اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (59) آوار آفتاب: برتر از پرواز

برتر از پرواز

دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است.

اما، بال از جنبش رسته است.

وسوسه ی چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است.

در چشم پرنده قطره ی بینایی است:

ساقه به بالا می رود. میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است.

نور، آلودگی است. نوسان آلودگی است. رفتن، آلودگی.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

چشمانش پرتو میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.

سرشاری اش قفس را می لرزاند.

نسیم، هوا را می شکند: دریچه ی قفس بی تاب است.

واژه ی «برتر» در عنوانِ «برتر از پرواز»، بدون در نظر گرفتنِ متنِ شعر، می تواند بیانگر امتیازی جسمانی یا فضیلتی آرمانی، معنوی و اخلاقی باشد. با این که متنِ این شعر نشان می دهد که این «برتری» از نظر فیزیکی، مثلاً برای بلندپروازی، نیست، به هیچ وجه مشخص نمی کند برای چه چیزی است و به «بودن» یا «نبودن» چه ارزشی را می افزاید. سهرابِ جوان مشخص نمی کند که آن سوی این نبودنی که برتر از پرواز است چه چیزی است که آن را «برتر» کرده است. حتی با دقت در فقط یک بیت از آن غزل مشهور حضرت مولانا با مطلعِ «روزها فکر من این است و همه شب سخنم/ که چرا غافل از احوال دل خویشتنم»، می توان از اوّل تا آخرِ بود و نبودی را که برتر از پرواز است دریافت. کدام بیت؟ او می گوید:

مرغ باغ ملکوتم نِیَم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

اگر ابیاتِ دیگر این غزل را هم نخوانیم، با همین تک بیت هم درمی یابیم که جای این مرغ پس از پروازش از قفسِ تن همان باغِ ملکوتی است که آز آن آمده است. او می گوید که سرانجام به جایگاهِ نخستِ خود برمی گردد و از نو مرغِ بی قفس بودن و روح بی جسم بودن را تجربه می کند.

مولوی در مثنوی معنوی نیز در پایانِ حکایت «طوطی و بازرگان»، پس از آن که طوطی اش با رمزگشاییِ پیام طوطی ای که در وطن شان، هندوستان، خودش را به مردن زده بود، راه آزادی اش از قفس را یاد می گیرد، قصد اصلی اش از این حکایتِ تمثیلی را چنین بیان می کند:

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی تو را زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گُل نمایی رنگ رنگ

سال ها تو سنگ بودی دل خراش

آزمون را یک زمانی خاک باش

با این که اشاره ی نخستِ مولوی به مرگِ واقعی است که باعث می شود روح از جسم جدا شود و به آزادی و باغِ ملکوت برگردد، از مرگِ مجازی نیز که آزادی از غرور و دنیاطلبی است نیز سخن می گوید. اما، سهرابِ جوان معلوم نیست که از چه چیزی حرف می زند با این که گمان می رود با انتخابِ صفت تفضیلیِ «برتر» از همان عنوانِ شعر انتخاب خودش را کرده باشد. ظاهراً او می خواهد تجربه و وضعیتی را به مخاطب بشناساند که از «پرواز» برتر است. سوگیری اش با همین واژه ی «برتر» در همان اوّل بسم الله باعث شده است که هنر دیگر برای هنر نباشد و برای صحبت و دفاع از چیزی باشد که «برتر» است، اما چه چیز؟ شاید برای علاقه مندان به شعارِ «آزادی» این طور به نظر برسد که سهراب می خواهد از «آزادی از قفس» و از برتریِ این آزادی نسبت به هر گونه پروازی که در حبس نیز ممکن و میسر است بگوید، ولی متنِ این شعر چنین حرفی نمی زند. سهراب جوان می گوید:

دریچه ی باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است.

اما، بال از جنبش رسته است.

«سرانگیز بودن» در این موقعیت و وضعیت و حالت بیشتر «تعجب برانگیز بودن» را نشان می دهد. برای پرنده ای که بال هایش از جنبش افتاده است، باز بودنِ دریچه ی قفس فایده ای ندارد. بدون شک چنین پرنده ای نمی تواند از این تازگی باغ ها بهره ای ببرد. «رسته است» می تواند اشاره ی نیمه روشنی به «رستگاری» داشته باشد، کم، اما به اندازه ای که دیدِ شاعر را نسبت به این «بی جنبشی» مثبت می کند. مصرع بعدی نتیجه ی این بی جنبشی را این گونه بیان می کند:

وسوسه ی چمن ها بیهوده است.

چمن ها نمی توانند پرنده ای را که نای پرواز ندارد وسوسه کنند تا از قفس بیرون بیاید. در سرسبزی این چمن ها هیچ گونه وسوسه ای به هیچ بهشتی نیست، زیرا هر وسوسه ای ریشه در وسواسی دارد که در خودِ شخصی است که هوای چیزی به سرش می زند.

مصرع بعدی همان حرف قبلی را در موردِ بی جنبشی بالِ پرنده تکرار کرده است:

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است.

پرنده پرواز کردن را فراموش کرده است. در واقع، بال و پرِاو، حتی اگر خودش بخواهد بپرد، نمی توانند یاری و همراهی اش کنند. گویا این پرنده بیمار و در بستر احتضار است. او به مرگ نزدیک شده است نه به آزادی.

در چشم پرنده قطره ی بینایی است:

ساقه به بالا می رود. میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است.

«قطره ی بینایی» شاید اشاره ای به حدّی از باقیمانده ی بینایی پرنده باشد. چیزهایی که از چشم او و به این اندازه دیده می شود، امیدوار کننده نیست و او را غمگین می کند. دست کم از دید شاعر این طور به نظر می رسد. عاملِ این اندوه «دگرگونی» است. درست است که «ساقه به بالا می رود»، ولی «میوه فرو می افتد». سرانجامِ هستیِ درخت و ساقه و میوه همینی خواهد بود که چند لحظه ی دیگر نصیبِ این پرنده خواهد شد. خودِ شاعر با چشمانی قطره بین دارد به این پرنده نگاه می کند و با زبانی و بیانی ناامیدکننده درباره اش حرف می زند. اگر قطره اشکی در چشم این پرنده ببیند، در حقیقت، آن قطره ی اشک در چشمان خودش است، درست مانند آن غمی که در دگرگونی نیست و در احساس و اندیشه ی کسی است که از دگرگونی دلخور است. شاعر اندوهگین به جای این که در پیش روی خود و آن پرنده وجود دریایی را حس کند، به آخرین قطره ی هستی اش در این دنیای دگرگون شونده می اندیشد. گویا اگر این هستی دچار دگرگونی ها نمی شد و همه چیز مانند تصاویر یک نقاشی ثابت باقی می ماند برایش بهتر بود. او همه چیزِ این هستی را «بد» و «آلوده» می بیند:

نور، آلودگی است. نوسان آلودگی است. رفتن، آلودگی.

او در برابرِ این «بد» که «پرواز» را هم دربرمی گیرد، می خواهد چیزی را برگزیند که از آن «برتر» است. آن برگزیده ی برتر به نظر نمی رسد چیزی جز «مرگ» باشد.

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.

«خواب بال و پر» با «فراموشی بال و پر» و نیز با «بی جنبشیِ بال» برابر است و همه اش به نزدیکی مرگ اشاره می کند. حتی این «تنهاییِ پرنده» متفاوت از تنهایی اش در قفس است. مصرعِ بعدی نشان می دهد که این پرنده از هر میوه ای که بایستی به طور طبیعی به چشمانِ هر پرنده ای دلپسند بیاید دلزده است:

چشمانش پرتو میوه ها را می راند.

سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است.

اسرودِ این پرنده بیشتر شبیه به «غزل آخر» است و پیشی گرفتن اش از «زیر و بم شاخه ها» که همان سرود و و موسیقی شان است به دلیل رسیدن اش به خطِّ آخرِ غزلِ خودش است.

سرشاری اش قفس را می لرزاند.

ای «سرشاری» به خودش و به سرودش، هر دو، برمی گردد. شاید خودش از این زندگی ای که دارد، ظاهراً غمناک و آلوده، چنان سرشار شده است که دیگر جایی برای ادامه اش ندارد. شاید هم این سرودِ آخرش را چنان در اوج اجرا کرده که قفس به لرزه درآمده است.

نسیم، هوا را می شکند: دریچه ی قفس بی تاب است.

در واقع، «نسیم» همان کاری را می کند که سرود دارد می کند. نسیم با سرود در پخش نوایش دارد همراهی می کند. بی تابیِ دریچه ی قفس برای بیرون دان آواز آخر است نه آزادیِ پرنده. این «دریچه ی بی تاب» همان دریچه ای است که از ابتدای شعر معلوم بود که باز است، ولی این «باز بودن» برای این پرنده ی بی جان بیهوده بوده است. به نظر می رسد که «مرگ» برای این پرنده از پرواز «برتر» است. چرا؟

- بی هیچ دلیلی. متن در این مورد حرفی نمی زند. از اینجا به بعد، یعنی از کند و کاو در معنی سطحی و ظاهریِ متن، هر کس هر حرفی که در موردِ این شعر دارد می تواند آن را روی ستون هایی که متن برای حفظ معنی اش بنا کرده است بگذارد و ببیند آیا آن برداشت های بعدی توانایی ایستادن و ماندن و حفظ تعادل روی آن ستون ها را دارند یا نه. البته داربست هایی که دیگران برای نگهداری معنای رویی و روبنایی این اثر برپا می کنند ممکن است کم و بیش با ستون های فرضی این تحلیلگر یکی نباشد، ولی هر چه که باشد، کاربرد هر رویکردی برای کشف معانیِ عمیق تر در صورتی ممکن است که حقِّ این ستون ها رعایت شود تا آن چهارچوبی که ماجرای اصلی را در خود نگه داشته است از هم نپاشاند و شکل و محتوایش با هم فرونریزد. از شرح حال نویس هایی که این «پرنده» را خودِ سهراب جوان می گیرند و از زندگی اش برای تفسیر متن استفاده می کنند تا میرزابنویس هایی که به طور غیرمستقیم به پروازِ جنسی و سرکوب هوس ها یا سقوط و سرخوردگی سیاسی و اجتماعی شاعر می پردازند یا به طور مستقیم با بحث در مورد کهن الگوها و ساختارشکنی ها و چندین «ها»ی دیگرِ متن خودشان و دیگران را سرگرم می کنند، همگی ناچارند نخست تکلیف شان را با همین معنیِ سطحی متن روشن کنند.