سخنی درهمدردی با معلمان ادبیات فارسی

سخنی درهمدردی با معلمان ادبیات فارسی

هنگامی که دانش آموزان در کتاب فیزیک، شیمی، ریاضی و حتی گاهی در کلاس تاریخ و جغرافیای خود متوجه می شوند که صورت مسئله یا جواب مسئله ای اشتباه است درجا به حرف می آیند و نظر می دهند. صورت مسئله را اصلاح می کنند و یا بحثی را مطرح می کنند که به درد آن صورت مسئله ی اصلاح نشده بخورد. دانش آموزان اغلب در دروس غیر علوم انسانی هر حرفی و هر جوابی را نمی پذیرند. مثلاً اگر دبیر شیمی بگوید هنگامی که اکسیژن و هیدروژن را با میزان مناسب ترکیب بکنیم و کمی هم مخلصانه به آن فوت کنیم می توانیم از آب کره بگیریم، هیچ کس حرف او را نمی پذیرد. دانش آموزان به کنار، خود بیچاره اش هم جرأت نمی کند پا را از حد معلومات علمی و منطقی اش فراتر بگذارد و چنین حرفی بزند. امّا گاهی -که چه عرض کنم- در موارد زیادی خیلی از مطالبی که دبیران ادبیات فارسی و حتی کتاب های ادبیات فارسی مطرح می کنند چیزی بهتر از مالیدن آب و شکر به نان به عشق خوردن نان و کره و عسل نیست. خوراک توهم شکم سیری خیالی را به دنبال دارد.

معمولاً در گام های نخستین فراگیری درک و بررسی شعر به خوانندگان سفارش می شود تلاش کنند به پرسش هایی مانند پرسش های ذیل پاسخ دهند تا با تسلط روی چهارچوب خودِ متن آن را بفهمند:

شعر از زبان چه کسی دارد بیان می شود؟

راجع به چه کسی است؟

موضوع شعر چیست؟

درونمایه ی شعر چیست؟

تشبیه ها، استعاره ها، کنایه ها و ... تا چه حد گویا و در خدمت موضوع و درونمایه ی شعر است؟

شیوه ی بیان و واژگان شعر چه قدر به معرفی فضای آن کمک می کند؟

آیا شعر زمان و مکان و حادثه ی مشخصی را توصیف می کند؟ چه زمانی؟ چه مکانی؟ چه حادثه ای؟

عنوان شعر تا چه حد با موضوع و محتوا و درونمایه ی شعر جور درمی آید؟

از نظر شما چه عنوان دیگری برای این شعر مناسب تر بود؟

شکل شعر تا چه حد مناسب محتوای آن است؟

کلام شاعر تا چه اندازه در مورد چیزی که دارد می گوید محکم است و ثبات دارد؟

پرسش هایی از این دست نه تنها به خواننده کمک می کند که شعر پیش رویش را بفهمد، بلکه کمک می کند راه بررسی شعرهای دیگر را هم یاد بگیرد. او یاد می گیرد برای هر ایده ای –حتی ابتکاری و از نظر دیگران اشتباهی- از درون خود شعر شاهدی بیاورد. 

شعر زیر از علیرضا قزوه را در نظر بگیرید و سعی کنید با جواب به پرسش هایی مانند پرسش های بالا آن را بررسی کنید:

 

باغ نگاه

 

صبح، دو مرغ رها

                                        بی صدا

صحن دو چشمان تو را ترک کرد

شب، دو صف از یاکریم

بال به بال نسیم

از لب دیوار دلت

              پرکشید

آفتاب،

خار و خس مزرعه ی چشم تو

آبشار،

موج فروخفته ای از خشم تو

می شود از باغ نگاهت، هنوز

یک سبد از میوه ی خورشید،

                                 چید.

در جواب این پرسش که «این شعر راجع به چه کسی است» با توجه به متن خودِ شعر چه می شود گفت؟  آدمی که معلوم نیست کودک است یا بزرگسال، مذکر است یا مؤنث، شاغل است یا بیکار و ... بینایی اش را از دست داده است. در کجا؟ معلوم نیست. شاعر حتی به صورت چیستان هم رموزی را برای کشف مکان و زمان و علت وقوع این حادثه در شعرش نگنجانده است. حتی عنوان شعر هم  خواننده را راهنمایی نمی کند تا حدسی بزند. مثلاً، اگر عنوان شعر کارگر نابینا، جانباز فداکار و ... بود خواننده از روی همین اسم هایی که چندان خشک و خالی نیستند و مسمایی دارند کلیدی می ساخت تا درهای بسته ی معنی شعر را به اندازه ی توقع کتاب درسی باز کند. حتی افزودن عبارتی مانند «تقدیم به رزمنده ی جانباز فلانی» و یا «تقدیم به همه ی جانبازان انقلاب اسلامی» از سوی شاعر پیش از عنوان شعر خیلی به آن برداشت مورد توقع کمک می کرد؛ چون این گونه عبارات را می توان به عنوان انگیزه و شأن نگارش شعر  بخشی از شعر دانست. بدون چنین عباراتی ناچاریم به این نتیجه برسیم که خودِ شاعر هم از خوانندگانش توقع بی جا دارد. مگر کتاب درسی و یا شاعر انتظار دارند  دانش آموزان پس از خواندن این شعر برداشت شان چه باشد؟ این شعر در کتاب درسی ادبیات فارسی سال سوم آموزش متوسطه شاخه ی نظری به استثنای رشته ی ادبیات و علوم انسانی با مقدمه ی ذیل آمده است:

شعر زیر از علیرضا قزوه، در توصیف جانبازی است که چشمان خویش را در راه ایمان و اعتقادش، به درگاه خدا تقدیم داشته است. این سروده، آیینه ی پایداری ها و ایثارگری های جانبازان انقلاب اسلامی است.

در مقدمه ی ارائه شده جواب بعضی از پرسش هایی را که در بالا مطرح کرده ایم داریم، ولی خواننده ی شعر هیچ کدام از این پاسخ ها را از خود شعر نمی تواند بیرون بیاورد. شاید خود شاعر در جایی گفته و یا نوشته باشد که این شعر را در مورد چنین شخصی و چنین مناسبتی سروده است، ولی در متن شعر هیچ نشانه ای که حرف و ادعایش را ثابت کند وجود ندارد. نه جبهه ای، نه تیری، نه ترکشی، نه موجی، هیچی. این نقص کار شاعر است. شعر باید خودش حرفش را بزند، نه این که شاعر و ناشر و معلم و منتقد حرف نگفته و نشنیده و ندیده و نخوانده ای را به زور به آن پیوند بزنند.

در بررسی این شعر ابتدا باید ببینیم چه کسی دارد در باره ی مخاطبی که با ضمیر «تو» او را می شناسیم این حرف ها را می زند. هویت گوینده  برای ما قابل شناسایی نیست. این که یک نفر است و از زبان جمعی یا صنفی این حرف ها را می زند هم معلوم نیست چون آخرین جمله اش مجهول است و معلوم نیست چه کسی یا کسانی یا همه می توانند از باغ نگاه مخاطب یک سبد میوه بچینند. این شعر ایرادهای دیگری نیز دارد که خارج از بحث این مختصر است. چون ایرادی که موجب نگارش این چند خط بررسی شد در وهله ی نخست نحوه ی ارائه ی این شعر در کتاب درسی بوده است نه خودِ شعر که از «بِ»ی «باغ» تا «دالِ» «چید» آن با این معنی تحمیلی خیلی جای حرف دارد. شما می توانید آن را بررسی کنید و از زبان خودتان این حرف ها را بشنوید. به نظر من بدون این گونه مقدمه چینی های مغرضانه و بدون حرف گذاشتن در دهان شعر می توان آن را به عنوان شعری خوب بررسی کرد، وگرنه برای رساندن آن منظوری که کتاب درسی مد نظر دارد باید آن را شعر بسیار ضعیفی دانست که نه شایسته ی جانبازان است و نه در حد کتاب درسی دوره ی متوسطه.

امّا حالا می خواهم شعر دیگری را که بدون نیاز و تحمیل  و ادعای عوامل بیرون از متن  حرفش را می زند بخوانیم و بررسی کنیم:

شعری از کتاب از آسمان سبز سروده ی  سلمان هراتی

درنگی در محوطه ی آفتاب

 

دلواپس آفتابند انگار

پنجره های مغموم به قاب اندر

در پشت های پنهان کیانند

که در حضور مهربان می نمایند

و در پنهان

دشنه بر دل سنگی شان می سایند

دستانتان به مرگ بینجامد

شگفتا

در بیکران آفتاب خیز ما

مگر پشت تاریکی دلهاتان

پنهان مانده باشید

هیچ خفاشی آفتاب را درنمی نوردد

جز به سرانجامی بد

حال آنکه روشن است

آفتاب

درخشش محتومی است

در این کرانه

که هیچ خانه

بی شهید نمانده است.

تنکابن، 10 / 11 / 1364

 

شعر از زبان چه کسی نقل می شود؟ از زبان یکی از اشخاصی که اهل محوطه ی آفتاب و ساکن یکی از آن خانه هایی است که حتماً شهید داده اند.

مصرع یا خط اوّل شعر در باره ی چه کسانی است؟ دوست یا دشمن؟ از کجا می فهمید؟ شاعر از کسانی می گوید که نگران آفتابند. عده ای نگرانند که چرا هوا آفتابی است. «پنجره های مغموم به قاب اندر» پنجره هایی اند که به دلیل مانعی مانند پرده از آفتاب جدا مانده اند. در پشت این پرده ها افرادی پنهان شده اند که در حضور و به ظاهر خود را مهربان و دوست نشان می دهند ولی پنهانی دشنه هایشان را با دل سنگی شان تیز می کنند تا از پشت به اهالی آفتاب خنجر بزنند.

این سنگدل ها آیا از دشمنان خارجی اند؟ شاعر با جمله ی «دستانتان به مرگ بینجامد» که نفرینی است در حق آنهایی که در قلمرو تاریکشان بیهوده برای کشتن آفتاب دشنه تیز می کنند شعر را به دو بخش تقسیم می کند. بخش دوم روی استعاره ای بنا شده است که شهیدان را سرچشمه ی آفتاب معرفی می کند. شاعر در این قسمت «خفاش ها» را مقابل «شهیدان» قرار می دهد. خفاش ها اهل تاریکی اند و شهیدان از نور. در حیطه ی متن این شعر، خارجی آنهایی اند که اهل قلمرو یا محوطه ی آفتاب نیستند. پس در اینجا- و در همه جا-  تنها صحبت از دو کشور است: کشور «آفتاب» و کشور «تاریکی». گاهی دشمن، دشمن است داخلی و خارجی ندارد، همان طور که دوست، دوست است- اهل هر کجا که می خواهد باشد. امّا این دشمنان به ظاهر خودی اند. آنها آن قدر نزدیک اند که در حضور آفتاب به هر زحمت و فریبی که شده می خواهند خود را دوستِ مهربان جا بزنند. اما چون خفاش اند در قلمرو آفتاب زیاد نمی توانند پیش روی کنند وسرانجام بدی در انتظارشان است. چرا؟ برای این که اینجا در هر خانه ای شهیدی است که مانند نور خفاش ها را فراری می دهد. با کمی دقت متوجه می شویم که آفتاب نورش را از این شهدا می گیرد. برای همین است که شاعر می گوید این قلمرو بیکران آفتاب خیز است.

اگر حرفی زده ام که خودِ شعر به استعاره یا کنایه و یا فن دیگری آن حرف را نزده است حتماً با ایراد نطرتان ایراد کارم را نشان بدهید.

 

زنگ انشا از سلمان هراتی

 

زنگ انشا

سلمان هراتی

ساعت انشا بود

         و چنین گفت معلم با ما:

بچه ها گوش کنید

            نظر من این است

                           شهدا خورشیدند

مرتضی گفت: شهید

                          چون شقایق سرخ است

دانش آموزی گفت:

                           چون چراغی است که در خانه ی ما می سوزد

و کسی دیگر گفت:

آن درختی است که در باغچه ها می روید

دیگری گفت: شهید

                          داستانی است پر از حادثه و زیبایی

مصطفی گفت: شهید

                                 مثل یک نمره ی بیست

                                 داخل دفتر قلب من و تو می ماند

شعری از سلمان هراتی

من هم می میرم

شعری از سلمان هراتی

 

من هم می میرم

امّا نه مثل غلامعلی

که از درخت بزیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

و با غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم

امّا نه مثل گل بانو

که سر زایمان مُرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم

امّا نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوق پنهان کرد

چه کسی اسب های وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم

امّا نه مثل فاطمه

از سرماخوردگی

پس مادرش کتری پرسیاوشان را

در رودخانه شست

چه کسی خرمن ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

امّا نه مثل غلامحسین

از مارگزیدگی

پس پدرش به درّه ها و رودخانه های بی پل نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم

امّا در خیابانی شلوغ

در برابر بی تفاوتی چشم های تماشا

زیر چرخ های بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی از بیمارستان دولتی برمی گردد

پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه

زیر یک عکس  4×6 خواهند نوشت

ای آنکه رفته ای ...

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟