اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-1
برای این که ثابت کنم «پسرخاله بازی» در نقد متن ها از کجا آغاز و به کجا ختم می شود، تصمیم گرفتم با بازگشت به نقد شعرهای سپهری جوان نمونه ای از پسرخاله شدنِ منتقد با شاعر و نیز پسرخاله شدنِ خودِ شاعر با خیلی های دیگر را به طور عملی نشان تان بدهم. البته بایستی اعتراف بکنم که خودم هم گاهی مرتکبِ این خطایی که می توان آن را «مغالطه ی آشنایی با مؤلف» یا familiarity fallacy نامید شده ام. (چیزی شبیه به «مغالطه ی نیت مؤلف» یا intentional fallacy ). بدون شک بی گاه های آن خیانتِ به متن بوده است.
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-1
گردش سایه ها
انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فرو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شده ام.
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است .
از من تا من، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !
و با این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند، من تو را.
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :لحظه من پر می شود.
با این که جمله ی نخستِ این شعر را چند جور می شود خواند، و با هر خوانشی می توان آن را چند جور تفسیر کرد، بعضی ها از همان واژه ی نخستِ این جمله، یعنی «انجیر»، پسرخاله بازی با سهراب را شروع کرده و بقیه ی جزئیاتِ حساس را، شاید به این بهانه که حساسیّت های جزئی اند، رها کرده اند.
هنوز تکلیفِ این که «انجیر کهن» دارد «سَرِ زندگی»اش را یا «سِرِّ زندگی»اش یا «سَرْزندگی»اش را «می گسترد» مشخص نکرده، پسرخاله جان درجا می رود سراغِ این که این «انجیر کهن» همان درختِ انجیر مقدسی است که سیذارتا زیر آن آموزش دید تا بشود «بودا». کامیار عابدی در از مصاحبت آفتاب با ترجیح «سرِّ زندگی» بر بقیه درباره ی این شعر نوشته است:
...با توجه به آن چه تا به حال گفته شد و هم با دقت در مقدمه ای که در چاپ نخستِ «آوار آفتاب» آمده، تردیدی وجود ندارد که سپهری با جست و جو و استغراق در آیین «بودا» به «زندگی خواب ها» روی آورده است. اگر هم تردیدی وجود داشته باشد، با دقت در شعر «گردش سایه ها» برطرف خواهد شد:
« انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
...
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فرو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.»
که شرح و بیان آن با توجه به افسانه ی مشهوری که در موردِ «بودا» وجود دارد، چندان دشوار نیست. زیرا بوداییان عقیده دارند که «بیداریِ بودا یک شبه رخ داد، و آن شبی بود از شب های ماه وِساک ها [vesakha] از سال قمری [مطابق آوریل و مه/فروردین و اردیبهشت]؛ و آن شب ماه تمام بود و بودا زیر درخت بودهی [Bodhi tree] که به معنی درخت انجیر مقدّس [Ficus religiousus] است، نشسته بود. با این بیداری، که به سانسکریت Sambodhi نام دارد، بودا اوّلاً درباره ی وضعیت آدمی و طبیعت آن به معرفتی رسید که به رستگاری انجامید، و ثانیاً یقین حاصل کرد که خودش از قید رنج های آن وضعیت رهایی یافته است. متونِ بودایی آغازین، بسیاری از آموزه ها، و مسلماً مهم ترین آن ها را به همین شب بیداری نسبت می دهند، به طوری که سنگینیِ تمامی تعلیمات پخته ی بودا بر آن قرار می گیرد. حتّی اگر این نکته در شکل ظاهرش درست هم نباشد. این قدر هست که معرفت و یقینی که در آن شب دستگیر بودا شد، حتماً زیربنای تعلیمات پخته ی او را تشکیل می دهد».(ص157)
آقای عابدی در بخش «مراجع و یادداشت ها» مشخص کرده که اصلِ این مطلب و برداشت را از متن و مطالبِ کتاب بودا نوشته ی مایکل کریدرز گرفته است. جالب اینجاست که خودِ مایکل کریدرز از «متونِ بودایی آغازین» می گوید. با قاطی کردنِ متنِ شعر سهراب با این ها، خودتان حدس بزنید چه متنْ تو متنی می شود!
نمی خواهم بگویم این جور نقدنویسی ها بد است! «اَخ» است! با این که می دانم خیلی وقت ها حتماً «جیز» است، زیرا حرفه ام به بنده قبولانده است که چنین خوانشی با گزینش رویکردی خاص و برای معرفی متن و مؤلف اش از زاویه ای بسته خیلی خوب و پژوهشگرانه است؛ منتها، حرف اصلی ام این است که پژوهشگرِ محترم برای کشفِ معنی بقیه ی واژه ها و عباراتِ این شعر ناچار می شود پسرخاله های دیگرِ سهراب را هم پیدا کند مگر این که مانند همان هایی که حرف اوّل و آخرشان در موردِ این شعر حرف های همین پسرخاله ی دمِ دستی است، از پرداختن به حرف های دیگر متنِ «گردش سایه ها» صرف نظر کند.
خواننده ای که می پندارد «انجیر کهن سِرِّ زندگی اش را می گسترد»، بهتر است با توجه به خودِ متن روشن کند که این «انجیر» چرا و چطور این کار را می کند.
آقای عابدی با همان روش پسرخاله یابی اش کلّی گویی و حاشیه روی را همچنان ادامه داده و نوشته است:
حال می بینیم شاعر- عارف دوران جدید- خطاب به مُرشدِ خویش می گوید:
«کنار تو تنهاتر شده ام
از تو تا اوجِ تو، زندگی من گسترده است
از من تا من، تو گسترده ای
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم»
که جز اشاره به «بودا» نمی تواند باشد، که با «این همه، ای شفاف! ای شگرف!»:
«مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا می زند، من تو را
پیک ت را زنجیریِ دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم
باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فوّاره می جهد: لحظه ی من پر می شود».
و این با اعتقاد بوداییان همْ سانیِ کامل دارد که «تعلق ها، و پیرایه های یک وجود قائم به ذات، مردم را به توهّمات می کشد، امّا ایمانشان به جانِ بودایی آن ها را به معرفت هدایت می کند».
بخشِ «مراجع و یادداشت ها»ی آقای عابدی مشخص می کند که ایشان این حرف ها را از چنین گفت بودا، ترجمه ی هاشم رجب زاده برداشته است. به نظر می رسد اگر کسی بخواهد به روش ایشان این شعر را بررسی کند، برای درکِ «چرخش چلچله» و «گردش ماهی» باید همچنان منتظر خاطرات و نظراتِ پسرخاله های دیگرِ سهراب و بودا بماند. چنین شخصی هرگز به این فکر نمی کند که شعرِ «گردش سایه ها» تا چه اندازه بی نقص و خودبسنده است و به تنهایی می تواند حرفِ خودش را بزند. اگر این حرفی را که دارد می زند، همان حرفِ چنین پسرخاله هایی یا چیزی شبیه به همان باشد، پس، همان بهتر که بگذاریم خودِ متن حرفِ دلش را بزند. بی خود حرفی را در دهانِ متن نگذاریم که نه تنها در آن نیست، بلکه در آن جا هم نمی شود.
این شعرِ سهراب جوان برای گفتن آن حرفی که دیگران از زندگی و اندیشه ی «بودا» و مرام و مسلک بوداییان گرفته اند ناقص است. در واقع، این متن دارد حرفِ دیگری می زند.
بیایید بدون دخالت پسرخاله ها و فقط به کمک عموزاده هایی که فرهنگنامه های این ملّت و مملکت را جمع آوری کرده اند، حرف های خودِ متن را بخوانیم و بفهمیم.
از واژه هایی که همان ابتدا باید با توجه به خودِ متن به معنی اش پی برد، همین واژه ی «سایه» است. ترکیبِ «گردشِ سایه ها» در متنِ شعر نیست، امّا به جای آن ترکیب هایی مانند «گسترشِ سر زندگی» و «گردش ماهی» و «سایه افکنی» وجود دارد که می تواند ما را به تصویر و تصوری که شاعر از آن دارد برساند. وقتی همین معنیِ ظاهریِ «سایه» را نمی دانیم، چه لزومی دارد در خانه ی پسرخاله هایی چون گوستاو یونگ و زیگموند فروید را بزنیم تا «سایه»های خودشان را به ما قرض بدهند؟
اگر مشکل مان را با خوانشِ درست و معنی دارِ «سر زندگی» در متن با خودِ متن حل کنیم، حتماً راه مان برای رسیدن به معنیِ «سایه ها» بازتر می شود. کسی که این ترکیب را «سِرِّ زندگی» می خواند، باید بتواند با توجه به ادامه شعر بگوید که «انجیر کهن» چطور سرِّ زندگی اش را می گسترد و چرا این کار را می کند. اصلاً چنین کاری چه معنی ای دارد؟ موجودات معمولاً سرّشان را فاش می کنند و رازِ برملا شده می تواند پخش شود و گسترش پیدا کند. به خودی خود هر موجودی جدا از داشته ها و نمودهای ظاهری اش اسراری دارد که تا فاش نشده اند نگه داشتن و گسترش دادن شان فرقی نمی کند. چه فایده ای برای منِ آدمی یا برای منِ درخت و برای مخاطبانِ مان دارد اگر داد بزنیم که ای مردم ما اسراری داریم؟ یقه ی آدم را می گیرند تا با آزار و شکنجه بفهمند که چه اسراری دارد، و درخت را از ریشه می کنند و با تبر ریز ریز می کنند تا بفهمند چه گنجی را در خود پنهان کرده است. بنابراین، «گسترشِ سرّ زندگی» نه درست است و نه فایده دارد. تنها جمله ای که به ظاهر ممکن است این خوانش را تأیید کند، آن جمله ای است که می گوید:
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
«پرستش» به چه دلیل راز است، و چطور می توان به آن پیوست؟
«رازِ پرستش» یعنی این که خودِ «پرستش» راز است، نه این که منِ پرستنده راز دارم یا تویی که می پرستمت دارای راز هستی. رازِ اصلی این است که من نمی دانم چرا عاشق و پرستنده شده ام و چرا بی اختیار عشق می ورزم و می پرستم. آدم عاشقِ چیزهای مرموز نمی شود، مرموزانه عاشقِ چیزهایی می شود که خودنماییِ اغواکننده ای دارند. عاشق و پرستنده ی جلوه های نمایانِ معشوق و معبودِ خود می شود.
ترکیبِ «سَرِ زندگی» می تواند درست باشد، نخست به دلیل نحوه ی نگارش اش که «سر» از «زندگی» جدا نوشته شده است. دوم به این خاطر که «سرِ زندگی» می تواند به سرِ شاخه ها و برگ های درخت انجیر که در حال رشد و گسترش است برگردد. با گسترشِ برگ هاست که سایه ی درخت نیز گسترش می یابد. درختِ انجیر این گونه زندگی اش را می گستراند.
«سرزندگی» یعنی «سر زنده بودن» نیز می تواند درست باشد با این که «سر» و «زندگی» سرهم نوشته نشده است. البته این تنها موردی نیست که در اشعارِ سهراب چنین جدایی هایی در نگارش اتفاق افتاده است. اتفاقاً در همین شعر، در چاپ پنجم، 1363، «انتشارات کتابخانه ی طهوری»، واژه ی «همه» با «ای» در «و با این همه ای شفاف!» با نیم فاصله سرِ هم نوشته شده است که اشتباه است.
پس، «سرزندگی» می تواند درست باشد و این شادی و سرخوشی را درخت انجیر کهن با سایه اش می گستراند. سایه دهی درختِ انجیر به دلیل برگ های بزرگ و قلبی شکل اش زیاد است. اما، نکته ای که متن در خود دارد و می تواند خیلی اتفاقی باشد این است که شاعر به جای «درخت انجیر» «انجیر» را آورده است. با این که مسلم است که منظورش همان «درخت انجیر» است، ولی این طرز نوشتن توجه خواننده را می تواند به سمت میوه ی این درخت نیز بکشاند.
از این که آقای عابدی این شعر را نقطه ی پیوندِ سهراب و بودا قرار داده و به این نتیجه رسیده است که شرح و بیانِ آن، با توجّه به افسانه ی مشهوری که در موردِ «بودا» وجود دارد، چندان دشوار نیست، تعجب می کنم. ایشان هیچ پرسشی در مورد هیچ بخشی از این شعر مطرح نکرده اند تا از پاسخ هایشان بشود سادگی یا آسانیِ شرح و بیان شان را پذیرفت. انگار با همان پاسخِ از پیش آماده ی پسرخاله های بودا برای پرسشی که شاید در انتهای پرسشنامه ی مربوط به این شعر سهراب مطرح شود، همه چیز در موردِ این شعر برایشان پیش پااُفتاده شده است. البته شاید بشود ایراد اصلی را به پای خودِ سهراب جوان و مقدمه و مقدماتش نوشت که جوری وانمود می کند انگار می خواهد دیگران به این نتیجه برسند که او با بودا خیلی پسرخاله شده است. بنده بر این باورم که اگر متنِ او با متنِ بودا جور دربیاید، پسرخاله بودن شان بدون این که نیازی باشد که خویشاوندی شان را به رخ یکدیگر یا دیگران به رخ این و آن بکشند، در باورها و اندیشه های منعکس شده در متن وجود خواهد شد. اگر شاعر بخواهد که مخاطبانش او را دارای تجربه ها و فضیلت های بودا ببیند، باید بدون اشاره ها و ادعاهای بوداییِ برون متنی، از متنِ او بفهمد که او به این تجربه ها و فضیلت ها رسیده یا در جست و جوی شان است.
ادامه دارد