«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش دوم
«دو صدایی» یا «تک صدایی» در غزلی از حافظ: بخش دوم
در بخشِ نخست عرض کردم که برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند از حافظ چند صدا در می آید، تنها صدایی که از او درمی آید همان است که خودش برگزیده است و تبلیغ می کند. گوناگونی استعاره ها و کنایه ها و تصویرها به هیچ وجه نمی تواند نشانِ وجود گوناگونی صداها باشد که لازمه اش اثبات وجود و وقوعِ مباحثه و مجادله بینِ افرادی با جهان بینی هایی است که هر کدام هستی را به گونه ای می بیند و برای انسان تعریف و بودن و شدنِ دیگری قائل است. حافظ مثلِ بعضی از منبری های مجالسِ ختم هر حرفی که بزند، سرآخر باید برگردد سرِ حرف اوّل و کارِ خودش تا خدا و خرما را یکجا از دست ندهد. منظورم آن واعظ هایی است که برای این که مردم را به سمت خود بکشانند، گاهی خودشان را برای کودک و پیر و جوان جوری لوس می کنند و جوری وانمود می کنند یعنی این که خیلی آزاداندیش تشریف دارند. از هر دری صحبت می کنند و گاهی به نعل می زنند و گاهی به میخ و سرآخر با گرفتنِ صلواتی از مردم و «التماس دعا»یی از صاحب مسجد و پاکتی از صاحب عزا، دل تو دل شان نیست که جای خلوتی پیدا بکنند و ببینند رقمِ درونِ پاکت ارزش بالا رفتن از پله های منبر را داشت یا نه. رقم آن هر چه که باشد به پای «رقمِ فیض»ی که حافظ از خدا طلب دارد نمی رسد. حافظ می گوید:
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
با توجه به نکته ی اصلی و پندهای دنباله اش مشخص است که می خواهد بگوید اگر دنبال مال و منال و جام و جاهی باشی که ورقِ اعمالِ تو را با نقش های جورواجور شلوغ می کند، دیگر جایی برای این که آن رقم فیض روی ورق ات نوشته شود باقی نمی ماند. آن رقمِ فیض نیز درست مثلِ همین رقمِ درونِ پاکت در بی سر و سامانی های زندگی ات گم می شود. جناب حافظ در ادامه با وعظ درخشانِ دیگری به خودش و همچنین به مخاطب اش می فرماید که باید چه کند تا رقمِ فیض اش با وعده های قرآن جور دربیاید و صفرهایِ «بغیر حسابِ» اضافه داشته باشد تا عیش اش هرگز منغص نشود. او می گوید:
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
جناب حافظ ظاهراً می خواهد نه چک بزند و نه چانه، و همین طور بی کار بنشیند تا عروس خودش بیاید به خانه. به جای آن «طلبِ روزی ننهاده» که آدم را بنده ی «غم» می کند، او به خودش تشر می زند که اگر به جای کار کردن، کار خود را به عهده ی کریم بگذاری، حتماً از کرم او بساط عیشِ تو جوری جور می شود که می توانی بروی و با بختِ خداداده ات خوش باشی. این «کریم» برای کسی که از شرک پرهیز می کند، نباید کسی جز خدا باشد. برای حافظ چه؟ حافظ می گوید:
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی
این «صبا» هم باید به خودِ جنابِ حافظ برگردد. او اگر بنده ی خواجه جلال الدین باشد و به او خدمت بکند، حتماً از کرمِ او نصیبی می برد و با حاصلِ همان کَرَم، کاری می کند که جهان از سمن ها و سوسن های آزاده پُر شود. اگر «آزاده»ی بیت آخر را به همان «آزاده»ی مطلع غزل ربط بدهیم، به این نتیجه می رسیم که از این مالِ مفتی که عایدِ او شده است، او می تواند به خیلی های دیگر، مانند سمن ها و سوسن ها، سهمی بدهد تا الکی غصه ی روزی ننهاده را نخورند. همین روزی که او برای آن ها می نهد برای عیش و نوش شان کافی است.
لازم نیست که از غزل بیرون بیاییم و برویم سراغِ این خواجه جلال الدین و ببینیم که او کیست و کیسه اش تا چه اندازه پُر است که به حافظ و صبا به اندازه ای می بخشد که برای هفت پشت شان بس است، ولی از همین اغراقی که در گفته اش است می توانیم به آن «بختِ خداداده» برگردیم و بگوییم که منظور اصلیِ خواجه حافظ از آن «خواجه جلال الدین» خودِ خدا بایستی باشد که جلالِ مطلق است. بنابراین، همه ی این صداهایی را که از حافظ در می آید اگر جمع و جور کنیم، متوجه می شویم که به هیچ وجه استریو نیست و فقط از یک باند پخش می شود و فقط یک حرف را تکرار می کند: همان حرفی را که از دولتِ قرآن نصیب اش شده است. پس می توانیم به بیتِ اوّل برگردیم و این بار سعی کنیم که این غزل و نکته اش را با نگاهی قرآنی معنی کنیم.
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
در قرآن خطاب به پیامبر(ص) آمده است:
لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَىٰ مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ [١٥:٨٨]
چشمان خود را به امكاناتى كه به گروههايى از آنها دادهايم خيره مكن، و براى ايشان اندوه مخور، و بال محبت خود را بر مؤمنان بگستر.
وقتی که خدا خطاب به پیامبرش می فرماید که نبایستی غصّه ی چیزهایی را بخورد که دیگران دارند، تکلیفِ پیروانِ آن حضرت دیگر مشخص است.
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
این بیتِ دوم را چون در آن حرف از «گِل» و «کوزه» است، بعضی ها به نگاهِ خیّام گونه به هستی ربط داده اند و منظورشان از این ادعا چیزی جز اشاره به پوچی هستی و در نتیجه غنیمت شمردن عمر و لذّت بردن از آن نیست. اما، این بیت برخلاف ظاهرش با آن قرائتِ حافظ که قرآن را به چهارده روایت تجزیه و تحلیل و از بر کرده است، سازگار نیست. از حافظ هم مانندِ رادیو قران فقط صدای قرآن را با روایت های گوناگون می توان شنید. در خودِ قرآن نیز به بازگشت یا تبدیلِ انسان به خاک پس از مرگ اشاره شده است. منتها، یک چیزی هم برای او و آخر و عاقبت اش در نظر گرفته شده است:
إِنَّا أَنذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا [٧٨:٤٠]
همانا ما از عذابى نزديك بيمتان داديم، روزى كه شخص به آنچه پيش فرستاده بنگرد و كافر گويد: كاش خاك بودمى.
خدا به بنده اش توصیه می کند که کاری نکند که دچار حسرت شود و از آنچه که پس از بازگشت اش به خاک روی می دهد غافل باشد. آیا شما فکر می کنید که حافظ دارد غیرِ این را توصیه می کند؟ با کمی دقت می توان فهمید که او هم دارد همین را به زبانِ اهالی میخانه ها به آن ها می گوید. او می گوید که شما که می دانید از خاک همین بدنِ شما قرار است کوزه درست کنند، لااقل کاری کنید که این وجودِ شما مانندِ سبویی منبع برکت باشد و باده ای داشته باشد تا پس از شما لبِ دیگران را تر کند. همان طوری که پیش از این نیز گفته ام، حافظ اصلاً اشاره ی مستقیمی به این که آن سبو را کسی فقط برای خودش پُر کند و خودش از آن بنوشد نکرده است. بار مذهبیِ بیتِ سوم خیلی بیش از بیت های دیگر است. او می گوید:
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
ناگفته معلوم است که شرط قبلی این بود که اگر به وجود خدا و بهشت باور نداری، کاری بکن که برای دیگران یا دست کم برای خودت ختم به آن خیری شود که خودت می شناسی. این شرط با نمادِ سبو و باده و تعابیرِ گوناگونِ برآمده از آن دو خیلی شلوغ تر و متنوع تر از یکی دو معنیِ ظاهری اش می تواند باشد. به عنوانِ مثال، یکی مثلِ صادق هدایت خیرِ خودش را در خودکشی و خلاصی آنی اش از بود و نبود می بیند و یکی مانندِ خسرو گلسرخی بدونِ توجه به آخرت، حاضر است برای عاقبتِ مردم خودش را فدا کند. یکی هم مثلِ ژان پل سارتر فکر می کند که همین که هست و وجود دارد، باید یک کاری بکند که سبوی شخصیت اش طوری پُر شود که معلوم باشد و به چشم بیاید که واقعاً بوده است. حافظ برای شرط های دیگران جوری شرط می گذارد که به نکته و خواسته ی خودش برگردد که از همان مطلعِ غزل می خواست همه همان را بشنوند. اومی گوید: اگر می خواهی به بهشت برسی، نبایستی با شیطان ها همنشین بشوی. این توصیه اش نیز قرآنی است. ملاحظه بفرمایید:
وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ [٤٣:٣٦]
و هر كه از ياد [خداى] رحمان دل بگرداند، شيطانى بر او مىگماريم كه همدم او گردد.
آدمی که از یادِ خدا غافل شود و خیالِ خود را به قولِ حافظ با نقش های دیگر پُر کند، همدمِ او شیطانی خواهد بود که باعث می شود از بهشت نصیبی نبرد. چنین آدمی مدام درگیرِ کسبِ روزی است و به روزیِ مطلوب اش نیز نمی رسد. قرآن وضعِ چنین آدمی را در آیه ای دیگر این چننین بیان می کند:
وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَىٰ [٢٠:١٢٤]
و هر كه از ياد من روى بگرداند، بىترديد زندگى سختى خواهد داشت و روز رستاخيز نابينا محشورش مىكنيم.
حافظ این «به یادِ خدا بودن» را که موجب پرهیز از «زندگیِ سخت» و «غمِ» ناشی از «طلبِ روزی ننهاده» می شود، در ادامه ی غزل با توصیه به واگذاریِ کار خود به خدا و بختِ خداداده تکرار کرده است.
ادامه دارد