بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(5)

 

بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(5)

 

امّا همیشه در حواشی میدان­ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

آنها که داشتند اعدام می شدند در وسط میدان بودند، این ها که در حواشی میدان اند با این که مانند اعدامی ها جانی اند فعلاً از مجازات در رفته اند، علّت اش این است که جنایات شان کوچک تر است. فروغ می گوید آنها دارند به ریزش مداوم فواره های آب نگاه می کنند، در حالی که، چشم های آنها در واقع به اعدامی ها است. پس باید گفت که «ریزش مداوم فواره های آب» ریزش مداوم زندگی از این به دار آویخته شده هاست. ناظرین این اعدام ها با اینکه خودشان به معنی حقیقی زنده نیستند و به همین دلیل مرگ و زندگی برایشان یکی ست، امّا به همین شکل از زندگی روزمره شان راضی اند. از ترس دنبال بهانه ی موجه تری برای ادامه اش می گردند. فروغ با مکثی می گوید:

***

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

برجای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب­ها

 

فروغ به عمد جوری قضیه را مطرح می کند که مخاطب متوجه شود که منظورش این نیست که آن ها تنها با دیدن این صحنه ها عبرت گرفته اند. مشخص است که با چشم های له شده و یخ زده و مرده کسی چیزی نمی بیند، به این دلیل نمی بیند که از آنچه که می بیند احساسی به او دست نمی دهد. این «عمق انجماد» است. سردی نسبت به چیزی، در حقیقت، بی احساسی نسبت به آن است. ولی فروغ به چشم های این ها کاری ندارد، اصل آن چیزی است که پشت چشم هایشان وجود دارد. چنین چیزی با اینکه هست به چشم نمی آید.  انگار چیزی در فطرت و طبیعت شان است. چیزی از درون به آن ها می گوید که به زندگی و به پاکی برگردند. ولی این تلاش بی رمق است. به ایمان منجر نمی شود. به چه دلیل؟ برای این که آنها آنچه را که از دست داده اند نمی دانند که ایمان است. یک معنی این جمله این است که شاید آنها (مانند داعشی های دوران ما) فکر می کنند که ایمان دارند. خالی بی پایان یعنی همین! یعنی این ها جوری پوک شده اند که خودشان هم خبر ندارند! «یک چیز نیمه مرده ی مغشوش» یعنی همین!

شاید، ولی چه خالی بی­پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب­ها گریخته، ایمان است

همه می دانند چیزی کم دارند، ولی نمی دانند که آن ایمان است. حتی اگر روزی صد بار هم نام خدا را به زبان بیاورند و به قول خودشان واجبات و مستحبات و رسم ها و آیین هایشان را بجا بیاورند باز آن ایمان را کم دارند. شاید فروغ در آن جرقه ای که به جای هدایت گر بودن بیشتر باعث انحراف شان شد ندایی از وجدان و فطرت شان را می دید، ولی می دید که همان به جای هدایت شان، گمراهشان کرده است. ممکن است بگویید این چه جرقه ای است که باعث می شود مردان کارد به دست گلوی یکدیگر را پاره کنند؟ متآسفانه ما در دوره و زمانه ی خودمان داعشی های کارد به دست را کنار قربانی های نارنجی پوش شان دیده ایم.  ما از همخوابگی آنها با دختران نابالغ بی خبر نیستیم. بعضی ها که این «هیچی-نداری» را از بی ایمانی نمی بینند فکر می کنند که آن ها شاید چیز دیگری مانند احساس ترحم را کم دارند. در حالی که همه چیز به نور ایمان ربط دارد.

 

آه، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها...

این صدای زندانی همان چیزی است که می توان از آن به آوای فطرت یا به قول مردم ندای وجدان تعبیر کرد. کسی به آن گوش نمی کند. از این نظر همه همرنگ اند. فروغ یک بهانه ای برای توجیه منطقی صدای راوی اش که به اندازه ی این شعر در وجود خودش می شنود گذاشته است. او نیز تا زمانی که این صدا در درونش زندانی است مانند دیگران است زیرا آن ها نیز در پشت چشم شان و در وجودشان نگاه و صدایی زندانی دارند، ولی همرنگی با جماعت آن ها و نیز راوی  را ساکت کرده است. ایمان هم که به حرف نمی شود، به تجلّی بیرونی و رفتار و گفتار خاصی برای اثبات وجود خود نیاز دارد. این آخرین صدای صداها، این آخرین روزنه برای ظهور ایمان و طلوع نور، در این شعر خودی نشان می دهد، منتها، فروغ نام همین صدا را گذاشته است «شکوه یأس». راست می گوید. این شعر و این صدا نااُمید کننده تر از آن است که صدای آن باعث شود صدای دیگران هم دربیاید و نور روزنه های بیشتری برای ظهور در این شب منفور داشته باشد.

 

حرفِ آخر: موضوع و درونمایه ی این شعر اجتماعی است نه سیاسی. تمرکز بیش از اندازه روی «مراسم اعدام» و «زندانی» و «صدای زندانی» بی آنکه جمله یا صحنه ای در شعر نشان بدهد که مشکل موجود در روزگار و جامعه ای که مورد نظر فروغ است سیاسی است ضروری نیست. فروغ نشان نمی دهد که اعدامی ها به دلیل افکار متفاوت شان دارند اعدام می شوند. او روشنفکرها را که می بایست سرانجام با سلطه گران به مبارزه برخیزند و از اعدامی ها باشند اسیر بنگ و الکل معرفی می کند. مردانی هم که به جان یکدیگر افتاده اند برای شهوت رانی هایشان با هم در مبارزه اند. معمولاً در اشعار سیاسی کسی مردم را جانیان کوچک نمی نامد. آنها اغلب قربانیان کوچک اند. افرادی که با ارواحی کور و کودن و مفلوج ناظر اعدام ها بودند «از تصوّر شهوتناکی اعصاب پیر و خسته اشان تیر می کشید». «تصور شهوتناک» را نمی توان به سیاست ربط داد، ولی میل به زندگیِ سرشار از شهوت و گناه و بدون ترس از سلطه ی رقیب در آن بیشتر است. در جامعه ای که مانند جنگل با انتخابِ آن اصلحی که وحشی تر و قوی تر و شهوت پرست تر است پیش می رود این افراد همیشه عصبی و خسته اند برای اینکه این درگیری ها تا زمانی که شهوت به جای فکر و ایمان بر امور مسلط است وجود خواهد داشت.

بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(5)

بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(5)

 

 

گاهی جرقه ای، جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آن­ها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند

 

درهم و برهم بودن حوادثی که در روایتِ فروغ آمده است حکایت از کابوسی دارد که  فردی در خواب دیده است. حوادث با بیان و روایتی سورئالیستی از دل یکدیگر بیرون می آیند. به ظاهر ارتباط منطقی بین آنها وجود ندارد. چه رابطه ای بین «جرقه» و «درگیری خونین بین مردان» و «همخوابگی با دختران نابالغ» وجود دارد؟ گرچه آن جرقه خورشیدکی را می ماند، ولی بیش تر جرقه ی شهوت و هوس همخوابگی با دختران نابالغ است، و شاید علّت درگیری خونین بین مردان را باید تصاحب آن دختران دانست. تنها چیزی که «این اجتماع ساکت بی جان» را به حرکت درمی آورد هوس و غریزه ای است مشترک بین انسان و حیوان، و آنچه که از درون آنها را متلاشی می کند، فقدان آن چیزی است که اگر در  درون شان باشد همچون انسان زنده رفتار می کنند. فروغ آنچه را که از قلب ها گریخته ایمان می داند. اجتماعی هم که از درون مانند افراد درونش متلاشی شده است، متشکل از افراد پراکنده ای ست که هر کدام حیوان وار به فکر رفع نیاز و شهوت خود است. این اجتماع فاقد همان خورشیدِ ایمانی است که می تواند آنها را از آشوب دربیاورد. تنها فرق این به شمایل انسان ها با حیوانات فقط ترس از گناه است نه پرهیز از گناه. فروغ می گوید:

آن­ها غریق وحشت خود بودند

و حسّ ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودن شان را

مفلوج کرده بود

جالب است که فروغ نکته ای را مطرح می کند که در بین متکلمان سه مذهب اشعری و معتزله از اهل سنت و شیعه مسئله ساز بوده است. ایمان از نظر این مذاهب تعریف متفاوتی دارد. اشاعره بر این باورند که ایمان به خدا قلبی است و نباید کسی را که مرتکب گناه کبیره ای شده است به دلیل عمل اش مؤمن ندانست. شیعه نیز انجام گناه را موجب انکار ایمان گناهکار نمی داند، هر چند معتقد است که رستگاری اخروی هر فردی  منوط به سنگینی اعمال نیک اش است.  معتزله، برخلاف اشاعره و شیعه، اعتقاد دارد که لازمه ی ایمان به خدا و رسول او انجام اعمالی خاص و پرهیز از اعمال حرام است. کسی که مرتکب گناهان کبیره می شود در حقیقت به خدا و رسول ایمان ندارد که آنچه را آنها حرام دانسته اند انجام می دهد.

به برداشت من، نظر فروغ به معتزله نزدیک است. او نشان می دهد که این افراد از حسّ گنهکاری در وحشت اند. با این وجود، به هر گناهی، شرابخواری و قتل و تجاوز، دست می زنند. فروغ می گوید ایمان از دل های این ها رفته است. ارواح این گونه افراد به همین دلیل «کور و کودن و مفلوج» است.  چیزی که به روح شان بصیرت و عقل و سلامت می بخشید ایمان بود. آدم کور و کودن ایمان اش به چه درد می خورد؟ چیزی هم که به درد نمی خورد باید قبول کرد وجود ندارد. این ترسی که حالا از گنهکاری شان دارند ترسی حیوان وار است. ترس از مجازات در آن دنیا و به فرمان خدا نیست. ترسی غریزی نسبت به مجازات های همین دنیاست، مانند مجازاتِ اعدام. فروغ می گوید:

 

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنّج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آن­ها به خود فرومی رفتند

و از تصوّر شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته اشان تیر می کشید

 

مراسم اعدام در مورد گناهکارانی است که گرفتار شده اند، و ترس ناشی از آن برای آنهایی است که می دانند که خودشان بهتر از کسانی که به دار آویخته شده اند نیستند. آنهایی هم که طناب های دار را به پا کرده اند در فضایی که فروغ به تصویر کشیده است عاری از گناه نیستند. آن ها هم بی ایمان اند. «تصور شهوتناک» کسانی که مراسم اعدام را مشاهده می کنند شاید نتیجه ی یادآوری گناهانی مشابه گناهان آن اعدامیان باشد که خودشان در جوانی مرتکب شده اند. حالا که پیر و خسته اند و سرنوشت اعدامیان را مشاهده می کنند «به خود فرو می روند» و ترس از مرگ بر آنها غلبه می کند. زندگی آنها مساوی است با شهوتی که در وجودشان است. ترس از مرگ فقط ترس از دست دادن همان شهوت است. فروغ این ها را هم جانیان کوچک می نامد:

امّا همیشه در حواشی میدان­ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

 

ادامه دارد...

بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(4)

 

بررسی «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد(4)

 

 

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق­های خود

با لکّه های درشت سیاهی

تصویر می نمودند

 

جمله ی «خورشید مرده بود» و اندیشه ی همراه آن بسیار شبیه جمله ی «خدا مرده است» فردریش نیچه و اندیشه ی اوست. جملات ذیل ترجمه ی انگلیسی سخنان نیچه از کتاب چنین گفت زرتشت در این مورد است:

God is dead. God remains dead. And we have killed him. How shall we comfort ourselves, the murderers of all murderers? What was holiest and mightiest of all that the world has yet owned has bled to death under our knives: who will wipe this blood off us? What water is there for us to clean ourselves? What festivals of atonement, what sacred games shall we have to invent? Is not the greatness of this deed too great for us? Must we ourselves not become gods simply to appear worthy of it?

ترجمه ی فارسی اش به برداشت من این است:

خدا مرده است. خدا مرده باقی می ماند. ما او را کشته ایم. ما، جانیِ جانیان، چگونه باید خودمان را آرام کنیم؟  دست هایمان را به خون کسی که مقدس تر و قدرتمندتر از هر چه که جهان تاکنون داشته است بود آلوده کرده ایم: چه کسی این خون را  از دست هایمان پاک می کند؟ با چه آبی باید خودمان را پاک کنیم؟ چه تشریفاتی برای جبران آن، چه رسوم مقدسی باید ابداع کنیم؟ بزرگیِ این عمل برای ما زیادی بزرگ نیست؟ آیا لازم نیست خودمان خدایانی شویم تا شایسته ی انجام چنین کار بزرگی باشیم؟

 

آنچه که در حقیقت از نظر نیچه مرده است آن اصول اخلاقی مبتنی بر ایمان به خداست. نیچه به وجود خدا اعتقادی نداشت، ولی به تأثیر ایمان مردم به وجود خدا که در اصول اخلاقی حاکم بر زندگی شان تجلی پیدا می کرد معتقد بود. فاجعه ی بزرگ این بود که از دست رفتن ایمان باعث شد مردم آن اصول اخلاقی را نیز رها کنند. در واقع، آن جنایتی را که نیچه از آن می گوید مقدمه ی جنایاتی است که پس از آن در میان انسان ها رواج پیدا کرده است.

فروغ از مرگ خورشید می گوید نه خدا، ولی جالب اینجاست که نیچه نیز در چنین گفت زرتشت همان ابتدای داستان نشان می دهد که چگونه زرتشت این چنین با خورشید را رویاروی سخن می گوید:

«ای اختر بزرگ! تو را چه نیک بختی می بود اگر نمی داشتی آنانی را که روشنی شان می بخشی!

«تو ده سال اینجا به غارام برآمدی: اگر من و عقاب و مار-ام نمی بودیم تو از فروغ خویش و از این راه سیر می شدی...»(از ترجمه ی داریوش آشوری)

ترجمه ی آثار نیچه در ایران از سال 1325 با خدایان عشق اشک می ریزند به قلم علی اکبر کسمایی آغاز شد. نخستین ترجمه از چنین گفت زرتشت کار حمید نیر نوری در سال 1327 منتشر شد. فروغ حتی اگر مستقیم از افکار نیچه تأثیر نگرفته باشد در فضای روشنفکری آن روز از افکارش بی خبر نبوده است.

فروغ جایی در ادامه هنگامی که دو باره از مرگ خورشید می گوید از مرگ ایمان نیز می گوید:

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته، ایمان است.

 

جالب است که آن کبوتر نماد صلح و آرامشی بوده است که در قلب مردم بود و پس از مرگ خورشید دیگر نیست. غمگین است به این خاطر که هوای همان آرامش قبلی را به سر دارد. آن آرامش و این ایمان هر دو از یک منشأ اند. مرگ خورشید نمود بیرونی فقدان این دو است.

فروغ می گوید پس از مرگ خورشید «فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده یی داشت». آن ها، چون از نسلی اند که خورشید درخشان را ندیده اند و فقط کلمه و وصف ناقص اش را شنیده اند در نقّاشی هایشان آن را به شکل دایره ی سیاهی می کشند. (حتی مفهوم خدا برای این نسل اینگونه شده است.) چنین خورشیدی با پرتوی سیاه تنها تاریکی را به همه جا می گستراند. «فردا» اشاره ای به قیامت نیز هست زیرا همان طور که بدون خورشید همه جا در همه وقت سیاه و تاریک است و فرقی بین شب و روز نیست تا کسی منتظر فردایی باشد، با مرگ ایمان، قیامت هم مفهوم خود را از دست می دهد. حساب و کتابی وجود ندارد. خدایی نیست که قیامتی برپا کند. بشر با بی خدایی و بی ایمانی به جنایات خود ادامه می دهد.

فروغ هم مانند نیچه روی جنایات بشر پس از مرگ خدا تأکید می کنند. مردم با کشتن خدا و یا کشتن خورشید، خودشان را کشته اند. می گوید:

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دست­هایشان متورم می شد

«گروه ساقط مردم» حاکی از مرگ مردم است. دلیل مرگ شان هم این است که «دلمرده» اند. دل شان هم مرده است برای اینکه ایمان از قلب شان رفته است. با این که به ظاهر زنده اند ولی «جسدهاشان را از غربتی به غربتی دیگر» می برند. غربتی که این مردم دارند در واقع ادامه ی غرابت لفظ کهنه ی خورشید یا خدا در ذهن کودکان است. هنگامی که هدفی برای جابجایی وجود ندارد همه جا غربت به حساب می آید. اصلاً درست اش این است که بگوییم چنین افرادی هرگز از آن جایی که بوده اند به جایی نرفته اند. خودشان هم نمی دانند چه کار می کنند، و اگر کاری می کنند نمی دانند چرا آن کار را انجام می دهند. شاید تنها با همین برداشت بتوان دردناکیِ میل به جنایت را توجیه کرد. از بی اختیاری است که چنین کاری را هر چند که میل به آن دردناک است انجام می دهند و از تکرار زیاد است که دست هایشان متورم شده است.

 

ادامه دارد...