شعر خوب است. و خواندن شعر خوب است؛ امّا، تحلیل شعر لذّت دیگری دارد. مثل حلّ یک معماست. امیدوارم در تحلیل هایم اشتباه نکنم. دلم می خواهد بدون شعارِ «بشر جایزالخطاست،» خطا هایم را به من نشان دهند تا همه روزی به جایی برسیم که بگوییم  «بشر جایز نیست هر خطایی را انجام بدهد.»

خفته در باران

 شعری از خسرو گلسرخی

 

دستي ميان دشنه و ديوارست

دستي ميان دشنه و دل نيست

از پله ها

فرود مي آييم

اينك بدون پا

ليلاي من هميشه

پشت پنجره مي خوابد

و خوب مي داند

كه من سپيده دمان

بدون دست مي آيم

و ياراي گشودن پنجره

با من نيست

شن هاي كنار ساحل عمان

رنگ نمي بازند

اين گونه ي من است

كه رنگ دشت سوخته دارد

 

وقتي تو را

ميانه ي دريا

بي پناه مي بينم

دستي ميان دشنه و دل نيست

خوابيده اي ؟

نه ؟ بيداري ؟

آيا تو آفتاب را

به شهر خواهي برد

تا كوچه هاي خفته در ميانه ي باران

و حرف هاي نمور فاصله ها را

مشتعل كني ... ؟

تا دو سمت رود بدانند

كه آتش

هميشه نمي خوابد به زير خاكستر

در زير ريزش

رگبار تيغ برهنه

مي دانم تو دامنه مي خواهي

مي دانم

تا از كناره بيايي

و پنجره ها را

رو به صبح بگشايي

من

با سياهي دو چشم سياه تو

خواهم نوشت

بر هر كرانه ي اين باغ

دستي هميشه منتظر دست ديگرست

چشمي هميشه هست كه نمي خوابد

 

 

 

نامی که برای شعر انتخاب شده است، مطابق آنچه که در ادامه ی شعر می آید وضعیت یک شخص (لیلا) و یا اشخاصی (ساکنین شهر و کوچه های خفته) و نیز ملت و مملکتی را که یک سرش به ساحل عمان می رسد نشان می دهد. جملات شاعر ترسیم اوضاع در زمان حال است  که به دوران تاریک و سیاه حکومت محمد رضا پهلوی برمی گردد؛ و شاعر در خیال خود تصویری از آینده ای روشن و آفتابی را ترسیم کرده است.

امّا، چه کسی این حرف ها را دارد به لیلایِ خود بطور مستقیم و به دیگران به طور غیر مستقیم می زند؟ او خود را نسبت به دیگران و در تضاد با آنان با وجه متمایز «بیداری» معرفی می کند.  به نظر او، دیگران هر یک به گونه ای در تاریکی و در خواب هستند. و او خود از جانب نور می آید.

هر چند در شعر این گونه شعرا، شعار زیاد دیده می شود، در عوض گاه استعاره های نابی نیز از شعر کم شیله و پیله ی آنها بیرون می آید.(به بررسی شعر کسوف دل سروده ی سلمان هراتی در همین وبلاگ رجوع کنید و به عمق صور خیالی که این شاعر حزب اللهی بی شیله و پیله فقط در چند سطرساخته و پرداخته است توجه کنید.) تصویری که شاعر در چند خط اوّل از خود ارائه می دهد، یعنی تصویر فردی که سپیده دم از پله ها بدون پا می آید و دست هم ندارد تا پنجره را باز کند، تصویر خورشید و طلوع آفتاب است. ولی واژه ها و عباراتی در این شعر هست که نشان می دهد که طلوع آفتاب هم فقط بهانه ایست برای بیان واقعیت یا حقیقتی دیگر.

منظور شاعر از دو خط  اوّل شعرش چیست؟ این دو خط در نوع بیان و تصویری که ارائه می دهند ابتدا متفاوت از بقیه ی شعر بنظر می رسند.

دستي ميان دشنه و ديوارست

دستي ميان دشنه و دل نيست

 

این دو جمله حاکی از دو واقعه ی متفاوت است. نحوه ی بیان دو جمله به گونه ایست که خواننده در جا در می یابد که آرزوی شاعر این است که جای افعال دو جمله عوض شود. یعنی «اگر دستی میان دشنه و دیوار نبود، و در عوض دستی میان دشنه و دل بود بهتر می شد.» آیا دست اوّل همان دست دوم است؟ این را باید از رابطه ی «دشنه و دیوار» و «دشنه و دل» فهمید.

«دیوار» مانعی بر سر راه نور است، همان طور که پنجره ی بسته نور را سد می کند، وشاعر از لیلا توقع دارد که آن را باز کند. پس دشنه ی اوّل می خواهد دیوار مانع را از سر راه بردارد و متأسفانه دستی به میان می آید و مانع می شود. و دشنه ی دوم انگار می خواهد در دلی فرو رود و متأسفانه دستی نیست که مانع این کار شود. دل شاید همان دوستی است که می خواهد دیوار را از بین ببرد. به تکرار صدای «د» در دست، دشنه، دیوار و دل توجه کنید. انگار همه از یک جنس اند و گاه تشخیص شان از هم چقدر دشوار می شود.

دوست و دشمن هم هر دو با «د» شروع می شوند.

شاعر در تصویر اوّل لیلا را  در اُتاقی تاریک با پنجره ای بسته نشان می دهد.  خودش به شکل نور خواهد آمد، امّا فعلاً نه خودش می تواند پنجره را باز کند و نه از لیلا می خواهد چنین کاری را انجام دهد. او تصویر دومی را از وضعیت لیلا ترسیم می کند تا بتواند از مجموع دو تصویر به نتیجه ای برسد. این بار او لیلا را در میانه ی دریا بی پناه می بیند، در حالیکه خود او در ساحل ایستاده است و کاری از دست اش بر نمی آید. نهایت عجز و انتظار او را در گونه ی سوخته اش  می توان دید. در گرمی انتظار، شن های ساحل به هیچ وجه تغییر رنگ نمی دهند، چون تحت تاثیر قرار نمی گیرند. امّا چهره ی منتظر او در حرارت این احساس عجز و انتظار می سوزد. او منتظر است دستی بیاید و نگذارد این دشنه در دل این دوست ، این معشوقه ی اسطوره ای- لیلا- فرو رود.

این دست، دست چه کسی غیر از لیلا می تواند باشد؟ برای همین است که از خود او می پرسد که خواب است یا بیدار. و اوست که اگر بیدار باشد می تواند آفتاب را به اُتاق خود و  به شهر و کوچه هایش ببرد.

 شاعر به دنبال چه تغییری در کوچه های خفته و حرف های نمور است؟ او می خواهد این کوچه ها و این حرف ها مشتعل شوند. باران نمی گذارد کوچه های خفته گُر بگیرند، و حرف های نمور اصلاً آتشی بپا نمی کنند، شاید چون خیلی محافظه کارانه هستند.

و هر دو سوی رود، دوست و دشمن، عاقبت خواهند دید که آتش همیشه  زیر خاکستر نمی ماند. پس آن آفتاب و این آتش هر دو انقلابی را نشان می دهند که در دل شهر لیلا خوابیده و نهفته است. امّا خود لیلا برای اینکه مثمر ثمر باشد نباید نم بکشد. به همین خاطر است که می گوید:

در زير ريزش

رگبار تيغ برهنه

مي دانم تو دامنه مي خواهي

مي دانم

تا از كناره بيايي

و پنجره ها را

رو به صبح بگشایی

جالب این است که باران، که خودش در بسیاری از اشعار جنبه ی مثبت دارد، در این شعرمخالف ایده آل شاعر و منفی است. تشخیص خوبی و بدی آن، مثل تشخیص دوست از دشمن گاهی دشوار می شود. لیلا برای فرار از باران به سر پناه و دامنه ای احتیاج دارد. این دامنه نمی گذارد آتشِ خود لیلا در زیر باران خاموش شود. یعنی نمی گذارد او هم در خواب بماند.  و  وقتی لیلا پنجره را باز کند نور می آید؛ و باغ جای دشت سوخته را می گیرد؛ و بر هر کرانه ی این باغ شاعر با سیاهی چشم لیلا دو شعار دیگر را می نویسد:

 

دستي هميشه منتظر دست ديگرست

چشمي هميشه هست كه نمي خوابد

 

و تحقق این دو شعار در اصل طلوع خورشید را به همراه دارد. دست های منتظر متحد می شوند. یکی با دشنه دیوار را از بین می برد، دیگری نمی گذارد دشنه ی دشمن در دل دوست بنشیند. و هر دو با هم پنجره ها را به روی آفتاب باز می کنند. و اینها همه حاصل بیداری آن چشمی است که سیاهی آن همیشه معلوم است ، چون همیشه بیدار است. و و وقتی چشمی باز است خود بخود سیاهی آن در ذهن آدم بیداری و این شعار را تداعی می کند و می نویسد که « چشمي هميشه هست كه نمي خوابد. »