مادر: زنده اش برکت، مرده اش برکت(2)
در بخش نخست از این مطلب به بعضی از عوامل و موانعی که باعث شده است که بعضی از مادرها نه خودشان قدر خودشان را بدانند و نه فرزندان و نه اطرافیان شان اشاره کرده ام. در مورد طبیعی ترین شان که شامل نقص جسمانی یا بیماری روحی و روانی یکی یا هر دو طرف می شود کاری جز علاج نقص و بیماری شان نمی توان کرد، هر چند که از نظر خیلی ها عوامل اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ای که موجب بروز ناهنجاری هایی در رفتار مادران و فرزندان و اطرافین می شود، بیماری هایی است که بایستی برای درمان شان چاره ای اندیشید.
یکی از بزرگترین مشکلات جوامع عقب افتاده برخورد بیمارگونه با اندیشه هایی است که در خودِ جوامع پیشرفته نیز هنوز جا نیفتاده اند. لیبرالیسم، دموکراسی، سوسیالیسم، کمونیسم، کاپیتالیسم و خیلی از مکاتب اقتصادی و سیاسی و اجتماعی دیگر در کشورهایی که فاقد احزاب و سازمان هایی اند که زیر و بم آن ها به عضوهای رسمی و هواداران شان آموزش داده شود و فعالیت ها و تبلیغاتشان روی نظم و برنامه ی مشخصی پیش برود، افرادی به طور هردمبیل با سوگیری های اغلب تنظیم شده با جهتِ باد یا با رنگِ جماعت هر از گاهی چند از یکی دفاع و به دیگری یا دیگران حمله می کنند. تا زمانی که این هارت و پورت ها در حدِّ حرف و مشاجره باقی می ماند هیچ مشکلی پیش نمی آید، اما به محض این که عدّه ای تلاش می کنند که خود را در عمل به شکل افرادی دربیاورند که در جوامع دیگر با برنامه ی حزبی و سازمانی به آن شکل درآمده اند، ناهنجاری های غیرقابل کنترلی در جامعه آشکار می شود. به عنوان مثال، کم نیستند جوانانی که به تقلید از شخصیت های مشهور بیگانه از لباس ها و گردن آویزهایی با نمادهای شیطان پرستی استفاده می کنند، بدون این که واقعاً چیزی از الفبای آن سردربیاورند. فمینیسم مانند بسیاری از اندیشه ها و گرایش های دیگر، بدون تشکل یا حزب رسمی، بسیار بی سامان و بی حساب و بی هدف در اینجا و آنجا طرح و بحث می شود. چه مردها و چه زن ها برای روشنفکرنمایی با بی ثباتی برای گرم کردن نشست هایشان گاه و بی گاه هر جا که به صرفه شان بود گریزی به آن و اگر راه داد، دَمی از بی عدالتی نسبت به زنان در متون مذهبی می زنند. خیلی هایشان هیچ متنِ جدّی ای در باره ی فمینیسم نخوانده اند تا روی روال مشخصی درباره اش بحث و از آن دفاع کنند. در کشورهای پیشرفته، فمینیسم در دانشگاه ها و محافل و مجالس رسمی به طور تخصصی بررسی می شود. به عنوان مثال، کتاب Feminist Edges of the Qur’an اثر عایشه هدایت الله که با عنوان حاشیه های فمنیستی قرآن به همت مرضیه محصص و نفیسه دانش فرد به فارسی برگردانده شده است، در واقع رساله ی دکترای مؤلف است. اگر به جای «حاشیه ها» در عنوان این کتاب از واژه ای مانند «مرزها» یا حتی «لبه ها» استفاده می شد، منظور نویسنده آشکارتر رسانده می شد. اصولاً چیزی در قرآن در حاشیه قرار نگرفته است تا فمینیسم را نیز به عنوان موضوعی حاشیه ای در آن ببینیم. این حاشیه سازی ها از طرز نگاه خودِ مفسرین به بعضی از آیات قرآن بیرون می آید. بدون تردید مرزهای حساس و باریکی در قرآن هست که باعث می شود فمینیست ها یکباره پای خود را در آن سویی ببینند که با گرایش شان سازگار است. این مرزهای ظریف در مورد خیلی از نکات قرآنی دیگر، غیر از موضوع زنان و حجاب و حق و حقوق شان، قابل بحث است. از نظر خودِ نویسنده این مرزها مانند لبه های پرتگاهی است که غرض ورزها را با گرایش هایی که دارند از اصل آیات قرآنی پرت می کند. نویسنده با بررسی آثار و افکار چندین پژوهشگر در این زمینه، به این نتیجه رسیده است که فمینیست های مسلمان جوری قرآن را تفسیر می کنند که با نظر و مرام خودشان همسو شود. توصیه می کنم این کتاب را حتماً بخوانید.
بهتر است برگردم سر خط و اصل مطلب:
جمله ی «من مادر ندارم!» که مدام از زبان عمو خلیل در مجموعه ی طنز «نون خ» شنیده می شد و انگار بایستی موجب خنده هم می شد، بهانه ای دست بنده داد تا در مورد عواملی که باعث شده است چنین حرف ها و تصاویری از مادرها و در کل از زن ها در ادبیات نمایشی و غیرنمایشی مان نشان داده شود این مطالب را بنویسم.
در مورد «نون خ» ناچارم دوباره این حرف را تکرار کنم که آن چیزهایی که در این مجموعه به فمینیسم مربوط می شود، درست مانند آن حرف هایی که در آن به سیاست گوشه و کنایه ای زده می شود، چندان جدّی نیست و گذرا و حاشیه ای. منتها کار منتقد این است که با توجه به رویکردِ انتقادی اش با کوچک ترین نشانه و بهانه روی جزئی ترین جنبه ی آن کار و بحث کند. به عنوان مثال، غیر از جزئیاتِ فمینیستیِ این اثر، نکاتی که به سوسیالیسم و جامعه گرایی مربوط می شود نیز در این اثر برجسته است. این که بنده از برجستگی اش حرف می زنم، به دلیل وجود نمایانِ تصاویر و ماجراهای مربوط به فمینیسم در این مجموعه است نه توجه مکتبی و صنفی و تخصصیِ نویسنده و تهیه کننده و کارگردانِ این مجموعه به فمینیسم. آنچه که از فمینیسم در «نون خ» می بینیم، بازتاب غیرارادی همان حرف ها و رفتارهایی است که در جامعه مان دیده می شود، به همین دلیل است که سوگیریِ خاصی ندارد، یعنی با این که در جاهایی کم و در جاهایی بیش به حق و حقوق زن ها اشاره هایی طنزآمیز می کند، به هیچ وجه جانبِ فمینیست ها را نمی گیرد. همین برخورد تمسخرآمیز با مطالبات فمینیست ها می تواند دادِ فمینیست ها را دربیاورد. با نگاهی دقیق به شخصیت ها و رفتارشان در این مجموعه ی چند فصلی نمونه هایی از تقابل زن گرایی را با مردسالاری می توانید ببینید.
«مه لقا خانم»، مادرزن نورالدین یا همان «نون خ»، پس از درگذشت همسرِ او حالا باید جای مادرشان را برای آن ها پر کند، در عوض، چنین نقشی را پدرشان پرُ رنگ تر ایفا می کند. او برای سه دخترش هم پدر است و هم مادر. البته به نظر می رسد مه لقا خانم مادرِ تمام روستایی به حساب می آید، ولی برخورد طنزآمیز با شخصیت او پس از مرگش بیشتر تمسخرآمیز است و نشان می دهد که از نظر مردم او تا زنده بود خود را نخود هر آشی می کرد. حتی در اموری که در آن ها هیچ سررشته ای هم نداشت وارد می شود. قابله ای بود که نوزاد را پیش از موعد به دنیا می آورد، ولی سالم. برای میهمان ها کاپوچینو را با شنبلیله درست می کرد و به خوردشان می داد. خلبان می شد و هواپیمای ناقصِ زمین گیر شده را بلند می کرد و در جای امن و مناسب می نشاند. با چنین شناختی که از او داریم مشخص می شود که شوخی هایی را که پس ازمرگش با او می کنند، باید بیشتر به حساب تمسخر بگذاریم نه تجلیلِ نقش و مقامِ مادرانه اش.
چنین برخوردی با «نقش مادر» کم سابقه نیست. نمونه اش را در مثلِ مشهورِ «ننه پستان، ننه پستان! پستان بِره گورستان!» دیده ایم. می گویند که پسری با این که به سنّ بلوغ رسیده بود عادت داشت که شب ها در آغوش مادرش و با مکیدن پستان های او به خواب برود. پس از مدّتی مادرش برای او همسری انتخاب کرد. پسر با همسرش پس از مراسم عروسی به اتاق خود رفت. هنگامِ خواب که شد، مادرش با خودش فکر کرد که پسرم امشب بدون من نمی تواند بخوابد، خوب است بروم و پیش او بخوابم. رفت و در اتاق او را زد و از پشت در گفت: ننه پستان، ننه پستان! پسر نیز از آن سوی در به او گفت: پستان بِره گورستان.
از اغراقی که در این مَثَل وجود دارد اگر بگذریم، درمی یابیم که مادر حتی پس از به اصطلاح به سرانجام رساندن فرزندان و فرستادن شان به خانه ی بخت می خواهد همچنان برایشان مادری کند. هم برای پسرش و هم برای عروسش، هم برای دخترش و هم برای دامادش. مخالفتِ فرزندان با این رفتارِ مادرانه مهم ترین عامل تضاد بین شان است. بهانه ی این مخالفت ها نسبت به اهمیت آن غریزه ی مادرانه چندان مهم نیست. از سوی دیگر، فرزندان نیز بایستی به خاطر داشته باشند که نبایستی چیزی از نقش و وظیفه ی فرزندی شان کم کنند. درک و حفظ و انجام چنین نقش ها و وظایفی چندان آسان نیست. قرآن مجید تمام این وظایف را در جمله ای کوتاه در آیه ی بیست و چهارم از سوره ی إسراء جمع کرده و از زبان فرزندی حق شناس در حق والدین خود از خدا می خواهد:
رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا [١٧:٢٤]
پروردگارا! آنها را رحمت آور، چنان كه مرا در كودكى پرورش دادند.
این وظایف در همین «چنان که»ای که در این آیه آمده خلاصه شده است. والدین برای فرزندانشان در آن زمانی که «صغیر» بودند چه کرده اند، فرزندان نیز در پیری شان بایستی وسیله ی رحمت خدا بر آنان شوند و همان کارها را بکنند. اگر دست فرزندان شان را گرفته و آن ها را به گردش برده اند، حالا بایستی فرزندان دستِ پیرِ آن ها را بگیرند و آن ها را به جاهایی که بساط سرگرمی شان را فراهم می کند ببرند. اگر والدین برای مراقبت از فرزندشان با خیلی از نزدیکان و دوستان شان مبارزه و در برابر انتظارات شان مقاومت کرده اند، فرزندان نیز بایستی از عهده ی چنان مبارزه و مقاومتی بربیایند. مادر را آن کهنه ای نبینند که با آمدنِ نو به بازار، دل آزار شده است.
مَثَلِ «ننه پستان، ننه پستان! پستان بره گورستان!» نمونه ای از تحقیر و تمسخر مادرانی است که فرزندان شان می پندارند که چون مستقل شده اند و روی پای خود ایستاده اند، دیگر نیازی به کسی که برایشان مادری بکند ندارند. حالا دیگر می توانند بدون مادر نیز سر کنند. جمله ی «من مادر ندارم» را جدّی نگیرند و به شوخی طی کنند. در صورتی که مادران شان دوست دارند در همه حال، حتی با دیدن عکس هایشان، بذایشان مادری کنند.
در مجموعه ی «نون خ»، نبودِ مادرها بیش از بودِشان به چشم می آید. به عنوانِ مثال، تا جایی که من به خاطر دارم، مادر سلمان را فقط پس از شکستنِ پای او در بیمارستان می بینیم که به قولِ خودش با دادن کوکو به بچّه اش می خواهد برای او مادری کند.
عموخلیل با آن جمله ی مشهورِ «من مادر ندارم»، وقتی پس از زمین لرزه به خانه ی ویرانِ پدری اش می رود، در آن خرابه خیال می کند که خانه شان سالم است و مادرش نیز برخلاف ادعای مردم زنده است. او دارد گهواره ای را تکان می دهد و برای نوزادی که به احتمال زیاد خودِ خلیل است لالایی می خواند. خلیل از او می خواهد که برای او چای بریزد. او بعد از گرفتن چای از مادرش آن را می بوید و می گوید که چایِ مادرش چای نیست، معجون است. خلیل با اشاره به نوزادِ قنداقه ای که در بغل دارد به مادرش می گوید که خودش که به درد مادرش نخورده است، ان شاءالله این نوه اش که بزرگ شود عصای دست مادر بزرگش می شود. بعد از مادرش می خواهد که از آن آبنبات قیچی های قدیمی اش به او بدهد. پس از بیرون رفتن مادرش، هم خیال و هم خانه فرو می ریزد. این بخش بیشتر به عنوان بخشی احساس برانگیز به طور گذرا خودنمایی می کند. نمودِ جرقه ای چنین صحنه هایی ثابت می کند که در آن ها طرح و قصدی برای برخورد با افراط گرایی های فمینیستی وجود ندارد. البته با این که رفتارهای فمینیستی در این مجموعه بسیار رو است، مانند رفتار مردانه ی روناک، خواهرزاده ی نورالدین و ماه کاووس دختر عمو کاووس، اندیشه های فمینیستی مهم در آن خیلی زیر است. به عنوان مثال، به هیچ وجه به اندیشه ها و مطالبات فمینیستی مشهور مانند نگاه ویژه ی فمینیست ها به «مادری» و «خانه داری» به عنوانِ شغل هایی که باید حقوق و حق بیمه اش مشخص باشد اشاره ای نمی شود. البته این که خانم های خانه دار نیز مانند کارگران دیگر بایستی حقِّ اعتصاب و ترکِ شغل داشته باشند به طور اتفاقی در رفتار بهنوش دیده می شود که از شوهر قبلی اش طلاق گرفته و مهریه اش را نیز تا سکه ی آخر گرفته است. ازدواجِ دوم او با خلیل است. او خیلی زود خلیل و کودکِ شیرخواره اش را ترک می کند و به هلند می رود. بهنوش که دوست مرجان، یکی از دخترانِ نورالدین، است به او در آرایشگاهِ خود کار داده و تلاش می کند بین او و همسرش سیروس نیز جدایی بیندازد. این موارد چون به صورت شوخی در این مجموعه جا داده شده است، بیشتر جنبه ی ضدفمینیستی دارد. به همین دلیل می توان ادعا کرد که آن جنبه های فمینیستی مجموعه که به مطالباتِ حقوقی و جدّی زن ها می پردازد انگار از دست نویسنده و کارگردان در رفته و واردِ این مجموعه شده است.
این که زن ها همپای مردها و حتی بیش از آنها در خانه و در بیرون در حال کار و فعالیت برای کسب درآمدند تصویر برجسته ای از برابری مردها و زن ها را به نمایش می گذارد. نمونه اش عمه های نورالدین است که هم در خانه و هم در مزرعه برای او کار می کنند. رأی و نظرشان به دلیل تعداد زیاددشان اغلب در تصمیم گیری ها مؤثر است. نورالدین مانند خیلی از مردها استعداد و توانایی های زن ها، مانند زبان خارجی بلد بودنِ عمه ی مسن اش، را جدّی نمی گیرد. طنزآمیز و خنده آور بودنِ این مجموعه باعث شده است که مخاطبان نیز از جنبه های فمینیستی چنین صحنه هایی سَرسری بگذرند. برجستگی نقش مردانِ بی همسر که فرزندان شان را بدون کمک زن ها دارند بزرگ می کنند یا بزرگ کرده اند، مانند نورالدین، کاووس و خلیل، باعث شده است این اثر مبلغِ مردسالاری باشد. نمایش اغراق آمیز رفتار مردانی که نقش مادر را در زندگی فرزندان شان ایفا می کنند، مقابله ی نامعقولی با رفتارهای فمینیستیِ اغراق آمیز و عجیب بعضی از زن ها و مادران است. این که نورالدین تلاش می کند به دخترانش بفهماند که اگر به چشم های او خوب نگاه کنند، می بینند که هیچ چیزی از چشم های مادر فقیدشان کم ندارد، برای اثبات نقش دوگانه ی مردان است. جالب است که روحانی این مجموعه که می تواند در کنار شغل و مسئولیت های دینی اش به کار داوری نیز بپردازد، مجرد است و نمی تواند هم زن داشته باشد و هم از مادرِ پیر و بیمارش مراقبت کند. درست است که مجرد بودنِ او به بخش مهمی از داستان، یعنی علاقه اش به شیرین، یکی دیگر از دختران نورالدین، کمک کرده است، ولی این ازدواج نکردن روحانی ای به سنِّ او به بهانه ی پرستاری از مادرش، غیرمستقیم این ایده را القا می کند که حتی همسر یک روحانی نیز با مطالباتی که فضایل اخلاقی را در درجات بعدی اهمیت قرار می دهد، به این سادگی ها و آسانی ها راضی نمی شود از نیازهای امروزی اش، مانند کار در بیرون از خانه و استقلال مالی، بگذرد و در خانه بماند و از مادرِ همسرش مراقبت کند. تعدادِ زیاد مردها و زن های بیوه یا مجرد در این مجموعه نشان می دهد که نه مردها زن ها را درست و حسابی تحویل می گیرند، نه زن ها مردها را. زنِ کیوان با کم محلی به او، وقت خود را بیشتر وقف تیمارِ جاناتان، گاوِ سلمان، می کند. عدم استقلال مالی و اقتصادیِ او که شوهرش مدام هزینه ی عمل بینی اش را به رخ اش می کشد، مثالِ خوبی برای توجیه واکنش های فمینیستی بعضی از خانم ها در این جامعه است.
این مجموعه ناخواسته این نکته را داد می زند که مردان عاقل تن به ازدواج نمی دهند. خودِ نورالدین که عقل کلِّ روستایشان است، پس از مرگِ همسرش از ازدواج مجدد فرار می کند. دو تا از دختران او با مردانی ازدواج کرده اند که از دید دیگران و حتی خودشان داغان و خُل و چل اند. خواستگارهای دختر سو نورالدین با کمی ارفاق بهتر از آن قبلی هایند. یکی سلمان است که نورالدین او را کودک ساده دل روستا می نامد. دیگری فریبرز است که یک متر و بیست سانت قد دارد و همه چیزش، حتی کمربند شلوارش، قسطی است. ماه کاووس،دختر عمو کاووس، که مجرد مانده است دخترانِ نورالدین را برای انتخاب ها و خواستگارهایشان تحقیر می کند. روناک هم که خشونتی مردانه دارد و گاهی نورالدین در نبودِ خودش او را مردِ خانه معرفی می کند، مجرد است و خواستگاری ندارد.
با این که از یک سو می شود نیازِ دخترهای ازدواج نکرده به مردها، حتی به مردهای متأهل را، برای نمایش ازدواج صوری، نشان دهنده ی اوج سالاری و سروری مردها دانست، از سوی دیگر می شود ادعا کرد که فرار از پذیرش مسئولیت رسمیِ زندگی زناشویی و انجام وظایف مادرانه با پذیرش خواستگاری و ازدواج صوری برای بستنِ دهان مردم، مقابله ی زنانه و فمینیستیِ جدّی ای با ازدواج های رسمی است. در واقع می شود گفت که در جوامعِ سنتی، حالا دیگر در خیلی از ازدواج های رسمی که در آن ها رابطه ی بین زن و شوهر و والدین و فرزندان با گسترش اندیشه ها و سلیقه های امروزی به سردی گراییده است، همه چیز به طور صوری با ظاهری رسمی می گذرد.
افرادِ سنتی مانند ادریس که با داشتنِ یازده فرزند در آرزوی دوازدهمی اش است در چنین جامعه ای کم پیدا می شود. مادری که یازده فرزند دارد و سر سفره اش بچّه های دیگری هم می نشینند و بدون این که آنان را بشمارد برای همه بدون تبعیض مادری می کند، مادری است که مانند مه لقا خانم به جای این که قدرش را بدانند، مسخره اش می کنند.