رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ نهم
رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ نهم
هفت، یکی از بدترین آفت های خوانشِ «این متن» آن آفتی است که آن را معلول و ناقص معرفی می کند. اگر شما هم از آن هایی هستید که فکر می کنند «این متن» نسخه ای ناقص است و قرار است چاپِ بعدی اش که کامل تر است از راه برسد، لطفاً یا خوانشِ «این متن» را فراموش کنید یا آن خیالِ بی خاصیّت را کنار بگذارید. اگر چنین خیالی از ذهن و خوانش و تحلیل تان رفتنی نیست، پس خودتان پی کار دیگری بروید و خوانش اش را به بعد از چاپ و انتشار نسخه ی اصلی موکول کنید. بعید نیست با این فکر و حسّی که دارید، در موردِ بسیاری از نکاتِ موجود در «این متن» هر از گاهی چند بهانه بیاورید که: احتمال دارد در متنِ اصلی چیز دیگری گفته شده باشد. شاید هم بگویید که شنیده اید که: با نسخه ی اصلی چیزهایی خواهد آمد که در این نسخه جا مانده است. شاید هم پا را از این حدود نیز فراتر بگذارید و بگویید: بعضی چیزها که در این نسخه ی دمِ دست است، در آن نسخه منسوخ شده یا تغییر کرده است.
آیا شما حاضرید با آدمی شطرنج بازی کنید که تفسیر و نتیجه ی بازی امروز را می خواهد به بعد موکول کند، زیرا می پندارد که کتابِ فعلیِ قانون شطرنج ناقص است و نیاز به اصلاح دارد. یقیناً با اصلاح آن تفسیرِ این بازی و نتیجه اش تغییر خواهد کرد. به عنوان مثال، ممکن است در آینده گفته شود که، اگر شطرنج بازی در حین بازی سه بار به طرف مقابل کیش داده باشد، برنده ی بازی به حساب می آید. بنابراین، طبقِ قوانین آینده، مثلاً قوانین بازی شطرنج در قرنِ بیست و دوم، برنده ی بازی بنده هستم نه شما، چون پیش از این که شما مرا مات کنید، سه بار به شما کیش داده بودم. شاید این حرف به نظرتان از بی مزه ترین شوخی ها هم بی مزه تر باشد، ولی باور کنید که ضرب المثلِ «اگر علی ساربان است می داند شتر را کجا بخواباند» ساخته و پرداخته ی کسانی است که فکر می کنند از همین حالا می توانند رویدادهای آینده و آخرت را با متنی که حدس می زنند مکملِ این متنی است که حالا در دست دارند پیش بینی کنند. بهتر است بدون توجه به ادعاهای دیگران «این متن» را همین طوری که دمِ دست تان است بررسی کنید.
تصمیمی که در زمانِ خلیفه ی سوم در موردِ استفاده از یک مصحف یا قرآنِ واحد گرفته شد برای جلوگیری از اختلافاتی بود که با وجودِ مصحف های متفاوت پیش آمده بود. این «قرآن»ی که حالا در دستِ همه است، نسخه ای است کامل که نه تنها خودش خودش را تعریف و معرفی می کند، بلکه معیاری است برای پرهیز از ادعاهایی که به تحریف می انجامد. روایت های موجود برای قرائتِ قرآن فقط موجب اختلافاتِ جزئی در تلفظ و معنیِ بعضی از واژه ها و جملات شده است. البته اختلافاتِ کلّی و بحث برانگیز در تفسیرها، اغلب ناشی از سوگیری هایی است که ریشه در اختلافاتی فراتر از صورتِ ظاهری واژه ها و عبارات دارد. با این که مصحفِ علی(ع) از جهاتی، مثلاً از نظر ترتیب سوره ها، با مصحف های دیگران فرق می کرد، ولی ایشان برنامه ی یکی کردن مصحف ها را تأیید کرده و فرموده اند: اگر امر مصحف ها به من نیز سپرده می شد، من همان می کردم که عثمان کرد.(آیت الله محمدهادی معرفت، تاریخ قرآن، ص107) با وجود این، بعضی از متعصبین بر این باورند که حضرت علی(ع) در این مورد نیز همچون بسیاری از موارد دیگر تقیّه کرده و برای حفظ اسلام نخواسته است حقیقت را بیان کند و به اختلافات دامن بزند. البته ادعای کسانی که مصحفِ آن حضرت را خیلی متفاوت می دانند، با وجود و تأیید این مصحفِ موجود باطل است. هیچ کس آن مصحفی را که ایشان جمع آوری کرده بود ندیده است. بعضی ها از همین موضوع سوءاستفاده کرده و خیالات و هوا و هوسِ خودشان را در آن نایافته می نگارند.
مثالِ دیگری که به موضوعِ مصحف یا قرآن ربط پیدا می کند، بحثِ وجودِ «مصحف فاطمه» است. طبقِ حدیثی گفته شده است که این مصحف سه برابر قرآن است، اما حتی یک حرف از قرآن در آن نیست. هر چه در او هست توسط پیامبر املا شده و با خط علی نوشته شده است.
شاید بپرسید که، اگر هیچ حرفی از قرآن در آن نیست، پس چه ربطی به قرآن دارد؟
متأسفانه نمی شود انکار کرد که هر سخنی از پیامبر(ص) غیر از معرفیِ سنت و سیره ی ایشان می توانست به شناخت و درک قرآن و اسلام کمک بکند. بدونِ آن مصحفی که ادعا می شود توسط پیامبر املا شده است، یا باید «متنِ اسلام» را به همین صورت که هست، کامل بدانیم و بپذیریم و مطمئن باشیم که بدون تحریف راهِ درست را به ما معرفی می کند، یا این که بپذیریم که این متنی که دارد اسلام را به ما معرفی می کند بدونِ «مصحف فاطمه» ناقص است. پذیرشِ اوّلی باعث می شود که مسئولیت انحراف های ما بیشتر به گردنِ خودمان و ناشی از امیال شخصی و برداشت های منحرف مان باشد. اما آن دومی باعث می شود که بخشِ مهمی از انحرافِ ما بر عهده ی کسانی باشد که ما را از وجودِ آن مصحف محروم کرده اند. شاید پاسخِ خیلی از پرسش ها را می شد در آن یافت، ولی بدونِ متنِ آن حل المسائل و بدونِ پاسخ هایش باید بر اساس پاسخ هایی که از متونِ موجود به دست می آید، کار و زندگی کرد.
نمونه ی دیگر از این دست، ادعای دکتر بهروز ثروتیان در موردِ نقص آخرین دفترِ مثنوی معنوی، یعنی دفتر ششم، است. دکتر ثروتیان در مقدمه ی کتابِ بشنو از نی نوشته است:
داستان دژ هوش ربا در پایان مثنوی پس از نقل خبرِ «من کُنْتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاه» ناتمام و رمز آن ناگشوده مانده است.(ص27)
من و شما که هر طور دل مان بخواهد می توانیم این مثنوی و هر معنویِ دیگری را تفسیر کنیم، چه نیازی به چنین ادعاهایی داریم؟ وقتی که می توانیم و راه دارد که «آیه ی اکمال» را طوری تفسیر کنیم که با گرایشِ ما سازگار باشد، چه لزومی دارد که دست به دامن مولوی بشویم؟ از کجا معلوم که او حکایت اش را به سلیقه ی ما تمام می کرد؟ به فرض مثل و محال که این کار را می کرد، یعنی با این کار او مشکلِ ما حلِّ حل می شد؟