اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-۱
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (۶۳) آوار آفتاب: موج نوازشی، ای گرداب-۱
موج نوازشی، ای گرداب
کوهساران مرا پُر کن، ای طنین فراموشی!
نفرین به زیبایی- آب تاریک خروشان- که هستِ مرا فرو پیچید و برد!
تو ناگهانِ زیبا هستی. اندامت گردابی است.
موج تو اقلیم مرا گرفت.
تو را یافتم، آسمان ها را پی بردم.
تو را یافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.
افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد.
مژگان تو لرزید: رؤیا در هم شد.
تپیدی: شیره ی گل به گردش درآمد.
بیدار شدی: جهان سر برداشت، جوی از جا جهید.
به راه افتادی: سیم جاده غرق نوا شد.
در کف توست رشته ی دگرگونی.
از بیم زیبایی می گریزم، و چه بیهوده: فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پُر می کند، و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم، ای بزرگ، ای تابان!
سر برزن، شب زیست را در هم ریز، ستاره ی دیگر خاک!
جلوه ای، ای برون از دید!
از بیکران تو می ترسم، ای دوست! موج نوازشی.
ارتباط بین بعضی از شعرهایی که در دفتر شعر سهراب در پی هم می آیند اتفاقی نیست. توجه به این بینامتنیت شاید به درکِ هر کدام از این شعرهای گره خورده به یکدیگر کَمَکی کُمَکی بکند، اما اگر خواننده ای بی توجه از این پیوندها بگذرد یا هر یک از این شعرها را در جایی بیرون از این دفترها بشنود یا ببیند و بخواند، ناچار می شود که پاسخ پرسش هایش را از درون خود متنی که دم دستش است بیرون بیاورد.
با این که برخی متن ها به ظاهر یکدیگر را کامل می کنند، ولی بدون توجه به آن کمالِ ظاهری نیز می شود اصلِ معنی هر متنی را، بدون توجه به وابستگی اش به دیگری، کامل در نظر گرفت، البته در صورتی که حرف اصلی اش را بی کم و کاست به خواننده منتقل کرده باشد. به عنوان مثال، با این که در قرآن نامی از «حوا» در آیاتِ مربوط به آفرینش یا ماجرای هبوط آدم و همچنین نامی از «زلیخا» در داستان حضرت یوسف برده نشده است، قصه های مربوط به هر کدام از این پیامبران برای بیان اصل مطلب شان کامل و گویاست. اتفاقاً، حرف های افزوده بر این ها از متون دیگر موجب تفسیرهای اختلاف برانگیز شده است. همین نکته را می شود در مورد متن هایی که به عنوان شأن نزول آیات برای تفسیر بعضی از آن ها به کار گرفته می شود نیز بیان کرد. با این که خیلی از این متن ها به روشنگری آیات کمک می کند، نیاز خودِ این متن ها به متن های دیگر برای روشنگری باعث شده است که بعضی از خواننده ها با تفسیرها و حرف های بی ربط از حرف اصلیِ آیاتِ موردِ بحث منحرف شوند.
در تفسیر اشعاری که با رشته ی بینامتنیت به هم پیوند می خورند نیز انحراف هایی از این دست روی می دهد. شعر «موج نوازشی، ای گرداب» در وهله ی نخست با همین واژه ی «گرداب» به شعرِ پیشین در دفتر آوار آفتاب، یعنی«...»، که در آن راوی در پایان حس می کرد که «گرداب آتش» شده است راه پیدا می کند. البته این ادعا با حرفی که در مصرع نخست این شعر زده می شود تقویت شده است. راوی می گوید:
کوهساران مرا پُر کن، ای طنین فراموشی!
پُر شدنِ این کوهساران، آن هم با «طنین فراموشی» چه سودی برای راوی دارد؟
فرجامِ خوش برای راویِ شعرِ«...» نبودِ اندیشه بود. پس درمی یابیم که این راوی نیز با پُر شدنِ کوهسارانش از «طنین فراموشی» به حالی می رسد که دیگر کوه ها بدون پژواک نمی توانند هیچ صدایی را برگردانند و بازگو کنند. تنها طنینی که به کوه ها می خورد و برمی گردد، همین فراموشیِ از جنسِ خاموشی است. آیا بدون توجه به شعر قبلی می شد از این شعر و متن اش به طور مستقل به این حرفی که زده شد، رسید؟ به باورِ بنده حتماً می شد و شده است. با دقت در معنیِ جملاتِ خودِ این مصرع می شود به همین معنی رسید. البته متن ها و شناخت های عمومیِ بیرونی در رسیدن به این معنی بی تأثیر نیستند. بدون شک هر خواننده ای برای درکِ انتظاری که راوی از «طنین فراموشی» و نقش اش در زندگی اش دارد بایستی به پدیده ی طبیعی و فیزیکیِ پژواک صداها در کوهساران توجه کند. راوی در اینجا و در این لحظه به جای صدا و نیز به جای یادآوریِ معلوم نیست چه چیز(شاید با توجه به مصرع بعدی، تمامِ هستی اش!)، سکوت و فراموشی می خواهد. چرا؟ اگر متنِ این شعر کامل و گویا باشد خودش «چرایی» اش را می گوید. راوی چه چیز را «طنین فراموشی» نامیده است؟ نخستین پرتوهای نور که تاریکی شب را می برد؟ یا نسیمی که در لحظه ی جابه جایی شب با روز در حال وزش است؟ یا ...؟ راوی در ادامه می گوید:
نفرین به زیبایی- آب تاریک خروشان- که هستِ مرا فرو پیچید و برد!
تصویر «گرداب» در اینجا نیز تکرار شده است، هر چند کاراییِ این «آب تاریک خروشان» بیشتر به رفتار سیاهچاله ها در فضا می ماند. این سیاهچاله ی گرداب-مانند هر چه که هست رفتارش درست مانند همان «طنین فراموشی» است. این یکی هم تمام هستیِ راوی را درهم پیچیده و بلعیده و به درون خود برده است بدون این که خودِ او را از بین برده باشد. شاید هر دو یکی باشند یا از جهتی، مثلاً همان زیبایی شان، شبیه به هم باشند. یکی با زیبایی اش جانشینِ زیباییْ دیگر شده است. زیباییِ این مجهولِ دوم او را مانند گردابی از درونِ آن زیبای مجهول نخستین بیرون آورده و به درونِ خود کشیده است. پدیده های متضاد یا مقابلِ یکدیگر، هر کدام زیبایی ویژه ی خودشان را دارند. شب زیباییِ خودش را دارد و روز زیبایی خودش را. راوی چرا «زیبایی» را نفرین می کند؟
مگر خودش خواهانِ زندگی ای که «پُر از طنینِ فراموشی» باشد نیست؟ پس چرا مسبب اش را نفرین می کند؟ بدون شک، یک زیبایی مانند طنین فراموشی از راه می رسد و جای یک زیبایِ دیگر را می گیرد. هر کسی که دومی را می خواهد بایستی بناچار از آن اوّلی دست بکشد. اصلاً، آیا این نفرین جدّی است؟ تعارفی است؟ یا کلیشه ای؟ به باورِ بنده بیشتر کلیشه ای به نظر می رسد. در ادامه، نفرین دیگری نیز از دهان گوینده بیرون می آید و می گوید:
افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مخاطبِ گوینده در این مصرع به نسیمی ماننده شده است که اگر برگی در برابر آن نلرزد و برانگیخته نشود لیاقت اش همان افتادن است. بایستی باد به جای این نسیم می وزید تا او قدر نسیم را بداند. البته مخاطب راوی در کلِّ متن دقیقاً خودِ نسیم نیست بلکه در این مصرع، آن هم ظاهراً، به نسیم ماننده شده است. با تو جه به این که در مصرع پیش از این گفته بود: تو را یافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم، می شود در شرحِ واژه ی «برگ» زیاده روی کرد و آن را برگ یا صفحه ای خواندنی در نظر گرفت که اگر قرار باشد از آن زیبا تأثیر نگرفته باشد همان بهتر که افتاده باشد و نباشد و خوانده نشود!
این نفرین، برخلاف آن قبلی که خاص و خطاب به آن «زیبایی» بود، بدونِ هیچ استثنا و بلانسبتی به هر کسی که شرایط موردِ نظر نفرین کننده را نداشته باشد می گیرد. البته طرفِ صحبت واقعی و هدفِ نفرینِ او کسی جز خودش نیست. یعنی او می خواهد بگوید که اگر خودش این چنین نیست، این نفرین بر او باد؛ مثل حافظ که می گوید:
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی.
در واقع، حافظ می خواهد بگوید که نفرین به من اگر که در راه عشق تو، به جای پذیرش درد تو، برای دریافت مرهم به غیرِ تو مراجعه کنم. عاشق های دیگر نیز اگر نسبت به معشوقِ خودشان گرفتار چنین دردِ عشقی باشند و به همین میزان یا بیشتر با طریقت عشقبازی آشنا باشند، خودشان را این چنین نفرین خواهند کرد. دل های هرزه گردِ ناآشنا با عشق و طریق عشقبازی به سوی مرهمی دیگر دست می برند.
بنابراین، نفرینِ گوینده در «موج نوازشی، ای گرداب» در وهله ی نخست به خودش می خورد.
در بررسیِ شعر «...» عرض کردم که، با این که راوی در آنجا حس می کرد که «گرداب آتش» شده است، ولی معلوم نبود که بتواند همه را با خود بگرداند و بچرخاند و به سمت و درونِ خود بکِشد. حالا، در اینجا او حس می کند که در قلمرو گردابی قرار گرفته است و اگر جذبِ آن نشود، همان بهترکه به طور کلی نیست و نابود شود. او به مخاطبش، یعنی آن «زیبایی»ای که پیش از این نفرینش کرده بود، می گوید:
تو ناگهانِ زیبا هستی. اندامت گردابی است.
تا وقتی که توصیف های راوی مانند لُغُزخوانی است و پیدا نیست که رک و راست چه چیز یا شخصی را دارد به چه چیزی تشبیه می کند، سهم ِخواننده از این حرف ها جز درماندگی نخواهد بود. این ادعا که شاعری بگوید که احساس حقیقی اش قابل بیان نیست و نمی تواند آن چیز یا شخص را به آن صورت که دیده و حس کرده است و آن چنان که شایسته اش است توصیف کند برای کمتر خواننده ای پذیرفتنی است. هر شاعری می تواند ایرادِ عدم ارتباط با مخاطب را به گردن خودِ مخاطب بیندازد و بگوید: من یک چیزی می گویم و شما یک چیزی می شنوید! نه من می توانم آن زیبای خود را به شما درست بشناسانم و نه شما اگر من توانسته باشم چنین کاری بکنم، به دلیلِ دوری تان از این حسّ و تجربه می توانید حسّ و تجربه ی شخصی ام را بفهمید.
البته هر شاعری حق دارد چنین ادعایی داشته باشد، ولی برای آن بایستی یک حدّ و اندازه ای تعیین کرده باشد که نشر شعر و حرافی و شلوغ کاریِ شاعرانه اش بهانه ی درستی برای این درد دل کردن هایش داشته باشد.
احمد شاملو در «شبانه» از مجموعه ی آیدا در آینه آن زیبا و زیبایی ای که او را به سمت خود کشیده و در خود نگه داشته است این چنین توصیف کرده است:
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست-
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند.
نگاهت
شکستِ ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه یی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -
آنک چشمانی که خمیرْمایه مهر است!
وینک مِهر تو:
نبردْ افزاری
تا با تقدیرخویش پنجه در پنجه کنم.
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت
شکست ستمگری ست -
و چشمانت با من گفتند
که
فردا
روز دیگری ست.
آیدای شاملو دریافتنی و شناختنی است. تازه، این آیدا آن «آیدا»یی است که در آینه ی چشم احمد شاملو، با حدِّ بزرگنمایی و صافیِ ویژه اش، افتاده است. میزانِ دریافتِ خواننده به آینه ای بستگی دارد که او جلو این آینه یا متنِ احمد شاملو می گذارد. متنِ شاملو فهمیدنی است، با این که او نیز به حق می تواند ادعا کند که کسی نمی تواند آیدا را آن طور که او دیده است ببیند. دست کم، مخاطبِ شاملو حتی اگر نتواند حسّی درست به اندازه ای که او حس کرده است داشته باشد، می تواند حرف او را به اندازه ای که سهمِ خودش است بفهمد. متأسفانه گاهی هنگامی که سهراب یک محسوسی را به محسوس دیگری تشبیه می کند، از بس که اصل مطلب چیستان مانند پیش می رود، خیلی از مخاطب ها چیزی دستگیرشان نمی شود، مخصوصاً با یک بار خواندن و سَرسَری گذراندن.
لُرد بایرون در شعر To Helen، زیبا و زیباییِ مورد نظرش را با به کارگیری زبان مجازی جوری شرح می دهد که خواننده بناچار به طور موقت هم که شده اعتراف می کند که حقیقتِ زیبایی چیزی از این دست است:
Helen, thy beauty is to me
Like those Nicean barks of yore
That gently, o'er a perfumed sea,
The weary, way-worn wanderer bore
To his own native shore.
On desperate seas long wont to roam,
Thy hyacinth hair, thy classic face,
Thy Naiad airs have brought me home
To the glory that was Greece,
And the grandeur that was Rome.
Lo, in yon brilliant window-niche
How statue-like I see thee stand,
The agate lamp within thy hand,
Ah! Psyche , from the regions which
Are Holy Land!
برعکس، سهرابِ جوان از آن زیبایی ای که در نظر دارد جوری حرف می زند که ممکن است خواننده همان مفهوم زیبایی ای را که از مثال های دیگر در نظر داشته است گم کند، و متأسفانه، آن زیبای مورد نظرِ او را هم پیدا نکند و نفهمد.
ادامه دارد