تدبیر و سیاستِ سعدی(39)

این حکایت سعدی به اوضاع و احوالِ امروزِ خوزستانِ تشنه و خیلی جاهای دیگرِ کشورمان که فعلاً تشنه نیستند ولی گُشنه اند می خورد، خیلی خوب هم می خورد:

هارون الرشید را چون مُلک دیار مصر مسلّم شد، گفت: به خلاف آن طاغی که به غرور ملک مصر دعوی خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترین بندگان.

سیاهی داشت نام او خُصَیب، در غایت جهل. مُلک مصر به وی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه‌ای حرّاث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم باران بی وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

بینِ این حکایتِ سعدی و ابیاتی که در پی اش آورده است تناقضی هست که اگر خواننده ای بدونِ شرحِ بنده آن را دریابد، درجا متوجه می شود که تا نتیجه گیری هایمان از اوضاع این چنین است که شیخ به وزن و قافیه درآورده است، حقّ مان همین است و چیزی بیشتر و بهتر از این دست مان را نمی گیرد.

در دوران تدریس ام در دانشگاه های مختلف خیلی ها را دیده ام که با موج هایی که با انتخابات بالا می رفت، غافل از این که هیچ موجِ در حرکتی منجمد نمی شود تا آنها را همان بالا نگه دارد، سعی کرده اند موج سواری کنند و خودشان را بالا بکشند. اهلِ دانش که این چنین بوده اند، می شود حدس زد که در میانِ بی دانش ها وضع بدتر از این ها بوده است. خیلی ها را دیده ام که برای یک مدیر گروهیِ ناقابل به چه ترفندهایی به آب زده اند. بعضی هایشان برای گرفتنِ پُست های نان و آب دار به آتش هم زده اند. در سازمان ها و اداراتِ دیگر اوضاع بهتر از این نبوده است. این جور مقام طلب ها همیشه جوری برنامه ریزی کرده اند تا با فعالیت در ستادِ انتخابیِ نامزدهای نمایندگی شورا ها و مجلس و ریاست جمهوری راهی پیدا کنند که بخت شان باز شود. من استادِ چهار تیغه ی لائیکی را دیدم که پس از باز شدنِ بخت اش، یعنی انتخابِ کسی که او در ستادش فعالیت می کرد، موقعِ رونما گرفتن ناچار شد که صورت اش را بند نیندازد و ریش بگذارد تا به مدیر کلّیِ اداره ای منصوب شود، آن هم اداره ای که اموراتش نه به تخصصِ او می خورد و نه به هارت و پورت هایش. مهم عنوانِ مدیرکلی است! کجا و برای چه اش مهم نیست. همچنین، از مدیری که به مدیریتِ اداره ی کوچک تری گماشته شده بود شنیدم که گفت این جا بجایی اش برای این بود که رئیس ستادِ یکی از برگزیدگانِ انتخابات قولِ ریاستِ اداره ای را که او رئیس اش بود گرفته بود و وقتی به او گفتند که برای او جای دیگر و کوچک تری را در نظر گرفته اند، گفت چون پیش از این در میان اقوام و خویشان و آشنایان پخش کرده بود که رئیس این داره می شود، حالا برای او خوب نبود و کسر شأن بود اگر که به مدیریتِ اداره ی کوچک تری قناعت می کرد. آبروی اش می رفت! خلاصه، هوس های پیش از انتصاب و غصه های پس از برکناریِ خیلی را دیده ام، و می دانم شماها نیز که زیر همین آسمان بوده اید از این نمونه ها بسیار دیده اید.

این که جنابِ هارون الرشید به عمد کسی را به جایی می فرستد تا با مدیریتی که دارد آن جا را به گَند بکِشد، با این نوع انتصاب های زمانِ خودمان که شخصی را با برنامه ها و سیاست های دیگری به مقامی می رسانند چندان فرقی نمی کند. نتیجه اش یکی است. تجربه و تحصیلاتِ خیلی از مدیرها به نوعِ لباسی که حالا به تن کرده اند و پیش از این نمی پوشیده اند نمی خورد. به قولِ ورزشی ها خیلی هایشان هر شورت و مایویی را برای شیرجه زدن در استخر مختلط برزیل و ونزوئلا پوشیده اند، ولی اصلاً شورت ورزشی نپوشیده اند.  

جای تعجب است که در حکایت سعدی خلیفه ی مسلمین چنین نقشه ای می کشد و چنان حرفی می زند. مردمِ مصر چه گناهی کرده اند؟ جالب اینجاست که آن فرعون دعویِ خدایی می کرد، در صورتی که جنابِ خلیفه انگار دارد خدایی می کند. تا هنگامی که دعویِ خدایی کردنِ فرعون ها به سودِ مردم باشد، خودِ خدا کاری با آن ها ندارد. مولوی تعریف می کند که موسی(ع) با پافشاری از خدا می خواست که فرعون را که ادعای خدایی می کرد هر چه زودتر نابود کند و خدا فرعون را به حالِ خودش گذاشته بود. وقتی که اصرارِ موسی(ع) از حد گذشت، خدا برای او پیغام فرستاد که تا وقتی که فرعون برای اثباتِ خدا بودن اش سفره مردم را پُر و شکم شان را سیر می کند، بگذارهمچنان ادعای خدایی کند. مولوی تعریف می کند که آن روزی که فرعون غرق شد، در آشپزخانه اش فقط یک گوساله را برای طبخ ذبح کرده بودند- آن هم برای خودِ فرعون و نزدیکانش. با این حساب، بایستی گفت که هارون الرشید با آن تصمیم و این عملکردش از فرعون نیز با مردم فرعونی تر رفتار کرده است. نتیجه ی برنامه و کارِ خلیفه ی مسلمانان نبایستی فقر و فلاکت هیچ انسانی، مسلمان یا غیرمسلمان، باشد.

ابیاتِ سعدی صد در صد جانبِ حاکم و حکومت را گرفته است. سعدی به هیچ وجه متوجهِ ناسازگاریِ ابیات اش با حکایت و شخصیتِ اصلی آن نیست. او می سراید:

اگر روزی به دانش در فزودی

ز نادان تنگ روزی تر نبودی

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند

شیخ بی جهت پای خدا را به این حکایت و به این ماجرا و ندانم کاریِ هارون الرشید باز کرده است. او چنان غرق در جهالتِ آن گماشته ی خلیفه است که جهالتِ خودِ خلیفه را نمی تواند ببیند. شیخ فکر می کند که «روزی» فقط آن خوراکی است که خلیفه و مردم می خورند و می بلعند. او این مقامِ خلافتی را که نصیب خلیفه شده است در ردیفِ رزق ها و روزی ها قرار نمی دهد، وگرنه متوجه می شد که بی دانشیِ خلیفه باعث نشده است که خودِ او «تنگ روزی» شود. نتیجه ی غفلت و جهالت اش باعث شده است که مردم در تنگنا قرار بگیرند.

همیشه ی خدا چنین بوده است که با پُررویی می شد به جاهایی رسید که با دانش به سختی می شد به چند قدمی شان رسید. آن چیزی را که در ادامه جنابِ سعدی «تأیید آسمانی» می نامد، در واقع چیزی جز همین «پُر رویی و رابطه بازی و فامیل بازی و رانت خواری» که همیشه وجود داشته است نیست. شیخ می گوید:

بخت و دولت به کاردانی نیست

جز به تائید آسمانی نیست

سعدی از ترس یقه ی خلیفه را که حماقت اش باعث شده است که جاهلی به حکومت و نان و نوا برسد و مردمی از کار و زندگی بیفتند نمی گیرد. همه را، نوای بانوا و بی نانیِ بینوا را، از چشم خدا می بیند:

اوفتاده‌ست در جهان بسیار

بی تمیز ارجمند و عاقل خوار

 

سعدی متوجه نیست که این خلیفه ی بی تمیز که خوب و بد را در مملکت داری تشخیص نمی دهد باعث شده است که مدیری بی تمیز حاکمِ مُلک مصر شود. جالب اینجاست که آن به ظاهر عاقلی که با این حکایت خوار شده است در وهله ی نخست خودِ هارون الرشید، و پس از او متأسفانه خودِ سعدی است که چنین ابیاتی را برای توجیه نتیجه ی کار خلیفه سر هم کرده است. او در بیت پایانی اش می گوید:

کیمیاگر به غصه مرده و رنج

ابله اندر خرابه یافته گنج

حواسِ شیخ اصلاً به این نیست که آن ابلهی را که به گنجِ مُلک مصر رسیده است، ابلهِ دیگری که روی گنج بزرگتری نشسته است به آنجا رسانده است. ما امروز می دانیم که آن کیمیاگری که به غصه و رنج می میرد، آن متخصصی است که از وجود و علم و تجربه اش اصلاً استفاده یا به درستی استفاده نمی شود، ولی واقعاً معلوم نیست که منظورِ سعدی از «کیمیاگر» در حکومتی که خودِ خلیفه می بایست مهم ترین کیمیاشناسِ آن باشد چه جور آدمی است. متأسفانه در کاربردِ واژه ی «سیاه» و تأکیدِ نسبی روی آن تا حدودی حسّی از نژادگرایی به مخاطب القا می شود انگار که «سیاه بودن» ضدِّ «کیمیا بودن» است و هیچ سیاهی نمی تواند عاقل و کیمیاگر باشد.