دو نیمه ی متفاوت نیما زیر «برف»

 محمدرضا نوشمند

 

برف

 

زردها بی خود قرمز نشده اند.

قرمزی رنگ نینداخته است،

بی خودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه «ازاگو» امّا،

«وازنا» پیدا نیست.

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

***

«وازنا» پیدا نیست.

من دلم سخت گرفته است از این،

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است،

چند تن خواب آلود،

چند تن ناهموار،

چند تن ناهشیار.

 

برف و زمستان آخرین زورهای خودش را دارد می زند. نیما نیز آخرین زور خودش را می زند تا همچنان امیدوار باقی بماند. زرد و قرمزِ نیما در انتهای زمستان یادآور جمله ی معروف «زردیِ من از تو، سرخی تو از من» است که در چهارشنبه سوری خطاب به آتش گفته می شود. ریشه اش «آتش دوستی» بوده است یا «آتش پرستی»، هر چه که بود، حاصل اش حالا طلبِ سلامتی است. زردی نشانه ی بیماری و سرخی نشانه ی جریان سالم خون و گرما در بدن است. بدن برای نیما در این شعر بدنِ خودش نیست، بدنِ یک دهکده و اهالی آن است: «وازنا». در بند نخست شاعر بر این باور است که طلوع صبح و برآمدنِ خورشید از پشت کوه «ازاگو» بی خودی نیست. سرانجامی خوب باید داشته باشد. برف آب و پنجره ها باز و وازنا دیده خواهد شد. امّا در بند دوم یکباره لحن و بیان نیما عوض می شود. او دچار دلگرفتگی و ناامیدی ناشی از رفتارهای بی خودی است که از «چند تن خواب آلود، چند تن ناهموار، چند تن نا هشیار» می بیند. نیما هم از دست این چند تن خشمگین است و هم از دست برف. خشم اش از برف در عبارتِ بدیع و عجیبِ «گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب/ بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار» در انتهای بندِ نخست پیداست، و از دست آن سه دسته از مردم در سه عبارت پایانی بندِ دوم. دغدغه ی اوّلی و ظاهری اش «وازنا» بود و حالا از چیزی می گوید که «وازنا» برایش کوچک است و فقط می تواند نمونه ای از آن باشد.

این چه برفی است که تا این اندازه نیما را ناراحت کرده است. برف اغلب خوب است ولی هر چیزی به اندازه اش خوب است. برفی که نیما را به تنگ آورده است با حجمی بهمن وار کوه را پوشانده و روی روستا خراب شده است. «وازنا» دیده نمی شود چون زیر این برفِ آشوب مدفون شده است. حتا اگر کسی از درون خانه اش در «وازنا» بخواهد به کوچه و روستا نگاه کند نمی تواند چون برف پنجره ها را پوشانده است. شاید سپیدی صبح آن هم به سختی از لای لایه های همین برفی که پنجره ها را پوشانده قابل تشخیص باشد؛ ولی برف راه نور را برای ورودِ کامل از پنجره ها بسته است و هنوز هوا تاریک است و نیما می گوید «من دلم سخت گرفته است از این، میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک». این حرفِ نیما بیشتر فلسفی است تا سیاسی و اجنماعی. درست است که او از افرادی می گوید که در این میهمانخانه به جان هم افتاده اند، ولی مشخص نمی کند که آن ها چرا به جان هم افتاده اند. تلاش طبیعی شان در این میهمانخانه برای بقا در مبارزه با طبیعت برجسته تر است. مخالفت و مبارزه شان با یکدیگر نیز طبیعی است. مخالفتِ نیما با آن ها جنبه ی فکر و احساسی دارد. نیما خود این گونه، با همین شعر و احساس اش، به جان آنها افتاده است. آن ها هم با این رفتار و احساس شان نسبت به وضع موجود به جان او افتاده اند. دقت کنید که من به عنوان خواننده ی این متن در حال حاضر کاری به «نیّت شاعر» هنگامی که این شعر را می گفت ندارم و نمی دانم دیگران با چه علمِ غیب و یا علمِ آشکاری از قرمز و کوه و شعارهای مرسوم درزمان حیات شاعر به این نتیجه می رسند که این شعر سیاسی و یا اجتماعی است. من با توجه به متن و کلام و لحنِ آن سعی می کنم به «صد» برسم و بگویم «چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.» بنابراین، با توجه به متن و معنی شعر حرفی را می زنم که خود به خود حرف های فرعیِ سیاسی و اجتماعی از دلِ آن بیرون می آید. به عقیده ی من لحن شاعر در بند نخست با لحن اش در بند دوم یکی نیست. حرف های او شاید ورای آن نیّتی باشد که ما به او نسبت می دهیم.

 «میهمانخانه ی مهمان کش» تصویری با فلسفه ای خاص از این دنیاست. منِ موجود در شعر معرف انسانی با واکنش خاص نسبت به هستی است. منِ یک فعّال سیاسی و یا فردی با گرایش های اجتماعی هرگز به عنوان سخنگوی آن گرایش ها نمی تواند بگوید «من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک.» حتا یک آدم سیاسی هنگام بیان چنین حرفی واکنشِ فردیِ خود نسبت به فلسفه ی زندگی را نشان می دهد و تغییر مشی سیاسی و حزبی و اجتماعی اش را نمی توان از آن نتیجه گرفت. عجیب است که نیما با این که در بند نخست از «باخودی» می گوید، در بند دوم حرفی می زند که  همه چیزش به «بی خودی» ربط پیدا می کند و تبلیغ پوچی و بی حاصلی است. آن نگاه پر امیدِ ابتدای بند نخست، پس از رسیدن به پایان بند دوم جایش را به فلسفه ای داده است که محدود به «وازنا» و نیاز زمان حال اهالی اش نیست. با تصویری که شاعر از دنیا در این بند ارائه می دهد می توان به این نتیجه رسید که او نیز در گروهی متشکل از «چند تن نااُمید»، ندانسته و ناخودآگاه، مانند دیگران به مقتضای طبیعت و سرشتِ خود کارهایی را برای بقای خود انجام می دهد که تصویری به ظاهر متفاوت و در باطن مشابه  از همان خواب آلودگی ها و ناهمواری ها و ناهشیاری هاست. خواب آلودگی، ناهمواری و ناهشیاری و نااُمیدی باعث شده است حتا روزها در این دنیا تاریک باشد. وجود همین تاریکی باعث می شود همه کم و بیش دچار صفاتِ مشترک ناشی از آن، یعنی خواب آلودگی، ناهمواری، ناهشیاری و نااُمیدی شوند. با نگاهی غیر از نگاه نیما به وضعیتی که او توصیف می کند می توان گفت کسی که احساس می کند خواب نیست و هموار و هشیار است، خودش چنین احساس می کند، از دیدِ دیگری ممکن است او نیز دچار نوعی خواب و ناهمواری و ناهشیاری باشد. واژه ی «نشناخته» معرف چنین جهلی است که باعث می شود میهمانانِ دنیا به جان هم بیفتند و برای بقا یکدیگر را به صورت های گوناگون از سر راه بردارند و در نهایت بکُشند. این واژه هم به سرشتِ میهمانان برمی گردد و هم به طبیعتِ این میهمانخانه. میزبان و میهمان شبیه یکدیگرند زیرا  هر دو به یک اندازه دچار جهل اند. میزبان طبیعت و میهمان انسان است. جهل طبیعت با بی تفاوتی اش آشکار می شود، و جهل انسان در کشمکش های بی خودی اش. در میهمانخانه ای که شاعر معرفی می کند صحبتی از میزبانی به نام خدا نیست. برخورد شاعر با وضع موجود و جبر طبیعت خیلی ناتورآلیستی است. حتا رقابت های سیاسی و مبارزات انقلابی و چه و چه و چه ... همه زیر شاخه هایی از این جبر طبیعی است که انسان ها برای بقا باید سعی کنند آن اصلحی باشند که بقایش مطابق با وضع و قانون محیط زندگی شان تعیین و تضمین شده است.