اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (69) شرق اندوه- هلا
اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (69) شرق اندوه- هلا
هلا
تنها به تماشای چه ای؟
بالا، گل یک روزه ی نور.
پایین، تاریکی باد.
بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه ی خدا روشن نیست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند، و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچکِ غم.
بیهوده مپای.
برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.
راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی ...
بی گاه است، ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خوابی دگر ببین.
واژه ها و اندیشه و طرح و موضوعِ شعرِ «هلا» نشان می دهد که این شعر ادامه ی «روانه» است. «هلا» در ابتدای این شعر وجه و لحنی امری دارد و در ادامه به جمله ی نخست می رسد که گوینده از مخاطب، یا آن دیگری در وجودِ خود، با تشر و لحن اعتراض آمیزی می پرسد:
تنها به تماشای چه ای؟
پس از آن، به او امر می کند که بجنبد و راه بیفتد. او این لحن را تا پایانِ این شعر نگه می دارد. در ادامه از او می شنویم که می گوید:
برخیز، ...
راهی شو، ...
بی گاه است، ببوی و برو....
امّا، او قرار است که برخیزد و راهی شود و ببوید و برود که به کجا و به چه چیزی برسد؟ پاسخ این پرسش به صورتی استعاری در جمله ی طنزآمیز پایانیِ متن است که گوینده در آن دچار تناقض گویی شده است:
بی گاه است، ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خوابی دگر ببین.
چرا بایستی شخصی به خودش یا به دیگری ابتدا بگوید که برخیز، راهی شو، ببوی و برو، بعد بگوید: چهره ی زیبایی در خوابی دگر ببین؟
تناقض اش در این است که برای خواب دیدن لازم نیست او برخیزد و این کارهایی را بکند که در بیداری قابل انجام است. و طنزش در این است که آدم در خواب چیزی را که از پیش برنامه ریزی شده است نمی بیند، یعنی آدمِ با خبر از بی خوابی هایی که انتظار به همراه دارد، نمی خوابد برای این که در خواب به چهره ی زیبایی که منتظرش است بربخورد و آن را ببیند. برای همین است که ابوسعید ابوالخیر می گوید:
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران! چه جای خواب است مرا؟
انگار با این تناقض و طنز، روی هم رفته ، گوینده در جمله ی پایانی به خودش می خواهد بگوید: «خواب دیدی خیر باشد!» یا «مگر به خواب آن چهره ی زیبای آرمانی ات را ببینی!»
این جمله در تکمیل جملات قبلی اش این را نیز می تواند بگوید که، خودت را مشغول و معطلِ چه کرده ای؟ شب هنوز ادامه دارد و با نگاه تو پایین نمی ریزد. بلند شو، برو، بگیر بخواب! او واقعاً تنها به تماشای چه بود؟ آنچه را که تماشا می کرد بیشتر به تابلوی نقاشیِ طبیعت شبیه بود تا به خودِ طبیعت. اگر منظورش خودِ طبیعت هم باشد، آن را در این تصویر خیلی راکد نشان داده است. «بالا» و «پایین» را در جملاتِ «بالا، گل یک روزه ی نور» و «پایین، تاریکی باد» خیلی سخت می شود برای طبیعتِ قابل مشاهده در پیش چشم به کار برد. تماشای طبیعتِ زنده که نمی تواند بیهوده باشد. حتی در خواب هم طبیعت خیلی زنده تر از طبیعتی است که از زندکی و حرکت افتاده است. به هر حال، با توجه به جمله ی پایانی اش این دعوتِ به خواب سودمندتر از آن تماشای بیهوده است. البته این «خواب» بیشتر به معنیِ رؤیا و خیالبافی است، و نتیجه اش هم می تواند شعری دیگر پس از «روانه» باشد.
او از تنهایی اش راضی نیست، ولی آن شخص یا به قول خودش «آن چهره ی زیبا» را که بتواند او را از این تنهایی دربیاورد هنوز نیافته یا برنگزیده است. بعید است سهراب از واژه ی «چهره» چیزی فراتر از «چهره» را مد نظر داشته باشد. همانی مد نظر است که در هنگام صحبت از نقش و نقاشی به ذهن اش می رسیده است.
واژه ی «تنها» نشان می دهد که او از این تنهایی اش راضی نیست و اگر می خواهد از این وضعیت دربیاید بایستی بیکار به تماشای چیزی که از آن جز بیهودگی عایدش نمی شود، ننشیند یا نایستد. مشخص است که نمی خواهد هیچ چیزی او را در این راه معطل و متوقف کند. این راه با زمان و مکان سر و کار ندارد، در مسیری است که در فکرش باز می شود. وقتی که می اندیشد انگار که برخاسته و راه افتاده و پیش رفته است.
او بر این باور است که دریچه ی خدا روشن نیست. این جمله را می توان بخشی از همان تصویر راکد به حساب آورد، زیرا جملاتِ بعدی نشانی از حرکت، تغییر، و دست کم تردیدی از وجود خدا را در خود دارد. به نظر می رسد که آن «چهره ی زیبا» در خود چیزی دارد که به او می گوید که «دریچه ی خدا» همین «چهره ی زیبا»یی است که حالا روشن شده است. او چنین می پندارد که در تاریکیِ طبیعی و زنده می شود از زنجره نیز صدایی شبهه ناک و شک آمیز که تقریباً همین حرف خودش را که «دریچه ی خدا روشن نیست» را تکرار و تأیید می کند شنید: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی ... انگار زنجره نیز در پیِ چیزی مانندِ آن «چهره ی زیبا»ست تا او را از این نوع تنهایی دربیاورد. جهان برای کسی که این تنهایی را حس می کند غمناک است. اگر مطمئن شود که آن «چهره ی زیبا» واقعاً وجود دارد، حتماَ از این اندوه بیرون می اید.
پرسش مهمی که پس از خوانشِ شعر «روانه» حالا در مورد این شعر پیش می آید این است که، او که در «روانه» در پیِ نوشابه ی اندوه بود، چرا بایستی در اینجا و این بار از غمناکیِ جهان ناراحت بشود. این غمناکی بایستی موجباتِ خوشنودی و شادی اش را فراهم کند. زبانِ شبهِ عرفانیِ سهراب در این متن با آن عرفانی که می گوید «غم و شادی بَرِ عارف چه تفاوت دارد» ظاهراً یکی نیست، ولی انگار از همان سرچشمه آمده و کمی با حسِّ زمانِ خودش آلوده شده است. اگر این غمناکی را ناشی از همان حسِّ نیاز به آن «چهره ی زیبا» بگیریم، باید آن را نخستین گام برای روانه شدن به سوی آن بدانیم. کسی که می گوید:
غمم غم بی و همراز دلم غم
غمم هم صحبت و همراز و همدم
غمم مهله که مو تنها نشینم
مریزاد بارک الله مرحبا غم
از این «غم» راضی است، زیرا او را از تنهایی درآورده و به حرکت واداشته است.
این که سهراب در متن های بعدی اش به چه عرفان و معرفتی از خدا و هستی و زندگی می رسد، فعلاً مد نظر ما نیست.
در این شعر او، مانند شعر «روانه»، «هراس بزرگ» را جای خدا نشانده است. در اینجا، برای او خدایی در این نزدیکی نیست. به خودش می گوید:
تو خواهی ماند و هراس بزرگ.
به نظر می رسد از جمله ی از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید، صحبت از آن طبیعتِ راکد و تماشای آن به صحبت از طبیعتی زنده و دگرگون شونده تغییر جهت می دهد. آن شبی که در آن حالت نمی توانست و قرار نبود از شاخه بریزد، مشخص است که با پریدنِ شبنمِ ستارگان از برگ سپهر کم کم ریخته است.
ببینید، چون این جنبش و حرکت و طلوع و غروب ها همگی درونی است و در اندیشه ی او روی می دهد؛ بنابراین همه ی آنچه را که پشت سر می گذارد، بعید نیست با چیزی دیگر که اندیشه اش بعدها می پسندد و برمی گزیند عوض کند. اصلاً، به امید رسیدن به چنین چیزی است که نبایستی در وضعیت بماند و به تماشای آن سرگرم شود و به این چیزی که به آن رسیده است قناعت کند. عبارتِ تعجبی و پرسش گونه ی «تنها به تماشای چه ای؟» بیشتر به معنیِ «منتظر چه هستی؟» و «چرا ایستاده ای؟» است. عبارتِ «بیهوده مپای» نیز همه ی این ها را در خودش دارد. «پاییدن» به معنی ایستادن و تماشا کردن و مراقب بودن است، همه اش هم از هراس است. کسی که چهار چشمی چیزی را می پاید، مراقب است که آنچه را که در پی اش است از آن به دست بیاورد و از دست ندهد. این نوع «هراس» با ترس های معمولی فرق دارد. جمله ی امریِ پایانِ شعر نیز ادامه ی همان پرسشِ سرشار از ملامتِ ابتدای شعر و جمله ی امری «بیهوده مپای» است. او می گوید:
... ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خواب دگر ببین.
چرا بایستی ببوید و برود؟ از آن بو به چه چیزی می رسد؟ خودش که می گوید به «چهره ی زیبایی در خوابِ دگر».
انگار آن چهره ی زیبا را بایستی در خواب ببیند! به جای «آن تماشای معطل کننده» یا «تماشای آن معطل کننده» ی آغاز شعر، بایستی به چیزی برسد که به توقف و تماشایش بیارزد.
امیدوارم با نمونه جملاتی که کنار این برداشت هایم گذاشته ام این را نشان داده باشم که این هایی را که گفته ام «از متن درآوردی» است و «من درآوردی» نیست، زیرا سعی کرده ام از نشانه هایی از متن برای توجیهِ این تعبیرها استفاده کنم. یکی از ایرادهایی که بعضی ها به افرادی که روشی شبیه روشِ بنده دارند می گیرند این است که، تو از کجا می دانی که شاعر می خواست همین ها را بگوید؟
من نمی دانم که خودِ شاعر چه چیز را می خواست بگوید، ولی سعی می کنم بفهمم که این متنی که دارم می خوانم دارد چه چیزی را به من با این دانشِ کم و جهلِ زیاد می گوید. من ناچارم با همین دانشی که حالا دم دست دارم با متن به تفاهم برسم. متن با بیچارگی ظاهراً در این گفت و گوی با من به من این چیزها را می گوید. البته بیچاره بنده ام که ندانسته هایم باعث می شود فعلاً چیزی بیش از این ها که دارم می گویم از این متن نفهمم. برای همین است که در هر تفاهمی به قول دریدا نوعی سوء تفاهم هم پیش بیاید. حتماً با افزایشِ دانسته هایم، همین متن در گفت و گوهای بعدی چیزهای دیگری را به بنده خواهد فهمانید. امّا، افزایشِ دانشِ من به معنیِ حذف یا ردّ آن ثابت هایی نیست که ثابت شده است که برای همه نمود و معنیِ مشخصی دارند. متن خودش آن ها را نه تنها به بنده، بلکه به همگان این گونه نشان می دهد. بگذارید با مثالی این نکته را بازتر کنم. در فیلمِ کوتاهی دیدم که ابراهیم تاتلیسس داشت به یکی از خانم هایی که به برنامه اش دعوت کرده بود توضیح و نشان می داد که آنچه را که مردم در فیلم هایش به صورتِ بوسیدنِ خانم ها دیده اند، در واقع، کلک و فریبِ نمایشی بوده است. ابراهیم می خواست توجیه کند که در فیلم هایش در هنگام بازی در چنین صحنه ای فقط صورتش را به سمتِ آن بخشِ پنهانِ صورتِ خانمِ بازیگر نزدیک می کرد و بینندگان تصور می کردند که او دارد او را می بوسد. ببینید، اگر قرار بود که این حقه بخشی از داستان فیلم باشد و مثلاً او می خواست شخصیّتِ دیگری را در آن داستان با این کار فریب بدهد و بعد در خود داستان مشخص می شد که اصل ماجرا چه بوده است، این «حقه بازیِ در متن» بخشی از خودِ متن می بود؛ امّا، توجیه شرعی ای از این دست که ابراهیم تاتلیسس انجام داده است، به دنیای بیرون از متنِ اصلی مربوط می شود و نبایستی به هیچ وجه در تجزیه و تحلیلِ داستانی که متن به مخاطب نشان می دهد جدّی گرفته شود. اگر متن به مخاطب می خواهد بوسیدن را نشان بدهد و مخاطب نیز همان را می بیند، هیچ توجیهی نمی تواند متن داستان را تغییر بدهد و فقط تا حدودی به دردِ آقای بازیگر می خورد، آن هم به شرطی که با چنین بهانه هایی بتواند خودش را در متنِ ذهنیِ دیگران تطهیر کند، کاری که انجامش دیگر ضرورتی ندارد.
مخاطب فقط آن داستانی را که به او نشان می دهند می بیند و تجزیه و تحلیل و معنی می کند، نه آنچه را که در پشت صحنه با تکنیک ها و ترفندهای نمایشی انجام می شود. کارگردان ممکن است قسم بخورد که آقا و خانم بازیگر در فلان صحنه ی فیلم در زیر لحاف فقط خودشان را تکان می دادند و هیچ غلطی نمی کردند. امّا، اگر طبقِ داستان قرار است که مخاطب به این نتیجه برسد که آن ها در زیر لحاف دارند همان کاری را می کنند که اقتضای شخصیّت و موقعیت شان در داستان است، پس بنا را باید بر آنچه که متن قرار است بگوید گذاشت نه آنچه را که آقای کارگردان برای توجیه موقعیت اش می گوید. مشک آن است که خود ببوید، نه آن که عطار بگوید.
بنابراین، در هر متنی چیزهایی هست که با توجه به ظاهرشان همه آن ها را یک جور می بینند و معنی می کنند. البته «مخاطب های هدف»، یعنی آن هایی که متن با توجه به سنّ یا صنف یا تخصص و مانند این ها برای آنهاست، جور دیگری واردِ بطنِ متن می شوند. توجه افراد متفاوت، چه عام و چه خاص، به معانیِ باطنیِ متفاوتِ همان حرف های ظاهری باعث می شود که تفسیرها و تأویل های گوناگونی از دلِ متن، و در واقع از دلِ مخاطب ها، دربیاید.
نبایستی فراموش کرد که متنِ «هلا» هنوز هم که هنوز است همان ظاهر همیشگی اش و همان معانیِ ظاهریِ لغت نامه ای اش را دارد. مخاطب چاره ای ندارد جز این که از همین درهای ظاهری واردِ متن شود. متن خودش چاره ساز است و به مخاطب ها نشان می دهد که بقیه ی مسیر را چگونه طی کنند. متن بیچاره می شود اگر هر مخاطبی سرِخود در آن هر طور که دلش می خواهد گردش کند. مخاطب نیز بیچاره می شود اگر که نشانی های متنی که چارچوب منطقی ندارد او را سرگردان و گمراه کرده باشد. واژه ی «خواب» در جمله ی پایانیِ این شعر یکی از آن نشانه هایی است که نحوه ی گردشِ مخاطب در متن را عوض می کند. هر خواننده ای در ابتدا بایستی فرض را بر این بگذارد که متنی که پیش روی اش است دارای چارچوبی منطقی است و بر اساس طرحی مشخص نوشته شده است. سهراب نیز این متن را با طرحِ گویایی که در ذهن داشته است شروع کرده و به پایان رسانده است. او با انتشار این شعر، و شعرهای دیگرش، حتماً می خواست که مخاطب هایش متن هایش را بفهمند. او ناچار بود که کلید این فهم را در خودِ متن بگذارد، وگرنه بعید نبود پس از گذشتِ زمان در خوانش های بعدیِ شعرِ خودش، خودش هم نفهمد که چه گفته است.
عبارتِ «بیهوده مپای» را در این شعر در نظر بگیرید. دو بار در آن استفاده شده است، امّا به باورِ بنده، آن را می توان در جاهای دیگرِ متن، همراهِ جمله ی «تنها به تماشای چه ای؟» یا در دلِ واژه های «جهان» یا «خدا» نیز دید. گوینده نمی گوید که این ها همگی بیهوده اند، بلکه پاییدنِ روی این ها و متوقف ماندن با آن ها را بیهوده می داند. به نظر بنده، «بیهوده مپای»، با توجه به خودِ متن، به معنی این است که بیهوده در این حالت و موقعیتی که هستی نمان. بنده این گونه وارد این متن شده ام و از داشته هایش برای خودم نقشه ای درست کرده ام که به من راهِ مطمئنِ گردش در آن و خروج از آن را نشان بدهد. به خیالِ خودم مخاطبی هدایت شده ام، در حالی که بعید نیست از دیدِ آن هایی که نقشه ی منطقی تری دارند، گمراه شده و در متن سرگردان باشم.
نظرم این است که بهتر است که هر مخاطبی خیلی ساده و دست به عصا در متن راه برود و سعی کند تابلوهای راهنمایی اش را پیدا کند و از همان ها کسب تکلیف کند. فکر می کنم هر خواننده ای حتی برای پریدن از روی یک واژه یا یک عبارتِ دشوار و مبهمی که ظاهراً فاقدِ نشانه ای یاری دهنده است، بایستی حدّ و اندازه اش را بفهمد تا هنگام پرش از روی آن به جایی از آن گیر نکند و برداشت اش آسیب نبیند. رها کردنِ آن در متن به همان حالت ظاهری اش هم خوب نیست، زیرا باعث می شود که نتواند در ادامه ی متن خوب و مطمئن پیش برود. به این جملات از شعر «هلا» توجه کنید:
برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.
راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.
این حرف ها را چطور می شود به بقیه ی متن، به قبل و به بعدش، ربط داد؟ در این شعر دو بار از واژه ی «گُل» استفاده شده است. در مصرع دوم، با گفتنِ «بالا، گُل یک روزه ی نور» «نور» را به «گُلِ یک روزه» تشبیه می کند. این «گُل» یا «نور» به آن وضعیتِ روشنی که تمامِ آسمان را پُر کرده است برمی گردد نه فقط به خورشیدی که در آسمان ظاهر می شود، هر چند که با علاقه ی کُل به جزء می تواند اشاره ای هم به خورشید باشد. امّا، روزِ روشن به عنوانِ «گلِ یک روزه» تأکید روی آن روزی از عُمر است که رفته و دیگر برنمی گردد. عبارتِ «یک روزه» با توجه به ادامه ی متن و جمله ی «بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت» فقط برای اشاره به عُمرِ کوتاهِ حضورِ این «گُل» یا آن «روز»ی است که سپری شده است. نزدیک ترین معادل برای این گُل در این متن «چهره ی زیبا» است.
در کاربردِ دوم، به نظر می رسد این گُلی که وهم اش زمین را شب کرده است، می تواند به جای «نور» جزئی تر بشود و خورشید باشد. «وهم» را می شود در اینجا به «نبودنِ عینی» و «حضور خیالی»اش تعبیر کرد، این تعبیر در صورتی درست است که این «وهم» را به گوینده نسبت بدهیم و او را دچار توهم ببینیم. مثلِ همان توهمی که از «چهره ی زیبا» در ذهن دارد. امّا، اگر این «وهم» را از آنِ خودِ گُل یا خورشید بدانیم، می توانیم آن را معادلِ «خواب» بگیریم. البته، ترکیبِ «وهمِ گُل» می تواند به ماه نیزبرگردد. خودِ آن گُل به چشم نمی آید، ولی وهمِ آن به شکلِ ماه دیده می شود. می بینیم که خورشید و ماه با هم از جهتی یکی می شوند. «ماه» وهمِ همان گُلی است که انگار در خواب است. اگر خورشید یا نور را گُلِ یک روزه بخوانیم، پس باید اکنون آن را «مرده» به حساب بیاوریم و طلوعِ روزِ بعد را زایش و رویشی دیگر بشمریم. بنابر این، این خوابْ گونه ای مرگ است، یا این مرگْ گونه ای از خوابِ موقتی است. شاید «گردشِ ماه» به این دلیل که یادآورِ آن گُل و نور است و داغِ حسِّ نیاز به آن را تازه می کند، اندوه آور است.
پس، پایین، تاریکی باد یعنی چه؟ با این که «تاریکی» تأکیدی است روی «شب بودنِ زمانِ روایت»، ولی در اینجا بیشتر به معنی «نبودن» است. چرا؟ برای این که در ادامه می گوید: شب از شاخه نخواهد ریخت. «شب»، و در واقع «سرتاسر آسمان شب» را به برگ درخت تشبیه کرده و می گوید که در پایین بادی نمی وزد تا آن برگ را از درخت بیندازد و روشنایی را بیاورد. برای ما که می دانیم که شب سرانجام به پایان می رسد و روز فرا خواهد رسید، این جمله غیرمنطقی به نظر می رسد. اگر «گُلِ نور» یک روزه است و پژمرده می شود و می ریزد، پس «برگِ شب» هم بایستی «یک شبه» باشد و از شاخه اش جدا شود و بریزد. با چه برداشتی این تشبیهِ به ظاهر نپخته به معنی منطقی تری می رسد؟ نظر بنده این است که شبِ طبیعی هم مانند روزِ طبیعی گذرا و در آمد و شد است، ولی منظور گوینده از هیچکدامشان این پدیده های ظاهری و طبیعی شان نیست. گوینده پس از آن «گُلِ یک روزه» و «آن چهره ی زیبا»ی پیشین، حالا گرفتار سایه و تاریکیِ برگ هایی شده است که راکد و ماندگار به نظر می رسد. شاید چون احساس می کند که این شب ادامه دار و ماندگار است، انتظار دارد که چهره ی زیبایی را در خوابی دیگر ببیند نه در بیداری.
اگر به جمله ی امری پیش از آن، یعنی «بیهوده مپای»، توجه کنیم، متوجه می شویم که منظورش این است که اگر توقف کنی به هوای این که شب به زودی به پایان می رسد، وقت را از دست می دهد، بیهوده معطل مشو.
در این شعر، از همان آغاز، توقف در برابر حرکت، بالا در برابر پایین، روز در برابر شب، تاریکی در برابر روشنایی، شک به وجود خدا در برابرایمان به وجودش و سرانجام خواب در برابر بیداری قرار گرفته است. هر کدام از این ها از دلِ متضادِ خود بیرون می آید، به همین خاطر است که فرق چندانی بینِ این جفت های متضاد نیست. از یکی می شود به آن دیگری رسید. به عنوان مثال، تماشای آن «چهره ی زیبا» در خواب بیهوده به نظر نمی رسد، در صورتی که تماشای طبیعت در بیداری ممکن است بیهوده باشد، زیرا تماشا کننده در آن خواب از تماشاکننده ی تنها در این نوع بیداری بیدارتر است.
تاریکِ دریچه ی خدا باز هم دریچه ی خداست. این «دریچه ی خدا» که روشن نیست، می تواند به همان نور و منشاءِ آن که حاضر است ولی ظاهر نیست بر گردد. در ادامه می گوید:
از برگِ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچکِ غم.
سپهر را به برگی تشبیه کرده است که در شب روی آن قطرات شبنم می نشیند. ستارگان را نیز به شبنم تشبیه کرده است. چه وقت این شبنم ها از روی «برگِ سپهر» خواهند پرید؟ مسلماً، هنگامی که خورشید بیاید و روز بشود و گرمای آفتاب باعث تبخیر یا پریدنِ شبنم ها بشود. پس می خواهد بگوید که سرانجام روز خواهد شد. و پیش بینی می کند که در همان زمان نیز «هراس بزرگ»، این بار به صورت روشن و نورانی، با او خواهد بود. «ستونِ نگاه» همان نگاه به سمت بالاست. و «پیچکِ غم» همان حسّی است که در این نگاهِ به سمتِ بالا و به سویِ آن هراس بزرگ وجود دارد.
بنابراین، دوباره به خودش می گوید: بیهوده مپای. توقف در اینجا به معنای رسیدن به جای مطلوب است، در صورتی که اینجا واقعاً مطلوب و دارای آن «چهره ی زیبا» نیست. پس، برخیز.