفته است که چه طور آن را بشکند و بخورد. شاید هم پس از خریدنش از کسی کمک بگیرد. شاید هم دربماند و از شکستن و خوردنش صرف نظر کند. بی گمان، منظور بنده از «خوانش ساده» خوانشی عاری از تجزیه و تحلیل اثر یا خوانشی بدون آگاهی از الفبای قصه خوانی و فارغ از اطلاعاتِ معمولیِ دایرةالمعارفی نیست. خواننده اگر فقط خواندن و نوشتن بلد باشد، بایستی آن قدر کار بلد و رُمان خوان باشد که بتواند منطقِ متن مورد مطالعه اش را کشف کند. آن خوانشی که خواننده ی «بوف کور» را از متن اش بیرون می اندازد و تا دورترها پرت و دچار «چیزهای دیگر و بسیاری دیگر» می کند و لطف اثر را از بین می برد و ذوق او را می کُشد، کسانی را خوشنود می کند که نه مخاطب راویِ «بوف کور»اند نه مخاطبِ خودِ صادق هدایت. متنِ «بوف کور» با همه ی پیچ و خم هایی که دارد، مخاطبِ خود را از میان کسانی پیدا می کند که سایه شان مانندِ سایه ی راوی خمیده است، ولی منطق شان برای درکِ این خمیدگیْ راستِ راست است.

«چارچوبِ منطقی یک متن» چیست و وابسته به چه عواملِ بنیادینی در بیرون از خود و در درونِ خود است؟

شاید بشود گفت که محدوده ی هر متنی با همه ی پیچیدگی هایش شبیه به خطوطِ مرئیِ سفید رنگ و بسته و خطوط به ظاهر نامرئیِ قواعدِ بازی است که دور یک مسابقه ی فوتبال کشیده شده است و یقیناً فقط به مستطیل سبز زمین بازی محدود نمی شود. قوانینِ و آیین نامه های گوناگونی، در موردِ رفتارهای ورزشی و غیرورزشیِ بازیکنان و مربیان و کادر فنّی و غیرفنّی، داورها و مسئولینِ فدراسیون و مسئولین برگزاری مسابقات لیگ، و تماشاچیان و خبرنگاران و حتی مسائل ورزشی و غیرورزشی برون مرزی می تواند در صورتی که چیزی از آن ها در متنِ بازی مشخصی تأثیر گذاشته است در هنگامِ تفسیرِ متنِ آن بازی استفاده شود. مسلماً خیلی از اطلاعاتی که بعضی از گزارشگرها و مفسرها برای فضل فروشی و خودشیرینی بیان می کنند، مانندِ این که کدام بازیکن چند بار ازدواج کرده یا پسرخاله ی کدام مربی یا بازیکن است، ربطی به خودِ مسابقه ی در حالِ انجام ندارد، همان طور که خیلی چیزها ربطی به شقیقه ندارد! آیین نامه ها و مقررات و قوانینِ داخلی و بین المللی می توانند برای هر بازی ای پیش از انجامش تعیین تکلیف کنند. در حین انجام بازی نیز قوانینی است که بایستی توسط همه ی آن هایی که درگیر متنِ بازی اند رعایت شود. اتفاقاتی نیز ممکن است پیش آمده باشد که باعث شود تکلیفِ نتیجه ی بازی و وضعیت تیم ها و مربیان و حتی تماشاچیان، مانند محرومیت شان از حضور در ورزشگاه یا در بازی بعدی یا در مسابقات داخلی و خارجی دیگر، به بعد از پایان بازی و حتی خیلی بعدتر، پس از رأی فدراسیون جهانی در مورد شکایت های مطرح شده، تعیین شود. بنابراین، چیزهایی که دور و بر هر متنی مطرح می شود، مانند دوپینگ صادق هدایت برای نوشتن «بوف کور» یا سرقت ادبیِ او یا تطهیرِ هنری اش، نه تنها می تواند گوناگون باشد، بلکه می تواند مانند کشی که دورِ آن گذاشته شده است، باز و بسته و شُل و سفت شود. گاهی محدوده ی بیشتری را پوشش بدهد و گاهی کم تر، اما، هر حرفِ بی ربطی را که تأثیری روی رویدادهای درون متنِ بازی یا نتیجه ی پس از پایان بازی یا رأیِ نهایی نهادهای دست اندر کار ندارد، بایستی حاشیه های دهن پُرکُن تلقی کرد. سخن فوتبالی آخر این که، متنِ بیشتر بازی های غیرجنجالی بدون نیاز به بررسی های خارج از محدوده، اما مرتبط، در قلمرو زمانی و مکانیِ بسته تر و ساده تری قابل درک و تفسیر است. از بازیِ فوتبال دو نفره ای که دو پسربچه مقرراتش را به اندازه ی اتاقِ کوچک خانه شان جمع و جور کرده اند تا فینال جام جهانی فوتبال که مسائل سیاسی و اقتصادی نیز بر آن سایه می اندازد، همه با اصولی مشخص قابل تفسیر است، با وجود این، کم نیستند گزارشگران و مفسرانی که در حرف هایشان انحراف از متن هایشان به اندازه ای است که خودشان را مضحکه ی خاص و عام می کنند. آن گزارشگر، خبرنگار، روزنامه نگار یا ورزشی نویس یا حتی مسئولی که باخت تیمی را در یک بازی به پای اختلافات خانوادگی یکی از بازیکنان با همسرش می گذارد، منطقی به مراتب ضعیف تر از کودکی دارد که باختِ خود در بازی دو نفره اش را به گردنِ معلمی می اندازد که صبح همان روز به او نمره ی بد داد و از او خواست فردا با پدرش به مدرسه بیاید تا او هم از وضعیت درسی اش باخبر شود. منطقِ کودکانه ی این دانش آموز فوتبالیست به منطقِ آن منتقد ورزشی درباره ی تأثیرِ یکی از بازیکنانِ متأهل روی نتیجه ی بازی می چربد، زیرا عوامل جسمی و روحی و روانی ای که روی بازی دو نفره تأثیر می گذارند، محدودتر و مشخص تر از آن هایی است که به ادعای مفسر ورزشی نتیجه ی بازی ای را تعیین کرده است که با نفراتی بیش از آن بیست و دو نفرِی که هر کدام مشکلات روحی و روانی و جسمانی خودشان را داشته اند رقم خورده است.

در موردِ متن های ادبی نیز می توان گفت که از دو خط شعر و نامه ی عاشقانه ای که بین دو نفر رد و بدل می شود تا مثنوی های هفتاد منی و رمان های چند جلدی، همه در وهله ی نخست در محدوده ای و قلمروی قابل کشف و قابل تجزیه و تحلیل، اما نه همیشه قابل پیش بینی و قابل سنجش، خوانده و فهمیده و تفسیر می شوند. هر متنی با قواعد و عناصر و ابزار بیرونی و درونی ای که در دنیای ادبیاتْ مشخص و شناخته شده است، منطقی را می سازد که در چارچوبِ همان منطق می توان آن را فهمید. خودِ این متن مطابق و متناسب با نیازهای خودش در این قواعد و عناصر و ابزار دخل و تصرف هایی را انجام می دهد که قابل فهم است، درست مثل بازی فوتبالِ دو کودک در اتاق خانه شان که به اندازه ی همین زمین بازی و دروازه های کوچک شان قابل فهم و داوری است. شاید خودشان قرار گذاشته باشند که اُوت و کُرنر نداشته باشند و بازی را با برخورد توپ به دیوار متوقف نکنند.

واقعاً، هر خواننده ای با چه میزان اطلاعاتِ به اصطلاح دایرةالمعارفی در مورد یک متن می تواند ادعا کند که باسواد است؟ به عنوان مثال، اگر کسی از بینامتنیّتِ رمانِ چند جلدیِ «جنگ و صلح» با چندین و چند متن و بسیاری متن های دیگر اصلاً خبر نداشت، کم سواد است و نبایستی آن را بخواند و اگر هم این عملِ خبط را انجام داد نبایستی در موردش حرفی بزند؟ اصلاً، آن با سوادهایی که از هِر تا بِرِ یک رُمان را یاد گرفته اند، در موردِ چند رُمان در این دنیایی که زاد و ولدِ رُمان ها زیاد شده است می توانند چنین ادعایی داشته باشند؟ شاید « اطلاعاتِ دایرةالمعارفی» درباره ی یک اثر را بایستی به اندازه ی مطلبی که در امثالِ ویکی پدیا در موردش نوشته شده است جدّی گرفت که آن قدر پُر مایه و تخصصی نیست که زیاد جدّی گرفته شود. آن قدر خلاصه است که حتی اگر آدمِ کارشناس و کارکُشته و محققی آن را نوشته باشد، به اندازه ی گرفتن نمره ی قبولی در امتحان پایان ترم ارزش دارد نه بیشتر.

ادامه دارد