«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش سوم

 

بیتِ بعدی که مَثَلی شده است وردِ زبانِ همگان و هر کسی به مناسبتی واغلب به طعنه آن را به کارمی برد، معنی اش بیشتر در گروِ برداشتِ گوینده از «بزرگی» است. حافظ می گوید:

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

 

کاملاً روشن است که این «بزرگان» را فقط می شود با «اسباب بزرگی»شان شناسایی کرد. بدونِ آن اسباب این ها هم مثلِ دیگران کوچک اند. نخست از خودِ غزل می توان به این نتیجه رسید که «بزرگ» آن آدمی است که «طلب روزی ننهاده» نمی کند و «از غم آزاده» است. چون می داند که  در پیِ این زندگی مرگی هست و دنیا ارزش این همه حرص خوردن را ندارد، به فکر این است که سبویِ گِلیِ وجودش را از باده ای باارزش پُر کند تا زندگی و مرگ اش به خاک سیاه و به گِل ننشیند. اگر هم با شیطان مراوده و نشست و برخاست نداشته باشد، «بزرگی» و عاقبتِ بزرگی اش تضمین شده است. این ها را می توان تعدادی از همان «اسباب بزرگی» که «بزرگان» فراهم کرده اند برشمرد. اما، از همه ی این اسباب مهم تر آن سببِ اولویت دار است! کدام؟ همان «روزیِ نهاده» که آدمی که آن را برایش ننهاده اند بیهوده آن را طلب می کند. قرآن تأکید می کند که این روزی را، هر چه که باشد، خدا بایستی برای او گذاشته باشد:

 

مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ ... [٣٥:١٠]

هر كس عزت مى‌خواهد، عزت يكسره از آن خداست....

 

قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ ۖ بِيَدِكَ الْخَيْرُ ...[٣:٢٦]

بگو: بار الها! [اى‌] صاحب فرمانروايى! به هر كه خواهى حكومت مى‌دهى و از هر كه خواهى باز مى‌ستانى، و هر كه را خواهى عزّت مى‌بخشى و هر كه را خواهى خوار مى‌كنى، [سر رشته‌] همه خيرات به دست توست ....

وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ قَالُوا أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ [٢:٢٤٧]

و پيامبرشان به آنها گفت: همانا خدا طالوت را به اميرى شما برگماشت. گفتند: از كجا او بر ما حكومت داشته باشد، حال آن كه ما براى اين امر شايسته‌تريم و او از مال دنيا چيزى ندارد؟ گفت: خدا وى را بر شما برگزيده و او را در دانش و جسم فزونى داده است، و خدا فرمانروایی خود را به هر که خواهدمیدهد که خدا وسعت بخشِ داناست.

 

اهمیت این آیه ها اوّل از همه برای این است که تأکید می کند روی این که تا خدا این عزت و بزرگی را برای کسی ننهد او از جای دیگری نمی تواند آن را به دست بیاورد، و در وهله ی دوم در این است که ما را به بیتِ بعدی که به مال و مُلک و حکومتِ خسرو پرویز مربوط می شود نزدیک می کند: حافظ خطاب به ممدوحِ خود می گوید:

 

اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان

گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی

 

مشخص است که حافظ خودش و امثالِ خودش را که بی روزی مانده اند، همچون «فرهاد»ی می بیند که به جای او این خسرو است صاحبِ روزیِ شیرین اش شده است. این روزی به شکلِ مال و حکومت برای او نهاده شده و زندگی اش را شیرین کرده است؛ منتها، پندِ حافظ به او. یعنی خسرو، این است که اگر می خواهد که دنیا و آخرت اش شیرین تر شود، بایستی سبب یا وسیله ی خیر شود و این روزی اش را به اندازه ای که تقدیر و حقَّ فرهاد است به او ببخشد. بدونِ شک توقعِ فرهاد از خسرو برای این که به او نظرِ لطف داشته باشد، مانندِ «طلبِ روزی ننهاده» و توقعِی بیجا است، اما چون خودِ خسرو نیز در طلبِ اجر دنیوی و اخروی است، ناچار است برای این که ثابت کند که «اجرها» واقعاً روزی و حقِّ اوست، باید دلِ افتاده ی فرهاد را بردارد و به دست اش بدهد. مسلماً اگر این کار را نکند، طلبِ اجر برای او می شود درست مثلِ طلبِ شیرین برای فرهاد، یعنی می شود همان «طلبِ روزی ننهاده» که حافظ این بیت ها را در توصیف اش ردیف کرده است.     

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات

مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی

 

این نقش پراکنده که حافظ می گوید، باز هم به همان «روزی ننهاده» برمی گردد که خودش به خیلی چیز ها، از جمله مال و جاه و نان و نشان، برمی گردد. آیه ی زیر همین را می گوید با اشاره به برخی از نمونه ها و مصداق ها:

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَاللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ [٣:١٤]

دوست داشتن خواستنى‌ها از زنان و اولاد و اموال فراوان از زر و سيم و اسبان نشاندار و دام‌ها و كشتزاران در چشم مردم آراسته شده است، ولى اينها متاع زود گذر زندگانى دنياست و سر انجام نيكو [و زندگى عالى‌تر] نزد خداست.

 این خداست که بایستی با «رقمِ فیض»اش این «زندگی عالی تر» را به حافظ و امثالِ او برساند. بنابراین، او چاره ای جز این ندارد که کارِ خود را به کرمِ این کریم بازگذارد:

کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

 

بیتِ پایانی را، که گفته می شود به قصد مدح و برای دریافتِ حق مداحی افزوده شده است، اگر با نظر مثبت و قرآنی بخواهیم معنی کنیم و بندگیِ چاکرانه و مشرکانه اش را به بندگیِ خودِ خدا تعبیر کنیم، باز هم به همان صدایی می رسیم که مذهبی و مکتبیِ محض است. چاره ای هم جز این نداریم. برای کسی که می پندارد که خلافتِ خلیفه و حکومت اش، حتی اگر به حق نباشد و ظالم باشد، پیروی از خلافت الله و حکومت الله و کتاب الله و پرهیز از تضعیفِ حاکمِ مسلمان و حکومتِ اسلامی است، گفتن یا شنیدنِ این نوع مداحی ها خیلی هم ولایت مدارانه تلقی می شود. حافظ به خیالِ خودش با گفتنِ بیتِ زیر در پیِ «طلبِ روزیِ ننهاده» نیست و طلبی را که حقِّ خودش است می خواهد وصول کند. همین که از کیسه ی خلیفه و از دستِ وزیرش و از بیت المالِ مردم آن را گرفت، به این نتیجه می رسد که حتماً خدا روزی اش را برای او همان جا نهاده بود.

ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن

که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی