کهن الگوی قهرمان در شعر «می تراود مهتاب» از نیما یوشیج

 

شاید شعر «می تراود مهتاب» آن قدر طولانی نباشد که بتوان مانند داستان ها و اشعار حماسی طولانی کهن الگوهایی را با همه ویژگی های شناخته شده شان بر اساس افکار کارل گوستاو یونگ و جوزف کمبل در آن پیدا کرد، ولی چهره ی قهرمانی را که نیما یوشیج در این شعر ترسیم کرده است آن چنان برجسته است که حیف است اگر نگاهی هر چند کوتاه از زاویه ی دیدِ یونگ و کمبل به آن نیندازیم.

آنچه را که راوی در این شعر می گوید نباید واقعی فرض کرد. داستانی که رؤیاگونه خود را به او عرضه می کند، داستانی است که در ضمیرناخودآگاه جمعی همه وجود دارد. هر کس آن را به گونه ای می بیند. البته، نیما در زندگی واقعی اش نقش چنین قهرمانی را برای دعوتِ مردم به شعر و ادبی نو بازی کرده است، ولی در بررسی این شعر هدف این نیست که از زاویه ی دید شرح حال نویسان و تاریخ نگاران به آن نگاه کنیم. با کمی دقت در برخی از تصاویر این شعر شما نیز می توانید ردّ پای «کهن الگوی قهرمان» را که در داستان های اساطیری بوده و هنوز تکرار می شود ببینید:

می تراود مهتاب

 

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می شکند.

 

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کِشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می شکند.

 

دست ها می سایم

تا دری بگشایم،

بر عبث می پایم

که به در کس آید،

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

***

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دَم دهکده مردی تنها؛

کوله بارش بر دوش،

دست او بر در، می گوید با خود:

_«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند!»...

 

راوی در این شعر قهرمانی است که با نشانه هایی که دریافت می کند حس می کند رسالت و وظیفه ای بر عهده ی اوست که باید آن را به انجام برساند.

تراوش یا بارش باران نور از ماه مانند وحیِ آسمانی به او ندا می دهد که دیگران را به سمت نور و روشنایی دعوت کند. نه او و نه دیگران کم از شب تاب نیستند که نور جزئی از وجودش شده است.

نور برای هدایت است، ماه نور می گیرد و نور می تاباند تا نخست خود را نشان دهد که کجاست و بعد مسیرهای تا مقاصد دیگر را  برای شبروان روشن کند. شب تاب هم به نوعی دیگر نورانی است و کم ترین کاری که با نورش انجام می دهد این است که  جفت اش را به سوی خودش راهنمایی می کند و می کشاند. انسان هم نوری دارد از جنس شعور که تجلی اش در شعرش است و در چیزهایی که هم ارج با شعرند.

پس، مهم تر از تراوش مهتاب و تابش شب تاب، آن تراوش و تابش نور و شعوری است که در وجود انسان شاعر است. در حقیقت، اگر کمی دقت کنیم می بینیم که مهتاب و شب تاب، در حال حاضر، در این شعر است که دارند می تابند. خوب، که چی؟

عرض می کنم. راوی یا شاعر در این شعر خود را آن نور هدایت گر و بیدارکننده و قهرمان و ناجی دیگران می بیند. تولّد و حرکتِ اسطوره ی قهرمان همیشه با نشانه های خاصی شروع می شود. قهرمان ما با دریافتِ نور ماه و درک نور شب تاب احساس رسالت کرده و راه افتاده است. او در زمانی قیام می کند که هیچ کس دیگری شهامت دم زدن از رهایی را ندارد و همه خفته اند:

 

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند.

این «دم»، غیر از «لحظه»، خواسته یا ناخواسته  دهانی را نشان می دهد که فریادی از آن برنمی آید. در هیچ لحظه ای هیچ دهانی فریادی برنمی آورد که این قوم خفته را بیدار کند، امّا قهرمان همچنان بیدار و با چشمان گریان نگران مردم است. او از دَمِ دیگری نیز دَم می زند:

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 

قهرمان پیام آور خورشید و صبح است. مهتاب نیز پیام آور خورشید در دل شب است. با نور خود نشان می دهد که خورشید هنوز هست. قهرمان از دَمِ عیسویِ صبح می گوید که می تواند «این قوم به جان باخته» را زنده کند. خواب شان همان مرگ شان است. پس، همه با دَمِ صبح می توانند بیدار و زنده شوند.

 

در جگر خاری لیکن

از ره این سفرم می شکند.

قهرمان همیشه برای انجام وظیفه اش ناچار به انجام سفری دشوار است. از زخم های روحی و جسمی که بر او وارد می شود رنج می برد ولی متوقف نمی شود. خار را تحمل می کند تا گل را پرورش بدهد:

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کِشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می شکند.

قهرمان کارش سخت تر و سخت تر می شود، قربانی می دهد و قربانی می شود.(کهن الگوی قربانی) مانند قهرمان شعر The Listeners  سروده ی والتر دو لا مِر هر قدر دری را که ماه به آن تابیده است می زند کسی در را به رویش باز نمی کند:

 

“Is there anybody there?” said the Traveller,

Knocking on the moonlit door;

And his horse in the silence champed the grass

Of the forest’s ferny floor;

And a bird flew up out of the turret,

Above the traveller’s head:

And he smote upon the door again a second time;

“Is there anybody there?” he said.

But no one descended to the traveler;…

در هر صورت، کسی در را باز نمی کند. جالب است با این که مردم در ادعاها و رؤیاهای خود، گاه خود را قهرمانی مانند این راوی می بینند و گاه در انتظار قهرمانی اند که بیاید و آن ها را از رنج رها کند، حالا چنان به رنج و اسارت عادت کرده اند که این قهرمان تا آن ها را از خوابِ عادت بیدار نکند نمی تواند از بند اسارت آزادشان کند. هیچ کس بیدار نمی شود و نمی آید که در را باز کند تا این قهرمان به قول احمد شاملو به آنها بگوید که خورشیدشان کجاست. دست هایش را به در و سرش را به دیوار هم بکوبد فایده ای ندارد:

 

دست ها می سایم

تا دری بگشایم،

بر عبث می پایم

که به در کس آید،

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

  نیما با ترفند خوبی یکباره راوی اش را عوض می کند و از زاویه ی سوم شخص می گوید:

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دَم دهکده مردی تنها؛

کوله بارش بر دوش،

دست او بر در، می گوید با خود:

_«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند!»...

یک دلیل برای این تغییر زاویه ی دید می تواند این باشد که حالا نیما دارد از دید مردمی که درون خانه هایشان اند به این پیام آور نور نگاه می کند. دلیل دیگر این که نیما می خواهد راوی به خودش از زاویه ای نااُمیدکننده نگاه کند و حاصلِ تلاش اش را ببیند. و سرآخر این که با این زبان او نشان می دهد که داستان و رؤیای این مسافری که با پای تاول زده و کوله باری از پیام برای رهایی مردم می آید و همچنان پشت درهای بسته می ماند پایانی ندارد. همان حرف نخست دوباره تکرار می شود:

_«غم این خفته ی چند

خواب در چشم ترم می شکند!»...

سه نقطه ی پایانی بی پایانیِ اسطوره ی قهرمان را نشان می دهد و ثابت می کند که تا بوده و هست، نیاز به قهرمان  و گاه «خود-قهرمان-بینی» و دستِ کم قهرمان بازی در نهاد بشر بوده است.