اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-1

برای این که ثابت کنم «پسرخاله بازی» در نقد متن ها از کجا آغاز و به کجا ختم می شود، تصمیم گرفتم با بازگشت به نقد شعرهای سپهری جوان نمونه ای از پسرخاله شدنِ منتقد با شاعر و نیز پسرخاله شدنِ خودِ شاعر با خیلی های دیگر را به طور عملی نشان تان بدهم. البته بایستی اعتراف بکنم که خودم هم گاهی مرتکبِ این خطایی که می توان آن را «مغالطه ی آشنایی با مؤلف» یا familiarity fallacy نامید شده ام. (چیزی شبیه به «مغالطه ی نیت مؤلف» یا intentional fallacy ). بدون شک بی گاه های آن خیانتِ به متن بوده است.

اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-1

گردش سایه ها

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فرو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شده ام.

از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است .
از من تا من، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !

و با این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند، من تو را.
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :لحظه من پر می شود.

با این که جمله ی نخستِ این شعر را چند جور می شود خواند، و با هر خوانشی می توان آن را چند جور تفسیر کرد، بعضی ها از همان واژه ی نخستِ این جمله، یعنی «انجیر»، پسرخاله بازی با سهراب را شروع کرده و بقیه ی جزئیاتِ حساس را، شاید به این بهانه که حساسیّت های جزئی اند، رها کرده اند.

هنوز تکلیفِ این که «انجیر کهن» دارد «سَرِ زندگی»اش را یا «سِرِّ زندگی»اش یا «سَرْزندگی»اش را «می گسترد» مشخص نکرده، پسرخاله جان درجا می رود سراغِ این که این «انجیر کهن» همان درختِ انجیر مقدسی است که سیذارتا زیر آن آموزش دید تا بشود «بودا». کامیار عابدی در از مصاحبت آفتاب با ترجیح «سرِّ زندگی» بر بقیه درباره ی این شعر نوشته است:

...با توجه به آن چه تا به حال گفته شد و هم با دقت در مقدمه ای که در چاپ نخستِ «آوار آفتاب» آمده، تردیدی وجود ندارد که سپهری با جست و جو و استغراق در آیین «بودا» به «زندگی خواب ها» روی آورده است. اگر هم تردیدی وجود داشته باشد، با دقت در شعر «گردش سایه ها» برطرف خواهد شد:

« انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.

...

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است.
سایه را بر تو فرو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.»

که شرح و بیان آن با توجه به افسانه ی مشهوری که در موردِ «بودا» وجود دارد، چندان دشوار نیست. زیرا بوداییان عقیده دارند که «بیداریِ بودا یک شبه رخ داد، و آن شبی بود از شب های ماه وِساک ها [vesakha] از سال قمری [مطابق آوریل و مه/فروردین و اردیبهشت]؛ و آن شب ماه تمام بود و بودا زیر درخت بودهی [Bodhi tree] که به معنی درخت انجیر مقدّس [Ficus religiousus] است، نشسته بود. با این بیداری، که به سانسکریت Sambodhi نام دارد، بودا اوّلاً درباره ی وضعیت آدمی و طبیعت آن به معرفتی رسید که به رستگاری انجامید، و ثانیاً یقین حاصل کرد که خودش از قید رنج های آن وضعیت رهایی یافته است. متونِ بودایی آغازین، بسیاری از آموزه ها، و مسلماً مهم ترین آن ها را به همین شب بیداری نسبت می دهند، به طوری که سنگینیِ تمامی تعلیمات پخته ی بودا بر آن قرار می گیرد. حتّی اگر این نکته در شکل ظاهرش درست هم نباشد. این قدر هست که معرفت و یقینی که در آن شب دستگیر بودا شد، حتماً زیربنای تعلیمات پخته ی او را تشکیل می دهد».(ص157)

آقای عابدی در بخش «مراجع و یادداشت ها» مشخص کرده که اصلِ این مطلب و برداشت را از متن و مطالبِ کتاب بودا نوشته ی مایکل کریدرز گرفته است. جالب اینجاست که خودِ مایکل کریدرز از «متونِ بودایی آغازین» می گوید. با قاطی کردنِ متنِ شعر سهراب با این ها، خودتان حدس بزنید چه متنْ تو متنی می شود!

نمی خواهم بگویم این جور نقدنویسی ها بد است! «اَخ» است! با این که می دانم خیلی وقت ها حتماً «جیز» است، زیرا حرفه ام به بنده قبولانده است که چنین خوانشی با گزینش رویکردی خاص و برای معرفی متن و مؤلف اش از زاویه ای بسته خیلی خوب و پژوهشگرانه است؛ منتها، حرف اصلی ام این است که پژوهشگرِ محترم برای کشفِ معنی بقیه ی واژه ها و عباراتِ این شعر ناچار می شود پسرخاله های دیگرِ سهراب را هم پیدا کند مگر این که مانند همان هایی که حرف اوّل و آخرشان در موردِ این شعر حرف های همین پسرخاله ی دمِ دستی است، از پرداختن به حرف های دیگر متنِ «گردش سایه ها» صرف نظر کند.

خواننده ای که می پندارد «انجیر کهن سِرِّ زندگی اش را می گسترد»، بهتر است با توجه به خودِ متن روشن کند که این «انجیر» چرا و چطور این کار را می کند.

آقای عابدی با همان روش پسرخاله یابی اش کلّی گویی و حاشیه روی را همچنان ادامه داده و نوشته است:

حال می بینیم شاعر- عارف دوران جدید- خطاب به مُرشدِ خویش می گوید:

«کنار تو تنهاتر شده ام

از تو تا اوجِ تو، زندگی من گسترده است

از من تا من، تو گسترده ای

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم

از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم»

که جز اشاره به «بودا» نمی تواند باشد، که با «این همه، ای شفاف! ای شگرف!»:

«مرا راهی از تو بدر نیست

زمین باران را صدا می زند، من تو را

پیک ت را زنجیریِ دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم

باد می دود، و خاکستر تلاشم را می برد

چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فوّاره می جهد: لحظه ی من پر می شود».

و این با اعتقاد بوداییان همْ سانیِ کامل دارد که «تعلق ها، و پیرایه های یک وجود قائم به ذات، مردم را به توهّمات می کشد، امّا ایمانشان به جانِ بودایی آن ها را به معرفت هدایت می کند».

بخشِ «مراجع و یادداشت ها»ی آقای عابدی مشخص می کند که ایشان این حرف ها را از چنین گفت بودا، ترجمه ی هاشم رجب زاده برداشته است. به نظر می رسد اگر کسی بخواهد به روش ایشان این شعر را بررسی کند، برای درکِ «چرخش چلچله» و «گردش ماهی» باید همچنان منتظر خاطرات و نظراتِ پسرخاله های دیگرِ سهراب و بودا بماند. چنین شخصی هرگز به این فکر نمی کند که شعرِ «گردش سایه ها» تا چه اندازه بی نقص و خودبسنده است و به تنهایی می تواند حرفِ خودش را بزند. اگر این حرفی را که دارد می زند، همان حرفِ چنین پسرخاله هایی یا چیزی شبیه به همان باشد، پس، همان بهتر که بگذاریم خودِ متن حرفِ دلش را بزند. بی خود حرفی را در دهانِ متن نگذاریم که نه تنها در آن نیست، بلکه در آن جا هم نمی شود.

این شعرِ سهراب جوان برای گفتن آن حرفی که دیگران از زندگی و اندیشه ی «بودا» و مرام و مسلک بوداییان گرفته اند ناقص است. در واقع، این متن دارد حرفِ دیگری می زند.

بیایید بدون دخالت پسرخاله ها و فقط به کمک عموزاده هایی که فرهنگنامه های این ملّت و مملکت را جمع آوری کرده اند، حرف های خودِ متن را بخوانیم و بفهمیم.

از واژه هایی که همان ابتدا باید با توجه به خودِ متن به معنی اش پی برد، همین واژه ی «سایه» است. ترکیبِ «گردشِ سایه ها» در متنِ شعر نیست، امّا به جای آن ترکیب هایی مانند «گسترشِ سر زندگی» و «گردش ماهی» و «سایه افکنی» وجود دارد که می تواند ما را به تصویر و تصوری که شاعر از آن دارد برساند. وقتی همین معنیِ ظاهریِ «سایه» را نمی دانیم، چه لزومی دارد در خانه ی پسرخاله هایی چون گوستاو یونگ و زیگموند فروید را بزنیم تا «سایه»های خودشان را به ما قرض بدهند؟

اگر مشکل مان را با خوانشِ درست و معنی دارِ «سر زندگی» در متن با خودِ متن حل کنیم، حتماً راه مان برای رسیدن به معنیِ «سایه ها» بازتر می شود. کسی که این ترکیب را «سِرِّ زندگی» می خواند، باید بتواند با توجه به ادامه شعر بگوید که «انجیر کهن» چطور سرِّ زندگی اش را می گسترد و چرا این کار را می کند. اصلاً چنین کاری چه معنی ای دارد؟ موجودات معمولاً سرّشان را فاش می کنند و رازِ برملا شده می تواند پخش شود و گسترش پیدا کند. به خودی خود هر موجودی جدا از داشته ها و نمودهای ظاهری اش اسراری دارد که تا فاش نشده اند نگه داشتن و گسترش دادن شان فرقی نمی کند. چه فایده ای برای منِ آدمی یا برای منِ درخت و برای مخاطبانِ مان دارد اگر داد بزنیم که ای مردم ما اسراری داریم؟ یقه ی آدم را می گیرند تا با آزار و شکنجه بفهمند که چه اسراری دارد، و درخت را از ریشه می کنند و با تبر ریز ریز می کنند تا بفهمند چه گنجی را در خود پنهان کرده است. بنابراین، «گسترشِ سرّ زندگی» نه درست است و نه فایده دارد. تنها جمله ای که به ظاهر ممکن است این خوانش را تأیید کند، آن جمله ای است که می گوید:

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

«پرستش» به چه دلیل راز است، و چطور می توان به آن پیوست؟

«رازِ پرستش» یعنی این که خودِ «پرستش» راز است، نه این که منِ پرستنده راز دارم یا تویی که می پرستمت دارای راز هستی. رازِ اصلی این است که من نمی دانم چرا عاشق و پرستنده شده ام و چرا بی اختیار عشق می ورزم و می پرستم. آدم عاشقِ چیزهای مرموز نمی شود، مرموزانه عاشقِ چیزهایی می شود که خودنماییِ اغواکننده ای دارند. عاشق و پرستنده ی جلوه های نمایانِ معشوق و معبودِ خود می شود.

ترکیبِ «سَرِ زندگی» می تواند درست باشد، نخست به دلیل نحوه ی نگارش اش که «سر» از «زندگی» جدا نوشته شده است. دوم به این خاطر که «سرِ زندگی» می تواند به سرِ شاخه ها و برگ های درخت انجیر که در حال رشد و گسترش است برگردد. با گسترشِ برگ هاست که سایه ی درخت نیز گسترش می یابد. درختِ انجیر این گونه زندگی اش را می گستراند.

«سرزندگی» یعنی «سر زنده بودن» نیز می تواند درست باشد با این که «سر» و «زندگی» سرهم نوشته نشده است. البته این تنها موردی نیست که در اشعارِ سهراب چنین جدایی هایی در نگارش اتفاق افتاده است. اتفاقاً در همین شعر، در چاپ پنجم، 1363، «انتشارات کتابخانه ی طهوری»، واژه ی «همه» با «ای» در «و با این همه ای شفاف!» با نیم فاصله سرِ هم نوشته شده است که اشتباه است.

پس، «سرزندگی» می تواند درست باشد و این شادی و سرخوشی را درخت انجیر کهن با سایه اش می گستراند. سایه دهی درختِ انجیر به دلیل برگ های بزرگ و قلبی شکل اش زیاد است. اما، نکته ای که متن در خود دارد و می تواند خیلی اتفاقی باشد این است که شاعر به جای «درخت انجیر» «انجیر» را آورده است. با این که مسلم است که منظورش همان «درخت انجیر» است، ولی این طرز نوشتن توجه خواننده را می تواند به سمت میوه ی این درخت نیز بکشاند.

از این که آقای عابدی این شعر را نقطه ی پیوندِ سهراب و بودا قرار داده و به این نتیجه رسیده است که شرح و بیانِ آن، با توجّه به افسانه ی مشهوری که در موردِ «بودا» وجود دارد، چندان دشوار نیست، تعجب می کنم. ایشان هیچ پرسشی در مورد هیچ بخشی از این شعر مطرح نکرده اند تا از پاسخ هایشان بشود سادگی یا آسانیِ شرح و بیان شان را پذیرفت. انگار با همان پاسخِ از پیش آماده ی پسرخاله های بودا برای پرسشی که شاید در انتهای پرسشنامه ی مربوط به این شعر سهراب مطرح شود، همه چیز در موردِ این شعر برایشان پیش پااُفتاده شده است. البته شاید بشود ایراد اصلی را به پای خودِ سهراب جوان و مقدمه و مقدماتش نوشت که جوری وانمود می کند انگار می خواهد دیگران به این نتیجه برسند که او با بودا خیلی پسرخاله شده است. بنده بر این باورم که اگر متنِ او با متنِ بودا جور دربیاید، پسرخاله بودن شان بدون این که نیازی باشد که خویشاوندی شان را به رخ یکدیگر یا دیگران به رخ این و آن بکشند، در باورها و اندیشه های منعکس شده در متن وجود خواهد شد. اگر شاعر بخواهد که مخاطبانش او را دارای تجربه ها و فضیلت های بودا ببیند، باید بدون اشاره ها و ادعاهای بوداییِ برون متنی، از متنِ او بفهمد که او به این تجربه ها و فضیلت ها رسیده یا در جست و جوی شان است.

ادامه دارد

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-5

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-5

تاریخ برای دانشجویان ادبیات همیشه قوزی بالای قوزِ زندگینامه ی مشاهیر ادبی بوده است. تنها چیزی که از این دو کوهانِ روی هم افتاده در حافظه ی اکثر فارغ التحصیلان، آن هم فقط در مورد بعضی از شخصیّت ها و مشهورترین آثارشان، باقی می ماند، یک عدد است که فقط برای پاسخ به یک پرسش به درد می خورد که به چند صورت مطرح می شود: «خواجه ایکس» در چه قرنی زندگی می کرد؟ «دیوانِ ای بی سیِ شیخ ایگرگ» مربوط به چه قرنی است؟ «حضرت زِد» با چه خواجه ها و شیخ ها و حضراتِ دیگری معاصر بوده است؟

آن حلقه هایی که خواجه را به قرن و قرن را به اثرِ شیخ و حضرت را به هم قرن هایش در کلاسِ تاریخ ادبیات متصل نگه می داشته است، در حافظه ی خیلی از بهترین هایشان هم که با بهترین نمره آن را پاس کرده اند، برای اکثریتِ قریب به اتفاق شان، ابتدا کم کم و سپس زیادْ زیاد پاره و گم می شود. آن غریبه هایی که نگذاشته اند که آن «قریب» از میان برود و کارِ «اتفاق» کامل بشود، آن کسانی اند که تدریس ادبیات کار اصلی شان شده است. استادِ ادبیات ممکن است بعضی از عدد ها و اسم ها را از حفظ نتواند دقیق بگوید و آن ها را کمی بالا و پایین و پس و پیش بگوید، ولی بعید است که حلقه های مهم را گم کرده باشد. تجربه ی کاربردی یا همان اِعمالِ دانسته ها روی آثار ادبی باعث شده است که او گمشده های تاریخ را در متن های ادبی بجوید نه این که متونِ ادبی را کنار بگذارد و دنبالِ شناسنامه شان در کتاب های تاریخ بگردد.

متأسفانه دانشگاه های ما نتوانسته اند از طعمه ی زبان آموزی برای انداختنِ دانشجویان به دام ادبیات استفاده کنند، در صورتی که، سالیانِ سال است که اهالی سیاست با گذاشتنِ طعمه ی ادبیات خیلی ها، حتی اساتیدِ زبان را، به دام سیاست گرفتار کرده اند. سرفصل های بعضی از دروس، بویژه دروسی مانند «مکتب های ادبی» و «نقد ادبی»، یک سرشان به تاریخ گره خورده است و سرفصل های دروس دیگر، مانند «نمایشنامه» و «رمان»، مهم ترین سرشان به «مکتب های ادبی» و «نقد ادبی» و از طریق آن ها به تاریخ! تنها چگونگیِ ارائه شان است که می تواند استاد را جوری دلربا بکند که دانشجو دل بدهد. البته به ادبیات!

در بعضی از کتابفروشی های مشهد، مخصوصاً آن هایی که دور وبرِ حرم امام رضا(ع) است، همه ی کتاب های دکتر علی شریعتی، از کویر گرفته تا تاریخ و شناخت ادیان، به پیروی از آن نظرِ مشهور آیت الله مطهری در موردِ آثار دکتر، در قفسه ی کتاب های ادبی گذاشته شده است. البته این برنامه و سیاست شان به نفعِ نشر افکار دکتر و مذهبی است که او مبلغِ آن بود. او مدرک ادبیات فارسی گرفت و خیلی ها را به مذهب علاقه مند و معتقد کرد، خیلی ها مدارک مذهبی و حوزوی گرفتند و نتوانستند از پسِ همان وظیفه ی اصلی شان بربیایند. مشکلِ خیلی هایشان همان نقالی تاریخ در وعظ و خطابه و کتابت شان است. تفاوت شان با دکتر در همین روشِ سنتی شان است.

دکتر علی شریعتی در یکی از پاورقی های کتاب کویر می گوید:

من از دوران دبیرستان با این گنده پیر پلید چاپلوسِ دروغگو و نوکرمآبِ ترسو و طماع، تاریخ، لج بودم. چندی پیش یکی از همکلایس های قدیمم دفتر یادبودش را نشانم داد که در آن برایش نوشته بودم: «من از دو تا "ت" خیلی بدم می آید: یکی تاریخ و دیگری تقی زاده! و گویی مِهرِ این دو در من با شیر اندرون شده است و با جان بدر خواهد رفت! مقدمه ی اوّل «ابوذر غفاری» را بخوانید. شانزده سال پیش علیرغم ستایش ها و گزافه هایی که معلمان و استادان و همه ی نویسندگان و دانشمندانِ کهنه و نو، دیندار و بی دین،ریشدار و پاپیون دار درباره ی تاریخ می گفتند، من پشت نیمکت کلاس دبیرستان، از روی همان کتاب های تاریخ که عبدالعظیم خان و خانلری و خانبابا و دیگر خوانین علمی و ادبی برای ما بچه های چشم و گوش بسته ی معصوم نوشته بودند، دزدش را و دزدی هایش را گرفتم و قیافه ی زشت و بی رحم و خشن اش را از زیر پیچه اش و سرخاب سفیدآب هایش و جراحی پلاستیک اخیرش شناختم و برای اولین بار لوش دادم و به همه گفتم و داد زدم. اما مگر کسی در برابر اساتید ریش و پشم دار و تصدیق دار و اسم و رسم دار، حرف یک شاگرد دبیرستانی را گوش می دهد؟ مگر تاریخ گذشته که «حله ی سخن» را- اگر در یک مغازه ی سوپر و پشت یک ویترین لوکس نباشد-بتوانند بشناسند؟ نگاه نمی کنند که بشناسند. شاید ریشه ی دلخوری من از آقای علامه تقی زاده این باشد که وی یک تکه از تاریخ مجسم است و روح تاریخ ما در این شخصیت تاریخی حلول کرده است؟ چه می دانم؟ به هر حال با تاریخ یک نوع وپدر کشتگی» دارم، نه، بالاتر ازین! او همه ی اجدادم، همه ی استعدادها و نبوغ ها، همه ی مرادها و محبوب ها و همه ی بزرگان و نیکان و نیاکان مرا و ما را کشته است، قتل عام کرده است، خفه کرده است. به تاریخ گوش بدهید، چرا صدای اینان را نمی شنویم؟ جز فریاد خواجه ها و خاقان ها و قر و غمزه ی ایازهاشان و شاعرانِ گداشان و دلقک هاشان صدایی نیست، و طرفه تر این که این پونه ی بد بو، دَمِ آغل مار سبز شد و با آن همه سابقه ی خصومتی که با تاریخ داشتم حال شب و روز با او محشورم! و اکنون منتظرم که این بشارت را نیز بشنوم که بگویند این خانه ای که تازه اجاره کرده ای دیوار به دیوار علامه تقی زاده است! ولی خودم را دلداری می دهم که نه، با پول معلمی احتمال چنین خطری هرگز نمی رود. آفرین بر «اُمید»[اخوان ثالث] و «پوستین کهنه»اش که رسوائی این تاریخ را جاوید کرد. (مجموعه آثار، جلد، ص 248-247)

آیا می دانید هنر دکتر علی شریعتی در همین چند جمله در چیست؟ او دارد از تاریخ می گوید، بی آن که خودش را گرفتار تاریخ و مخاطبانش را اسیر عددهای تاریخ و عادت های تاریخ بکند. دکتر برای تدریسِ هر درسی، برنامه و سرفصلی داشت که تدوین خودش بود و از منبعی استفاده می کرد که تألیفِ خودش بود. دانشگاه هرگز نتوانسته بود با برنامه و روش کار و تدریس او کنار بیاید. برای مطالعه ی بیشتر می توانید به کتاب دو جلدیِ طرحی از یک زندگی، نوشته ی همسر دکتر علی شریعتی، دکتر پوران شریعت رضوی مراجعه کنید.

اما، چرا در شیوه ی تدریس و کلاس داریِ خیلی از اساتید تاریخ ادبیات نقّالیِ تاریخ به تمرین ها و تکالیفِ کاربردی برای فراگیریِ اشاراتِ تاریخی در متون ادبی می چربد؟ یکی از بزرگترین موانع برای انجام کارِ عملیِ مربوط به این درس، منبعی است که برای تدریس و مطالعه استفاده می شود. منابعی که برای این درس ها معرفی می شود، اغلب استاد و دانشجو را دچار چنان خشکی ای می کند که هیچ مُلَیّنی نمی تواند سکون و آرامش شان را به آن ها برگرداند.

منبعِ اصلی و مرجع برای تدریسِ «تاریخ ادبیات انگلیس و آمریکا» و چندین درس دیگر، معمولاً «جُنگ ادبی نورتون» یا همان نورتون آنتالوژیِ مشهور است. همین کتاب را دکتر جلال سخنور خلاصه اش را چاپ و منتشر کرده است، جلال عباسی با حذفِ نمونه های آثار ادبی، خلاصه اش را ترجمه کرده است. تاریخ ادبیات انگلیس چند جلدی و به زبان فارسی است. این مجموعه دارد محاصلِ مطالعه و تحقیق، و در نتیجه، تألیف خودشان است. ایشان نمونه ی آثار را به فارسی برگردانده اند. حاصلِ زحمتِ ایشان چون به زبان فارسی است بیشتر جنبه ی «کمک درسی» دارد. درست مانندِ تاریخ ادبیات انگلیسی چاپ 1320 به تألیف استاد لطفعلی صورتگر. دکتر امراله ابجدیان A Survey of English Literature را نیز در دو جلد تألیف کرده است که به زبان انگلیسی است و برای تدریس درسی با همین عنوان به وسیله ی انتشارات سمت منتشر شده است. در این اثر معرفیِ آثار ادبی جای نمونه های انگلیسی شان را گرفته است. صحبت درباره شان بیش از مطالعه و برخورد مستقیم با خودشان است. دانشجو ناچار می شود عددها و اسم های به اصطلاح مهمی را به خاطر بسپارد که چیز زیادی درباره ی ادبیّت شان نمی داند. چندین کتاب دیگر از مؤلف های داخلی و خاجی، با همین عنواوین یا با عناوین مشابه وجود دارد که اغلب شان بیشتر تاریخ-محور و ادبیات-حاشیه اند. این حاشیه نویسی ها کارِ "Cousin"های خارجی یا پسرخاله های داخلیِ شاعرها و داستان نویس ها و نویسندگانی است که آثارشان تاریخی شده است. از شرِّ این پسرخاله های حاشیه نویس می شود با جدّی نگرفتن شان خلاص شد، خلاصی از دستِ پسرخاله هایی که به خاطر تاریخ گرایی یا علاقه شان به تاریخ سنگ آن ها را به سینه می زنند محال است. بنده با این که می دانم وظیفه ی دانشجوی رسمی و دانشجویِ دِلی ادبیات است که نوشته های روی این سنگ قبرهای تاریخی را بخواند، ترجیح می دهم در سمت و در کنار آنهایی باشم که می خواهند خودِ ادبیات را بخوانند نه حاشیه های ادبی را. آنهایی که می خواهند هر متنی را خودشان بفهمند و لذّت ببرند، نه این که درباره ی خوانش های دیگران و لذّت هایی که آنان برده اند بخوانند.

دانشجویانی که سنگینیِ جلد هایِ این آنتالوژی ها و شبه آنتالوژی ها را حس کرده اند خوب می دانند که منظورم چیست. نکته ی مهمی که سرفصل نویس ها و منبع درسی تعیین کن ها در مورد درس «تاریخ ادبیات انگلیس» اصلاً به آن توجه نکرده اند این است که امثالِ نورتون آنتالوژی فقط برای فراگیری تاریخ ادبیات انگلیس تدوین نشده اند. این مجموعه ها به تاریخ جنبش ها و مکتب های ادبی و اندیشه های فلسفی و رویکردهای نقد ادبی و همچنین به تاریخ تحول خودِ زبان انگلیسی نیز پرداخته اند. این جور کتاب ها کاربردشان مانند آن لُنگ های قدیمی است و وظیفه ی سنتی شان همان است: هم لُنگ حمام است، هم سفره ی نان است، هم حَسَنی به سر می پیچه! هم دور کمر می پیچه! و چندین و چند استفاده ی دیگر! جنبه ای از هر کدام از این کتاب ها، آن هم در واحدهای درسی مربوط به خودشان، به درد مطالعه ی نظری و بخش عملی کار و تحقیق دانشجویان می خورد. برجسته ترین اساتیدِ ادبیات هم بعید است که پس از فارغ التحصیلی شان توانسته باشند همه گونه اطلاعاتی را فارغ از گرایشی که بیشتر روی آن مطالعه و تحقیق و تدریس کرده اند در حافظه شان نگه دارند. ناچارم دوباره به خاطراتِ گذشته برگردم.

یک بار، پس از اتمام کلاس، دانشجویی نزدم آمد و گفت که متوجه شده است که برخی از اساتید خودشان اعتراف می کنند که پاسخ بعضی پرسش ها را بلد نیستند و بایستی پس از مطالعه به آن ها پاسخ بدهند. گاهی درجاو پاسخ می دهند و پاسخ شان اشتباه است. خیلی وقت ها هم از پاسخ دادن طفره می روند. بنده که خیلی طبیعی، پیش ازدیگران از یک تا سه ی این نمونه های موردِ هدف را به خودم گرفته بودم، خیلی منطقی به او گفتم که ایرادِ اصلی از توقعِ «همگان» از جمله شمایان از کسانی است که در این رشته تحصیل کرده اند و کار می کنند. خیلی صریح به او گفتم که پس از سه-چهار سال، پس از به اصطلاح تکمیلِ این مقطع از تحصیل، امکان دارد خودش هم عهده دار تدریس یکی از همین دروس شود. از او پرسیدم که فکر می کند با چه تسلطی می تواند به هر جور پرسشی در هر زمینه ای از ادبیات پاسخ بدهد. از قدیم گفته اند که حرفِ حساب پاسخ ندارد!

درسِ «نقدِ ادبی» را در دوره ی کارشناسی ارشد ادبیات و زبان انگلیسی با دکتر سعید ارباب شیرانی داشتیم. ایشان این درسِ چهار واحدی را برای این که برای خودشان و برای دانشجویان راحت تر و شاید آسان تر بشود، به دو بخشِ دو واحدی تقسیم کردند و در دو ترم ارائه دادند، منتها نمره اش با هم یکی شد. این استادِ بزرگوار، که در همان زمان سرگرم ترجمه ی مجموعه ی هشت جلدیِ A History of Modern Criticism نوشته ی رنه ولک بود، عادت داشت که به کمکِ فیش ها یا کارت هایی که در دست داشت تدریس می کرد. این کار به هیچ وجه اشتباه نیست و به استاد کمک می کند که بخش اصلی طرح درس اش را به خوبی اجرا کند و به دانشجویان منتقل کند. البته چنین روشی از دیدِ دانشجویانی که درهر تکیه کلام یا در هر تپقِ استاد دنبالِ بهانه ای برای معرفی نقطه ضعف هایش می گردند، جرم بزرگی است.

ایرادِ اصلی استاد در استفاده اش از یادداشت هایش نبود، بلکه ایرادش در تاریخی دیدن و مانند درس تاریخ ارائه دادنِ درسِ «نقد ادبی» بود. در دوره ی کارشناسی، استادِ درسِ «نقد ادبیِ (1) و (2)» دکتر آذر نفیسی بود. از روی نام برجسته ترین اثر ایشان، یعنی Reading Lolita in Tehran، می شود به تفاوت روش شان در تدریس پی برد. در کلاس های رسمی شان نیز دانشجو، همراه و به یاریِ با استاد، خودِ اثر را می خواند و نقد می کرد. دانشجو نظریه ها را در کلاسی می آموخت که کار بیشتر به صورت عملی پیش می رفت.

متأسفانه خیلی ها هنوز نمی دانند که بحث از « شخصیّت ها و نظریه ها و رویدادهای تاریخی در ادبیات» با بحثِ «شخصیّت ها و رویدادهای ادبی در تاریخ» یکی نیست. در واقع، موردی مانندِ اشاره ی مستقیم یا غیرمستقیم به واقعه ای تاریخی در شعری از شکسپیر جایش در کلاس نقد ادبی است. چنین بحثی بهتر است در هنگام بحث از «رویکرد تاریخی و زندگینامه ای در نقد ادبی» مطرح شود. احتمالِ درستی یا نادرستی برداشتِ تحلیل گر، یا خودِ پسرخاله ی شکسپیر یا یکی از نواده هایش، فقط با تکیه و توجه به روشی که برای مطالعه ی آن برگزیده است قابل بحث است. تحمیلِ هر گونه برداشتی به اشاره های غیرمستقیم و سستی که به تشخیصِ متخصص و پژوهشگر تاریخ ممکن است چندان موجه نباشد، با درست تلقی کردن آن برداشت نبایستی برابر پنداشته شود. اغلب، دانشجوی ادبیات به جای این که در نوشتن و خواندن خلاقیت های خود را بپروراند و از خیال های خودش بگوید و بنویسد، برای کسب نمره قبولی از استادِ پسرخاله دوست، خیال های دیگران را به خاطر می سپارد و طوطی وار می گوید و چاپگرگونه رونویسی می کند.

متأسفانه، اعتیاد به این گونه مواد و این گونه مصرف پس از تحصیل نیز گریبانِ دانشجو را رها نمی کند و ،از این بدتر، از طریقِ او به دیگران سرایت می کند و، از این فاجعه بارتر، به خوانشِ متن های دیگر نیز تعمیم داده می شود.

خیلی ها عادت کرده اند که هر متنی را خاص تر و خاص تر کنند تا ثابت کنند که فقط درباره ی افراد و گروه خاصی است و فقط خواص می توانند آن را بفهمند و به دیگران بفهمانند. نمونه ای از این خاصه خلاصه بازی ها را می توان در تحلیل های سیاسیِ و اقتصادی و فرهنگیِ تجویزی و تحمیلیِ همان اموری دید که مردم متن و شرحِ متنِ وقایع شان را پیش چشم شان و به طور زنده جور دیگری می بینند. نمونه ی دیگرش را می توان در تفسیر و تأویل بعضی ها از آیات قرآن خواند و دید. بعضی از حضرات جوری در معانی دخل و تصرف می کنند که برای دیگران جز همان ثوابِ روخوانیِ بدون معنی چیز دیگری باقی نمی ماند. خواص فقط آن معنی ای را می پذیرند که آیه را خاص تر و مسلمانی را محدودتر و رستگاری را برای عموم مردم غیرممکن تر می کند.

ادامه دارد

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-4

تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-4

پس از تعریف آن خاطره ی کلیساییِ شهریار و نگاهی به شعری که در هنگامِ دنبال کردن دختر ترسا سروده بود، در این بخشِ چهارم، می خواهم از چند خاطره و تجربه ی شخصی بگویم که بی ربط به این موضوعِ پسرخاله بازی در نقدِ ادبی نیست. از وجوه مشترک بین نخستین خاطره ی بنده و آن خاطره ی شهریار، غیر ارتباط شان با موضوع پسرخاله بازی، حضور شعرِ شهریار در آن است که به آن هم می رسیم.

تابستانِ سال 1371 با سفرِدکتر منوچهر آریان پور به ایران، دانشکده ی ادبیات فارسی و زبان های خارجی علامه طباطبایی تهران که پیش از انقلاب اسلامی با نام مدرسه عالی ترجمه به همت خودِ این استاد و پدرش، عباس آریان پور کاشانی، تأسیس شده بود، تصمیم گرفت تا درسِ سه واحدی «رنسانس» را با استادی ایشان برای ما که دانشجویان کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسیِ ورودی سال 1370 بودیم ارائه دهد.

درس «رنسانس» از مقوله ی درس های تاریخ ادبیات است. معمولاً درس هایی که به تاریخ ادبیات مربوط می شود، استادْ خراب کن است. دانشجویی که ناچار است شخصیّت ها و رویدادهای تاریخی و ادبی را به خاطر بسپارد، همه ی بیچارگی و درماندگی اش را از چشم استاد می بیند. درس استادِ تاریخ ادبیات اگر زمزمه ی محبت هم باشد، اگر پای نمره در میان نباشد، عمراً بتواند دانشجوی ناگزیرِ گریزپای را به دانشکده بکشاند. با این که ایرادِ اصلی از استاد نیست، نوعِ ارائه ی مطلب در کلاس و میزانِ خواسته اش از دانشجو در هنگام آزمون می تواند ایراد اصلی را به او برگرداند.

اگر استاد بداند که قرار نیست که دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی هم سرگذشت پادشاهان و حاکمان و تغییر و تحول های سیاسی را از بر کُند و هم شرح حالِ نویسندگان و شاعران و شاهکارهایشان را گام به گام با پیدایش و گسترش مکاتب فلسفی و هنری و ادبی و ... چندین و چند چیز دیگر به خاطر بسپارد، بخش مهمی از عدم تفاهم یا سوءتفاهم بین شان برطرف می شود. اگر درسِ تاریخ ادبیات به جای این که با تاریخ خوانی به صورت نظری اجرا شود، با همان نمونه ها یا اشاره های تاریخی ای که گاهی مُسلَّم گرفته و گاهی فرض شده است که در آثار ادبی حضور دارند، به طور عملی اجرا شود، از شدّتِ کسالت باری و از میزان دافعه اش کاسته می شود. با بازگشت به کلاس «رنسانس» سعی می کنم منظورم را روشن تر بیان کنم.

در کلاس دکتر آریانپور، در تقسیمِ تکالیف یا همان پروژه و تحقیقِ درس «رنسانس» سانتِ هفتاد و سوم شکسپیر نصیب بنده شد. یادم نیست که خودِ استاد این شعر را برایم تعیین کرده بود یا خودم آن را انتخاب کرده بودم، ولی یادم است که در دوره ی کارشناسی در همان علامه، استاد مریم خوزان برای درس «شعر» از ما خواسته بود که چند شعر انگلیسی را حفظ کنیم و در اتاق او برایش از بر بخوانیم. همین سانت یکی از آن شعرهایی بود که حفظ کرده بودم و در روز آزمون شفاهی با صدایی لرزان و احتمالاً مکث های فراوان برای آن استادِ سخت کوشِ خستگی ناپذیر از بَر خواندم:

SONNET 73

That time of year thou mayst in me behold
When yellow leaves, or none, or few, do hang
Upon those boughs which shake against the cold,
Bare ruin’d choirs, where late the sweet birds sang.
In me thou seest the twilight of such day
As after sunset fadeth in the west,
Which by and by black night doth take away,
Death’s second self, that seals up all in rest.
In me thou see’st the glowing of such fire
That on the ashes of his youth doth lie,
As the death-bed whereon it must expire
Consumed with that which it was nourish’d by.
This thou perceivest, which makes thy love more strong,
To love that well which thou must leave ere long.

درستش این است که تحلیلِ هر شعری در کلاسِ تاریخ ادبیات بر اساس اشاره های آشکارِ شاعر به وقایع تاریخی باشد. اگر خواسته ی استادِ تاریخ ادبیات به همین اشاراتِ مستقیم یا غیرمستقیم محدود شود، جنبه های کاربردی این درس برجسته تر می شود و به لفظ و باورِ دانشجویان، حفظیجاتِ آن(!) کم تر و درس جدّاً جذاب تر. در سانت 73، تنها عبارتی که گمان می شود به رویدادی تاریخی اشاره می کند، مصرع یا خطِّ چهارم است که می گوید:

Upon those boughs which shake against the cold,
Bare ruin’d choirs, where late the sweet birds sang.

نکته ی تاریخیِ مربوط به این استعاره و عبارت را می توان این طور خلاصه کرد که: بعدها، یعنی نه در زمانِ خودِ شکسپیر، بعضی از ادبیاتچی هایی که ذهنی تاریخ-محور داشته اند، با تمرکز بیشتر روی معنی choirs ارتباطی بینِ خلوت و خراب شدن کلیساها و عاطل و باطل ماندن گروه های سرود و صحنه ای که شکسپیر به تصویر کشیده است، برقرار کردند. آنها با ارتکاب «مغالطه ی نیت مؤلف»، به این نتیجه رسیدند که شاعر قصد داشته است که به کلیساهایی که در عهدِ «هنری هشتم» پُر رونق بوده اند و در دوران زمامداری «الیزابت اوّل» خالی و ویران شده بودند اشاره کند. چنین برداشتب به دردِ کلاس تاریخ ادبیات می خورد. از ویژگی های دوران نوزایی یا رنسانس یکی این بود که «علم» مذهب را عقب راند و خودش پیش رفت. تصویرِ بدونِ تفسیر و عاری از سوگیریِ شکسپیر می تواند اشاره ای گذرا به این پدیده در دوران نوزایی داشته باشد. از این سانت، همین یک نکته برای کلاسِ تاریخ ادبیات در دوران رنسانس، اگر نگوییم که زیاد است، کافیست! شاید کمی دیگر هم جا برای خالی بندی داشته باشد، ولی بیش از این ها دیگر راه نمی دهد! بعید است خودِ استاد هم برای بیش از اینش نمره ای در نظر بگیرد. بقیه اش دیگر حرف زیادی و شاخ و برگ و میوه دادن به تنه ای است که توانایی نگه داری بَر و برداشت های وزین و ثقیلِ تاریخی را ندارد.

واقعیت این است که این سانت نه در موردِ علم است، نه در موردِ مذهب است، و نه در مورد سیاست است، بلکه در برجسته ترین لایه ی معنایی اش چیزی نیست جز تصویری از گذشتِ زمان و اعترافِ عاشق به پیری اش. او از چشم و نظرِ معشوقِ خود دارد به وضعِ کنونی اش نگاه می کند و حس می کند که از چشم او افتاده است. او خود را همچون درختی در فصلی از طبیعت می بیند که از رشد و بارآوری و رونق افتاده است. بنابراین، پیش از این که ذهنِ مخاطب، چه آن معشوق و چه مخاطب های فضولِ دیگر، از استعاره ی شاخه هایی که دیگر هیچ دسته ای از پرندگان روی آن ها نیست که آواز بخواند، به برداشتی تاریخی برسد، ذهن اش تصویری از پیری و بی برگ و باری همان درخت را خواهد دید. در لایه ی میانی، چون شکسپیر عادت داشت سانت هایش را روی بدنه ی اصلی یک کار و حرفه ای و مشغله ای مشخص، مانند کشتی رانی و کشاورزی و نجوم ، بنا می کرد، شاید تصویری از باغ و باغبانش زودتر پیش چشم بیاید. در لایه ای بسیار نازک و کمرنگ می شود حرمتِ آن برداشت تاریخی از همان دو مصرع را نگه داشت، آن هم به اندازه ی بارِم بیست و پنج صدم در آزمونِ درس تاریخ ادبیات! اگر راه داد برای آزمون پایان ترم! راه نداد، برای میان ترم! یا به اندازه ی بیست و پنج صدم برای همان فعالیت یک نفره ی کلاسی! پرسش های اضافی، مانندِ پرسش درباره ی این که مخاطبِ شکسپیر در این سانت واقعاً چه شخص خاصی، مؤنث یا مذکر، بوده است، فقط مردم آزاریِ و کلاس گذاری برای این درس است. گاهی بعضی از متخصص ها، تقریباً در همه ی رشته ها، با سختْ انگاریِ نکاتِ ساده، دچار نابینایی یا کم بیناییِ تخصصی می شوند، یعنی آن چیزی را که پیش چشم شان است و بیش از هر چیز دیگری برایشان خودنمایی می کند، یا نمی بینند یا خیلی ضعیف می بینند. جالب این است که گاهی ادعا می کنند که آن دور دورها را می توانند خوب ببینند.

پیش از این که سراغِ آن شعری از شهریار که از نزدیکیِ احساس او با حال و روزی که شکسپیر در سانت 73 داشت می گوید بروم، فکر می کنم بد نباشد که سری به غزلِ معروفِ خواجه حافظ به مطلعِ «بُوَد آیا که در میکده ها بگشایند/ گره از کار فروبسته ی ما بگشایند،» بزنیم. این غزل ظاهراً نسبت به سانت 73 شکسپیر، به مراتب دربرگیرنده ی اشاره ی آشکارتری به رویدادی تاریخی است که از بسته شدنِ میکده ها در دورانِ زمامداریِ امیر مبارزالدین حکایت می کند. فرضِ بیت نخست را که بپذیریم، ناچار می شویم که «زاهد خودبین» را نیز همین امیر مبارز بگیریم و با همین فرمان تا تهِ این غزل برویم:

اگر از بهر دلِ زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفایِ دلِ رندانِ صَبوحی زدگان

بس درِ بسته به مِفْتاحِ دعا بگشایند

نامهٔ تَعزیَتِ دختر رَز بِنْویسید

تا همه مُغبَچِگان زلفِ دوتا بگشایند

گیسوی چنگ بِبُرّید به مرگِ مِیِ ناب

تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند

درِ میخانه ببستند خدایا مپسند

که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

که چه زُنّار ز زیرش به دَغا بگشایند

با وجود این، با آگاهی از این که در ادامه ی غزل نیز صحبت از ریاکاریِ همان زاهد خودبین است، از دانشجوی ادبیات فارسی اطلاعاتِ تاریخی ای بیش از این طلب کردن، او را تا آخر دوران تحصیل و حتی تا آخر عمر کاری اش، اگر کارش به همین ادبیات ربط داشته باشد، بدهکار نگه می دارد. چرا؟ برای این که از دیدِ خیلی ها دارنده ی مدرک ادبیات فارسی یا هر ادبیات دیگری موظف است برای اثباتِ باسوادی اش کُلّی مدرک و سند تاریخی جمع کند و سپس در حافظه اش بینبارد(!) و همه اش را هم درست بینگارد و سرانجام هنگام پاسخ گویی به طلبکارهای متفرقه و غیرمتفرقه درجا درست ترین و مناسب ترین پاسخ ها، یا همانی را که بابِ میلِ مخاطبِ طلبکار است، فراخوانی کند. البته بعضی از دانشجویان خودشان تن شان می خارد! معلوم نیست که برای خودشیرینی است یا برای خودنمایی و فضل فروشی! شاید هم خود را بزرگتر از این می بینند که با غزل و غزل خوانی خیلی ساده و خودمانی و همگانی تا کنند. در موردِ همین غزلِ حافظ در سایت «گنجور» یکی نوشته بود:

کسی از آگاهان در باره رخت و پوشاک مغان و بویژه مغبچگان و شیوه آراستن گیسوان منبعی ،مطلبی در دست دارد تا با مشتاقان در میان نهد؟؟

گاهی بزرگنماییِ حاشیه های متن باعث می شود که لذّت شنیدنِ حرفِ اصلی متن از دست برود.

این غزلِ حافظ در لایه ی بیرونی و اصلی اش که تا عمقِ آن و تا مقطعِ غزل کشیده شده است، درباره «ریاکاری» از هر نوع و رنگ و درجه اش است. یکی از آن ها همین ریاکاری در حافظ شناسی است! اصلِ قضیه صد در صد فراتاریخی است. خودِ جنابش در پایان غزل می گوید:

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

که چه زنّار ز زیرش به دغا بگشایند

حافظ می داند که نوبتِ او هم می رسد و سرانجام، روزی او را نیز متهم به ریاکاری خواهند کرد، زیرا خوب می داند که هر کسی از دیدِ دیگری به دلیلی و در جهتی دیگر و برای رسیدن به مقصودی دیگر ریاکار شمرده می شود. حدس می زد که« تهمتِ ریاکاری» خرقه و یقه ی خودش را هم درگیر کند. پیش بینی اش با این نظرهای گوناگونی که در مورد شعر و زندگی اش وجود دارد کاملاً درست از آب درآمده است. اگر هر غزلِ حافظ را گوشه ای از آن خرقه ی چند لایه ی گسترده ای که او را پوشانده است بدانیم، آنقدر رو دارد که هر یک از حافظ خوان ها با سلیقه و گرایشِ خاص خود یا عام دیگران و یا با توجه به عرضه و تقاضای بازار و حالِ میزبان و مناسبتِ مجلس هر بار یکی از آن ها را رو کند.

معمولاً بهانه ی علمیآ تاریخ پژوهی تخصصی در ادبیات این است که بدونِ استمداد از تاریخ نمی شود به تأویل و تئفسیر درستی از متون ادبی دست یافت. مطالعه ی تاریخ سیاسی و سرگذشتِ پادشاهان و حکام و بالا و پایین شدن هایشان تنها برای دستْ گرمی، و در واقع موجه ترین بهانه برای القای این نظر است که بدون چنین تحقیق و پژوهشی اصلا و ابدا نمی شود فهمید که مؤلف چه گفته است. با پذیرشِ این بهانه است که بهانه های بعدی یکی یکی از راه می رسند! چون درکِ تغییر و تحولاتِ ادبی و پیدایش ژانرها و مکتب های ادبی و رویکردهای نقد و چه و چه و چه.. بدونِ مطالعه ی تاریخ های دیگر امکان پذیر نیست، بنا بر این، فتوا داده می شود که واجب است که دانشجوی ادبیات به مطالعه و یادگیریِ تاریخ های دیگر نیز مبادرت بورزد! چه تاریخ هایی؟_ تاریخ مذهب، تاریخ فلسفه، تاریخ علم، تاریخ تصوف، تاریخ عرفان، تاریخ روانشناسی، تاریخ جامعه شناسی و ... تاریخِ خودِ تاریخ!

متأسفانه، کار به جایی می رسد که دانشجوی ادبیات به جای خواندنِ خودِ ادبیات، بیشتر درباره ی ادبیات می خواند. وقت کم می آورد! به جای خواندنِ خودِ آثار، درباره شان می خواند. در حالی که، خواندنِ چندین اثر کوتاه، مانندِ سانتِ 73 شکسپیر یا غزلی از حافظ، در هر جلسه از کلاس و بحث های کوتاه در موردِ نکته های تاریخیِ شان تأثیرگذارتر از روشِ نقالی رایج در کلاس های تاریخِ ادبیات است. معمولاً یا خود استاد این وظیفه را برعهده می گیرد، یا از دانشجویان می خواهد که به عنوانِ کنفرانس به نوبت نقالی کنند.

در هنگام ارائه ی کار کلاسی ام درباره ی سانت 73 شکسپیر، به جای اشاره به آن غزلِ حافظ که به رویداد تاریخیِ مشابهی اشاره می کرد، ابیاتی از غزلِ «جمال دل» از شهریار را خواندم که نشان می داد شهریار و شکسپیر در برابر معشوق شان حال و روزِ مشابهی دارند. شکسپیر از خودِ طبیعت کمک گرفته بود تا روندِ طبیعیِ گذشت زمان را نشان بدهد: بی برگ و باریِ خزانیِ درختان، غروب سرد خورشید و به خاکستر نشستنِ آتشی فروزان. او خیلی واقع گرایانه دقیقاً در موردِ همان چیزی حرف زده است که فکرش را به خود مشغول کرده بود. اما، ترفندِ شهریار پیچیده تر است. او کاری می کند که عشق و عرفان از مطلع غزل تا مقطعِ آن موازی و همراه یکدیگر پیش بروند. ملاحظه بفرمایید:

جمال دل

سر پیری مرا مشکل پسندد

نگارم کو همه خوشگل پسندد

نگارینی به این خوشگل پسندی

مرا پیرانه سر مشکل پسندد

همانا گُل پسندد بلبلش را

جُعَل را هم مگر پشگل پسندد

جمال آب و گِل چندین چه جویی

که چشم جان جمال دل پسندد

خمیدم تا چو ابرویش مرا نیز

به چشم مست خود مایل پسندد

امیر کاروان کعبه ی عشق

مگر این کاروان کاهل پسندد

چه کردستم که جانانم دل و جان

در این زندانِ آب و گِل پسندد

مرا سرگشته در گرداب هائل

رقیبان خفته در ساحل پسندد

گهی زنجیریَم خواهد گه آزاد

گهم دیوانه گه عاقل پسندد

خیالش نیمه شب تازد به جانم

که رهزن قافله غافل پسندد

به مقصود آن شود نائل که دشمن

به حقِّ خویشتن نائل پسندد

عدالت باد و سلطانیش یا رب

که سلطان را همه عادل پسندد

شریک جرم باشد آن سیه دل

که خنجر در کف قاتل پسندد

به وصل یار کوشی شهریارا

که پیرتْ سالکانْ واصل پسندد

حرفِ اصلیِ شهریار این است که پیری باعث شده است که از چشم معشوقِ خوشگل-پسندش بیفتد. اما، شهریار استعاره ها و اصطلاحاتی به کار برده است که ثابت می کند حرف درجه دومی هم دارد. او می پندارد که معشوق، که همان پیر و مراد است، عاشقِ سالک راهش را پس از رسیدن به پیری، که خود مقامی عرفانی است، با مرگ نزد خود می برد.

اما، هم سانت شکسپیر و هم غزل شهریار حرف های ظریفی برای گفتن دارند که از ظرفیت های خودِ متن برمی آید. در موردِ سانت 73 می توان ادعا کرد که ممکن است که عاشق دچار پیری نشده، بلکه بیماری سخت او را به این نتیجه رسانده که به آخر خط رسیده است. این برداشت را دو مصرع پایانیِ شعر تأیید می کند، زیرا تأکیدش روی جدایی ای است که مرگِ قریب الوقوعِ ناشی از بیماریِ صعب العلاج می تواند عامل آن باشد. پیری به خودی خود خیلی سخت تر از بیماری می تواند او را به مرگ نزدیک کند. استعاره های به کار رفته نیز توجیه پذیرند، زیرا فردی که مرگ خود را نزدیک می بیند، سپیده دم نیز خود را در غروب زندگی اش می بیند. فصلِ بهارِ دیگران پاییز و زمستانِ اوست.

در موردِ غزلِ شهریار نیز می توان از «سر پیری مرا مشکل پسندد» با خوانشی با تأکیدی متفاوت به برداشتی طنزآمیز رسید که خودِ لحنِ چند بیت نخست آن را تأیید می کند. با یادآوری ضرب المثلِ «سرِ پیری و معرکه گیری» ورق جوری برمی گردد که این «پیری» با آن به خودِ معشوق برمی گردد، نه عاشق. این معشوق است که سرِ پیری هوا و هوس او را برداشته و در پی عشق بازی با جوان تر از این کسی است که اگر پیر هم نشده باشد، رابطه ی بین شان پیر شده است.

توجه کنید که نمی خواهم بگویم که این گونه برداشت ها درست یا همه-کس-پذیر است، بلکه هدف اصلی ام این است که بگویم خودِ متن حرف هایی دارد که بیشتر و مهم تر از حرف های تاریخی ای است که در دهانش چپانده می شود. گاهی پژوهشگرانِ حوزه ی ادبیات جوری می نویسند انگار که تخصص اصلی شان تاریخ است نه ادبیات. جالب اینجاست که منبعِ اصلیِ بعضی از کارشناسان تاریخ و تاریخ نویس ها همان کتاب هایی است که ادبیاتی ها با عنوان تاریخ ادبیات نوشته اند. از بس که مایه های تاریخی شان بیشتر از سرمایه های ادبی شان است!

ادامه دارد