اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (69) شرق اندوه- هلا

اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (69) شرق اندوه- هلا

هلا

تنها به تماشای چه ای؟

بالا، گل یک روزه ی نور.

پایین، تاریکی باد.

بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه ی خدا روشن نیست.

از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.

تو خواهی ماند، و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچکِ غم.

بیهوده مپای.

برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.

راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.

زنجره را بشنو: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی ...

بی گاه است، ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خوابی دگر ببین.

واژه ها و اندیشه و طرح و موضوعِ شعرِ «هلا» نشان می دهد که این شعر ادامه ی «روانه» است. «هلا» در ابتدای این شعر وجه و لحنی امری دارد و در ادامه به جمله ی نخست می رسد که گوینده از مخاطب، یا آن دیگری در وجودِ خود، با تشر و لحن اعتراض آمیزی می پرسد:

تنها به تماشای چه ای؟

پس از آن، به او امر می کند که بجنبد و راه بیفتد. او این لحن را تا پایانِ این شعر نگه می دارد. در ادامه از او می شنویم که می گوید:

برخیز، ...

راهی شو، ...

بی گاه است، ببوی و برو....

امّا، او قرار است که برخیزد و راهی شود و ببوید و برود که به کجا و به چه چیزی برسد؟ پاسخ این پرسش به صورتی استعاری در جمله ی طنزآمیز پایانیِ متن است که گوینده در آن دچار تناقض گویی شده است:

بی گاه است، ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خوابی دگر ببین.

چرا بایستی شخصی به خودش یا به دیگری ابتدا بگوید که برخیز، راهی شو، ببوی و برو، بعد بگوید: چهره ی زیبایی در خوابی دگر ببین؟

تناقض اش در این است که برای خواب دیدن لازم نیست او برخیزد و این کارهایی را بکند که در بیداری قابل انجام است. و طنزش در این است که آدم در خواب چیزی را که از پیش برنامه ریزی شده است نمی بیند، یعنی آدمِ با خبر از بی خوابی هایی که انتظار به همراه دارد، نمی خوابد برای این که در خواب به چهره ی زیبایی که منتظرش است بربخورد و آن را ببیند. برای همین است که ابوسعید ابوالخیر می گوید:

در دیده به جای خواب آب است مرا

زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا به خوابش بینی

ای بیخبران! چه جای خواب است مرا؟

انگار با این تناقض و طنز، روی هم رفته ، گوینده در جمله ی پایانی به خودش می خواهد بگوید: «خواب دیدی خیر باشد!» یا «مگر به خواب آن چهره ی زیبای آرمانی ات را ببینی!»

این جمله در تکمیل جملات قبلی اش این را نیز می تواند بگوید که، خودت را مشغول و معطلِ چه کرده ای؟ شب هنوز ادامه دارد و با نگاه تو پایین نمی ریزد. بلند شو، برو، بگیر بخواب! او واقعاً تنها به تماشای چه بود؟ آنچه را که تماشا می کرد بیشتر به تابلوی نقاشیِ طبیعت شبیه بود تا به خودِ طبیعت. اگر منظورش خودِ طبیعت هم باشد، آن را در این تصویر خیلی راکد نشان داده است. «بالا» و «پایین» را در جملاتِ «بالا، گل یک روزه ی نور» و «پایین، تاریکی باد» خیلی سخت می شود برای طبیعتِ قابل مشاهده در پیش چشم به کار برد. تماشای طبیعتِ زنده که نمی تواند بیهوده باشد. حتی در خواب هم طبیعت خیلی زنده تر از طبیعتی است که از زندکی و حرکت افتاده است. به هر حال، با توجه به جمله ی پایانی اش این دعوتِ به خواب سودمندتر از آن تماشای بیهوده است. البته این «خواب» بیشتر به معنیِ رؤیا و خیالبافی است، و نتیجه اش هم می تواند شعری دیگر پس از «روانه» باشد.

او از تنهایی اش راضی نیست، ولی آن شخص یا به قول خودش «آن چهره ی زیبا» را که بتواند او را از این تنهایی دربیاورد هنوز نیافته یا برنگزیده است. بعید است سهراب از واژه ی «چهره» چیزی فراتر از «چهره» را مد نظر داشته باشد. همانی مد نظر است که در هنگام صحبت از نقش و نقاشی به ذهن اش می رسیده است.

واژه ی «تنها» نشان می دهد که او از این تنهایی اش راضی نیست و اگر می خواهد از این وضعیت دربیاید بایستی بیکار به تماشای چیزی که از آن جز بیهودگی عایدش نمی شود، ننشیند یا نایستد. مشخص است که نمی خواهد هیچ چیزی او را در این راه معطل و متوقف کند. این راه با زمان و مکان سر و کار ندارد، در مسیری است که در فکرش باز می شود. وقتی که می اندیشد انگار که برخاسته و راه افتاده و پیش رفته است.

او بر این باور است که دریچه ی خدا روشن نیست. این جمله را می توان بخشی از همان تصویر راکد به حساب آورد، زیرا جملاتِ بعدی نشانی از حرکت، تغییر، و دست کم تردیدی از وجود خدا را در خود دارد. به نظر می رسد که آن «چهره ی زیبا» در خود چیزی دارد که به او می گوید که «دریچه ی خدا» همین «چهره ی زیبا»یی است که حالا روشن شده است. او چنین می پندارد که در تاریکیِ طبیعی و زنده می شود از زنجره نیز صدایی شبهه ناک و شک آمیز که تقریباً همین حرف خودش را که «دریچه ی خدا روشن نیست» را تکرار و تأیید می کند شنید: چه جهان غمناک است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی ... انگار زنجره نیز در پیِ چیزی مانندِ آن «چهره ی زیبا»ست تا او را از این نوع تنهایی دربیاورد. جهان برای کسی که این تنهایی را حس می کند غمناک است. اگر مطمئن شود که آن «چهره ی زیبا» واقعاً وجود دارد، حتماَ از این اندوه بیرون می اید.

پرسش مهمی که پس از خوانشِ شعر «روانه» حالا در مورد این شعر پیش می آید این است که، او که در «روانه» در پیِ نوشابه ی اندوه بود، چرا بایستی در اینجا و این بار از غمناکیِ جهان ناراحت بشود. این غمناکی بایستی موجباتِ خوشنودی و شادی اش را فراهم کند. زبانِ شبهِ عرفانیِ سهراب در این متن با آن عرفانی که می گوید «غم و شادی بَرِ عارف چه تفاوت دارد» ظاهراً یکی نیست، ولی انگار از همان سرچشمه آمده و کمی با حسِّ زمانِ خودش آلوده شده است. اگر این غمناکی را ناشی از همان حسِّ نیاز به آن «چهره ی زیبا» بگیریم، باید آن را نخستین گام برای روانه شدن به سوی آن بدانیم. کسی که می گوید:

غمم غم بی و همراز دلم غم

غمم هم صحبت و همراز و همدم

غمم مهله که مو تنها نشینم

مریزاد بارک الله مرحبا غم

از این «غم» راضی است، زیرا او را از تنهایی درآورده و به حرکت واداشته است.

این که سهراب در متن های بعدی اش به چه عرفان و معرفتی از خدا و هستی و زندگی می رسد، فعلاً مد نظر ما نیست.

در این شعر او، مانند شعر «روانه»، «هراس بزرگ» را جای خدا نشانده است. در اینجا، برای او خدایی در این نزدیکی نیست. به خودش می گوید:

تو خواهی ماند و هراس بزرگ.

به نظر می رسد از جمله ی از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید، صحبت از آن طبیعتِ راکد و تماشای آن به صحبت از طبیعتی زنده و دگرگون شونده تغییر جهت می دهد. آن شبی که در آن حالت نمی توانست و قرار نبود از شاخه بریزد، مشخص است که با پریدنِ شبنمِ ستارگان از برگ سپهر کم کم ریخته است.

ببینید، چون این جنبش و حرکت و طلوع و غروب ها همگی درونی است و در اندیشه ی او روی می دهد؛ بنابراین همه ی آنچه را که پشت سر می گذارد، بعید نیست با چیزی دیگر که اندیشه اش بعدها می پسندد و برمی گزیند عوض کند. اصلاً، به امید رسیدن به چنین چیزی است که نبایستی در وضعیت بماند و به تماشای آن سرگرم شود و به این چیزی که به آن رسیده است قناعت کند. عبارتِ تعجبی و پرسش گونه ی «تنها به تماشای چه ای؟» بیشتر به معنیِ «منتظر چه هستی؟» و «چرا ایستاده ای؟» است. عبارتِ «بیهوده مپای» نیز همه ی این ها را در خودش دارد. «پاییدن» به معنی ایستادن و تماشا کردن و مراقب بودن است، همه اش هم از هراس است. کسی که چهار چشمی چیزی را می پاید، مراقب است که آنچه را که در پی اش است از آن به دست بیاورد و از دست ندهد. این نوع «هراس» با ترس های معمولی فرق دارد. جمله ی امریِ پایانِ شعر نیز ادامه ی همان پرسشِ سرشار از ملامتِ ابتدای شعر و جمله ی امری «بیهوده مپای» است. او می گوید:

... ببوی و برو، و چهره ی زیبایی در خواب دگر ببین.

چرا بایستی ببوید و برود؟ از آن بو به چه چیزی می رسد؟ خودش که می گوید به «چهره ی زیبایی در خوابِ دگر».

انگار آن چهره ی زیبا را بایستی در خواب ببیند! به جای «آن تماشای معطل کننده» یا «تماشای آن معطل کننده» ی آغاز شعر، بایستی به چیزی برسد که به توقف و تماشایش بیارزد.

امیدوارم با نمونه جملاتی که کنار این برداشت هایم گذاشته ام این را نشان داده باشم که این هایی را که گفته ام «از متن درآوردی» است و «من درآوردی» نیست، زیرا سعی کرده ام از نشانه هایی از متن برای توجیهِ این تعبیرها استفاده کنم. یکی از ایرادهایی که بعضی ها به افرادی که روشی شبیه روشِ بنده دارند می گیرند این است که، تو از کجا می دانی که شاعر می خواست همین ها را بگوید؟

من نمی دانم که خودِ شاعر چه چیز را می خواست بگوید، ولی سعی می کنم بفهمم که این متنی که دارم می خوانم دارد چه چیزی را به من با این دانشِ کم و جهلِ زیاد می گوید. من ناچارم با همین دانشی که حالا دم دست دارم با متن به تفاهم برسم. متن با بیچارگی ظاهراً در این گفت و گوی با من به من این چیزها را می گوید. البته بیچاره بنده ام که ندانسته هایم باعث می شود فعلاً چیزی بیش از این ها که دارم می گویم از این متن نفهمم. برای همین است که در هر تفاهمی به قول دریدا نوعی سوء تفاهم هم پیش بیاید. حتماً با افزایشِ دانسته هایم، همین متن در گفت و گوهای بعدی چیزهای دیگری را به بنده خواهد فهمانید. امّا، افزایشِ دانشِ من به معنیِ حذف یا ردّ آن ثابت هایی نیست که ثابت شده است که برای همه نمود و معنیِ مشخصی دارند. متن خودش آن ها را نه تنها به بنده، بلکه به همگان این گونه نشان می دهد. بگذارید با مثالی این نکته را بازتر کنم. در فیلمِ کوتاهی دیدم که ابراهیم تاتلیسس داشت به یکی از خانم هایی که به برنامه اش دعوت کرده بود توضیح و نشان می داد که آنچه را که مردم در فیلم هایش به صورتِ بوسیدنِ خانم ها دیده اند، در واقع، کلک و فریبِ نمایشی بوده است. ابراهیم می خواست توجیه کند که در فیلم هایش در هنگام بازی در چنین صحنه ای فقط صورتش را به سمتِ آن بخشِ پنهانِ صورتِ خانمِ بازیگر نزدیک می کرد و بینندگان تصور می کردند که او دارد او را می بوسد. ببینید، اگر قرار بود که این حقه بخشی از داستان فیلم باشد و مثلاً او می خواست شخصیّتِ دیگری را در آن داستان با این کار فریب بدهد و بعد در خود داستان مشخص می شد که اصل ماجرا چه بوده است، این «حقه بازیِ در متن» بخشی از خودِ متن می بود؛ امّا، توجیه شرعی ای از این دست که ابراهیم تاتلیسس انجام داده است، به دنیای بیرون از متنِ اصلی مربوط می شود و نبایستی به هیچ وجه در تجزیه و تحلیلِ داستانی که متن به مخاطب نشان می دهد جدّی گرفته شود. اگر متن به مخاطب می خواهد بوسیدن را نشان بدهد و مخاطب نیز همان را می بیند، هیچ توجیهی نمی تواند متن داستان را تغییر بدهد و فقط تا حدودی به دردِ آقای بازیگر می خورد، آن هم به شرطی که با چنین بهانه هایی بتواند خودش را در متنِ ذهنیِ دیگران تطهیر کند، کاری که انجامش دیگر ضرورتی ندارد.

مخاطب فقط آن داستانی را که به او نشان می دهند می بیند و تجزیه و تحلیل و معنی می کند، نه آنچه را که در پشت صحنه با تکنیک ها و ترفندهای نمایشی انجام می شود. کارگردان ممکن است قسم بخورد که آقا و خانم بازیگر در فلان صحنه ی فیلم در زیر لحاف فقط خودشان را تکان می دادند و هیچ غلطی نمی کردند. امّا، اگر طبقِ داستان قرار است که مخاطب به این نتیجه برسد که آن ها در زیر لحاف دارند همان کاری را می کنند که اقتضای شخصیّت و موقعیت شان در داستان است، پس بنا را باید بر آنچه که متن قرار است بگوید گذاشت نه آنچه را که آقای کارگردان برای توجیه موقعیت اش می گوید. مشک آن است که خود ببوید، نه آن که عطار بگوید.

بنابراین، در هر متنی چیزهایی هست که با توجه به ظاهرشان همه آن ها را یک جور می بینند و معنی می کنند. البته «مخاطب های هدف»، یعنی آن هایی که متن با توجه به سنّ یا صنف یا تخصص و مانند این ها برای آنهاست، جور دیگری واردِ بطنِ متن می شوند. توجه افراد متفاوت، چه عام و چه خاص، به معانیِ باطنیِ متفاوتِ همان حرف های ظاهری باعث می شود که تفسیرها و تأویل های گوناگونی از دلِ متن، و در واقع از دلِ مخاطب ها، دربیاید.

نبایستی فراموش کرد که متنِ «هلا» هنوز هم که هنوز است همان ظاهر همیشگی اش و همان معانیِ ظاهریِ لغت نامه ای اش را دارد. مخاطب چاره ای ندارد جز این که از همین درهای ظاهری واردِ متن شود. متن خودش چاره ساز است و به مخاطب ها نشان می دهد که بقیه ی مسیر را چگونه طی کنند. متن بیچاره می شود اگر هر مخاطبی سرِخود در آن هر طور که دلش می خواهد گردش کند. مخاطب نیز بیچاره می شود اگر که نشانی های متنی که چارچوب منطقی ندارد او را سرگردان و گمراه کرده باشد. واژه ی «خواب» در جمله ی پایانیِ این شعر یکی از آن نشانه هایی است که نحوه ی گردشِ مخاطب در متن را عوض می کند. هر خواننده ای در ابتدا بایستی فرض را بر این بگذارد که متنی که پیش روی اش است دارای چارچوبی منطقی است و بر اساس طرحی مشخص نوشته شده است. سهراب نیز این متن را با طرحِ گویایی که در ذهن داشته است شروع کرده و به پایان رسانده است. او با انتشار این شعر، و شعرهای دیگرش، حتماً می خواست که مخاطب هایش متن هایش را بفهمند. او ناچار بود که کلید این فهم را در خودِ متن بگذارد، وگرنه بعید نبود پس از گذشتِ زمان در خوانش های بعدیِ شعرِ خودش، خودش هم نفهمد که چه گفته است.

عبارتِ «بیهوده مپای» را در این شعر در نظر بگیرید. دو بار در آن استفاده شده است، امّا به باورِ بنده، آن را می توان در جاهای دیگرِ متن، همراهِ جمله ی «تنها به تماشای چه ای؟» یا در دلِ واژه های «جهان» یا «خدا» نیز دید. گوینده نمی گوید که این ها همگی بیهوده اند، بلکه پاییدنِ روی این ها و متوقف ماندن با آن ها را بیهوده می داند. به نظر بنده، «بیهوده مپای»، با توجه به خودِ متن، به معنی این است که بیهوده در این حالت و موقعیتی که هستی نمان. بنده این گونه وارد این متن شده ام و از داشته هایش برای خودم نقشه ای درست کرده ام که به من راهِ مطمئنِ گردش در آن و خروج از آن را نشان بدهد. به خیالِ خودم مخاطبی هدایت شده ام، در حالی که بعید نیست از دیدِ آن هایی که نقشه ی منطقی تری دارند، گمراه شده و در متن سرگردان باشم.

نظرم این است که بهتر است که هر مخاطبی خیلی ساده و دست به عصا در متن راه برود و سعی کند تابلوهای راهنمایی اش را پیدا کند و از همان ها کسب تکلیف کند. فکر می کنم هر خواننده ای حتی برای پریدن از روی یک واژه یا یک عبارتِ دشوار و مبهمی که ظاهراً فاقدِ نشانه ای یاری دهنده است، بایستی حدّ و اندازه اش را بفهمد تا هنگام پرش از روی آن به جایی از آن گیر نکند و برداشت اش آسیب نبیند. رها کردنِ آن در متن به همان حالت ظاهری اش هم خوب نیست، زیرا باعث می شود که نتواند در ادامه ی متن خوب و مطمئن پیش برود. به این جملات از شعر «هلا» توجه کنید:

برخیز، که وهم گلی، زمین را شب کرد.

راهی شو، که گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.

این حرف ها را چطور می شود به بقیه ی متن، به قبل و به بعدش، ربط داد؟ در این شعر دو بار از واژه ی «گُل» استفاده شده است. در مصرع دوم، با گفتنِ «بالا، گُل یک روزه ی نور» «نور» را به «گُلِ یک روزه» تشبیه می کند. این «گُل» یا «نور» به آن وضعیتِ روشنی که تمامِ آسمان را پُر کرده است برمی گردد نه فقط به خورشیدی که در آسمان ظاهر می شود، هر چند که با علاقه ی کُل به جزء می تواند اشاره ای هم به خورشید باشد. امّا، روزِ روشن به عنوانِ «گلِ یک روزه» تأکید روی آن روزی از عُمر است که رفته و دیگر برنمی گردد. عبارتِ «یک روزه» با توجه به ادامه ی متن و جمله ی «بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت» فقط برای اشاره به عُمرِ کوتاهِ حضورِ این «گُل» یا آن «روز»ی است که سپری شده است. نزدیک ترین معادل برای این گُل در این متن «چهره ی زیبا» است.

در کاربردِ دوم، به نظر می رسد این گُلی که وهم اش زمین را شب کرده است، می تواند به جای «نور» جزئی تر بشود و خورشید باشد. «وهم» را می شود در اینجا به «نبودنِ عینی» و «حضور خیالی»اش تعبیر کرد، این تعبیر در صورتی درست است که این «وهم» را به گوینده نسبت بدهیم و او را دچار توهم ببینیم. مثلِ همان توهمی که از «چهره ی زیبا» در ذهن دارد. امّا، اگر این «وهم» را از آنِ خودِ گُل یا خورشید بدانیم، می توانیم آن را معادلِ «خواب» بگیریم. البته، ترکیبِ «وهمِ گُل» می تواند به ماه نیزبرگردد. خودِ آن گُل به چشم نمی آید، ولی وهمِ آن به شکلِ ماه دیده می شود. می بینیم که خورشید و ماه با هم از جهتی یکی می شوند. «ماه» وهمِ همان گُلی است که انگار در خواب است. اگر خورشید یا نور را گُلِ یک روزه بخوانیم، پس باید اکنون آن را «مرده» به حساب بیاوریم و طلوعِ روزِ بعد را زایش و رویشی دیگر بشمریم. بنابر این، این خوابْ گونه ای مرگ است، یا این مرگْ گونه ای از خوابِ موقتی است. شاید «گردشِ ماه» به این دلیل که یادآورِ آن گُل و نور است و داغِ حسِّ نیاز به آن را تازه می کند، اندوه آور است.

پس، پایین، تاریکی باد یعنی چه؟ با این که «تاریکی» تأکیدی است روی «شب بودنِ زمانِ روایت»، ولی در اینجا بیشتر به معنی «نبودن» است. چرا؟ برای این که در ادامه می گوید: شب از شاخه نخواهد ریخت. «شب»، و در واقع «سرتاسر آسمان شب» را به برگ درخت تشبیه کرده و می گوید که در پایین بادی نمی وزد تا آن برگ را از درخت بیندازد و روشنایی را بیاورد. برای ما که می دانیم که شب سرانجام به پایان می رسد و روز فرا خواهد رسید، این جمله غیرمنطقی به نظر می رسد. اگر «گُلِ نور» یک روزه است و پژمرده می شود و می ریزد، پس «برگِ شب» هم بایستی «یک شبه» باشد و از شاخه اش جدا شود و بریزد. با چه برداشتی این تشبیهِ به ظاهر نپخته به معنی منطقی تری می رسد؟ نظر بنده این است که شبِ طبیعی هم مانند روزِ طبیعی گذرا و در آمد و شد است، ولی منظور گوینده از هیچکدامشان این پدیده های ظاهری و طبیعی شان نیست. گوینده پس از آن «گُلِ یک روزه» و «آن چهره ی زیبا»ی پیشین، حالا گرفتار سایه و تاریکیِ برگ هایی شده است که راکد و ماندگار به نظر می رسد. شاید چون احساس می کند که این شب ادامه دار و ماندگار است، انتظار دارد که چهره ی زیبایی را در خوابی دیگر ببیند نه در بیداری.

اگر به جمله ی امری پیش از آن، یعنی «بیهوده مپای»، توجه کنیم، متوجه می شویم که منظورش این است که اگر توقف کنی به هوای این که شب به زودی به پایان می رسد، وقت را از دست می دهد، بیهوده معطل مشو.

در این شعر، از همان آغاز، توقف در برابر حرکت، بالا در برابر پایین، روز در برابر شب، تاریکی در برابر روشنایی، شک به وجود خدا در برابرایمان به وجودش و سرانجام خواب در برابر بیداری قرار گرفته است. هر کدام از این ها از دلِ متضادِ خود بیرون می آید، به همین خاطر است که فرق چندانی بینِ این جفت های متضاد نیست. از یکی می شود به آن دیگری رسید. به عنوان مثال، تماشای آن «چهره ی زیبا» در خواب بیهوده به نظر نمی رسد، در صورتی که تماشای طبیعت در بیداری ممکن است بیهوده باشد، زیرا تماشا کننده در آن خواب از تماشاکننده ی تنها در این نوع بیداری بیدارتر است.

تاریکِ دریچه ی خدا باز هم دریچه ی خداست. این «دریچه ی خدا» که روشن نیست، می تواند به همان نور و منشاءِ آن که حاضر است ولی ظاهر نیست بر گردد. در ادامه می گوید:

از برگِ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.

تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچکِ غم.

سپهر را به برگی تشبیه کرده است که در شب روی آن قطرات شبنم می نشیند. ستارگان را نیز به شبنم تشبیه کرده است. چه وقت این شبنم ها از روی «برگِ سپهر» خواهند پرید؟ مسلماً، هنگامی که خورشید بیاید و روز بشود و گرمای آفتاب باعث تبخیر یا پریدنِ شبنم ها بشود. پس می خواهد بگوید که سرانجام روز خواهد شد. و پیش بینی می کند که در همان زمان نیز «هراس بزرگ»، این بار به صورت روشن و نورانی، با او خواهد بود. «ستونِ نگاه» همان نگاه به سمت بالاست. و «پیچکِ غم» همان حسّی است که در این نگاهِ به سمتِ بالا و به سویِ آن هراس بزرگ وجود دارد.

بنابراین، دوباره به خودش می گوید: بیهوده مپای. توقف در اینجا به معنای رسیدن به جای مطلوب است، در صورتی که اینجا واقعاً مطلوب و دارای آن «چهره ی زیبا» نیست. پس، برخیز.

نقدی که زندگی ست(7) معنیِ از دلِ متن نه دلبخواهِ گوینده  منطق می گوید که حتی اگر خدا هم گوینده باشد

اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (68) شرق اندوه- روانه

روانه

چه گذشت؟

- زنبوری پر زد

- در پهنه ی...

- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی.

- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه ی خواب، نوشابه ی آن ...«...

- اندوه، اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگیِ دست.

- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.

- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.

- سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.

- بدرود.

- بدرود، و به همراهت نیروی هراس.

دکتر تقی پورنامداریان درمورد شعرِ «روانه» که نخستین شعر از دفترِ چهارمِ هشت کتاب است گفته است:

بی معنایی و حفظ نوعی موسیقی از همان اولین شعر شرق اندوه دیده می شود.(ص 130، حنجره ی زخمی جویبار)

ایشان در ادامه گفته است:

در این گفتگوی دو طرفه واقعاً چه مفهومی شاعر در نظر دارد بگوید جز هر چه که بی هیچ تأملی بر زبان آید؛ خواه با جمله ی قبل و بعد ارتباطی اتفاقی هم داشته باشد و خواه نداشته باشد؟ نوشتن شعرهایی از این دست تفننی است که از هر کس ساخته است.

معنیِ ساده ی چند جمله ی نخستِ این استاد این است که سهراب در هنگامِ سرودنِ این شعر، فی البداهه هر چه که به ذهنش می رسید می نوشت. گویا ایشان به این نتیجه رسیده است که کلِّ زمانی که سهراب برای سرودنِ این شعر گذاشته است برابر است با همان زمانی که یک کودک هنگامِ نوشتنِ مشق اش، از نوشتنِ واژه ی "روانه" تا نقطه ی پایانیِ شعر، صرف می کند. به همین دلیل است که بر این باور است که نوشتنِ چنین شعری از هر کسی برمی آید. ادامه ی سخنان ایشان جالب تر است که می فرماید:

بی شک این تجربه ای است برای نوشتن به منزله ی یک فعل لازم. شعری که استخراج معنیِ من درآوردی از آن به عهده ی خواننده می ماند و چون در اصل معنایی نداشته است، هر معنای من درآوردی می تواند یکی از معناهای آن باشد.

این حرف های جناب استاد بیشتر به شوخی می ماند. تمامِ تلاش بنده تا اینجا در شرحِ معنی متن های گوناگون این بوده است که با تجزیه و تحلیل شان نشان بدهم که هر متنی زبانی گویا دارد و خودش خودش را معرفی می کند. حتی اگر بی معنی یا در واقع نامفهوم باشد، باز هم این خودش است که خود را این گونه به مخاطب هایش می فهماند و می شناساند، مانند شعرِ Jabberwocky در THROUGH THE LOOKING-GLASS نوشته ی لوییس کارُل. البته هر مخاطبی در برخورد با هر متنی می تواند با توجه به داشته های خودش به برداشتی کم و بیش متفاوت تر از برداشت های دیگران برسد. این تفاوت ها و ریشه ی آن ها در هنگام مباحثه با دیگران مشخص می شود. باید به یاد داشت که با وجودِ همه ی اختلافات، هنوز در هر متنی وجوه مشترکی هست که همه یک جور می خوانند و می فهمند. بنابراین، چیزی به اسم «من درآوردی» وجود ندارد، هر چه هست «از متن درآوردی» است. هر متنی با داشته ها و نداشته های خودش با هر مخاطبی که او نیز داشته ها و نداشته هایی مشترک با دیگر مخاطبان و نیز متفاوت از آنان دارد حرف می زند. هیچ مخاطبی نمی تواند حرفی از خودش دربیاورد که از ظرفیت های متن بیرون باشد. برای نمونه، صحنه ای از فیلم «برتا، داستان یک اسلحه» را که این روزها سر زبان ها افتاده است در اینجا پیش می کشم. در این مجموعه صحنه ای است که برخی از مخاطب ها در آن «اتعبیرها و تصویرهای جنسی» یافته اند. کارگردانِ این اثر می گوید آن کسانی که از صحنه ی مربوط به مهراوه شریفی نیا و پسر نوجوانی که این خانم با او طرح دوستی ریخته است، برداشتی جنسی داشته اند فکر خودشان آلوده است و مشکل از خودشان است. جناب کارگردان می گوید که ادامه ی قصه در قسمت های بعدی نشان می دهد که این نوع برداشت سوءتفاهمی بیش نبوده است. ببینید، یکی از داشته های متنِ این فیلم جمله ای مانندِ «آدم دست یک خانم خوشگل رو رد نمی کنه» است، و از نداشته های بسیارش یکی این است که در هیچ کجای این مجموعه تا این قسمت شنیده نشده است که این خانم به آن پسر نوجوان بگوید «من هم جای مادرت» یا به جای این که با عبارتِ «خانم خوشگل» سعی کند توجه آن پسر را به خود جلب کند، به او بگوید که «آدم دستِ خواهر خوشگلش را که رد نمی کند». وجودِ این گونه جملات باعث می شد که آن به قول ایشان «سوءتفاهم» پیش نیاید. این کم کاری های عمدی و ناشیانه از جانب کارگردان در شخصیّت پردازی ها باعث برداشت هایی می شود که فقط برعهده ی فکر و ذهنِ مخاطب نبوده است. مخاطب آن حرف هایی را که هست و می شنود و آن حرف هایی را که نیست و صحنه ها و حرف های موجود ردّشان می کند، کنار هم می گذارد، و منتظرِ تفسیر و مصاحبه و بهانه جویی های آقای کارگردان نمی ماند. کارگردان بایستی خودش را با تلقینی که رولان بارت او را داده است مرده به حساب بیاورد. هنگامی که متنِ او خلافِ توجیه هایش پیش می رود، سکوت کند بهتر است. حتی اگر او آگاهانه چنین غرضی نداشته است، نبایستی چنین برداشت هایی را به حسابِ مرضِ مخاطب ها بگذارد. کارگردان نمی تواند مانند ملانصرالدین با نامه اش نزد گیرنده ی نامه برود و خودش آن را برایش بخواند و معنی کند و بگوید که دست خطِّ مرا فقط خودم بلدم که بخوانم. نمی تواند به مخاطب حکم کند که از این صحنه ای که من اندیشیده و ساخته و پرداخته ام بایستی همانی را بگیری و بفهمی که من می خواهم. در صحنه ی ای از این فیلم آن خانم از نوشابه ی دهن زده ی آن پسر می نوشد و دوباره آن را به او می دهد تا از آن بنوشد و بعد، پسر مکثی می کند و در یک آن به این فکر می کند که از کجای آن قوطی بنوشد که لب های ماتیکیِ آن خانم به آن نخورده باشد و می بیند که چاره ای ندارد جز این که از همان جا که او نوشیده است آن را بنوشد. آقای کارگردان با آن چیزهایی که در متن گذاشته و آن چیزهایی که در آن نگذاشته، از مخاطب توقع دارد به چه شناختی از این شخصیّت ها با این حرف ها و رفتارشان برسد؟ به نظر می رسد که اگر این فیلم را دستِ زیگموند فروید می دادیم روی مشکل جنسی مؤلف بیشتر تآکید می کرد تا برداشت های جنسیِ مخاطب ها.

غرض بنده از این نگاه گذرا به این نمونه ی جنجالی این بوده است که بگویم معنی نمی تواند «من درآوردی» باشد. حتی اگر مخاطبْ فردی دیوانه و زبان نفهم باشد، او نیز همچون عاقلان با نگاه به چیزی از متن، مثلاً جزئیاتِ بی اهمیّت از نظر دیگران، سعی می کند آن متن را معنی کند.

بدون شک، سهراب روی شعر «روانه» به همان اندازه ای که برای کشیدن یک تابلوی نقاشی مقدمه می چیده و فکر می کرده و طرح می ریخته و حوصله به خرج می داده و وقت می گذاشته، وقت گذاشته است. مخاطبی که می خواهد بدون حوصله و با شتاب به معنیِ این شعر برسد، حتماً با نگاهِ سَرسَری به مختصری از معنیِ این متن قناعت خواهد کرد، در صورتی که لازم است روی هر واژه و عبارتی به اندازه ی کافی مکث و تآمل داشته باشد و بعد روانه شود.

واژه ی «روانه» که نخستین واژه و عنوانِ این شعر است، نشان می دهد که قرار نیست که «این روانه شده در راه» در هیچ جایی در راه بماند. هیچ توقفی در مقصدِ ثابتی در کار نیست. واژه ی «روانه» در متنِ اصلی شعر نیامده است، زیرا تمام شعر یک «روانه» و مدام در راه بودن و راهی شدن است. همیشه با نگاهی به گذشته و انتظاراتِ پیشین است که شخص تصمیم می گیرد جلوتر برود و ساکن نماند. نخستین جمله، که به نظر می رسد به مرور و یادآوریِ اندیشه های مربوط به یکی از منازلِ راه اشاره می کند این است:

چه گذشت؟

به نظر می رسد که این پرسش مقدمه ی فکر کردنِ با خود است. بیرون از پیکره بندیِ گفت و گو یا آن بگو مگویی است که در ادامه می آید. بنابراین، این مکالمه که به نظر می رسد کاملاً درونی است، به آنچه که پیش از این روی داده است می پردازد.

- زنبوری پر زد

- در پهنه ی...

- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی.

به نظر می رسد که در این متنِ مکالمه-مانند با شخصی سر و کار داریم که مدام فکر خودش را قطع می کند نه حرفِ دیگری را. این «آن دیگری» در ذهن و وجودِ خودش است. می شود حدس زد که منظورش از «زنبور» خودش است. پروازِ این زنبور در پهنه ی مکان نبوده است. در «وهم» می گشت و «جویای گُلی» بود. در ادامه، هم به وصفِ این گُل خاص می پردازد و هم به وصفِ پهنه ای که در آن چنین گُلی یافت می شود.

- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه ی خواب، نوشابه ی آن ...«...

- اندوه، اندوه نگاه: بیداری چشم، بی برگیِ دست.

این گُل که بی ساقه است، بی ریشه نیز باید باشد. پس چه طور یکباره جلوِ جوینده ای که فکر می کند یابنده نیز هست سبز خواهد شد؟ این جویای گُل منتظر است که آن را در «پهنه ی خواب» ببیند. در خواب است که خیلی چیزها بی علّت و بی ریشه و ساقه یکباره نمایان می شوند. نوشابه یا شهد این گُل «اندوه» است. واژه ی «نوشابه» به جای «شهد» نشان می دهد که منظورش از «زنبور» واقعاً زنبور نیست. «اندوه» واژه ی دومی است که این نکته را بهتر نشان می دهد. «اندوه» ویژه ی انسان است. غربی و شرقی اش فرقی نمی کند. این زنبور می خواهد به گُلی برسد که اندوه داشته باشد و از آن تغذیه کند. انسانِ راهی و روانه ی پهنه ی وهم این اندوه را چگونه می چشد و می مکد و به درون می کشد؟ عبارتِ «اندوه نگاه» به ما می گوید که او با «نگاه» این کار را می کند. با چشمی که به گونه ای دیگر بیدار است. و با دستی که بی برگی اش از بی اندوهی است.

- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.

به خودش می گوید که سبدی درست کن و در باغ بگرد و شهد گل ها را بگیر تا دستِ خالی نمانی.

- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم: تیناب تهی.

هیچکدام از باغ هایِ وهمی که به آن ها رسیده و واردشان شده است، نتوانسته است سبدش را از آنچه که انتظارش را داشت پر کند. بنابر این، همواره دست خالی و، مانندِ شاعری که چشمه ی الهامش خشکیده است، با ذهنِ خالی ساکت مانده است. ناچار است باز هم روانه ی سفری دیگر شود.

- سفری دیگر، ای دوست، و به باغی دیگر.

این دوست در ذهنِ او می تواند نماینده ی همین باغی باشد که گل هایش نتوانسته است آن شهدی را که می خواهد به او بدهد. به سوی باغی دیگر روانه ی می شود.

- بدرود.

- بدرود، و به همراهت نیروی هراس.

«به همراهت نیروی هراس» راپس از «بدرود» به جای «خدا به همراهت» گفته است، امّا وارونه. چرا؟ برای این که برجسته اش کند. منظور از «خدا به همراهت» این است که خدا در طول این سفر مراقب و محافظت باشد. پس، «به همراهت نیروی هراس» یا «نیروی هراس به همراهت» نبایستی معنی منفی داشته باشد. این که «هراس» را گونه ای «نیرو»، آن هم به احتمالِ زیاد نیرویی در وجودِ خود فرد می شناسد، نه بیرون از او، به جنبه ی مثبت اش می افزاید. این «هراس» از آن هایی است که فرد را به حرکت وادار می کند. روانه اش می کند تا به چیزی که می خواهد برسد. یکی از معانیِ هراس «وهم» است. از معانیِ بعیدش است. حال که او این واژه را با آشنایی زدایی در چنین ترکیبی به کار گرفته است، آن معنیِ بعید را نیز می تواند در نظر داشته باشد. فراموش نکنیم که واژه ی «وهم» را پیش از این در جمله ی دوم آورده بود. واژه های «وهم»، «خواب» و «تیناب» با این معنیِ «هراس» همراهی می کنند. راوی این پهنه را مانند نیروی جاذبه ای در پیرامونِ خودش می گستراند.

سهراب با این شعری که «وهم» در نخستین سفر پیش روی اش گذاشته است روانه ی سرودن شعرهای دیگرِ این دفتر می شود. او در شعر بعدی این دفتر، یعنی «هلا»، دوباره سراغ «هراس بزرگ» و «وهم گُل» می رود.

ادامه دارد

اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (68) شرق اندوه- مقدمه

اندیشه های سهراب سپهری جوان در چهار کتاب اوّل (68) شرق اندوه- مقدمه

شرق اندوه نخستین بار که چاپ شد سهراب سی و چهارساله بود. هنوز به آن بلوغی که دست-نوشت خود و خاص خودش باشد، آنگونه که در چهار کتاب بعدی اش منعکس شده است، نرسیده بود؛ با این که به ادعای بعضی ها به آن خیلی نزدیک شده بود. مقدمه ای را که در چاپ نخست بر شرق اندوه نوشته بود، می شود به حساب جوانی اش گذاشت و حذف آن مقدمه را از هشت کتاب می توان نشانه ای از رشدِ سهرابی دانست که آرام تر شده بود. منظورم از «سهراب»، این «سهراب»ی است که با متن هایش شناخته می شود، نه آن «سهراب»ی که از روی خاطرات اقوام و اطرافیان و دوستان و آشنایانش بازآفرینی شده است. دلایلِ واقعیِ حذفِ آن مقدمه هر چه که بود، با تغییراتی که متنِ چهار دفترِ بعدی نشان می دهد، خوب جور درآمده است. باور کنید این سهرابی که می گوید: واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد، دیگر آن سهرابی نیست که مقدمه ی شرق اندوه را با این جمله ها شروع کرده بود:

آسیا وحدت را در گسترش بی کران یافت. آسیاییان به فراترها رفته اند. بی سویی را زیسته اند.

چرا این دو سهراب با هم یکی نیستند؟

برای این که این حرف هایی که در آن مقدمه زده بود و همراهشان، برای تأیید و تأکید، چند حکمی صادر کرده بود، همه خیلی کلّی و کیلویی اند. بدون شک، منظورش از آسیا، همه ی مردم این قاره نیست. همه ی مردم این قاره مانند «بودا» نبوده اند و بودایی هم نشده اند. عجیب است که سهراب این طور احساساتی و بدون توجه به جزئیاتِ منطقیِ گفتار تا این حد بی حساب و کتاب حرف می زند، در صورتی که شعرهایش سرشار از جزئیاتِ ملموس است. ذرّه ذرّه ی وجود را می بیند و اگر هم حرف هایی برای گفتن دارد، آن ها را به دیگران نشان می دهد تا با دیدن شان متوجه شوند که حرفِ حسابش چیست. مقدمه ی سهراب پرسش انگیز است. «گسترش بی کران» یعنی چه؟ «فراترها» کجاست؟ چطور می شود «بی سویی» را زیست؟ آسیایی ها چگونه به این افتخاراتِ مبهم رسیده اند؟

بعد، سهرابِ جوان یقه ی غربی ها را می گیرد و می گوید:

باختر از nama-rupa چندان فراتر نشد. هنوز گامی چند برون ننهاد، به جهان maya باز آمد.

در غرب هم مردم همه یک جور و یک دست نبوده اند و نیستند. سهراب در ادامه ی مقدمه اش با نام یا با نشان به طور مشخص تری روی آسیایی ها و باختری هایی که برچین کرده است انگشت می گذارد. می گوید:

آن جاانسان خدا نتواند شد، به بی پایان نیارد پیوست. این جا اناالحقّ می زند، به گرنمان می رسد، به برهمن می پیوندد، بودا می شود، به تائو راه می یابد.

این جهت گیری های احساسیِ سهراب از سر جوانی است. اگر چشم هایش را می توانست در زمانی که غرور جوانی اختیار زبانش را به دست گرفته بود خوب بشوید، این مقدمه را نمی نوشت. با نگاهی واقع بینانه متوجه می شد که در این جا هم کسی نتوانسته است که خدا بشود. کسی به بی پایان نپیوسته است، حال این «بی پایان» معنی اش هر چه که می خواهد باشد. خوب دقت کنید! ادعای آدم ها با آنچه که در واقعیت روی می دهد یکی نیست. آن کسی که گفت «اناالحقّ»، واقعاً خدا نشد. برداشت فلسفی-عرفانی اش از وحدت و کثرت را عدّه ای ادعای خدایی تلقی کردند و بر دارش کردند. تازه، در همین آسیا، تعداد آن هایی که او را تکفیر کرده اند بیش از آن هایی بوده است که او را فهمیده و از او پیروی کرده اند. در آن غربی که از دید سهراب جوان کسی نمی تواند خدا بشود، امثال لایبنیتس که اندیشه ی خدایی با شیوه ی استدلالی و به گمانِ خودشان عقلانی داشته اند کم نبوده اند، آن ها هم به زعم خودشان به یک بی پایانی نظر داشته و رسیده اند. همان طور که در این جا با داشتنِ «حلّاج» هیچ کسی خدا نشده است، در آن جا هم وجودِ «کافکا» کسی را سوسک نکرده است. این ها همگی بازی های زبانیِ برآمده از اندیشه های فلسفی است. این ادعاها همه شنیدنی اند و شنیدن کی بود مانند دیدن. سهراب بعدها در پی کتابی بود که عاری از این زبان بازی ها باشد. کتابی می خواست که در آن باد بیاید و پوست شبنم تر باشد و در آن یاخته ها چند بعدی باشند. او به طبیعت و نگاهی بی پیرایه به آن رسید. تا حدودی متوجه شد که ما چیزی جز نگاه هایمان نیستیم و به ما هیچ، ما نگاه رسید. کار اوّل مان که دیدن است، کار آخرمان نیز باید همان باشد. تبدیل دیده ها به حرف ها مقدمه ی انحراف هاست. انحراف از واقعیت، و از حقیقت. این حرف هایی راهم که از سر ناچاری می زنیم بایستی به آنچه دیده ایم و حس کرده ایم محدود بشود و آلوده به برداشت های شخصی مان نشود. این که پیش تر گفته ام او «تا حدودی متوجه این واقعیت شد» به این دلیل است که هر بار که او زبان به نصیحتِ این و آن باز می کند، می خواهد به نوعی برداشت های خودش از واقعیت را به دیگران تجویز کند.

واقعیت خیلی پیچیده تر از تعریف هایی است که زبان برای پدیده های محسوس و غیرمحسوس دارد. واژه ها و اصطلاحاتی را که سهراب به کار برده است، مانندِ nama-rupa، maya، گرنمان، هر کدام شان معنی و تعریفی کوتاه و کافی دارد که باطن و ظاهرش همان است که واژه نامه های عمومی و تخصصی نوشته اند. این که در باطنِ آن هایی که ادعا می کنند به آن مقام ها یا حالاتی که در معنی و تعریف شان آمده است رسیده اند، چه گذشته است، بر کسی معلوم نیست. گاهی حتی بر خودشان! ما از سهراب حرف های او را داریم نه آن حالاتی را که تجربه کرده است. ما تنها حرف های به اصطلاح عرفانیِ او را دم دست داریم نه حالاتِ او را. آن را هم از طریق زبان ارتباطی اش با ما تجربه می کنیم. راهی غیر از این برای فهم تجربیاتش نداریم. خودش هم بعد ها به همین نتیجه رسید. از دیگران خواست که خودشان باد و باران و ... خلاصه همه چیز را تجربه کنند و در بندِ حرف های دیگران نباشند و در سطحِ حرّافی های خودشان نیز نمانند.

ادامه دارد