رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ هشتم

 

ششم، برخلافِ موردِ سوم و چهارم که قرار بود روشی برای خوانشِ «این متن» به کار رود که در آن حرفی از مؤلف اش به میان نیاید، در این مورد توصیه می شود که به مؤلفِ «این متن» توجه شود، البته فقط به همان اندازه ای که ردّ روشن و آشکاری از او در آن وجود داشته باشد. انکارِ ردِّ مشهود یا پرداختن به جنبه ای از زندگی اش که اصلاً اثری از آن در «این متن» نیست، به هر چیزی و هر متنی ربط داشته باشد، به «این متن» و این خوانش اش ربطی ندارد. بین پارازیت های سوم و چهارم و این پارازیت با وجودِ شباهت های ظاهری بین شان، تفاوت های ظریفی وجود دارد. خواننده ی نکته سنج غیر از شباهت های موجود برای این که به موقع از دستِ هر کدام شان در برود، حواس اش به تفاوت های شان نیز هست.

با کسی هم که وجودِ ردِّ دست و زبان و هوش و هوسِ مؤلف و تأثیرِ همه ی این ها در سبک و لحنِ متن را نادیده می گیرد نمی شود در باره ی زبانِ متن حرفی به میان آورد. او با مؤلفِ دمِ دست هیچ کاری ندارد و چون کلِّ کار را خدایی می داند، ترجیح می دهد فقط در باره ی معنی متن بدون پرداختن به جزئیاتِ شکل گیری اش صحبت کند. بحث در موردِ شکلِ متن و ظاهرش را خطایی در حدّ گناهی نابخشودنی می داند. چون نقدِ اوّلیه و سطحی توأم با خوانش انجام می شود، هر خواننده ای ممکن است پیش از هر چیزی جذبِ آن جنبه هایی از متن شود که حرف هایی در موردِ زندگیِ خصوصی و اجتماعی و سیاسیِ مؤلف در خود دارد. این توجه سطحی بیش تر متکی به حرف هایی است که در موردِ مؤلف سر زبان ها افتاده است. این نوع حرف ها عاری از آفت هایی که خوانش را خراب می کنند نیست. نقدِ اثر بر اساسِ شرح حال و زندگی و زمانه ی مؤلف اش یکی از رویکردهای نقدِ متن است که بدونِ تحقیقِ درست فقط به اندازه ی همان شایعاتِ سرِ زبانی ارزش دارد. بعضی ها برای هر شایعه ای که دور و برِ زندگیِ فروغ فرخ زاد بوده است، چیزی در اشعارش پیدا کرده و مانندِ کاراگاه پوارو و خانم مارپل خشنود از کشفِ خود، تلاش کرده اند به دیگران بقبولانند که منظور فروغ از فلان شخص در اینجا و آنجای شعرش فلانی بوده و واقعه ای هم که در شعر از آن حرفی به میان آمده واقعاً اتفاق افتاده است. به عنوانِ مثال، بزرگ ترین دغدغه ی خواننده ای که می خواهد ثابت کند که منتقدِ زبلی است، این است که کشف کند چه کسی به صورتِ فروغ فرخ زاد سیلی زده که او در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» گفته است:

و جای پنج شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه ی او مانده است.

بعد، با شمِّ کاراگاهی اش به این نتیجه می رسد که «پنج حرف حقیقت» مدرکِ خوبی است که ثابت می کند که نامِ آن شخص پنج حرفی بوده است. چنین خواننده ای اصلاً کاری به کارکردِ این جمله در خودِ شعر و دیدی نسبت به شخصیتی که خودِ شعر ساخته و معرفی کرده است ندارد. او فقط دنبالِ همتایی برای آن شخصیت در دنیای بیرون از «این متن» می گردد.  

 بحث در موردِ درستی و نادرستیِ هر گونه حرف و حدسی در این مورد تبدیل به متنی می شود که خوانش و تحقیق و برداشت خود را دارد. چنین متنی پیش از این که سند و مدرکی برای شناختِ فروغ باشد، سند و مدرکِ خوبی برای شناختِ شخصِ بازرس و اشخاصی است که در این رابطه بازجویی شده اند.  

خودِ «این متن» را، محض نمونه همین «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را، تا جایی که اثر شاخصی از قلم و قدمِ مؤلف در آن آشکار است، با توجه به میزانِ بودن و حدِّ انعکاسِ بینش اش در آن می توانیم معنی کنیم. خواننده قرار نیست که نقشِ کارآگاهِ اداره ی آگاهی را بازی کند و نکاتِ پنهانیِ زندگی مؤلف را یکی یکی رو کند و آن ها را بی دلیل به «این متن» ربط بدهد و به قولِ خودش سرِ نخ هایی را پیدا کند و به آن گره بزند. ممکن است عدّه ای بگویند اگر این نکات پنهانی اند، پس او چه طور می تواند آن ها را کشف و برملا کند. پنهانی بودن شان در اینجا، فقط به معنی نبودن شان در «این متن» است. یعنی هیچ چیزِ خودِ «این متن» نشان نمی دهد که رابطه ی آشکاری با آن واقعه یا خاطره ای که کسی در موردِ مؤلف در جایی گفته است داشته باشد. تصدیق و انکارِ چنان واقعه ای، در صورتی که به جای این که غضول داشته باشد، شاکی داشته باشد، به تجسس و تحقیقی نیاز دارد که با خوانشِ متنی که پرونده ی ویژه ی همان ماجراست انجام می شود و ربطی به «این متن» ندارد.

 

ادامه دارد