اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-3 و نگاهی به «ارغوان»
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (58) آوار آفتاب: گردش سایه-3
و نگاهی به «ارغوان» امیر هوشنگ بتهاج
از ایرادهای سهراب جوان یکی این است که گاهی، البته گاه های زیادی(!)، با خودش خیلی پسرخاله می شود، یعنی حرف ها و اندیشه هایی را که از پسرخاله های دیگر، مانندِ «بودا»ها یا «نبودا»ها، خوانده و گرفته، مالِ خودش می انگارد و بی آن که آن را به اندازه ی طول و عرض و نیازِ خودش بِبُرد و دوباره بدوزد، همان طور بی قواره به تن می کند. هنگامی که او می گوید:
از تو به راه افتادم، به جلوه ی رنج رسیدم.
مخاطب واقعاً نمی فهمد رنجِ او در این دنیای پُر رنج کدام رنج است. اگر رنج او از تنهایی است، تنهاییِ او از چه گونه است- تنهایی خودش به هزاران بهانه می آید و می شود هزاران گونه. هنگانی که او به مخاطبِ خود، درخت انجیر کهن یا به برداشت آقای عابدی خودِ «بودا»»، می گوید:
و با این همه ای شفاف!
و با این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو به در نیست.
این «شفاف» آنچنان که او می پندارد، شفافِ شفاف نیست، نه خودش و نه رنجِ ناشی از برخوردش. شاید شگرف بودن باعث شود که رهرو به این نتیجه برسد که پایانِ این راه معلوم نیست، ولی شفاف بودن بایستی تکلیفِ خیلی چیزها را برای او مشخص کند، یکی از آن ها نشانی دری که از آن می تواند به در رود، البته اگر خودش بخواهد یا اصلاً اختیاری برای انجام این کار داشته باشد.
متنِ سهرابِ جوان نشان می دهد که نه این درخت انجیر مالِ خودش است، نه رنجی که ادعا می کند که دارد و دردش را می کشد. بعدها، سهراب درختِ خودش را و خواسته ی خودش را که از خواسته های دیگران جدا و متشخص شده است پیدا می کند، به عنوان مثال وقتی که او از «نارون» می گوید، از نگاه های خودش به طبیعت و از خواسته های خودش از دیگران می گوید. حدّ و مرزِ درد و رنج خودش را مشخص می کند. سعی می کند تنهایی اش را با نشانیِ پیچ و خم ها و کوچه پس کوچه هایش به دیگران بنمایاند. به جایی می رسد که دیگر درخت اش مالِ خودش است، سایه اش مالِ خودش است. به «گلستانه» می رسد و می گوید:
ظهر تابستان است،
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است.
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس، جای بازی اینجاست.
شفاف یعنی این نه آن!
در «واحه ای در لحظه»، سهراب «لحظه را از آنِ خود می کند و آن جور که خودش می خواهد و می تواند به دیگران بشناساند پُر می کند. «هیچستان»اش هم قابل فهم است، چون همه اش را شفاف و به روشنی به تصویر می کشد:
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست.
سهرابِ جوان نتوانسته است «انجیر کهن» را مالِ خودش بکند، نه به اندازه ی نارون. و نه مانندِ «ارغوان» که نه تنها مالِ خودِ هوشنگ ابتهاج است، که اصلاً خودِ خودش است و او طوری از آن می گوید که هر خواننده ای حس می کند که خودش هم شاخه ای از آن است. او می گوید:
ارغوان،
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهاست هنوز؟
یکی شدنِ راوی با درختِ ارغوان، از یک سو، و جدایی شان از سوی دیگر، با ساده ترین تصویر و کوتاه ترین سخن بیان شده است. «همخون بودن» آن به ظاهر ناهمگون ها را یکی کرده و پیوندشان را با وجود جدایی شان حفظ کرده است. راوی در سخنِ پایانی اش، هنگامی که از رفیقانِ خود می گوید، نشان می دهد که این ارغوان شاخه های جدامانده ی دیگری هم دارد. به این نکته هم می رسیم.
هنگامی که راوی از ارغوان، مخاطبِ به ظاهر غایب ولی حاضر در درونِ خود، درباره ی رنگِ آسمان و وضع هوا می پرسد، نخست این طور به نظر می رسد که خودش در فضای بازِ دیگری با آسمانی به رنگ دیگر و هوایی به وضع دیگر است، تا این که می گوید:
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
«بیرون بودن از دنیا» به دو معنی است که هر دو به این جایی که او در آن است و به این شرایطی که گرفتارش شده است می خورد. یکی گور است و دیگری زندان. کسی که مرده و در گور است از دنیا به گونه ای بیرون است و کسی که در زندان است ظاهراً به گونه ای دیگر، ولی در حقیقت با وضعیتی مشابه از دنیا و زندگی دور است. توصیفِ راوی به هر دو می خورد. درست است که وجودِ «دیوار» در همه ی پیرامونش اشاره ی روشنی به اسارت در زندان است، ولی تصویرِ «دیوار» با تأکید روی دیدنِ فقط دیوار، بدونِ پنجره ای هر چند کوچک روی یکی و دری برای ورود و خروج روی یکی دیگر، اشاره ای به گور است. زندان، پنجره نداشته باشد، حتماً در دارد، اما برای این زندانی همان هم یک دیوار است که راهی به آزادی ندارد. راوی در ادامه خیلی خوب همه ی این ها را به ارغوان و ارغوانی ها می شناساند:
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگاه
در همین یک قدمی میماند
این زندان با دیوارهای سیاه که نفسِ آدم را می برد، از گور بهتر نیست. نگاه هم فضایی برای پرواز ندارد چه برسد به نگاه کننده! «پرواز» برای این راویِ زندانی برابر با «آزادی» است. هوشنگ ابتهاج در جایی گفت که فقط بیست درصد از حرف هایش را در شعرهایش گفته است، اما به باورِ بنده این بیست درصد در ظاهر شعرش است. هر خواننده ای می تواند درصدی از آن هشتاد درصدِ ناگفته را از همان مقداری که او توانسته بگوید از متن اش بگیرد.
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
چراغ زندان با نوری ضعیف همان دیوارهای سیاه را به راوی نشان می دهد و یادآوری می کند که در زندان و در ظلمت است. این چراغ از این نظر «قصه پرداز شب ظلمانی ست» و رنجور بودنِ اش برای این است که از نا و نور افتاده است تا تصویر و قصه ای تکراری را به نمایش بگذارد. خودِ این چراغ مانندِ شمعی که برای روشن ماندن به هوا نیاز دارد از بی هوایی دارد خاموش می شود:
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است.
بی نوری باعث شده است که رنگِ هیچ چیز نمایان نباشد. زندانی نمی تواند رنگِ واقعی دست و پا و لباسِ خودش را ببیند یا به یاد بیاورد. در چنین وضعیتی، در این دخمه ی فراموشی، زندانی حالِ خود را فراموش می کند و به یاد گذشته ی پُر رنگِ یا ارغوانی رنگِ خود می افتد:
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه میانگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید…
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
پیداست که وضع ارغوان هم که به ظاهر در بیرونِ این زندان است تعریفی ندارد. او هم تنهاست. همه ی ارغوانی ها تنهایند. او هم دارد گریه می کند. همه ی ارغوانی ها دارند گریه می کنند. پیوند و همخونی با این شاخه های از هم جدا این کار را می کند. صحبت از این نیست که یکی تنه ی درخت است و دیگران شاخه هایند. همه شاخه هایی اند که در پیوند و همدلیِ با هم این درخت را می سازند. اگر می گریند، هر جا که باشند با هم می گریند. اگر یکی از بقیه جدا و تنها باشد، بقیه هم بدون او بدون تن و تنهایند.
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
راوی با صحبت از «خون پرستوها» این همخونی و تنهایی و جگرسوختگی را از «ارغوان» به دیگران و از آنان به «رفیقان» و به همگان گسترش می دهد. در حقیقت، او همه را ارغوانی می خواهد.
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درۀ غم میگذرند؟
«زمین» به اهالی زمین نیز برمی گردد. بنابراین، «پنجه ی خونین ارغوان» نماینده ی پنجه ی خونین زمینی هاست که بایستی دامن صبح را بگیرند و خورشید و روشنایی را به این دره ی تاریک بیاورند. ارغوان و دیگران در این «دره ی غم» که محروم از نور است، وضعیتی بهتر از راوی که در زندان است ندارند. سواران خرامنده ی خورشید اگر پایشان به این دره برسد، روشنایی و آزادی به او نیز می رسد.
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر غلغله میآغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
جانِ گلرنگِ این زندانی، در واقع، همان گل هایی است که ارغوان را «خوشه ی خون» کرده است. سرانجامِ سرگذشتِ این زندانی، این شاخه ی جدا مانده از ارغوان، با برنامه ای که خودش چیده است قرار است شبیه قصه ی «طوطی و بازرگان» مولانا بشود. کبوترهای آزادی که لب پنجره ی باز سحر در غلغله اند، با دیدنِ جانِ گلرنگِ راوی بر روی شاخه های پر از خوشه ی خون ارغوان، بایستی نقشه ای برای آزادی اش از زندان بکشند. راوی مطمئن است که هم پروازان، نگران غم هم پروازند.
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش؛
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من…
او می خواهد که ارغوان بشتابد و پیام او را که همان جانِ گل رنگ اش است هرچه زودتر به کبوترانِ آزاد برساند. او برای پخش همین پیام و همین شعرش است که در ادامه از ارغوان می خواهد که همچنان گلگون و همچون بیرقی برافراشته و برقرار باشد و سرگذشتِ رفیقانِ ارغوانی را برای دیگران بگوید تا نقشه ای برای رهایی شان بکشند. «نغمه ی ناخوانده» ی این زندانی مانندِ نکته ی رمزیِ آن طوطی است که از طوطی های آزاد راهِ آزادی اش را پرسید و آن طوطی ها خودشان را به مردن زدند تا به او بفهمانند که آزادی از خودگذشتگی می خواهد. «یادِ رنگین رفیقان» که با «شعر خونبار ابتهاج» «بر زبان و بر بیرق گلگونِ ارغوان» نقش بسته است، راه آزادی «هم پروازان» را به سمت «تماشاگه پرواز» باز می کند.
لطفاً به یاد داشته باشید که شعر «ارغوان» در فضای فرهنگی ای شکل گرفته است که قصه هایی مانندِ «طوطی و بازرگان» آن را ساخته اند. اشاره به آن، به هیچ وجه با متوقف کردنِ آن در تاریخ با شخصیت ها و وقایع و اندیشه های خاص یکی نیست. نقدِ شعر با زبانی شاعرانه به یاریِ اشاراتِ شاعرانه به هیچ وجه موجب توقفِ آن نمی شود، در صورتی که شرحِ آن با اشاراتِ تاریخی و جغرافیایی و سیاسی و حزبی آن را بسته تر و بسته تر می کند تا جایی که انگار مانندِ تقویم ها حرفی مهم تر از یادآوری مناسبت ها ندارد.
ادامه دارد