تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-6
تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-6
متأسفانه، در دنیای ادبیات نیز هستند کسانی که نقشِ فقیهِ «آیتُ الادبیات»ی را بازی می کنند که برای توجیهِ شرحِ هر شعر و داستانی نقل را بر عقل، و علم الرجال را بر منطقِ درونیِ خودِ متن ترجیح می دهند. اینان از کم حرفی متن سوء استفاده می کنند و جاهای خالیِ آن را به جای این که با ظرفیت ها و قابلیت های خودِ متن پُر کنند، با قرض و قول هایشان از فلانی ها و بهمانی ها پُر می کنند. این هم برای خودش یک جور خوانش است. از دیدِ عوام هر کسی اختیارِ خوانشِ خودش را دارد! چه ایرادی دارد؟ شاید هیچ ایرادی، البته تا وقتی که خواننده ای نخواهد خوانش و دریافت ها و برداشت های خودش را وحیِ منزل بگیرد و به دیگران تحمیل کند.
هر خواننده ای به زعمِ خودش می خواهد از متنی که دوست دارد و فکر می کند به اندیشه یا ایدئولوژی اش می خورد دفاع کند. مسئله ای که نبایستی از آن غافل شد این است که دفاعیه ی هیچ خواننده ای دفاع از آن متنی نیست که برایش رگِ گردن کلفت و سینه سپر کرده است، بلکه دفاع از خوانشِ خودش از آن متن است. هر متنی، مقدس یا نامقدس، برآمده از خیال یا از واقعیت، شعر، داستان، یا سند مالکیت یا قباله ی ازدواج، یا هر چه ...، خودش بایستی با داشته های زیر و روی درونش بتواند از خودش در قبالِ هر پرسشی که می شود، البته مربوط نه نامربوط، با پاسخ های مناسب دفاع کند. برای اثباتِ حرف های متن نمی توان به آن شاهدی که از غیب می رسد اعتماد کرد. شاهد بایستی از صحنه ی خودِ متن فراخوانده شود. پشتِ پرده ی هر کسی در هر جایی، حتی خودِ مؤلف و در همین جا در چند قدمیِ خواننده، هر چه باشد، خواننده سر و کارش فقط با این سو و آن سوی پرده ای است که در خودِ متن است. او بایستی شعبده بازی هایش را روی همین صحنه انجام بدهد. خرگوشی را که همین جا می گشت و غیب شد، از کلاهی که همین جا حاضر است بیرون بکشد. سندها و مدرک ها و شواهد و شاهدهایی را رو و احضار کند که در درون همین متن یافته است، نه از زوایای پنهانِ زندگی مؤلف یا از ورق پاره ها و نوشته های تاریخی ای که خودشان مرموزانه مظنون به نادرستی یا نقصِ شواهدند.
متأسفانه گاهی بعضی از این اطلاعاتِ برون متنی چنان در درونِ بعضی از خواننده ها جا خوش می کند که نمی توانند چیزی غیر از داشته های خود را در متن ببینند. در حقیقت، خیلی ها متن را همان جوری می خوانند که دیگران می خواهند. آن را همان جوری می خوانند که دیگران خوانده اند. اصولاً چیزی به اسم « با هم خواندن» یا «با هم شنیدن» معنی ندارد. حتی اگر متنی در جمعی از جانب کسی به گوش همه یا توسط تک تکِ آنان با دل و هوش و حواسِ خودشان خوانده شود، هر کسی فقط همانی را معنی و تفسیر می کند که خودش خوانده یا شنیده است. در یکی از صحنه های فیلم Beau Chunks (با عنوانِ دو سرباز در نسخه ی دوبله شده) نکته ی جالبی در موردِ «خوانش و دریافتِ خواننده» به تصویر کشیده شده است که شنیدنی است.
نامه ای از سوی معشوقه ی هاردی آمده است و چون عینکِ خودش دمِ دست نیست، آن را به لورل می دهد که بخواند. لورل متن نامه را می خواند. هر جای نامه که هاردی با شنیدنِ جمله و عبارتی که در وصفِ خودش و عشق اش است احساساتی می شود، لورل هم از خودش شوق و ذوقی نشان می دهد انگار فهمیده است که موضوع از چه قرار است. در انتهای نامه، معشوقه ی هاردی اعتراف می کند که حالا شخص دیگری را دوست دارد و هر چه بین او و هاردی بوده تمام شده است. هاردی خیلی ناراحت روی مبلی می نشیند و آهِ حسرت می کشد.
لورل که او را به این حال می بیند می پرسد: مگه چی شده؟
هاردی به او می گوید: مگه خودت این نامه رو نخوندی؟
لورل می گوید: بله، ولی به آن گوش نمی کردم.
فکر می کنید که آن شوق و ذوق های لورل که خوانده ی خودش را هم خوب نشنیده و نفهمیده بود برای چه بود؟
شاید برای این که وانمود کند که مطلب را گرفته است. شاید برای همراهی با احساسِی که مخاطبِ دیگر متن از خود نشان داده است.
گاهی در کلاس های رسمی یا نشست های غیررسمیِ ادبیات بعضی از دانشجویان و مخاطبانِ دیگر برای خودشیرینی چنین ذوقی را از خود در برابر انتخابِ متنی که استاد یا سخنرانِ گرامی انتخاب کرده و خوانده است از خود نشان می دهند، البته بیشتر برای چاپلوسی نه از روی فهم.
خیلی ها مانند لورل به متن هایی که خودشان دارند می خوانند یا اصلاً گوش نمی کنند یا خوب گوش نمی کنند. آنها با این خوانشِ ناخوانایشان که ناشی از بی حواسی یا کم حواسی است، در متن ها با کم و زیاد کردن شان دست می برند. بعید نیست در هنگام واگویی اش، متنِ دیگری را به جای متن اصلی جا بزنند. لورل، بی خبر از محتوا و معنیِ نامه، با مشاهده ی واکنش های احساساتیِ هاردی نسبت به جملاتِ آغازینِ نامه، برای همراهی با او از خودش شوق و ذوق نشان می داد. واکنش های صوری و جعلی خیلی از متن خوان ها، در واقع، نمایشِ تقلیدیِ واکنش های کسانی است که نظراتشان مهم و درست تلقی می شود، و در نتیجه، تقلید و تکرارِ همان واکنش ها و نظرات باعث افتخار و نشان روشنفکری شمرده می شود. خیلی ها سنگ متن هایی را به سینه می زنند که نخوانده اند یا مثلِ لورل یا کمی بهتر از او آن ها را خوانده اند. این دسته از افراد در حقیقت دارند از خوانش و حاصلِ خوانشِ دیگران دفاع می کنند.
در نشست هایی که عدّه ای با هم می خواهند شعر یا داستانی را بخوانند، آنچه حقیقتاً اتفاق می افتد این است که هر کدام چیزی را می شنود متفاوت از دیگران. چیزی به اسم «همخوانی» وجود ندارد. نه شدنی است و نه ساختنی. خوانشِ هر کسی آلوده به حال و روز و احساس و اندیشه و تجربه های گوناگونِ خودش است. حقیقت این است که برای خواندنِ هیچ متنی نمی شود از هفت سامورايی دعوت کرد که بیایید با هم این متن را بخوانیم و با هم به یک نتیجه برسیم. اما، واقعیت این است که دسته های این چنینی واقعاً تشکیل شده است و وجود دارد. ایدئولوژی های گوناگون از درونِ سوگیری هایی این چنینی سرچشمه می گیرند. اصلاً، هر سوگیری ای برابر با ایدئولوژی ای نامی، بی نام یا بدنام است. خیلی ها با خودِ ایدئولوژی داشتنِ این و آن مشکلی ندارند. واقعیت این است که همین مشکل نداشتن شان با ایدئولوژی های دیگران برآمده از ایدئولوژی است که خودشان دارند. مشکل اصلی ایشان با کسانی است که می خواهند با ایدئولوژی شان بر جمعیت عظیمی که ایدئولوژی های گوناگون دارند حکومت کنند. تمام تلاشِ آرمانیِ این افراد برای این است که با ایدئولوژی خودشان به حکومت برسند تا اجازه بدهند که دیگران با آزادی بتوانند ایدئولوژی خودشان را بشناسانند و از آن ها دفاع کنند و اجازه بدهند که بخش های قابل قبول و منطقیِ ایده های دیگران نیز در مملکت داری استفاده شود.
از گذشته های دور، متن هایی در انواع ادبی گوناگون نوشته شده است که در خدمتِ ایدئولوژی غالبی بوده اند که قدرت و ثروت و حکومت را در اختیار داشته است. به عنوان مثال، مادر ماکسیم گورکی برای پشتیبانی از ایدئولوژی مارکسیسم-لنینیسم و حکومتی نوشته شده است که آن ایدئولوژی را به مردم تحمیل می کند. این حرف درموردِ آثار ادبیِ متعهد پیشینه ای دور و درازی دارد که حالا در همه جای دنیا خیلی نزدیک و بی فاصله دیده و فهمیده می شود. اما چیزی که نو و نوبر است این است که حالا نقدهای متن ها گاهی به صورتی انجام می شود که در خدمتِ اندیشه ها و ایدئولوژی های مردم پسند یا حکومت پسند است. حالا دیگر عملکرد ماکسیم گورکیانه، برای پشتیبانی از یک اندیشه یا شیوه ی حکومتیِ خاص در برابر یک اندیشه یا یا ایدئولوژی و سیاستِ حکومتی دیگر، در هنگامِ نقدِ آثاری ادبی انجام می شود، آن هم آثار ادبی ای که نه از نظر موضوع و نه از نظر مضمون به هیچ وجه سر و کارشان با سیاست و دولت و نحوه ی اداره ی مملکت نیست. شاید موضوع بعضی از این آثار اصلاً ربطی به فرهنگ و امور اجتماعی مردم نداشته باشد. اگر منتقدی در هنگام تحلیل رمان لولیتا بگوید که رفتار «هامبرت» که با مشکلات ذهنی و روانی شخصی اش گرایشِ خاصی نسبت به دخترانِ نوجوانِ نُه تا چهارده ساله دارد و با این بیماری از «لولیتا» سوء استفاده جنسی می کند مانند رژیمی است که بر مردم جوری حکومت می کند که نمی گذارد مطابقِ گرایش ها و خواسته های خودشان زندگی کنند، تحلیلی سیاسی و تبلیغاتی را به متنی که اصلاً سیاسی و حتی اجتماعی هم نیست تحمیل کرده است. آیا این نوع خوانشِ متن با هیچ منطقی سازگار است؟ شاید از نگاهی بسیار عام، با زاویه ی دیدی باز برای برآورده کردن نیازهای خاصِ گروه های گوناگون، درست و منطقی به نظر برسد. نمونه اش پندی است که با همه ی درستی اش به برداشت های گوناگونی که خیلی هایشان نادرست اند دامن زده است.
پندی است مشهور از گذشتگان در موردِ خوانشِ قرآن که بسیار امروزی می نماید و هر کس هر فیلسوف و عارفی را که خودش دوست داشته است، این جمله را با کمی تغییر در واژگان و جمله بندی به او نسبت داده است. خیلی ها به نقلِ این قولِ دهن شیرین کن افتخار می کنند، زیرا از بس که درست است فرقی نمی کند که چه کس آن را در چه قرنی گفته و چه کسی حالا دارد آن را بازگو می کند. آن قدر درست است که اسامی قدیمی نمی توانند از تازگی اش بکاهند. گفته شده است و این گفته را مکرر کرده اند که:
قرآن را چنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است.
با کمی تفاوت در ظاهر، و البته تفاوت بسیار زیاد در معنی، از زبان شهاب الدین سهروردی آن را چنین بازگو کرده اند که:
قرآن را چنان بخوان که گویی تنها در شأن تو نازل شده است.
مشکل این گفته ها در این نکته است که معلوم نیست که این «تو» پیش از شروع به خواندنِ قرآن تا چه اندازه از غیرِ تو و غیرِ قرآن پر شده است. بدون شک از کوزه ی خواننده در هنگامِ خواندنِ متنْ همان برون تراود که در خودِ اوست. اگر متن را هم کوزه ای به حساب بیاوریم، حتماً خودش هم چیزی در خود دارد که خواننده نتواند فقط داشته های کوزه ی خودش را در آن بریزد، منتها مشکل اینجاست که داشته های کوزه ی متن یا همان چیزی را که متن به درونِ خواننده ریخته است با داشته های خواننده که به متن افزوده است، درهم آمیخته و سرانجام چیزی شده است که باب میل و سلیقه و باورِ خودِ خواننده است. خوانش یا ظرفِ خواننده با چیزی که در خود داشت، رنگ و بوی متن را که از ظرفی دیگر با رنگ و بویی متفاوت به آن ریخته شده بود، گاهی کم و گاهی زیاد، تغییر داده است. به عنوان مثال، شیعه ی متعصب با خواندنِ آیه ی آخرِ سو ه ی «نبأ» که می گوید:
إِنَّا أَنذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا [٧٨:٤٠]
همانا ما از عذابى نزديك بيمتان داديم، روزى كه شخص به آنچه پيش فرستاده بنگرد و كافر گويد: كاش خاك بودمى.
به این نتیجه می رسد که حرف اوّل و آخرِ قرآن این است که همه بایستی «علوی» و پیرو و شیعه ی علی(ع) باشند، زیرا «تراب» از القاب ایشان بوده است.
خواننده ی به ظاهر بی طرف که متن قرآن را به گمانِ خودش دارد بدون اعمالِ داشته ها و اندیشه ی شخصی اش می سنجد و اولویت را به داشته های خودِ متن می دهد، با رجوع به بخش دیگری از متن به این نتیجه می رسد که کافران در آیه ی چهل از سوره ی «نبأ» پس از مشاهده ی عذاب جهنم نمی گویند: ای کاش ما «علوی» بودیم. حرف و منظور اصلی شان این است که ای کاش پس از مرگ همان «تراب» یا خاک باقی مانده بودیم و دوباره زنده و برانگیخته نمی شدیم. او برای پشتیبانی متنِ قرآن از برداشتِ خود دیگران را به دقت در آیات ذیل از سوره ی «مؤمنون» فرامی خواند که می گوید:
وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَاسِرُونَ [٢٣:٣٤]
و اگر از بشرى مثل خودتان اطاعت كنيد، البته در آن صورت زيانكاريد
أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَكُنتُمْ تُرَابًا وَعِظَامًا أَنَّكُم مُّخْرَجُونَ [٢٣:٣٥]
آيا به شما وعده مىدهد كه وقتى مرديد و خاك و استخوان شديد باز شما [از گور، زنده] بيرون آورده مىشويد.
شاید این خواننده ی دوم تا اینجای بحث توانسته باشد ثابت کند که با خوانشی عاری از سوگیری و با تکیه به خودِ متن می توان آن را ساده تر و عام تر معنی کرد جوری که «رحمة للعالمین»تر باشد و اجازه ی ورودِ افراد بیشتری را به بهشت بدهد، اما بعید نیست که آن خواننده ی علوی برای اثباتِ ادعای خودش از خودِ متن آیه و شاهدی را رو بکند که به اندیشه ی خودش می خورد.
ادامه دارد